... که آخرش یهشب خواب ببینم بازیگر یه فیلم سینمایی ام:
رفتم غربت، دربهدر دنبال خونه هاشم میگردم. کسی هم از هاشم خبر نداره. آواره شدم دورهگرد شدم مجنون هاشم شدم، یه سرگردون بیدیار. زبون بلد نیستم. به هرکی میرسم میگم «شما هاشم منوُ ندیدین؟» اونا هی میگن «اوه .. ساری.. کن یو اسپیک اینگیلیش؟» و من تنها ذکر میگم توی چشماشون: «کجایی هاشم... کجایی ای بختبرگشته...»
از موهای سیاهم، کات میخوره به سپیدی گیسم؛ سالها گذشته و من دربهدر هاشم ام هنوز. میپرسن شغلت چیاه؟ میگم پی ِ هاشم ام. میگن هاشم کیاه؟ میگم پیِ هاشم ام. میگن از کجا اومدی؟ میگم پیِ هاشم ام. میگن تشنهات نیست؟ آب میخوای؟ میگم کجایی هاشم... کجایی ای بختبرگشته...
کسی اما از هاشم من خبر نمیده. سالها میگذره و همه به حضور من عادت میکنن. همونجا پیر میشم، کور میشم، کچل میشم، میشم بخشی از غربت اونجا، که دیگه اگه یهروز نباشه، مردم اونشهر نگرانش میشن. هرروز منوُ میبینن ازم سوال میکن «های! ور ایز هاشم؟» من میگم «های های... کجایی هاشم بختبرگشته؟ های...»
توی پارک به کبوترا دونه میدم، براشون از رفاقتم با هاشم حرف میزنم، براشون از اونروزی میگم که وایسادم زیر پل همت توی ستاری، داد زدم گفتم «هاشم! تو رفیق نیستی! بهخدا تو رفیق نیستی... که اگه بودی، سیبیل داشتی! رفیق سیبیل داره نارفیق!» اینجاهاش فلاشبک خورده به گذشته. من دارم داد میزنم میگم «هاشم تو رفیق نیستی...» و هاشم داره هایهای گریه میکنه.
داد میزنم میگم «هاشم.. هاااااااااااااا....» و موسیقی تیتراژ از هماینجاش شروع به پخش میشه. در واقع من توی خواب، توی یه فلاشبک غمگین از یه فیلم سینمایی، زیر پل همت توی ستاری تموم میشه نقشم. خودم چی؟ خودم میمونم توی غربت، به کبوترا دونه میدم، درد میکشم هی میگم «کجایی هاشم بختبرگشته...» و دیگه نمیتونم از فیلم بیام بیرون؛ چون فیلم توی بلاشبک تموم شده.
تیراژ داره از روی پل همت میره بالا، و توش فقط نوشتن:
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم...
موسیقی تیتراژ هم یهصداست که میگه: پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو ...
فرداش، من نباشم و این صدا بپیچه توی خوابهای دیگروون...