او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا همسن خودم بود، داشت به افسر راهنمایی و رانندگی التماس میکرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمیدانم. فقط میدیدم که افسر شکمگنده با آن صورت آفتابسوختهاش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا میکرد. لبخند میزد، پوزخند میزد، مسخره میکرد، توهین میکرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم میداد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آبروی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب میآمد و برمیگشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و میخواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعشکش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمقها تماشا میکردمشان. پیامبران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمیبردند و هر لحظه بر استیصال مرد بیچاره افزوده میشد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هماینجور هی پایش را کفشش را میبوسید. قیافهاش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بیشخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیالوار. اوم. عیالوار. همچو قیافهای داشت مرد جوان. نمیخورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمیخورد بهاش که بازیگر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی میکرد: نقش یک مفلوک از رمقافتاده را در بوسیدن کفشهای افسر میانسال، جوری اجرا میکرد که انگاری دارد به لبهای یار بوسه میزند شب آخرین دیدار؛ اشک میریخت و میبوسید و دست میکشید به کفشها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشانکشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «اینهمه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو میکشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که اینهمه هنر داری، میرفتی کفش ملّت رو لیس میزدی جلوی هتلها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم بهاش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفشهای این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنجساله. و یکچیزی را خیلی راحت وسط حرفهاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار میکرده و چندماه حقوق ندادهاند و بیکار شده و.. رسیده به اختلافهای زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شدهاند اهل فامیل، پولی دادهاند که وسیلهای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
بهاش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آنقدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هماینجوری حرف خودش را میزد و قصهای را میگفت و گاهی هم گریه میکرد. گفتم «اینهمه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» بهام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمیافتادم به پابوسی آدمها.
قصهاش تکراری بود و چون تا آخرش را میدانستم، دقیق گوش نمیدادم. فقط یک جملهاش شد آب یخ روی تمام حرفهای مفتی که داشتم تحویلش میدادم. یکجای قصهاش گفت «.. اگر باز بیکار بشم، تموم اه! میفهمی؟ من میمیرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم میگه میبره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا میدونم با هم میرن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اونطور آدمی.»
مثل احمقها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بیکه نگاهم گفت، خیلی آرام و یکجور بیتفاوتی گفت «اونکه بچه اس.. زنم..»
مثل قصهها بود مثل فیلمها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرفهاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرمساریها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفشهای افسر. که ایستاده بود آنطرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.
تو
من نشستهام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آنطرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل میشود، التماس میکنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربهها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم میمیرم حسین...» سکوت کردهام. قهربازی است.
بلند داد میزنی که «فقط یهکم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی میدهی، و فریاد میزنم «من حرفی ندارم! نمیخوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمیآد! / حرفم / نمیآد! بس کن!!!!» فریاد میزنم. گریه میکنی. اعصابم خراب است. فریاد میزنم. من بُریده ام خسته ام. فریاد میزنم که حالا اینوقت شب من مهربانم نمیآید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که میتوانم حتی از جان دانیال و دینا که تو میدانی چهقدر عزیز اند، بگذرم. حتی میتوانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمیخواهی. اصلا چیزی نمیخواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب میدانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب میفهمم که «میتوانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمیکنم. من فریاد میزنم. من تهدید میکنم. تو اشک میریزی. تو حتی داری التماس میکنی. نباید! اما داری التماس میکنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس میکنی. من عوضی شدهام. بدجور عوضی شدهام من.
در اشک، گوشی را میگذاری، مثل خرس میخوابم. یعنی میخوابم واقعا؟ .... عوضی شدمام من، خیلی عوضی. دیوها نمیخوابند عزیز من؛ کابوس میبینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمیدانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرمساری... هیداد.
من
دوست عزیزم بهام میگوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدتها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش اینکه من با «دل»م زندگی کردهام و هنوز هم با دلم زندگی میکنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که بهراحتی گریه میکند، بهراحتی آب خوردن برای حتی رانندهتاکسی از درونیترین غمهاش حرف میزند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصهاش را بخورد».. دوستم میگوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت میکنم. راه میروم و با خودم برای خودم زمزمه میکنم «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار میکنم این مصراع را. مصراع نجاتدهنده است برای من. ربطی به حرفهایی که میشنوم یا اتفاقاتی که میافتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آنکه نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمیفهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی میکنم. و دوستم، که آدمحسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش میخندد به آدمی که هنوز عین بچهها میتواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آنقدر میتواند خوشحالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیشتر یاد میگیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه میشوم ولی. این، تازه نیست.
و مُدام این تکنوازی غریب Journey to Eternity
پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشینها پیاده به طرف غرب میآمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبهاساطیری، با کولهای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه میرفت و بیتوجه به بوق ماشینها، چیزهایی برای خودش زمزمه میکرد. جنگلی خستهای که به آسمان خیره میشد دقیقهبهدقیقه، و کلماتی را فریاد میزد، راه میرفت، فریاد میزد، کام میگرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیدهاید که ماشینها میگذشتند بیخیال، بوق میزدند عصبی، و تنها اگر قدر نیشترمزی از سرعتشان کم میکردند به جای بوق زدنهای خشمگین، و شیشه را پایین میدانند، لابد میشنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بیجبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوهناک، و مثل اینها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آسمان میگفت: «خیلی بیمرامی.. به خودت قسم که خیلی بیمرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت میداد.
گفتم اینجا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.
فقط یهلحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبهروش، روبهروی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی بهاش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ایوای».
تازه سختتر هم میشه وقتی که واقعا روبهروت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بیقوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ایوای...
شعری برای شهرهای دیگر
تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشهمهربان
توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاهقاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یهجایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اونطرفتر رفته بود
بی که بدونم با کی
اینجور ابر که میشه
خیال میکنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
کسی باور میکنه این آواز غمگین ِ ایرونی از اینجا باشه؟
لندن، یه خاطره اس از چندتا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بیریخت
و شهرهای چهبسیار توی تاریکی
شاید یهروز ِ بیخبری
عکسها همیشه راستترین رو میگن
آدمها فقط به دوربین نمیخندن، لنز اه که اینجور نشون میده
توی هرعکسی، یکنفر داره خیانت میکنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون اینجا خاک ِ تو اه
میگن ماشینم گم شده توی راه
میگن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
میگن برف چهقدر روی بلندی نشسته
چهقدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم
چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...
جای دیگه
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتی رو داشتن که اسمش وطنِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکرِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت...
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگی اه
صدای بزرگِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میآد از نفسش
میافته میمیره!
وطن هماینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مُردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار میكنيم یه شب که ماه کامل نیاست
ماه که تموم دربیاد
اسم سختِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
خیابون ولیعصر
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصرِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیاست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که "دلم تنگ اه برای عصرا برای ولیعصر"
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوری اه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم همآهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون؛ پای کی؟
آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست؛
محنت دو-اسبه آمد وُ از سینه گرد خاست...
بر سینه، داغ واقعه، نقشالحجر بماند
وز دل برای نقش حجر، لاجورد خاست
جان شد سیاه؛ چون دل شمع از تَفِ جگر
پس همچو شمع از مژه خونآب زرد خاست
همسنگ خویش، گریهء خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریهء من دل به درد خاست
در کار عشق، دیده مرا پایمرد بود
هر دردسر که دیدم ازاین پایمرد خاست
دل یاد کرد؛ یار، فراموش کی کند؟
در خون نشستنِ من ازاین یادکرد خاست
دردا که بخت من، چو زمین کُندپای گشت
این کُندپایی از فلک تیزگرد خاست
خصمم که پایمال بلا دید، دست کوفت!
تا باد سردم از دمِ گردوننَورد خاست
گر باد خیزد، ای عجب از دستکوفتن!
از دستکوبِ خصم، مرا باد سرد خاست
خاقانیا؛ منال! که غم را چو تو بسی است
کآول نشست جفت وُ به فرجام، فرد خاست...
□
سالی که با مرگ عزیز آغاز شود، عجب ندارد که گریهاش بریزد در سراسر روزها و هفتهها و ماهها. ماهها شد که این سال عزا، مرگ عزیزی را روی دست گرفت و هرروز از مقابل چشم گذشت. و گذشت. واقعا گذشت. سالی که با رفتن آغاز شود، طبیعی است اگر در متروهای غریب، ادامهء گریهای باشد که جگر سنگ را آتش میزند. چهتنها شدی تو دختر.. کجا ای؟
و ما، خیلیچیزها را از دست دادیم در این سال؛ خیلیچیزها را. کمتر خندیدیم، کمتر شنیدیم، کمتر حرف زدیم، کمتر از حال هم خبر گرفتم. سال بدی بود. بسیار شد که آه کشیدیم، که اشک ریختیم، که بغض کرد و گریست و من نبودم. ما واقعا بیشتر از عمر یک آدم، بغض کردیم و گریستیم در این سالی گذشت. و کسی چهمیداند تو چه کشیدی؟ چهها کشیدی تو...
گذشت؛ تا رسیدیم به این نغمه؛ به صدایی برای دقایق قبل از تحویل سال، برای تماشای آنچه رفت بر ما و از ما. فریاد زدیم:
ای خدایی که در آسمانها نشستهای، درد کشیدن ما را نظاره میکنی
حوّل حال ِ خودت به احسنالحال
باشد که نظری به بخت ما افکنی با روی گشاده
آمین.
پی: در سالی که گذشت، وبلاگ قدیم گاوخونی ابتدا فیلتر شد، و نفهمیدم چرا. بعد، بهکل مسدود شد، بهدستور. حالا هم فقط توانستم به لطف دوستی، گذشتهاش را نجات دهم و روی آدرس دیگری بگذارم با همآن دامین قدیم. آدرس وبلاگ، این است، و آدرس فید گاوخونی، این. اگر کسی دوست داشت، ثبت میکند تا در روزهایی بهتر، فکری برای ادامهء اینجا کنم. گاوخونی ِ حسین نوروزی و بانو تمامی ندارد؛ اما روزهایی است که مانده تا جای امنی بدون انسداد بیابم. این نوشته را هم فقط محض خاطر اندوهناک ایشان نوشتم، باشد که سال بعدی، سال خنده باشد و آغوشهای مکرر، و سال آرامش باشد بدون درد و بدون دوری و بدون دیوار. سال گاوخونی ِ قدیمی باشد، با حرفهایی که داشت و بود. میگوید که دلش گرفته از همهچی... زمزمه میکنم «دلت بخوره توی سر من!» و فکر میکنم به اتفاق، به اتفاق، به اتفاق، به رفتن به آمدن به رفتن به آمدن.
و اینجا، ادامهء کوتاهتری است بر گاوخونی؛ جایی دوباره بیکامنت و بیهیچچی. و همهء اینها، برای دختری که دوست داشت یکروز از خواب بلند شود، ببیند که روزگار واقعا عوض شده است...
چه دوست باشد، که میتواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد؟
شمس تبریزی
دیماه ِ آنسال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید، سپری هم نداشتی در دستات؛ دیماه ِ امسال، فقط اینها هستند با لباسهای پلنگی، و لابد باتومی به دست. ولیعصر هم که یکطرفه شدهاست. دیروز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتادهای تو را ببینم اولبار.
میخواست نگذارد بایستم جلوی آن نردهها؛ من ِ تنها را چهطور میخواست متفرق کند؟ زیر لب گفتم «ما خیلیوقت پیش از خوشی و سرمستی تفریق شدیم... بزن کنار عمو». باتومبهدست چه میداند از عینالقضات همدانی: «در صحبت وی، در بیست روز، بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما، غیر خود هیچ باقی نگذاشت؛ و مرا اکنون شغلی نیاست جز طلب فنا».
بعد راه افتادم رو به پایین خیابان؛ مثل زندانیای که ساعت تنفساش را ازش گرفته باشی، غمگین. نشستم توی تاکسی، روی شیشههای نمور زمستانیاش نوشتم: «ایمان که داشته باشی به خیابان و خاطره، تا تهران راهی نیاست عزیز من» و سرم را گذاشتم بر غروب تهران، خواب دیدم که برگشتهایم به عصر آنروز، و پیرهن پشمی سفید به تن داری...
پی:
- حالا لینک دادن به تو، از مصادیق جرایم اینترنتی است آیا؟ که ترویج ملاحت میکنی و زیبایی و سرمستی... بیا بوسه :-*
- و این نغمه هم برای تو، برای خیابانی که دوست داشتیم، و برای آنعصر دیماه، که سفید پوشیده بودی. اسم این نغمه «افسوس» است، از آلبوم «شرق اندوه»...
«عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد، او را خلوت، خوشتر از صحبت در این جهان، و در آن جهان، دوزخ بهتر از بهشت. زیراکه در جوار مهجوران، خلوت بهتر از آن دستدهد که در جوار مقبولان. و این معنی، غوری عظیم دارد.
عاشق را از دوزخ ترسانیدن، چونآن بُود که پروانهء دیوانه را به شمع تخویف کردن. پروانه در عشق ِ آن میمیرد که یکبار آتش را در بر گیرد؛ او را همآن بس بُود که یکزمان آتش شود؛ اگرچه زمان دیگرش از راه خاکستری بهدر اندازند و نام و نشانش بر اندازند؛ او از این باکی ندارد.»
عینالقضات همدانی - رسالهء لوایح
از اینها مینوشت که عاقبت، «شکویالغریب»نویساش کردند؛ از هماینها رسید به جاییکه بالای دار تاب دادناش؛ هماین شد که نوشت «اگر كار بر مُرادِ من بودى، و قلم بر مُراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیتنامهها ننوشتمى.»
