من ماندهام به این زمین سرد
سر میبرم به بستر ِ تازه
گرماش
تن توست که در من تمام میشود
هنوز
گُر میگیرم
تمام میشوم
تماشام میکنی
و هر باره میشوم در تو :
نفس بکش
نفس
نفس بکش تا تمام شوم
یادت بماند برای سر سلامتی
همبشه با هم تماممان کنی
و این هرزهها
و این هرزهها
تماشای ما اینجا حیا نداشت
میبخشید
پیشنوشت: مخاطب ما در این صفحه، گفته بودیم، مائیم، جهت یادآوری. تکلیف بود اما، تشکر از کسان دور و نزدیکمان که میگذرند بر این خانه و دعایمان میکنند و همه آنها که توی دلشان به ما تسلیت گفتند در داغ عزیزی که رفت. دین را باید ادا کرد.
مرد من!
دلم میخواهد یک بار دیگر هم بگویم: در عاشقی کردن بیهمتایی!
پس نوشت: کلمات را با من آشتی بده. کار توست. از تو بر میآید و بس.
به: حُسیم
- راستی کو گردنبند و گوشوارهای که قول داده بودی؟
- روی چشم... اصلا ... اصلا یهوُ دلم خواست که ۱۵۰۰ تا سکه هم مِهرت کنم اینقدر که میخوامت .. نه نگیا!!!
- ...![]()
![]()
- نه! نه! نع!! به من فقط بگو چشم!
-.. خب
چشم... ![]()
{صحنه تاریک شده و صدای عاقد، فید این میشود}
اینروزها، سالهاست که میگذرد از وقتیکه توی باغ ِ سرهنگ چشمام توی چشمات افتاد. و تویی که میفهمی چهطور زیادم کنی؛ زیادم کن! بغلام کن! (اینا رو، من، بانو، گفته، با حق دخل و تصرف! ![]()
) برمیگردم باز...