ما که فقط نگاه میکردیم، ما که اعتراضی نداشتیم وُ فقط مینوشتیم «زود، یعنی کِی دقیقا؟»، حالا این است روزگارمان. هنوز هم اینها را مینویسیم؛ هرروز.
روزی، گوشی موبایل را خواهند گشت، به قدیمیترین اساماس خواهند رسید؛ خواهند گفت:«شما میفهمی زود یعنی کِی؟ این که مال دوسهسال قبل اه». فقط نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد...
حالا آنها هم میدانند کی رفتهای وُ کی رفتهای وُ کی رفتهای وُ کی چرا برنمیگردی بهاینزودیها؛ نه؟
گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام میفرستاد که چهاردهروز مانده، سیزدهروز مانده، دوازدهروز مانده، یازدهروز... امشب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسواییام را میزد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بودهایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمیاش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یکخط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد میخواند: «بهاش بگو: کاکلزری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر میکنم وقتی یک آنتیویروس، «مهلت»اش سرمیآید، کجا میرود؟ به چی فکر میکند؟ ستارهاش کجا میافتد؟
گاوخونی
بچه که بودم، میگفتند هرکسی ستارهای دارد با خودش. میگفتند وقتی در آسمان افتادن ِ ستارهای را میبینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستارهاش دارد میافتد. سالهای جنگ بود آنسالها؛ ستارههای بسیاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستارههایی را که میافتند، ستارههای عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکیام مُرده بودند لابد. ولی عزیزانم در آنسالها نمیمُردند. ستارههای افتاده، نعشهای غریبی بودند که من نمیشناختمشان. چهقدر غریبه که روبهرویم از آسمان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکییکی از آسمان پریدند و رفتند؛ از ستارههاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستارههای فرتوت، که حالا سالها است هی میافتند وُ هی میافتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آسمانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانهای از پریدن وُ رفتن.
برادرم میگوید اینها ستارهها نیاستند که خیال میکنی دارند میافتند؛ میگوید اینها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک میزنند وُ دور میشوند. میگویم «حیف ِ من، که فکر میکردم لابد روزی تو ستارهام را میبینی در حال افتادن؛ به بقیه هم میگویی که من هم ستارهای داشتهام» و به مادرم خیره میشوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر میکنم...
گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی اینطرفش نوشته یاحسین، آنطرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدستر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کمکم از این کِشو، صدای ساز هم درمیآید؛ باور کن.
ستارهام را که پیدا کنم، باید بدهم با هماین رسمالخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مشحسن به صدا درآید که «من گاو مشحسن نیستم ... من مشحسن نیستم».
کجایی مشحسن؟ ستارهمان افتاده وسط بلوریها. افسوس ...
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
این عکس «سارینا» که کلاس اول دبستان است و با دوستاناش آمده بود به جشن کانون، خلاصهترین و رساترین تصویر روز جهانی کودک امسال بود برای من؛ دختری که وقتی باهاش حرف میزدم، فکر کردم که شایستهء تمام سپاسها و خوبیها است این بچّه؛ مهربان، آرام، معصوم، و خوب، با بادکنکی زرد در دست، نشسته روی ویلچر.
پی: بلاگفا مثل تمام اینروزها در تعطیلات بود و نشد که برای دیروز، مطلبی بگذارم اینجا. خودم هم که بیحوصله و خسته و غمگین. لابد حکمتی بوده باز.
برای اینشبهای تو
یا کسی میآید، یا کسی میرود؛ بههرحال نوشتهای اتفاق میافتد، شعری زاده میشود. نوشتهها، درماندگی آدمها هستند در مواجهه با رفتن و آمدن دیگری. باقی، بطالت روزهایی را مینویسیم، که اگر بشود بهشان گفت «عمر»، حدیث عصرهای مکرّری است که میسپاریم به آوای سطرها، تا خاموش شویم. و خاموش هم میشویم بهزودی جداجدا.
«بودن» آدمها را کردهایم وضعیتی ملالآور، معمولی، یا تصنّعی. اطرافما را رفتنها گرفته است، و گاهی آمدنها. هرکه میرود، دیگری میآید، و این تازه، همیشه زیباتر از قبلی حرف میزند، زیباتر از قبلی راه میرود، و لابد زیباتر از قبلی و قبلیها بوسه میبخشد جان میدهد. به «بودن» عادت نداریم. کسی از چگونهبودن ِ آدمها نمینویسد درست وُ راست؛ لاس میزنیم با وضعیت دیگران.
همهچیز از اتفاقات شاعرانه آغاز میشود؛ بیقراریها، اولین سیگارها، اولین فرارها، آخرین قرارها، همهچیز از «دختر همسایه» در کودکی آغار میشود، از «پسری که در نوجوانی دوست داشت دوستاش داشته باشیم».
ما چرا رستگار نشدیم؟ نشدیم!
نشدیم، چراکه هر کدام از ما، دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم. چهقدر آه که پشت سر نداریم همه.
ما از هم چیزی نمیدانیم جز نوشتههایی برای کسی که رفته است، دلدادگیهای کسی که مانده است، و روزگار دیگری که درمانده است و عاصی؛ به هم نگاه میکنیم، نوشتههامان را به اشتراک میگذاریم، و گاهی بدون دلیل میاندیشیم «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
و دیگر چه تفاوت، که واقعا حال ِ خوشی داریم، یا نداریم. فکر میکنند که داریم، پس میپذیریم. ما به «گزارش»های سرد، به تصویر کردن «آنچه گذشت» عادت نداریم؛ دوست داریم «خلاصه اینطور شد که ما مُردیم» را بشنویم. مدتها است داریم از «واقعیت»ی حرف میزنیم که چندآن واقعی نیاست، از «کسی» حرف میزنیم که چندآن از «بودن»اش چیزی نمانده، و ما دوست داریم شما فکر کنید «آه . ما بسیار خوشبخت ایم». هستیم؟
حالا بگذار برای تو چیزی از وضعیت ِ «ابراهیم» بگویم.
خیال کن خدا، بازیاش گرفته بود، و «حکمت»ی در کار بسته بود؛ خیال کن آب افتاده بود دست یزید، آنروز که باید «اسماعیلکُشان» میشد: هی برو نرو برو نرو. هی فرمان میداد که گردن بزن گردن نزن گردن بزن گردن نزن ...
چه میشد؟ ایمان ِ ابراهیمیاش واقعا به قصّهها میماند تا امروز من و تو بنشینیم بگوییم که «ابراهیم، پدر ایمان است»؟
آب افتاده پنداری دست یزید حالا؛ چه ایمانی؟ کدام ایمان؟ کدام آزمایش؟ آزمایش ِ ما، که نه پدر ایمان ایم نه فرزند ِ آن؟ ما که هرکداممان روزگاری دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم، و نفرین ابدی این «اولینعشق ِ شکستخورده» را با خود داریم؟ چهقدر آه پشت سر ما باشد خوب است؟ ما رستگار نشدیم؛ حالا تو هی حرف خودت را بزن: «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
بگذار برای تو، که حالا اینسطرها را میخوانی، چیزی بگویم:
به آدمی فکر کن، زن یا مرد، که هرروز عزیزترین آدم زندگیاش را، برای رفتن به «قربانگاه» مشایعت میکند. انگار کن مثلا پدری را، مادری را که تمام ِ هرروز، تنها فرزندشان را نوازش میکنند، میبوسند، برای روزهای خوش ِ در راه نقشه میکشند، و بعد از لبخندها و آروزهای خوب، شب از راه میرسد.
حالا وقت آن رسیده است که بگویند: «آفرین گل ِ نازم، حالا بلند شو حاضر شو که باید بریم کمکم...» و حاضر بشوند، لباس تمیز بپوشند، بروند بچهشان، عزیز دلبندشان را بگذارند تا صبح زیر دستگاههای مثلا بنیاد حمایت از کودکان سرطانی... به امید روزی شبی که شاید شفایی حاصل شود. این آدمها دارند زندگی میکنند؟ واقعا؟ اگر میخندند، میخندند؟ واقعا؟ و تو، که فقط نوشتههاشان را میخوانی، به خودت میگویی «این با نقطهویرگول و گیومه میخواد چی رو بکنه توی چشم خواننده؟» و تو، که فقط داری یک نوشته را میخوانی، به خودت میگویی: «قشنگ بود / مزخرفات!»
هماین آدمها را داشته باش؛ حالا فکر کن من و تو، فقط طول روز ِ این آدمها را میبینیم. و نمیدانیم که این خندهها این آغوشها این نقشهکشیدنها، هرشب به قربانگاهرفتنی دارد، هراس و اندوه جانکاهی هم دارد، و زجر مدامی هم.
قصّه، این است.
ما نفرینی ِ اولین شکستهامان هستیم؛ عاشق میشویم دوباره، شکست میخوریم، فراموش میکنیم و فراموش میشویم، اما همه میدانیم که روزی دختر ِ همسایهء کسی بودهایم که در همآنروزهای نوجوانی از یاد رفت و آههاش پشت سر ِ ما ماند، پسر نوجوانی که دوست داشت دوستاش داشته باشیم و نشد که دوستاش بداریم و گذشت. به داشتهها، به بودنها به اینکه باید یکجایی این نفرین سر بآید، به پایان زندگی در شاعرانههای مثلا مغموم عادت نداریم. لاجرم، نمیفهمیم که گاهی نوشتهای که فکر میکنیم برای بزرگداشت مقام شهید است، برای کدام شهید نوشته شده، و منظور نویسنده از «هرشب-بدرقه» یعنی چی. دنیای تازه، دنیای تاویل است، دنیای «درد ِ تو برای خودم، درد ِ من برای خودم، درد ِ او برای خودم» است. و کاش میشد درد هرکسی برای خودش باشد، و کمی واقعی.
تو، که اینسطرها را میخوانی، فکر میکنی من دارم چندتا کلمه را به هم میبافم تا مثلا متنی برای لینک دادن لایک زدن، ساخته شود؛ من، که دارم اینسطرها را مینویسم، دارم زور میزنم که برای این هرشب-بدرقه چیزی بنویسم که یعنی «میفهمم چه روزهای تلخی داری...». اما نه تو میفهمی واقعا در دل این نوشته چیاست، نه من میتوانم چیزی بنویسم که شایستهء روزگار سخت دیگری باشد. همه داریم با کلمات لاس میزنیم، و جاییدیگر، مردم دردها و غصههایی دارند که حتّی یکلحظه هم نمیتوانیم تصوّرشان کنیم، حتّی یکدم. ما به «بودن» ِ آدمها عادت نداریم؛ هماین است که فقط میگوییم: «تو چرا همیشه غمگین مینویسی فلانی؟» و فقط میگوییم: «واقعا این نوشتهء آخری خیلی چسبید فلانی» و فقط میگوییم: «راستی اوندفعه که نوشته بودی دیوار.. من چه خاطرهها از دیوار دارم... یادش بهخیر ...». تو واقعا به دیوار خوردهای؟ نه... فکر کن و باز به خودت بگو: تو واقعا به دیوار ِ راستکی خوردهای؟ والله اگر که خورده بودی، حالا کمی محترمتر با دردهای دیگران برخورد میکردی ...
جهان شاعرانهای داریم، درست! اما همهچیز ِ جهان را شاعرانهها روایت نمیکنند. گزارشگر بعضی قصّهها، ابراهیمی است که خدا باهاش شوخیاش گرفته. پس دعا کنیم که دست کم، تیغ، قدرتاش را از دست بدهد؛ برای گلو که خونین ِ این هی تکرار است، کاری از ما برنآمد ...
آمین.
راه تو بر بَست و گشایش است
و راه ما بر قبض و حُزن.
اکنون تو شاد و خرّم زی،
تا ما اندوه ِ تو میخوریم؛
که هردو، کار ِ او میکنیم.
ابوالحسن خرقانی خطاب به ابوسعید ابوالخیر
یکسال قبل: سیگار میکشیم در نقش ِ اسماعیل
همهساله برخی کشورهای جهان، روز ۸ اکتبر را به عنوان «روز جهانی کودک» جشن میگیرند {و بعضی دیگر، روزی از اوایل ماه ژوئن را} که به تقویم ما، این روز مصادف است با ۱۶ مهرماه. البته هنوز تا پنجشنبه چندروزی مانده و اگر حوصلهای باشد برای نوشتن یادداشتی، باید موکول کنم خودم را به آن روز. در چندجا، کارهایی دارم میکنم بهصورت فردی و گروهی، دلی و پولی، که نتیجهشان را الآن نمیدانم؛ ممکن است به روز جهانی برسند، که حتما چیزی مینویسم دربارهشان، و اگر نرسند، تاسف میماند برای من و دوستان دیگرم.
اما حالا و اینجا
فکر کردم امسال قبل از رسیدن این روز، «پوسترهای روز جهانی کودک» را که یونیسف به رسم هرساله تهیه و منتشر میکند، اینجا بگذارم. کسانی که دستی در نشریات و رسانههای اینترنتی دارند یا وبلاگنویس اند، میتوانند بابهانه و بیبهانه این پوسترها را در صفحات اینترنتی و رسانههای چاپیشان منتشر کنند. اندازههای پوسترها بزرگ هستند و مناسب برای استفاده در هر محیط و هر صفحهای. روی هر کدام از تصاویر اگر کلیک کنید، آنها را در اندازههای بزرگتر میبینید.
شعار روز جهانی کودک سال ۱۳۸۸-۲۰۰۹، از سادهترین و زیباترین شعارهایی است که در این سالها، متاسفانه کمترین توجه بهاش شده است: «به کودکان گوش کنیم»
پیشنهاد گاوخونی:
شعار روز جهانی کودک امسال را، بندهای پیماننامهء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگهاتان تکرار کنید. دربارهء کودکان و حقوقشان بنویسید. برای کودکان بیمار دعا کنید ... به کودکان گوش کنید... ادامه
بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.
شما نهتنها خسرو گلسرخی را کشتهاید*
بلکه با یکطرفه کردن خیابان ولیعصر
بسیاری از شعرها را زخمی کردهاید؛
شعرهایی که در رفتنها در آمدنها نوشته شدند
شعرهایی که یکطرفه نبودند ...
* سطر اول، برگرفته از: شعر «شاعر» / ظلّالله / رضا براهنی / ۱۳۵۴ / آمریکا / نشر ابجد
بعضیوقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم؛ یا یکچیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره.
دستهایم را حرام کردهام.
- عامهپسند / چارلز بوکفسکی / پیمان خاکسار / نشر چشمه
باور کن با هماین دستهای بیمصرفم، با هماینها هم میفهمم که با یکجفت دست، یکجفت دست ِ کشیده وُ دلخواه، چهطور باید رفتار کرد. اشکال از مسافت است، از این راهها؛ اشکال از آن بیپدرمادری است که اولبار مرزهاش را بهروی مردمان دیگر گشود.
حیف از آن دستها، که شدهاند تایپیست غمها و غصهها، شدهاند میرزابنویس ِ دوری.
توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشهء ایران در دورههای مختلف را تماشا میکند؛ از زمان فلانشاه تا بهمانشاه، ورق میزند و میآید جلو.
میرسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشهء این گربهء ایرانی کوچکتر میشود، آب میرود. هامون مثل بچهها بُهتزده میگوید: «اا... این چرا اینجوری شد؟» {یا همچو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکسها؛ ورق میزنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». میرسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت میشویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ایوای...».
به دوستی میگفتم که مدتها است مثلا در گفتوگوهای اینترنتی با عزیزانمان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمکهای غمگین مسنجر، جز سهنقطهها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام میشود.
قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزاندیده بُود، پس به بهاری برسد
امیرخسرو دهلوی
یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست وُ از هر طرف که نمیروی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری میروی بههرحال. وضعیت عجیبیاست این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سهتار است، اما بمتر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ این عزیزان بینشان، این جسمهای خونین که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. اینکه صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادناش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوریکه نعش غریبات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلانایسکا دفن کنند، و اینجا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابانهای خاطرهدارش شهید بُردهاند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دسترفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی میآید از هرچه کوچه وُ هرچه خیابان ِ خاطرهدار؛ تو بگیر مثلا صدای سهتار، کمی هم شاید بمتر. یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی. میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه میدانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کیاست که نداند این شهر این کوچهها وُ این خیابانها مسیر عبور نعش عزیزان بسیاری بودهاند هستند خواهند بود، و این صدا که میشنوید – همشهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیدهاند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض میشود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که میآید، و شبیه سازی است که زخمیاش کردهاند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام میکند و تلخی ِ جهان را حلقومچپان. بله .. این شهر را که همه میشناسیم، همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهانخوری؟ نمیدانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، میگوید که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، میگوید که حال همهء ما خوب است. و باور میکنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور میآید وُ هرچه کوچه هست تسخیر میکند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد میزنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه میدانند برگردیم.
حالا همه میدانند. و همه میدانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سهتار، اما بمتر، دارد از هرکجا مینوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ گفتم که؛ این جسمهای خونین، این عزیزان بینشان، که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. اینجا همه مُردهاند راستراستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ اینجا همه مُردهاند و کسی که یکوقتی سهتار دست میگرفته وُ دستاش روی پردهها خشک میشده، نُتها را قاتی میکرده و چیزی که دیوارها میشنیدهاند، نغمهای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یکتنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگواری میکند. همه میمیرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا میخوانیم:
پروردگارا
یکنفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای شکستهبسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه میدانند میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و میخوانی و میخندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یکروز این ولیعصر را سند میزنم به نامات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُردهاند و خونها میان آرزوهای ما شُستهاند وُ حالا یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمیآورد؛ رفتهای وُ دیگر همه میدانند که شهر، بیوفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی میآید که همه میشنیدند وُ پنهانخوری وُ مستی ِ نیمهشب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینهات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کیاست که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه میزنیم وُ گریه میکنیم. گریه میکنیم وُ مظلومان تاریخ در سینهمان رژه میروند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نیاست، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ایوای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هماین ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کردهای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه میشناسیم؛ همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهانخوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدامدستها در پس ِ این نعشها بودهاند، و این خون را چهکس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه میخواهم که بگویم: دلتنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یکروز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفتهام، و دیگر نه خیابان مرا میشناسد، نه مردم، نه حتی آن نیمکت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیهای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابانیکطرفهکردن؟ چهکارهای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه میدانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد میزدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهریتر از این.
- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب میشنوم.
- از اینجا: زندانی آزاد نمیشود؛ سیگار میکشد
۱
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
هماین است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هماین است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هماین است شعرهای تلخ
و تنها اییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
دوسال قبل، پیش از روزی که دست از پا درازتر، از ساختمان قدیمی آن سفارت برگردم، اینجا نوشتم:
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفایی است. نشده است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه / آنیکی، یکی را سوار میشود.
تهران، فقط دلتنگی به آدمهاش افزوده است، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، هماینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی.
تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیات را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواستیاش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده است، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
دوباره اینوقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود اینکه میگفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد اینجا آدم بیهمهچیز؟ هیچ.
وقتیکه رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابانها و کوچههای دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ اینکه «حالا مادرم چه میشود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارکوی برای آخرینبار، تماشای برج آزادی برای آخرینبار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرینبار، و برای آخرینبار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ایکاش میتوانستم.
----------
خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت
زلف
روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان؛ که فقیه،
بخورد روزهء خود را، به گماناش که شب است
شاطرعباس صبوحی قمی
چشم
اینهمه زورآوری وُ مردی وُ شیری ...
مرد ندانم که از کمند تو جستهاست!
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو، کهاش اختیار به دستاست
توبه کند مردم از گناه به شعبان؛
در رمضان نیز چشمهای تو مستاست
سعدی
لب
گر نه زلفاش پی شبیخون است،
پس چرا حال دل دگرگون است؟
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشتهاش از حساب بیرون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پُرخون است؟
مِی حرام است؛ خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که میگون است
فروغی بسطامی
زندگی ما را دود میکند این آواز افشاری، به باد میدهد، آنجا که میگوید «یکشبی بیدار شو، کامی بگیر». سالبهسال هم که از چراغهای روشن کم بشود، باز هم مزّهء سیگار افطاری، خستهترین سیگار جهان است.
چه میکنیم حالا؟ هیچ؛ شعر میخوانیم و هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... ایداد.
- خوابم گرفته؛ تو نمیخوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم میآد.
- بریم؟
- ![]()
- بریم؟
- بریم...
آنها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.
مرد از خواب برخاست
مرد به ساعتاش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شمارهای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آندو گفتند: «پس .. خدانگهدار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آنسو قطع شود
مرد صدای سرمهماندار را شنید که چیزهایی شاد میگفت
مرد با صدایی کمیبلند گفت: «خواهرت رو هواپیما!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصههاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرندهای نمیپرید»
بعد
هواپیما پرید بدون اینکه توهینی بهاش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمیشد ما هماینجوری سوزناک میبودیم و الزاما نیازی نمیشد به اینکه یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانونگرایی فریاد زد: «به خاطر خودت میگم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن اینجوری!»
و البته که زن رفته بود.
این و این و این و این و تمام این سالها.
گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
نالهای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نیاست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...
این بنان، مثل ماست و خیار میماند برای جماعت خراب.
از بسیار جانها، آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز ِ دف.
هرچند در دل خود مینگرم، همه آواز ماتم میبرآید، آواز دف، نی.
خدایا؛
غُربا را در خانقاه من مرگ مده؛ کی ابوالحسن، طاقت مرگ غریب ندارد؛ کی آواز دردهند کی: «غریبی در خانقاه ابوالحسن...!»
ابوالحسن خرقانی
این نغمه دارد برای خودش پخش میشود، و من، سیگار بهلب، دارم فکر میکنم که در آسمانها چه نغمهای جاری است الآن، که این پایین اوضاع اینقدر غمانگیز است؟
هی هی ....
اینکه چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان میگذرد». یا اینکه اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم میبندی و باز میکنی، میبینی دارند جنازهات را تشییع میکنند. میایستی و نگاه میکنی: داری دور میشوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمیدانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بیهمهچیز، میبینی که دارند میبرند خودت را؛ بیفکر کردن، بیدغدغه، بیصدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.
شهریور سال گذشته بود که این نوشته را اینجا گذاشتم؛ در یکی از تلخترین روزهای زندگیام. آنوقتها، خیابانها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابانهای عمومی و پیادهروهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
امشب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «اینجا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار میشوند و تکرار میشوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، همآنروز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد». نمیدانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازدهماه از آنروز، آن دوست کجا است؟ خدا میداند. اما یقین دارم به اینروزها حتی فکر هم نمیکرد ...
آنروز هم جمعه بود، و امروز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بسیار دیگرم دعا میکنم، و غمگین ام.
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ» آل عمران، آیهء ۱۲۰
باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
در زندگی، روزهایی هم از راه میرسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از اینروزها تا کجا که نمیرود. در اینروزهای پوسیده، منیکی ترجیح میدهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دلمرده قدم بزنم، و سیگار دستپیچ دود کنم، و فکر کنم که «هماین صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر میخوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا میبرد میاندازد وسط تمام شکستها، ناکامیها، خستگیها و یاسها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکستخوردگان.
اینجا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید
کاستهای قدیمی، هنوز تنها لطفی که دارند، هوایی است که جاری در رگ وُ پی ِ صداهای دیگر، هرچیز مُرده را زنده میکند؛ میراثی از گذشتهای موهوم و اغلب افسرده. نوستالژی، دقیقا از هماین هوا آغاز میشود برای من.
اتفاقها هنوز هم در همآن کاستهای قدیمی میافتد؛ حدیث ِ آنکه رفته است، آنکه مُرده است، آنکه پریده است، و آنکه صورت زیباش ماسیده بر میلههای قفس. هنوز هم، آنجا است که کام ِ کارگری معنی خودش را دارد در سیگار. آروزهای باکره هنوز هم در هوای کاستهای قدیمی میسوزند و تلف میشوند، و مزّهء چیزی دستنیافتنی دارند؛ وگرنه دل ِ آدم که خیلی چیزها میخواهد هماینجور بیخودی.
زیبایی ِ احمقانه و درعینحال وحشی ِ صورتی که هراسان از خواب برخاسته، در پس ِ «کیفیت» آرایش و پیرایش، مثل رابطهای میماند که همهاجزاش از آن ِ دیگری است: سیخ از من، سنگ از تو، حال از او!
باید یک سیستم میکس و مسترینگ دستوپا کنم، روی موسیقیها و ترانههایی که دوست دارم، نُویز بگذارم، و آخر تمام تصنیفهای خراب، صدای آن زنی را که با دل خجسته میگوید «همیشه خوب وُ همیشه خوش باشید!» اضافه کنم.
ما که خراب ِ این هوای ِ جاری در کاستهای قدیمی ایم؛ چرا باید این سیگار گوشهء لب را پنهان کنیم؟
کِی برسد که هوا را از صدای ما هم بگیرند، صدای ما را از هوا ...
این بنان است که هنوز غوغا میکند؛ یار ِ رمیده.
میشود خرابتر از این که هستیم باشیم. خراب، در هرکجا و هر زمان؛ خرابی ِ پُرتابل!
مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِ طلب.
روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر میکنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند مینوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده میکنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمیکشیم. این مورد را مدام تکرار میکنیم تا «چای ما را بگیرد!!».
سیگاری روشن میکنیم، این آهنگ آقای شاهرخ را که پُر از خاطره است، میگذاریم برای خودش بخواند. گرم میشویم و هی احساس میکنیم پشهای مهربان ما را میگزد. و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.
در این مرحله، یأس بهکلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق میدهد. و ما اینک انسانهایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...
هر کام که فرو میرود، میرود که میرود که میرود... کاش برمیگشت؛ ایداد.
این آهنگ، به پاس تجربههای منحصربهفرد، تقدیم میشود به شما.
و این شعر:
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمیآید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشمهای کارگری
هیز
و غمآلود ...
وسطهای دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش میشد، ما هنوز همآن تلویزیون سیاهسفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربههای مُشت و گاهی لگد، سیگنالهاش را تنظیم میکردیم.
من آنروزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تبدار و هذیانگو و بیحوصله، خیلی بدتر از حالا. تنها دلخوشیام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.
یکشب، سهشنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بیهوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوشآیند بود: «خانهء سبزیها دیوارهای خانهشون هم سبز اه؛ همهچیزشون سبز اه... میدونستی هیچ؟»
مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ اینکه چهطور میشود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همهچیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ اینکه یعنی میشود واقعا؟ که آدمها وسط ِ سبزها؟
از آنشب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگراه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم میکردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چهجور میشه آخه؟» و خانهای که میگفتند دیوارهاش، درهاش و همهجاش سبز است، در مسیر بزرگراه افتاد و خراب شد. چه سوالها که بیجواب ماند در من.
ناسیونال ِ گنده، آنقدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سالها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. اینبار یکجور دیگری درگیری ذهنی ایجاد شد. شدم هوایی ِ رنگها، و هی فکر میکردم «یعنی اونوقتا که این دیواره سبز بوده و من نمیدیدهام، حسام چهجوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش میکردم؟ پس چهجوری بود یعنی؟»
تجسّم ِ بیحاصل ِ روزگار ِ بیرنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ اینزمان و آنزمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهنام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آنروزها که چیزی بوده و من نمیدیدهام، چی مجسّم میکردم از رنگی که باید میبود.
تصاویر بسیاری را گم کردم در آنسالها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را میشنیدم، یک رنگ توی ذهنام میآمد در کودکی، و بعدها گم کردماش؛ مثل صدای هلیکوپتر که با دهان درمیآوردم در تنهایی و حالا نمیدانم چهجور؛ مثل سهتاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست میکردم و واقعا صدای سهتار یا گیتار یا حتی پیانو درمیآمد ازش.
اینطرف که بودم، آنطرف همهچیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آنسو، همهچیز در اینسو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.
گاهی، نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است.
دیگر:
- سال قبل، در هماینروزها
- دایرةالمعارف نوستالژی؛ صدای اول
* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمیدانم چرا. شاید بار دیگر.
«میگم .. اگه شد اینهفته باباتاینا رو بپیچون، با هم بریم نمازجمعه»
- فرداصبح میآیی خونهمون؟ بابااینا میخوان برن شمال ... با هم خوش میگذرونیم، حالوُحول خلاصه؛ نه؟!
- نه، نمیآم. تو دروغ میگی؛ تو میخوای منرو ببری نمازجمعه!
ارایهای جدید از کمپانی کلتکس:
تو نمازجمعه با دیگری دیدنات!
با صدای خوانندهء عشق و خیانت، عباس قادری!
سرخط اخبار ایران- پیکنت:
بهگزارش منابع آگاه، بسیاری از سران ِ سپاه و بسیج، به مردم پیوسته و در نمازجمعه شرکت میکنند. از شهرک شهید محلاتی، که محل اسکان خانوادههای نظامی است، خبر میرسد که اغلب افراد ساکن در این مجموعه، در گروههای سهنفره و هشتنفره نمازجمعهء مخفیانه برگزار میکنند.
زن:
مرتیکه بیخوارمادر.. چرا خودترو میمالی به ناموس مردم؟
مرد {درحالیکه دارد با زبان، یکچیزی را از بین دندانهاش درمیآورد}:
عذر میخوام خانوم. میبینید که صفها فشردهاست و کاری نمیشه کرد. فشار روی همهء آزادیخواهان به یکاندازه است.
زن {نگاهی به عقب میاندازد}:
اوه مایگاد! حق با شما است آقای محترم. من عذر میخوام که متوجه نبودم.
{فشار بیشتر میشود و زن و مرد، همگام با صفوف بههمپیوستهء مردم آزادیخواه، سجاده پهن میکنند}
زن خطاب به شوهر:
هی... کی داره از خیانت حرف میزنه!!! خیال کردی نمیفهمم به اسم ِ جلسهء هیئتمدیرهء شرکت، با اون منشی ِ {....} میپیچونید میرید نمازجمعه؟!
{مرد، که آچمز شده، از بُهت و حیرت منفجر میشود.}
بانو:
تو عوض شدی.. عوضی شدی! دلات دیگه اون دلی نیاست که منرو اسیر خودش کرد. همهچیز که توجه و کادوُ خریدن و اینا نیاست. فکر کردی هماینکه مثلا بگی عزیزم و چهارتا بوس و اینا، حل میشه؟ واقعا این بود اون عشقها و اون حرفها و اون دلدادنها؟ ... یادت هست هیچ آخرین نمازجمعهای که دوتایی رفتیم کِی بود؟
{طرف ِ نامبُرده درحالیکه اشک میریزد، و شانههاش هقهق میزند، از کادر خارج میشود و از شرم به لقاءالله میپیوندد.}
پی: مجدد سلام بر اولدفشن.
همهء روز را بازی میکنم با خیالات بسیار و بیراه. در دقیقه، چهلتا وبلاگ ثبت میکنم در سرویسهای مختلف، و جای چهلنفر مینویسم. اینکه جایی بند نباشی، اینکه اصلا کار مهم و جدیای نکنی، و اینکه همیشه از اینشاخه به آنشاخه بپری... اینکه خودت را برداری دوره باُفتی بروی هی به اینخانه و آنخانه، تنها راه برای فرار از اینهمه بدبختی است شاید.
بچه که بودم، خیالبافی میکردم فراوان. هم آنطور که بزرگتر که شدم، خیالات را هم با خودم آوردم و هنوز دارمشان. بهجز اینجا، که زوری نمیخواهد اثبات خیالی نبودناش، همهء زندگیام شده خیالات و خیالات و خیالات.
بعدازظهرها که همه دارند برمیگردند خانه، من تازه دارم میروم سر کار. پشت میز که مینشینم، خیالات شروع میشود: بهخاطر مشکلاتی که در اجلاس اوپک پیش آمده، شرکتی که من مدیر روابط عمومی آن هستم و از شرکتهای تابعهء گروه «شِل» است، ورشکسته شده و من علیالعجاله به پیشنهاد دوستی آمدهام اینجا شدهام مربی و کارشناس و غیرهء کودکان. به هماین سادگی! آنقدر بزرگ خیال میکنم که باورش آسودهتر باشد. اینطوری، زجر مدامی که دارم، سوالهای بسیاری که دارم، و «ایکاش»هام کمرنگ میشوند برای ساعاتی.
در ابتدای نوجوانی، خیال میکردم همسایهمان دختری دارد به نام «زهره»، که دیپلمه است و در خانه نشسته منتظر شوهر، و همهء حواساش با من است شب و روز؛ که من چی میپوشم، چی میخورم، چه میکنم، چهجور راه میروم و ... زندگی شده بود اینکه جوری لباس بپوشم که زهره تحسینام کند، جوری رفتار کنم که یک محله باشد و یک حسین و یک زهرهء تماشاچی ِ مبهوت.
سعی میکردم از همآن دوران دبستان، تا میشد «ساسُون» اضافه کنم به شلوارم. آنوقتها، هرچی شلوار و پیراهنات چین بیشتر داشت، و هرچی «خُمرهای»تر بود، یعنی خوشتیپتر بودی و زهره، تنها خوشپوش ِ محله را دوست میداشت. من و زهره، عاشق و معشوق نبودیم. اما مهم بود که او مرا تحسین کند. از او عشق نمیخواستم؛ تنها تحسین و تحسین و تاثیر و تاثّر. مهم بود که کسی هست که زندگیاش شده فکر کردن به من.
دریغ که زهرهای نبود، همسایهای هم؛ برای خودم قیافه میگرفتم و خودم فکر میکردم بالاخره روزی زهرهای خواهد بود که فکر و ذکرش بشود پسر یازدهسالهای که شلوارش «پلیسه» بود رسما و خُمرهای.
دوست داشتم چندجا جای چندنفر بنویسم. مثلا قدیمها میخواستم وبلاگی بزنم و هرروز، مهمترین خبر را انتخاب کنم و لینک بدهم بهاش، بعد هم در جملهء تکراری، نظرم را بنویسم دربارهاش؛ اینجوری:
«مرگ دستهجمعی هزاران پنگوئن در دریای شمال» بعد زیرش بنویسم: «نگارندهء اینسطور با مرگ دستهجمعی مخالف است».
تکجملهء وبلاگ این بود هرروز: «نگارندهء اینسطور با ... مخالف / موافق است». سر ِ هرماه، یک جمعبندی هم از مخالفتها و موافقتهای نگارندهء آنطور بنویسم با عدد و درصد و غیره. اسم وبلاگ هم این بود: «نظربازیهای نگارندهء اینسطور»
حالا این به چه دردی میخورد؟ نمیدانم. اما اطمینان دارم که اگر صبور باشی، روزی میرسد که عدهای روزشان را «نگارندهء اینسطرها» آغاز میکنند و شاید بعد از یکسال، «عادت» بکنند به کسیکه فقط یا موافق است یا مخالف اتفاقی. کم شدهاند آدمهایی که در یکخط موافق یا مخالف اتفاقی باشند، بیکه دلیل و توضیحی بنویسند. این وضعیت ِ یگانه، گوشهای از تنهایی آدمی است که به تنهاییاش خو کرده. بعد از دوسال، قصد داشتم تعطیلاش کنم، تا همآن چندنفر که عادت کرده بودند، گاهی از خودشان بپرسند: «راستی چی شد نگارندهء آنسطور؟ یعنی سرش رو کردند زیر آب؟ .. ببینی وسط کدوم مخالفت یا موافقت، شهید شد... آه!»
در این دو هفته، وسط کارها و بیحوصلیها، باز یک وبلاگ ساختم توی ذهن، و گاهی چیزکی نوشتم برای آن وبلاگ فرضی. همهاش خیالات و موهومات ابلهانه. نتیجه شد این که در ادامهء این مطلب میبینید.
اسم وبلاگ «حقایق دربارهی مسعود، شوهر اعظم» میشد {البته یک «سلام» داشت به وبلاگهایی با فُرمت ِ اسم فیلمنامهء بیضایی} و با کمی تفاوت در رسم ِ خط اینجا.
حالا وبلاگ فرضی را میگذارم اینجا، که این خیالات هم تمام شود.
{توضیح بیربط: بهجز آن وبلاگ ِ با دلیل، من جای دیگری نمینویسم، مگر در صفحات وُرد یا در خیالات ِ احمقانهام. پس، هروقت چیزی به «شدن» برسد، از ابتدا به نام و نشان خواهد بود از این به بعد}
دربارهی وبلاگ {که گوشهء سمت چپ قرار بود باشد}
هممحلیها «اعظم پنیری» صداش میکردند، ولی برای من همان «اعظم» ِ معمولی بود که از نوزدهسالگی تا چهارسال بعدش که زن مسعود شد، دوستاش داشتم.
اسفند که بیاید، اعظم بیست و هشت ساله میشود.
من از وقتیکه در مغازهی «پارچهفروشی لطیفه» فروشنده بود، او را دوست داشتم تا وقت ازدواجاش. دختر خوب و عفیفی بود.
از وقتی با مسعود ازدواج کرده، مستاجر خانهی رضا بلوری است. مسعود کارمند آموزش و پرورش منطقه دو است. یک بچه هم دارند به اسم سمیرا. خیلی شیرین و دوستداشتنی است. مسعود انصافا پسر خوبی است. یعنی به عنوان یک شوهر، مشکلی ندارد. از اینهاست که هر زن ِ معمولی میتواند مدتها او را به عنوان همسر بپذیرد و با خوب و بدش بسازد. مسعود، حالا شوهر ِ اعظم است که من گاهی دلم برایش تنگ میشود.
من هم در همان خیابانی که اعظم و مسعود و سمیرا زندگی میکنند، زندگی میکنم. شبها میخوابم، روزها ریسپشن آژانسی هستم که سر کوچه است، و تقریبا همیشه حواسم به اعظم و خانوادهاش هست. خیلی به اعظم فکر میکنم و آرزوی خوشبختی برای او دارم.
خدا به همه سلامتی بدهد در کنار خانواده انشاالله.
اینجا مشاهدات خود از اعظم و زندگی مشترکاش با مسعود را بهصورت روزانه خواهم نوشت. پاریوقتها هم از ذوق و از دل خواهم نوشت به زبان شعر و ترانه. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سوم ماه رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری – محمدحسن. ر (م.شمیم)
هشتم ماه رجب
اعظم را دیدم. از مغازهی خواروبارفروشی چیزهایی خریده بود و یک نایلن مشکی زیر چادرش بود که گاهی میافتاد بیرون. از جلوی آژانس رد شد و رفت. بلند شدم و آرام رفتم دم در به بهانهی سیگار کشیدن. پاییدماش تا برسد به خانهشان. رفت تو. لبخندی زدم و برای سلامتیاش دعا کردم. وقتی داشتم سیگارم را خاموش میکردم، فکر کردم شاید ترک کنم این لعنتی را. مسعود هم سیگار نمیکشد.
هوای برف دارم این ایام.
نهم ماه رجب
تا ساعت هفت عصر، خبری نبود از منزل اعظم. نه مسعود را دیدم از سر کار برگردد، نه اعظم و سمیرا بیرون رفتند. کاش حال همهشان خوب باشد.
پیوست: چراغ اتاقشان ساعت نه و بیست دقیقه روشن شد. یعنی از صبح توی خانه بودهاند؟ چرا اینقدر دیر روشن کردند؟ عجیب است.
نوزدهم ماه رجب
امروز روزه بودم؛ مستحبی گرفته بودم. حواسم را ندادم به اعظم. خدا قبول کند.
بیستم ماه رجب
دیشب سه بیت شعر ِ غزل سرودم. البته موضوع ِ اجتماعی و مخاطب ِ عمومی داشت و برای اعظم نبود. هروقت شعر میسرایم، خیلی انرژیام کم میشود. شعر آدم را واقعا از پا درمیآورد. آنسالها که عاشق اعظم بودم، باز هم مثل الآن سخت بود و طاقتفرسا. دم ظهر، منتظر شدم که وقتی اعظم برای خرید میآید و رد میشود، نگاه کنماش و شعرم را بخوانم. بعد پشیمان شدم. کار درستی نبود.
حال اعظم هم شکر خدا خوب بود انگار. مسعود ساعت هفت به خانه برگشت.
بیست و یکم ماه رجب
مسعود امروز ساعت یازده ظهر برگشت خانه. یک حسی به من گفت که گویا اتفاقی افتاده. نگران شدم. ایکاش اتفاق بدی نیفتاده باشد.
بیست و دوم ماه رجب
اعظم امروز سهنوبت از خانه بیرون زد. یکبار ساعت نه و نیم رفت و ساعت یازده برگشت، یکبار ساعت دوازده رفت و ساعت سه و بیست دقیقه برگشت. یکبار هم حوالی ساعت شش غروب با سمیرا رفتند و ساعت هشت و ربع با مسعود برگشتند سهتایی. مسعود ساکت بود و یک نایلن مشکی دستاش بود. سمیرا هم آویزان اعظم شده بود و خودش را میکشد.
یعنی اتفاقی افتاده؟ کاش اختلافی پیش نیامده باشد. خدا به همهی زوجها زندگی خوب و سرشار از توافق بدهد انشاالله.
بیست و سوم ماه رجب
باران میبارد؛ اینوقت ِ سال و باران؟
کاش دست این بچه چتر بدهند وقتی میرود خرید؛ خیس نشود.
بیست و چهارم ماه رجب
هراسان از خواب میپرم. خواب بدی دیدهام. دفتر چهلبرگ را از کنار تُشک برمیدارم و سه مصرع، بداهه، در آن مینویسم: رخات مصداق آسمان است / سرود خلوت ما عاشقان است / چرا هر دم مرا تنها گذاری؟
اعطم تا عصر بیرون نیامد. عصر سمیرا را دیدم که از پنجره داشت خیابان را تماشا میکرد. مسعود ساعت هفت برگشت از کار.
بیست و پنجم ماه رجب
تب دارم. نمیتوانم تکان بخورم از جام.
بیست و ششم ماه رجب
هنوز در تب میسوزم. چهخبر از اعظم .. ای وای.
بیست و هفتم ماه رجب
خواب میبینم سهراه آذری ایستادهام منتظر اتوبوسهای میدان قیام. یکی از آن دوطبقههای قدیمی میآید و سوار میشوم. میروم طبقهء بالا: مسعود را میبینم که با سمیرا نشستهاند ردیف سوم. پس اعظم کجاست؟
خدایا خواب بندگان ِ صدیق را بیرنگ مکن؛ آمین.
بیست و هشتم ماه رجب
تب قطع نمیشود. من اینجا خیلی تنها هستم.
بیست و نهم ماه رجب
سلانهسلانه خودم را میرسانم دم مغازه. صاحبکارم میگوید امروز را هم استراحت کن. میگویم: «چرا هر دم مرا تنها گذاری؛ / تو که چشمات مکان عاشقان است؟!»
صاحبکارم میگوید باید بروم دکتر. باران نمیبارد اما خیال میکنم که دارد میبارد. خیس میشوم. برمیگردم خانه و از بیخبر از اعظم. میافتم در رختخواب و غمیگن ام.
سیام ماه رجب
قصهی ما شده است حکایت ِ قصهی امیر کبیر؛ همهجا تنهایان جهان ایم. ای خدا مددی کن.
مسعود و اعظم و سمیرا را از پنجره میبینیم که دارند میروند سمت بالای خیابان؛ کجا؟ نمیدانم. خستهام. برمیگردم و در رختخواب میافتم. روز کش آمده انگار، تمامی ندارد.
اول ماه شعبان
{ننوشتم}
دوم ماه شعبان
{ننوشتم. حالم بهتر بود اما چیزی ننوشتم.}
سوم ماه شعبان
خراب .. خراب .. خراب ... امروز، به سال ِ قمری، روز تولدم است؛ سی و چند شعبان را دیدهام اما تو چیز دیگری هستی!
چهارم ماه شعبان
{حالم خوب شده بود. ولی چیزی ننوشتم. اتفاقی هم نیفتاد قابل نوشتن و فکر کردن؛ جز عبور اعظم و مسعود از مقابل پنجره.}
پنجم ماه شعبان
دم ظهر رفتم آژانس. صاحبکارم با طعنه پرسید «شعر عاشقانه واسه نگفتی؟» و همه زدند زیر خنده. بدون هیچ حسی تماشا کردماش و چیزی نگفتم. یعنی شعر تازهای نسراییده بودم. شعر مرا ضعیف میکند. از شعر فراری شدهام.
سمیرا آمده بود که برود مغازه. وقت برگشتن، سیگاربهدست جلوی در آژانس ایستادم و تماشاش کردم. چشماش افتاد به من. خندیدم و خندید. دختر شیرینی است. خدا حفظ کند این سمیرا را.
ششم ماه شعبان
مسعود ساعت یازده برگشت. از پنجرهی اتاق دیدم آمدناش را. ظهر که توی آژانس نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مسعود بود. گفت که برای سهراه افسریه یک ماشین میخواهد. جدی رسمی، انگار که هرکدام از مشتریها میتواند باشد، گفتم بهسرعت برایشات ماشین میفرستم و بیایند جلوی در. و خیلی ریزبینانه سوال کردم «ببخشید؛ چند نفر هستید؟» قبل از پایان جملهام، قطع کرده بود. رضا صمدی را فرستادم. خودم هم رفتم جلوی در تماشا. تلفن هر زنگ میخورد. مجبور شدم برگردم. جواب تلفن را دادم و برگشتم جلوی در. ماشین رفته بود. حالا نمیدانم با هم رفتهاند یا فقط مسعود...
{وقتی صمدی برگشت، گفتم چندنفر بودند، گفت «چهار نفر». نفر سوم کی بوده یعنی؟.. لعنت به تلفنی که بیموقع زنگ میخورد}
هفتم ماه شعبان
در آیینه خودم را دیدم: «پیر شدهای آقا.. پیر» یاد مرحوم مادرم افتادم. نشستم جلوی سینک ظرفشویی و قدری گریه کردم. خواستم یکیدو بیت شعر برای مقام مادر بسرایم، دیدم خستهتر از آن ام که به شعر برسم؛ خواهم مُرد با هر مصرعاش. بیخیال شدم و زدم بیرون.
هشتم ماه شعبان
مسعود از بالای خیابان میآید خرامانخرامان. پنداری حال خوبی دارد. خوشحال میشوم. لابد ترفیع گرفته یا مثلا اتفاق خوب دیگری... چهقدر دوست دارم با این آدم برویم میدان کشتارگاه قدم بزنیم. وقتیکه که اعظم را دوست داشتم، دوست داشت برویم کشتارگاه با هم جگر بخوریم. البته هیچوقت حرف نزدیم، ولی من فکر میکنم که اینجوری دوست داشت.
نهم ماه شعبان
«هوا غریبی میکند با من ِ غریب» این جمله را توی دفتر شعری پیدا کردم که وقتی عاشق اعظم بودم، سرودههام را در آن مینوشتم. تاریخ ندارد اما لابد برای یکروز غریب است؛ شاید روزی که توی خیابانمان عروسی بود...
دهم ماه شعبان
دارند خیابان را ریسهکشی میکنند برای جشن ِ نمیدانم چی. ایستادهام جلوی مغازهی آژانس. میشنوم که یکی از رانندهها به دیگری دارد چیزهایی میگوید و هی اسم خانمی را که ساکن فلانجاست تکرار میکند. خون جلوی چشمام را گرفته. حقارت این مردها کی تمام میشود؟ بس کنید این بیآبرویی را.. شما را به خدا بس کنید.
«بیپناه شدهای مرد!» برای خودم میگویم و توی دفترچهی قدیمی مینویسم که یادم باشد. تاریخ هم میزنم.
یازدهم ماه شعبان
خیابان سوت و کور است. خورشید بدجور میتابد به صورت آدمها. بغض دارم از اول صبح. امروز هم در آیینه خودم را دیدم و دقایقی اشک ریختم. آه از تو ای چهارسال عاشقی ِ غریب!
دوازدهم ماه شعبان
باز هم روزه ام. خدایا بپذیر این تشنگیها را، این امساک را. آمین.
سیزدهم ماه شعبان
از دفترچهی قدیمی که در آن شعر مینوشتم، میترسم. شعر مرا ضعیف میکند و تهماندهی انرژی را از جانم میگیرد. «باید از شعر دوری کرد، باید از خیابان دوری کرد، باید از آژانس دوری کرد، و باید به اعظم ِ قدیم نزدیک شد...»
{یادم باشد بعدها این شعر نو را خط بزنم از دفترچه؛ مُعذّب ام}
چهاردهم ماه شعبان ...
هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازیها را، اغلب، خودمان میسازیم، و گاهی هم دچارشان میشویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ اینسالها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاشگویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نیاست. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف میزدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامهاش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود اینطور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش مینویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نیاست که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سهماه قبل از اینروزها آن بازی شروع شده بود، و پایاناش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید میخوانیدش، مهمترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا میشد و دارد میشود. و مهمتر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!
گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم میشود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سهماه! اگه!»
نشانهها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آنجا عاریه رفته، بسیار است. مثلا هماین «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشیزادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:
اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه میریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلیها را شماره نمیکردم
صندلیها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانهای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمیخواندم
هرگز هیچچیز را
عوض نمیکردم
بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشیزاده
دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب میشناسیم
برای تقلبی که خوب میشناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ ِ دیروز ِ خودمان
خواهرم مینویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمیرسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غمانگیز است
ما باید به خانههامان برگردیم
و چهرههای شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آنها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آنها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته مینوشد
ما خستهایم .. باید به خانههامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ همسایگان بنشینیم
و فنجانهای اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد میبریم
یکبار که غریبهای مرا میکُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جادههای مهآلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید میشوند
برادران ما در سینا میمیرند
قبری برای آنها نیست
باغستانهای درهء نیل را اجاره دادهاند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیبزمینی کنار هر خوراک مینشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه میکند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتیاش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید اینچنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاسبان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...
*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده
چیزهای زیادی دارد از اینجا؛ اصلا هماین «ویرگولنطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن نوشتهها هم از نوشتههای اینجا گرتهای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسمالخط»اش بشود «رسم ِ خط» و مثل معمولاش.
آن وبلاگ در یکماهگی مغشوش بود و نویسندهاش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگهایی را که میخواند اضافه کرد، و کمکم «خواننده/بیننده» از راه میرسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یکماه جدی بود، و در پایان سهماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکیدوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آنجا هم نمیآمد. باقی، سِیری سهماه دارد که میماند برای خودش آنجا. حقیقت این است: من بیرون از اینجا، چیز دندانگیری ندارم برای گفتن.
چندنفر بهلطف کامنت گذاشته بودند و بعضیها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آنها که میخواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی بهروز میشد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجهشان.
من هم یکماه و اندی لینک وبلاگهایی را که معمولا میخواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی مینوشت و چی؛ قرار نیاست دیگر بهروز شود. گرچه کل بازی از هماین «اسم نویسنده» شروع شد.
نوشتن در آنجا اما تجربهء خوبی بود. نه اینکه با گذاشتن ِ «ی» بهجای «ء» عوض بشود همهچیز. سخت بود برای کسی از تبار روضهخوانها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکیدو جمله یا حتی کمتر، یک پُست را تمام کند {در اینجا صدای «کورش ع» در گوش میپیچد که دارد چیزهایی میگوید و غُر میزند}. خدا به آنها که کوتاهنویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادتمند و بلند دهد.
و البته در خیلی از آن نوشتهها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکیدوتا نوشتهء آنجا ردگمکنی است و بعضی کلمات مال من نیاست.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهمآلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصههاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!
فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو میآورد. بعد، خودش تاب نمیآورد و میگفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده میباشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چیها نوشتم ... با علاقهء بسیااااااااااااااااااااااااار!
- دستات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار میکنم.
- ... اومدی ما رو بیقرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دلمون هم به چاه ... ترک ِ کسبوُکار کردیم، یار هم که نداریم از بیدلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا میشه در عالم، دیار نه!
از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفتوگوی میان رضا تفنگچی و ابوالفتح ِ صحّاف
قدر ِ شهرهامان را نمیدانیم؛ صبح از خواب برمیخیزیم، میبینیم که دیگر آن شهری نیاست که روزگاری دوستاش داشتیم.
شهر، با آدمهاش شهر است؛ شهر ِ بییکنفر، یعنی خیابانهای بینظمی که ساخته میشوند برای خودشان و یکروز این اسم را دارند، یکروز اسم دیگری.
دوسال قبل، هماینجا چیزکی نوشته بودم؛ این تکهاش را امروز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هماین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر میخوام خانم، کافیشاپ اینورها کجا است؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش میکنیم.. هماین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیاست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم میزند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط هماین.
بله؛ قدر ِ شهرها را نمیدانیم؛ صبح پا میشویم میبینیم رفتهایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدمهاش، واقعا جای دلگیری است، زندانی به بزرگی نیمهشبهایی که سیگار تمام کردهای.
یکجای «هزاردستان»، داشرضا به ابوالفتح میگوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمهاش میکنیم.
حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و اینجا هم هی بهروز میشود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کمکم؛ خیلی زود، امشب فرداشب شاید.
شب ِ تهران ِ باد و خاک.
از صبح تا بعدازظهر:
قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درونمان را گم کردهایم؛ هماین است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سهشنبه، نمیتوانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوشتیپی، به دوردستها خیره بشوم. در دل من کسی بندری میزند، ولی تا صدا برسد به گوشها و دستها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.
بله؛ کلافه، بیحوصله، نگران، و خسته ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.
غروب:
تمام ِ سهشنبه با این آهنگ گذشت. نویسنده، هی میرود دوُر میزند برمیگردد توی این صفحه برای خودش چیز مینویسد و پاک میکند. وی دارد الواتی میکند که وقت بگذرد.
سر ِ شب:
در درون ِ نگارنده، یکی زنگ میزند به رادیو و میگوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آنها میپرسند از کی باشد این آهنگ؟ میگوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش میکند و باز همآن آهنگ ِ مورد علاقه ...
نیمهشب:
نویسندهء این پایگاه، هماکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر میکند. با همآن آهنگ فوقالذکر وی میرود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.
۱
چمدانها پُر از قصههای عجيب هستند.
۵
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتراست، هميشه چمدانهای آبی دارند.
آدمهايی كه چمدانهای آبی دارند، لبخند میزنند. وقتیكه میروند سفر، با خودشان گلهای سرخ میبرند و با درختها عكس میگيرند. آنها فقط به جاهای خوش آبوهوا سفر میكنند.
آبیها، هيچوقت در دريا خفه نمیشوند. ماهیها هميشه با چمدانهای آبی دوست هستند.
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتر است، فقط به اندازهء يکمتر سفر میكنند. آنها خيلی دور نمیشوند.
آدمهای آبی، روی هوا سفر میكنند.
۱۲
چمدانها زياد مسافرت میروند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر میبرد. هر چمدان، برای خودش قصهای دارد هميشه. اما قد تمام چمدانها، يکاندازه است.
چمدانها با آدمها حرف نمیزنند؛ آنها در سكوت، فقط سفر میكنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدانها میروند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.
پدر، بچهء اینجا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار میکند و به زبان فارسی زندگی میکند و به هماین زبان هم مریض میشود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگترها. یکبار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره میشود و با خود زمزمه میکند: «پس کی ما با راه میآیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمههاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمهاش کردم، شد این که میخوانی. حالا فکر میکنم پدر واقعا اینهمه ساده میبیند جهان را؟ یا بلندیهای زباناش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر میگوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نیاست؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بیدلیل بهروز نشده اینجا. هماین!
از راه دوری آمدی
با سایهها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشمهات نشسته بود
باد میآمد که نامات در دلام افتاد
و عاشقات شدم
بسیار راه بود که باید میرفتیم
راهها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور میکرد
چه بسیار سالها گذشت و ماهها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایهها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بیتو.
تنها نامی از تو بهیاد داشتم
شبیه گلی
نامات
تمام گلهای عالم بود
داشتم از ایران میرفتم. همهچیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمیتر، حرفهای خداحافظی هم زده بودم. وقتیکه قدر ِ مصرف منظم یکسال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور میشدم از خانه.
بهمدد اینترنت، نقشههای بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همهجای شهرهاش را تقریبا میشناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایستگاه آنطرفتر پیاده میشدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایستگاه.
خانهام، اتاقی بود سهمتر در سهمتر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایستگاه مترو خیلی بهتر بود، و من هماین را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هماین مایه) پیدا کرده بودم. عکسهایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمیخواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، میشد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
اینجا، در اتاق خانهء پدری، کتابهام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسهها را روزنامهپوش؛ که خاک نگیرند این بینواها. یکیدو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گلقرمز، یکیدو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناسنامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُقهاش، و برادرم را توی دلام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه میشد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست میگرفتم. نمیخواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش میرفتم. فکر میکردم حالا که قرار است بروم، چهنیازی است که این شهر را بیشتر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا میکند و میرفت، آدمی که خودش بهتر از هرکسی میدانست که دور از این خرابشده سگمرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصههای اضافه داشت؟ مثلا اینکه راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، اینکه زمان شاه چهقدر هوا خنکتر از حالا بود، و اینکه بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار میشدم، و خود ِ این من شاهد است که یکروز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه عوض شدهاند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که اینجا زندگی نمیکردم، طبیعی بود.
همهچیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا میخوردم وقتیکه آنجا ظهر بود، میخوابیدم وقتیکه آنجا شب بود، و تمرین میکردم که یکشنبهها غصهدار بشوم جای جمعهء خودمان.
میدانستم که آنجا خبری از تاکسیسواری هرروزه نیاست، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلانشهر سر میزدم، ساعتها را چک میکردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا میکردم و به حافظه میسپردم، و سعی میکردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جاییکه دیگر میدانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلانجا باشد، کی سوار کدام قطار میشود، و حالا که دارم مینویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایستگاه است.
میفهمیدم که کدام ایستگاه برای تنهایی است، کدام ایستگاه برای قرارهای عاشقانه، و کدامشان برای اینکه فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سهدرسه.
همهء اینها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آبوهوا را گزارش میداد و با خودم میگفتم: «امسال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر میکردم دعای کشاورزان ِ آنجا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشهباران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو میشدم، میرفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران میرفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همهچیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دلگیر جمعهء خودمان. همهچیز برگشت به وضعیت قبلی، الا اینکه دیگر یادم نبود اینجا کرایههای خطی دقیقا چیبهچی است، کجای این اتاق و چهموقع میخوابیدم، و مردم تهران دقیقا چهقدر وارد مسایل پیچیدهاند. کم خواب میدیدم، و اغلب هراسان بلند میشدم و فکر میکردم حالا که از قطار ساعت فلان جا ماندهام، چهطور ممکن است سر ساعت برسم به ایستگاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در میزد، خیال میکردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوتام کند؛ پیرزن، سرایهدار خانهای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاقهاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدتها قرصها را کیلویی میخوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ اینجا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر اینکه من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر میرفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یکچیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانمها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانههای خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چهکسی میرفتم؟ یعنی چهکسی میتوانست باشد اینوقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ایداد.
دیروز، بهیاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاقام در چهحال است، یاسمین چه طور است، کیبهکی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کمتر دیدم. اتاقهای زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاکنشان. (جامی)
*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدینشاه قاجار. اصل و نسباش هم میرسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سهماه و اندی قبل از ترور ناصرالدینشاه، تقریبا بیشتر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمیدانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه میگذرد یا نه؛ اما عباسعلی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس میکرده که باید برای شاه بنویسد:«دیشب فیالجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباسعلی».
عباسعلی، که نام کوچک خود را بهجای امضا میگذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر مینوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آنحوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی میداده از رفتوآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آندیگری، تجاوز آدمهای این ده به زمین آدمهای آنیکی، و اینکه دارد باران میبارد یا برف. پیرمرد، فکر میکرده لابد برای شاه مهم است بداند که دیروز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچکترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدینشاه مخابره میکرده است. حواس عباسعلی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دیروز هوا انقلاب دارد».
عباسعلی، اتفاقات معمولی را گزارش میداده و از لحن تکتک تلگرافهاش برمیآید که اطمینان داشته شاه، موبهمو خوانندهء گزارشهای او است. از هماینرو، پای تمام تلگرافها نام خودش را مینوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم میگذشت، مثل پنجشنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه مینوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباسعلی». و دوشنبه چهاردهم جمادیالاولی همآن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شبها جزئی یخ میبندد. تازه قابل عرض اتفاق نهافتاده است – عباسعلی».
یکروزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچکاش پای تلگراف، فقط مینوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در اینروزها، یقین که عباسعلی، حتی دلی نداشته برای گزارش آبوهوا؛ روزهای بیحوصله بودن حتی برای شاه. عباسعلی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباسعلی، اگر گوسفندان آن روستا زمینهای این روستا را نچریده باشند، و اگر آدمهای حیدرخان امیرتومان از قریهء درهباغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد امروز.
و تمام این نوشتهها را، از وضعیت آبوهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباسعلی نه برای معشوقاش، که برای شخص شاه مینوشته است. مهم نیاست شاه میخوانده یا نه؛ عباسعلی مینوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یکروز بهدلیلی تلگرافی از عباسعلی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباسعلی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمیکرده، بیشتر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آبوهوا، مینوشته برای او.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگرافها فهمیدم. و فهمیدم که تلگرافها، بهانهای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *
و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دلتنگیها و غصهها و ترسهات مینویسی و منتشرشان نمیکنی. میدانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشتهای:
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سهشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنجشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: ...
مدتها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، بهاش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدتها است خبر دارم تو مینویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدامروز، بُلد مینویسی و کدامروز نازکتر و کدامروز مینویسی و ذخیره نمیکنی. و من میدانم چرا بعضیروزها، چیزی ننوشتهای، و باور میکنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لبتشنگی و حکایت.
عباسعلی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشتهها را ایمیل کن. من «آبوهوا»ی آنجا را خبر دارم ازش؛ از «حالوهوا»است که بیخبرم گاهی.
این فایلهای وُرد، دونفر را عذاب میدهند: کسی که مینویسد و منتشر نمیکند، کسی که میداند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آبوهوای روزگار ات، استعداد چهقدر باران را دارد دختر مهربان.
پنجشنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
امروز، بهشدت پنجشنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعههای موسیقی؛ پنجشنبهتر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نیاست به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.
پی:
* تمامی تلگرافهای «عباسعلی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارشهای تلگرافی آخرین سالهای عصر ناصرالدینشاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ بهشکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دستدومفروشیهای انقلاب یافت شود. ندیدهام تجدید چاپ احتمالیاش را.
یکجایی هست در استان مرکزی به نام «داوودآباد» که مردماش مینویسند اش «داودآباد». جای کوچکی باید باشد با امکانات محدود و مشکلاتی که لابد واضح است.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این شهر یک مرکز فرهنگیهنری دارد؛ یک کتابخانه. در این مرکز، کلاسهای مختلفی برای بچهها برگزار میشود و دورههای آموزشی و کارگاهی و غیره هم دارند، مثل تمام مراکز دیگر. و خب لابد این مرکز کانون، اعضایی هم دارد؛ دختران و پسرانی که مثل هر کودک و نوجوانی در سراسر دنیا، آروزها و «ایکاش»هایی دارند.
قبل از عید بود که مربی ادبی این مرکز، نوشتههایی فرستاده بود برای بررسی و احتمالا انتشار در روزنامه. نوشتههایی که آنزمان وسط اخبار و مقالات بسیار، گم شدند. بعد از عید، اتفاقی بهشان برخوردم و .. واقعا حیف بود اگر یادم میرفت و منتشر نمیشدند.
من، بنابه شغل و علاقهام در این یازدهسال، نوشتههای بسیاری از بچهها خواندهام، آرزوهاشان را شنیدهام، و خب، هر روز و هر هفته چیزهایی نوشتهام «درباره» و «برای»شان.
آخرینروز اسفند بود که از سر ِ عادت و رسم، یادداشت کوتاهی نوشتم برای آخرینصفحهء روزنامه در سال قبل. یک خط آن را اما صادقانه و باافتخار نوشتم:«خدایا؛ ممنون تو ایم که یکسال دیگر، میهمان خندههای سادهء این بچهها بودیم. آرزو میکنیم سال تازه، سال صلح، خندههای از ته دل، و سال ِ شادی کودکان باشد؛ در ایران و هرکجای جهان که کودکی هست».
خواندن این نوشتهها، که در ادامه میآید، دلیل سادهای است برای این افتخار، و ذوقی که کار کردن با/برای بچهها دارد.
این نوشتهها را فکر میکنم در یک نشست گروهی، یا مثلا بهدرخواست مربی ادبیشان در زمانی مشخص نوشتهاند. شباهتهایی دارند و همآهنگیهایی. اما یک نکتهء مهم دارند این نوشتهها که دوستداشتنیشان کرده است: مراکزی مثل کانون پرورش فکری، و کارگاهها و کلاسهای بیرون از دایرهء خشک و استعدادکُش ِ آموزش و پرورش، با تمام اعمال سلیقهها و اما و اگرها، هنوز هم آیینهای هستند برای نشاندادن ِ آروزها، خواستهها و دلتنگیهای سادهء کودکان. این نوشتهها را میشود آنالیز، و بخشهای «رسمی»شان را حذف کرد، بعد رسید به پلی که میرود تا آرزوهای بخشی از کودکان این سرزمین؛ بیکه دستی مغشوششان کرده باشد.
دیگر اینکه: اگر از «آخی»ها و «نازی»ها بگذریم، از دل ِ هماین نوشتهها میشود به چیزی رسید که اسماش «زندگی» است؛ زندگی، بهمثابه یک اجبار و لذت ِ توامان، که با تلخیها و سادگیهایی در جریان است. برای من، این سطرها خیلی سخت است:«من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباببازیهای قشنگ و یک موبایل داشته باشم. من دوست دارم که همه بچههای ایرانزمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچههای دیگر نشوند و مخارج خانههایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.»
و توضیح آخر: این بچهها، همه اهالی یک شهر هستند. نام فامیل اغلبشان هم «داودآبادی» است و تکرارها، از اینرو است. (بسآمد ِ نامهای کوچک تکراری هم در بچههای این شهر بسیار است).
در نوشتهها، دست نبردهام. با توجه به شناختی که از نوشتههای عموم بچهها دارم، حس نمیکنم که مربیشان هم چندآن تغییری در متنها داده باشد. رسمالخط هم همآن رسمالخط روزنامه است.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک داشتم که میتوانستم با او حرف بزنم و هرچه توی دلم دارم به او بگویم. اگر من چنین عروسکی داشتم روزی یک بار برای او لباس میخریدم و برایش میپوشاندم. اگر من آن عروسک جادویی را داشتم برای او یک خانه کوچک میساختم و به او غذا میدادم. بعد با او بازی میکردم و هرکجا میرفتم آن را با خودم میبردم.
ایکاشهای صدیقه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آنوقت مداد جادویی کمک میکرد تا املایم را بیست میگرفتم و به مامان و بابایم سواد یاد میدادم و کودکترها را سواد یاد میدادم. آنها از من تشکر میکردند و من با آنها دوست میشدم. آنها هم خیلی مرا دوست میداشتند.
ایکاشهای حدیثه مفتح، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم. آنوقت هرچی آرزو داشتم برایم برآورده میکرد. با من بازی میکرد. با هم خالهبازی میکردیم. شبها بغل من میخوابید. هروقت با مامان به جایی میرفتیم، با عروسکم میرفتیم.
ایکاشهای عطیه داودآبادی
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت برای آن گل سر بزرگ میخریدم و به موهای او میزدم و هروقت که میخواستم به مغازه بروم عروسکم را میفرستادم و هروقت که سرما میخوردم و نمیتوانستم به مدرسه بروم، عروسکم را میفرستادم تا اجازه مرا بگیرد. هروقت که به حمام میرفتم، عروسکم را با خودم میبردم یک کیسه دست او میکردم و به او میگفتم خودت را چرک کن. وقتی میخواستم سرم را بشورم به او میگفتم خودت سرت را بشور تا بلد شوی. بعد تنهایی او را به حمام میفرستادم؛ چون دیگر بزرگ شده بود. وقتی به سن تکلیف میرسید، نماز خواندن را هم به او نشان میدادم.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس پنجم
من خواهر ندارم؛ بله درست است! یکی یکدانه هستم. اگر عروسک جادویی داشتم با من حرف میزد. درد دلهایم را با او میکردم. ولی اگر به پدر و مادرم بگویم آنها میگویند "دیوانه شدهای، مگر عروسک هم حرف میزند". و یک بدی دیگر هم که دارد این است که هر کس که خانه ما بیاید باید آن را قایم کنم تا کسی آن را نبیند و به من نگوید دیوانه. چیزهای خوب دیگر هم دارد اگر درساش خوب باشد به من کمک میکند. واقعا که خواهر عروسکی جالب است!
ولی اگر با هم دعوا کنیم پدر و مادرم از دستم شاکی میشوند. با هم به حمام میرویم، ولی میترسم وقتی شامپو بزنم تمام موهایش یکی یکی بریزد؛ آنوقت میشود عروسک کچل.
با عروسکم بازی میکردم و به او میگفتم که برایم خوراکی تهیه کند. کاش عروسک جادویی واقعا وجود داشت.
ایکاشهای زهرا داودآبادی فراهانی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت همیشه من یک همبازی داشتم و در راه مدرسه تنها نبودم. او با من حرف میزد و من هم با او حرف میزدم. اگر هم جادو میکرد، من به او میگفتم: "تو به من یک میز بده که من بتوانم روی آن مشقهایم را بنویسم و یک اتاق قشنگ و زیبا به من بده و یک تختخواب نرم و راحت".
ایکاشهای فرشته داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک برادر داشتم و وقتی که تنها بودم او میآمد و با من حرف میزد. با هم بازی میکردیم. مشقهایش را با من مینوشت و من او را خیلی دوست میداشتم و قدر او را میدانستم.
ایکاشهای زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آنوقت میتوانستم چیزهایی بکشم که با آن به مردم بیسرپرست کمک کنم. مثلا میتوانستم با آن غذا بکشم و به مردم کشورم هدیه کنم که آنها مرا دعا کنند. من میتوانم چیزهای زیادی بکشم مثل لباس، کیف، کفش و آنها را به بیسرپرستان هدیه بدهم و دعاهای آنها برای پدر و مادرم باشد. این بود حرف دلم.
ایکاشهای فاطمه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که اسم او را "شیرین" میگذاشتم. با او حرف میزدم و بازی میکردم. به او میگفتم که "با هم به پارک برویم، تاببازی کنیم، سرسره بازی کنیم، الک دولک بازی کنیم، چرخ و فلک بازی کنیم" و به کتابخانه آقای داودی برویم کتاب بخوانیم.
دوست داشتم او {بتواند} راه برود تا خودش سوار وسایل بازی شود و من هر چیزی که دوست داشت برایش میخریدم.
ایکاشهای عاطفه داودآبادی
میخواهم فقط حرفهای خودم را بزنم. من آرزو دارم که همه دستشان به دهانشان برسد و التماس هیچکس را نکنند.
من فقط و فقط به پدر و مادرم این را میگویم که بین من و داداشم فرق نگذارند که یک وقت خدایی نکرده خدایی نکرده بخواهند مدیون ما باشند.
من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباببازیهای قشنگ و یک موبایل داشته باشم.
من دوست دارم که همه بچههای ایرانزمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچههای دیگر نشوند و مخارج خانههایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.
ایکاشهای الهام داودآبادی
من دوست داشتم از بچگی یک عروسک جادویی داشتم که با من حرفهای خیلی خوب میزد. به من میگفت:"الهام! من تو را دوست دارم و از تو ممنونم که من را خریدی". از خدا هم ممنونم که به من پدر و مادر داد.
ایکاشهای عاطفه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت آن را توی یک کمد میگذاشتم و هوای آن را میگرفتم و آن را دوست داشتم. هر شعری که دوست داشتم برایم میخواند و هر شکلی که میخواستم میشد؛ مثلا خرس عروسکی میشد و اردک عروسکی و خیلی چیزها.
ایکاشهای طاهره داودآبادی
سلام من طاهره هستم. من از پدرم میخواهم که برایم فوتبال دستی بگیرد و دفتر خاطرات، اما برایم نمیگیرد. من به مادرم میگویم که برایم خرس شاسخین و النگو بگیرد، اما نمیگیرد. من آرزو دارم که توی خانه کار نکنم، اما باید کار کنم. همیشه باید "این کار" و "آن کار" را انجام دهم. آبجی بزرگتر از من به من حسودی میکند و میگوید که تو باید کارها را انجام دهی.
من دلم میخواهد توی عروسیها مادرم برایم لباس عروس بگیرد و تنم کنم.
من آرزو دارم که رانندگی یاد بگیرم و موبایل داشته باشم. لباسهای قشنگ داشته باشم. دوست دارم که ثروتمند باشم و آرزو دارم که بابا و مامان سلامت باشند.
ایکاشهای حدیثه داودآبادی، کلاس پنجم
اگر من یک مداد جادویی داشتم با آن همه درس و مشقهایم را مینوشتم؛ با من حرف میزد، خیلی خوب میشد. من دیگر تنها نبودم. یک دوست خوب و مهربان داشتم که هرروز و هرشب پیش من بود و حتی پیش من میخوابید. مشقهای من را مینوشت و دیگر دست من درد نمیگرفت و من هرشب با دستدرد نمیخوابیدم. اگر من یک مداد جادویی داشتم به بقیه دوستانم میدادم فقط به یک شرط که آن را خراب نکنند.
اگر مداد جادویی داشتم آن را با هیچ چیزی عوض نمیکردم، حتی اگر صدها مداد به من میدادند. اگر مدادجادویی داشتم از خوشحالی غش میکردم تا کارم به بیمارستان بکشد.
اگر مداد جادویی را بخواهی بتراشی خیلی بد میشود، چون تمام میشود. اگر نمیخواستی مداد را بتراشی و با یک دست زدن مینوشت، خیلی عالی میشد. اگر مداد جادویی داشتم پوست آن را نمیکندم تا کثیف نشود و تمیز بماند.
ایکاشهای فاطمه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که حرف میزد. با همه دوستانم دوست بود و من اگر خسته میشدم، برایم قصه میگفت. جوُک تعریف میکرد، با من بازی میکرد؛ بازی یادم میداد.
ایکاشهای افسانه دالوند، کلاس پنجم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آنوقت نمیخواستم با عروسکهای بیجان بازی کنم. چون وقتی که غذا به او میدهم، نمیخورد و به من نگاه نمیکند. هزار چیز دیگر هم هست. اما من عروسک جادویی {ای را} دوست دارم که نگاه کند به دنیای دور و برش. غذایی بخورد که روی پیشبندش بریزد مثل ماستی که روی پیشبندش بریزد، که ما از این حادثه حالمان به هم میخورد. یا خورشتی که در قاشق است و توانایی گرفتن قاشق را ندارد و به روی پیشبند بریزد.
یک چیز دیگر هست که اصلا دلم نمیخواهد عروسک جادویی داشته باشم و آن این است که باید پوشکاش را عوض کنم و شبها از خواب خوبمان بیدار شوم.
اما از لحاظ دیگر هم خوب است که میشود با او درددل کرد که همراز و همدل ما باشد. میدانم که بیشتر شما آرزوی من را دارید. اصلا دلم نمیخواهد آنوقت از خواب بیدار شوم، {یعنی} عروسکم مرا بیدار کند، چون {خودش را} کثیف کرده است. باورتان نمیشود اینهمه خواب را که دیدم واقعیت داشت: غذا میخورد، روی پیشبندش میریخت، شبها من را از خواب بیدار میکرد و از خواب بیدار میشدم میدیدم عروسکم سر جایش خوابیده و خدا را صد مرتبه شکر میکردم.
* این را تنها به نیت ِ مشحسن نوشتم؛ از سر دلتنگی و ایجاز
سالها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آنسالها، تمام دوچرخهها «پَرّه» داشتند. آنسالها گذشت و «اتومبیل»، وسیلهای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّههامان را هم.
از ما، تا مادرم را بهیاد دارم که «قلّاببافی» میکرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، بهیاد دارم که «میلبافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مشحسن؛ باور میکنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میلبافتنی دارند هرز بزرگ میشوند، و ماشینهای بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفتهاند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمیبارید. خانوادههای سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشههای مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظشان میکردند. اراده میکردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء بهدردبخور پیدا میشد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشیهای حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قلهء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیکتر فاصلهای از تو، میشد بوی جانافزاش را شنید و به میهمانیاش رفت. دریغ که رنگها هم خودشان را باختهاند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مشحسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بیحدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمیداشت و سنجاق و زلفهای بافته آزاد میشد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانهای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کمترین و ابتداییترین ادوات و وسایل زیست، سرخوشآنهترین بزمها را تدارک میدید. و نزد ِ یار و دلدار، «آتش»ی فراهم میکرد که تا هفتتا همسایه خبردار میشدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و بهنشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، مینشیند رو به صفحهء الجی، و به دیدهء جان درمییابد که معانی، همه عوض شدهاند: شیشه، آن شیشه نیاست. و هیچ رنگی، همآن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نیاست. چراکه، دوچرخهای نمانده است در جهان، که بشود پَرّههاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میلبافتنیهاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آشپزخانه هم شدهاند صداخفهکن ِ روح و جان؛ همسایه چه میداند که خانهء فلانی چهخبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخهنبات، شیرین ِ خواستنیاست. جای بدی فرود آمدهایم مشحسن.
اینروزها مینشیند روبهروی مانیتور، میبیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع میشود، و عشّاق را میبویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتیهای بزرگ را به غارت میبرند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را میکُشد. و میبیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشستهاند جای قدیمیها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چایخالی مینوشیم ما.
دود برای جسم جوان نیاست؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده میشود، آناندازه سیگار میکشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نیاست!
این شعر را که یادت هست مشحسن؟
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیاست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنیاست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همآنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
□
از خوابهای شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی ...
آری مشحسن. سابقبراین، مردم درد و درمانشان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمیدهند بهشان، بلکم آن «پیکموتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسبوکار حلال خودشان را داشته باشند، و دلشان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی میچسبد.
و اینگونه است که کسی هم پاسخگو نیاست. ای بیداد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر میشویم مشحسن. تو سلامت باشی.
□
مشحسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دلات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزمهای سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.
-------
لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.
پیر شدیم رفت، بدون حتی یک خاطره در کوچههای پاریس. جوری که مثلا تنها، بعد از یک باران ملایم، عصایی در دست، از کافهء «ماتسو دابه» بیرون بزنیم، قدمزنان برویم به سمتی که یک آپارتمان در انتظار ما است. مادرزن ِ ماتسو را در خیابان ببینیم، به فارسی بهاش بگوییم: «حالتون چهطوره خانوم؟» و دقیقا بگوییم «حال+تون» بدون کسره. ادامه بدهیم: «روز زیباییاه، نه؟ ریههای ماتسو توی چه اوضاعیاه؟ {یعنی ماتسو را ندیدهایم مدتها است}.. اوه نه.. اوه.. چی میگی! خدا بگم چیکارهات نکنه زن {هاها ها بخنیدم} ... سلام برسون به ماتسو». بعد توی دلمان بگوییم «زنیکهء چاقالوی بدریخت!». بعد هم درحالیکه در خشت خام، چیزهایی تازه میبینیم، برویم از پلههای ساختمان بالا، ببینیم «یار» در خانه نیاست. از خود بپرسیم که «یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟»، تلویزیون را روشن کنیم، کانالهای مختلف فرانسوی همهشان از صبح تا شب سریال «هزاردستان» و «اخبار ساعت ۲۱» نشان بدهند. این شبکه و آن شبکه کنیم، بعد خاموشاش کنیم. از پنجره بیرون را وارسی کنیم: «هوا داره باز بارونی میشه؛ یعنی کجا میتونه مونده باشه؟»
کلافه بشویم، یادمان برود عصا را برداریم، اهل چتر هم که لابد نیاستیم. بدو بزنیم از در بیرون. خیابان اولی را درحالی رد کنیم که باران گرفته است و مادرزن ِ ماتسو دارد با یک چاقالوی دیگر گپ میزند و به ما توجهی ندارد. برسیم سر خیابان دومی، آشفته و کمی خیس، «یار» را ببینیم که از دور میآید. فریاد بزنیم:«اوه.. یار! کجا بودی عزیزم؟ نگران شدم..» و عرض ِ لبخند و آغوشمان در اندازههای فرضی، خیابان اصلی را بند بیآورد، مردم بمانند پشت ترافیک ِ آغوش ما، درحالتی فرضی و استعاری.
دست یار را بگیریم در میان تشویق حضار، قدمزنان برویم به سمت خانه. وقتی از کنار مادرزن ِ ماتسو رد میشویم، درگوش یار بگوییم:«الآن این زنیکهء چاقالو رو کلی دست انداختم و الکی تحویلبازار..». یار بخندد و اسم خارجی ِ ما را صدا کند و بگوید:«تو خیلیییییی.. {روی این «خیلی» تاکید کند} خیلییییی شیطون شدی پُل!» و بعد ِ بوسهای درگوشی بشنود «عزیزم..».
برسیم به آپارتمانی که در انتظار ما و یار است، بپرسیم «عزیزم کجا بودی توی این بارون؟» یار با عشوه، بدون پاسخ به سوال ما، بگوید که «تا میروم دوش بگیرم، تو هم خودت رو خشک کن..» بعد قبل از ورود به حمام داد بزند:«رااااستی... یه نگاهی بکن ببین روی میز برات یهچیزی گذاشتم». مثل احمقها، بدو برویم سمت میز، ببینیم که یک پاکت کوچک، که روش نوشته شده «ولنتاین مبارک عزیزم XX». خرکیف بشویم، پاکت را با عجله باز کنیم، ببینیم دو تا بلیت هواپیما «به مقصد تهران، هماین فردا».
با خود بیاندیشیم: بهراستی که این است یار...
بلند شویم، درحالیکه صحنه تاریک میشود، برویم به سمتی که یار رفته است، و در میان تشویق حضار، چراغها را من خاموش میکنم، شما بفرمایید به عشقبازی برسید....
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.
و امروز.
پی:
- در تمامی ساعاتی که پُل در خیابانها قدم میزده، این موسیقی، با خودش میخوانده است؛ برای «یار».
- ای سخن ِ بیحرف، اگر تو سخن ای، پس اینها چیاست؟ / مقالات شمس.
- تهران؛ ساعات آغازین شنبه که ۲۶ بهمنماه است.
تمام شب را
آسوده میخوابی آسوده میخوابی آسوده
چراکه دیگر
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی به من
خیال میکنی داری چاق میشوی خیال میکنی!
و زیبا ای ...
همهچیز میرود از شعری شروع شود
که زنی زیبا داشت چاق میشد
و دایم میگفت: «من دارم چاق میشوم»
و زیبا بود در عین حال
جهان را
دوریهای بسیار گرفته است سراسر
قارهها را زنان زیبا چاق کردهاند دور از هم
و اینکه عاشقام، رنگ چهچیز را عوض کردهاست جز دوری نمیدانم!
زنی زیبا که خیال میکند چاق است
فقط
دورتر میشود هی
۲
از هر عشقی
کارگری زاده میشود اگر
از هر خیابان
زنی با چمدانی در دست اگر میرود
چه فرق میکند مدام اگر که بگوید: دارم چاق میشوم
و زیبا باشد در عین ِ حال؟
۳
آنوقتها
در این شهر کافهای بود
در این شهر، کارگری
در این شهر، زنی
زنی را که داشت چاق میشد
و دوست میداشتم زنی را چاق میشد هر روز
میگفتند:
کارگری بود در این شهر
که زنی را دوست داشت
و دوست داشت که زن در کافهای نشسته باشد
و زن
البته اسیر گوشی تلفن شده بود
مدام میگفت دارد چاق میشود ...
میدانستم که دوستاش خواهم داشت
همهچیز از یک فرودگاه شروع شد:
برای کارگری رفته بودم
برای مردی در بخش خدمات
و رفته بود با اولین پرواز؛
اینشد که عاشقاش شدم
افتادم در خیابانها
خیابانها
خیابانها
آه این خیابانهای لعنتی ...
چهقدر این پسربچههای تکیده در بعدازظهر تمام نمیشوند
۴
این شعر
برای زنیاست که کافهها را خوب میشناخت
این شعر
برای زنیاست که کافههای خوب را میشناخت
این شعر برای زنیاست که در عین ِ زیبایی
یکروز به من گفت:«دارم چاق میشم.. نه؟»
و چاق نمیشد
و دروغ میگفت
و زیبا بود
این شعر در شرایط تلخی نوشته شد
وقتی که یکنفر تاب خورده تا لب مرگ
و اطرافمان
جنگ جهانی ِ دیگر بود
ما داشتیم به گلهای زیبا نگاه میکردیم
وقتی که این شعر نوشته میشد، مدام میگفت:
«دارم چاق میشم.. میدونم!»
حاشا که تو چاق نمیشدی
و میدانستیم که زیبا ای
و دوستات داریم
حالا
چهقدر دور شده باشی خوب است؟
...
۵
ماه در وطن تو زیبا است
ماه
تنها
در وطن تو زیبا است
وطن در تن تو زیبا است
تن تو
تن تو
تن تو
تن تو
زیبا است و چیزهای زیبا در تو زیبا میشود
چرا تو چاق نمیشوی گربهء ایرانی چرا؟!
چرا برنمیگردی؟
چرا به من فکر نمیکنی؟
چرا چیزهای دیگر
همآن خیابانی نیاستاند که رفتهای؟
رفتهای خب...
* بدون ویرایش، وقتی داشتیم حرف میزدیم، نوشته شد یکریز و پشت ِ هم، و هی میخواندی. شب ِ غریبیاست.
بالای پرینتر، یک چیزی هست؛ یک موجود زردرنگ. موجودی زنده، که خاطراتی را یادآوری میکند عین ساعت. یکی از هماین رفقایی که قرار است یکروز با هم، سهتایی، برویم زیارت. دو تا چشم دارد که سفیدیاش از سیاهیاش بیشتر است. الآن یکهو فکر کردم بد نیاست به آغوش بیآید بعد از مدتها. آمد. چشمهاش نور نداشت ولی.. دودهء سیگار، همهچیز این اتاق را سیاه کرده، حتی چشمهای این موجود زنده را که زردرنگ است و خب یکجور زندانی ِ غریب و دلتنگ در این اتاق.
به آغوش کشیدماش، و این بیتها را خواندم، جوری که بشنود:
آمد اما در نگاهاش آن نوازشها نبود
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
لب، همآن لب بود؛ اما بوسهاش گرمی نداشت
دل، همآن دل بود؛ اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار ِ خود، جز بیم ِ رسوایی، نداشت!
گرچه روزی، همنشین، جز با من رسوا نبود ...
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشماش را نشان از آتش سودا نبود
بعد هم یکدست گریه کردیم با هم. دستمال را با اشک خودش خیس کردم، سفیدی چشمهاش را کمی برق انداختم. گذاشتماش دوباره بالای پرینتر.
گفت:«آدم گاهی خوب است حواساش به رنگ چشمها باشد؛ تغییر میکنند و بیفروغ میشوند در گذر روزها... حالا برو بنانات رو گوش بده دادا..»
دیماه، همیشه هماین است. پُر از خاطره و چیزهای غریب دیگر. تا بگذرد...
پی: یعنی واقعا کجای این نوشته نیستای؟
برای آن شب برفی
در این سرما و باران، یار خوشتر
نگار اندر کنار وُ عشق، در سر
نگار اندر کنار وُ چون نگاری!:
لطیف و خوب و چُست و تازه و تر ...
در این سرما به کوی او گریزیم
که مانند اش نزاید کس ز مادر
در این برف، آن لبان ِ او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف وُ شکّر
مرا طاقت نماند؛ از دست رفتم
مرا بُردند وُ آوردند دیگر
خیال او، چو ناگه در دل آید
دل از جا میرود... الله اکبر
مولوی
آدمها در باران میزنند بیرون، در باران زمین میخورند، در باران فکر میکنند «کاش خبری میرسید کسی چیزی»، و در باران فریاد میزنند:«آخه این نکبت چه قشنگیای داره که بخشیدی به شب و روز ما؟!»؛ باران را میگویند.
همیشه هم شاعران ِ دلخوشی هستند که بسرایند:«زیر باران باید رفت».
حالا فکر کن اگر هماین خطوط مسخرهء تلفن هم نبود، اگر هماین گوشهء غمبار را هم نداشتی، اگر واقعا کسی منتظر بند آمدناش نبود، چه میشد؟ ... راه میرفتی و حتی کسی نمیپرسید:« تو چه میفروشی دخترک غمگین سینهعریان؟»، جواب هم نمیدادی:«آب دریاها را میفروشم آقا».
بدی ِ روزگار این است که وقتی زمین میخوری، حتی اگر بانوی زیبارویی باشی، همه فکر میکنند دخترک کبریتفروش هستی؛ تنهایی.
۱
هرچیزی، آدابی دارد که اگر رعایت کنی، خرابات میکند خراب کردنی!
این موسیقی ایرانی را ببین؛ «هوا» اگر توش نباشد، میشود یکچیزی در مایههای هماین مزخرفات که میگویند بهاش دالبیدیجیتال. یعنی کل مزهء موسیقی ایرانی، کل مزهء آواز غلامحسینخان بنان، به همنوایی یکریز ِ این «هوا»ی منتشر در لابهلای ساز و آواز است.
نیست که در موسیقی ایرانی، همیشه «یکنفر» دارد میرود بیهوا، دور میشود. و خب همیشه هم که نمیرود بمیرد، گاهی دارد میرود که فقط رفته باشد؛ پس «هوا» میخواهد که زنده برگردد.
حالا هی بگو پالایش صوت.. هی بگو پالایش صوت... حالا هی برو اعصاب. ناموس ما را این تکنولوژی پالید والله.
۲
«سینه خواهم .. سینه / خواهم .. سینه خواهم شُرحهشُرحه از فراق!»
«سینه» میخواهد؛ تاکید دارد که بدجور هم میخواهد. آنهم «شُرحه»اش را با تاکید روی ضمّه. چه میکند این «آذر پژوهش» با بنان، در گلهای رنگارنگ.
۳
گفتم که: نقاب از رخ ِ دلخواه برافکن!
گفتا: مگرت آرزوی دیدن ِ جان است؟!
و عجب لاتی بوده بانوی ِ آقای خواجوی کرمانی!
برای اینروزهای تو
خنجر گذاشتهاند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُر ایم از ابراهیم؛ تیغ ایم، جنگ وُ شمشیر در ما است. فنای ِ خلیل خدا ایم. به گوسفند قربانی رضا نی استیم: ما فقط اسماعیل!
بُریدهایم واقعا. همراه شبمان شده سیگار، روزمان تاکسیهای خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشستهاید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همهچیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشستهای داری حمیرا گوش میکنی، من دارم به رنجهای بزرگتری میاندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورنم، راضی نمیشود به ناراحتی شما که جلو نشستهای. چیکار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشستهاند. اولی به موبایلاش میگوید:«مصیبت ای برای خودتها نفتکِش!» دومی با خودش میگوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردیها.. ببین.. اینهمه عذاب! خدا دوستات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشستهاست: کوچک است، ظریف است. میگوید:«ما چیکار کنیم خدا کمتر دوستمون داشته باشه؟» ناماش اسماعیل است.
از اینجا همهچیز شروع میشود و بزرگترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشمگیری از چهرههای دردمند تاریخ، کلید میخورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داشآکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کییر کهگور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمانگیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لالهزار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراههای برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل، ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروفچی در نقش اسماعیل، پل ِ پارکوی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلامحسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشهای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژهء خدا است روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هرحال، قربانی میشود. دریغ اسماعیل... دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسیها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خوابشان میبرد. و ما، در قسمتهای بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشتهاند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل میگذرد و آدمها، همه یا عضو حزب هستند یا آدمفروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ میگردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف میکند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دستها تشییع میشود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقهمندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامهها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود».
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.
یکسال بعد: سیگار میکشیم در نقش ِ ابراهیم
پی: روزگاری این شهر را دوست داشتم؛ حالا نه.
سایت مجهولالهویهء «پرشینوبلاگ» در اقدامی متجاوزانه، موهن، جهتدار، و حتی زاویهدار، اقدام به برپایی یک تورنمنت همهجانبه با نام «جشنوارهء انتخاب صد بانوی وبلاگنویس» کردهاست.
گرچه مدتیاست که شهر را «بانو» گرفته است، و از در و دیوار و سر و گردن خلقالله مثل مور و ملخ، «بانو» بالا میرود، اما این حرکت و این نامگذاری و تعمیم آن، تعرض به حریم حرم را به اوج خود رسانده است. لذا اینجانب، دکتر حسین نوروزی دارای مدرک دکترای زنان و زیبایی از دانشگاه آکسفورد با گرایش «بانووُلوژی و استتیک»، قویا اعلام میدارد چنانچه مسوولان سایت فوق، در انتهای این جشنواره، «بانو»ی ما را بهعنوان نفر اول انتخاب و معرفی نکنند، و نیز بهسرعت نسبت به تصحیح و پوزش این اشتباه موهن و وقیح اقدام ننمایند، والله بر علیه ایشان اعلام ارتداد کرده، این حرکت ِ شنیع را تحریم میکنم!
برهمایناساس، اعلام میشود که اون «بانو»، بهلحاظ کیفی و کمی ربطی به این «بانو» ندارد و هرگونه مشابهت اسمی، نوعی عشوهملایری ِ مذبوحانه محسوب میشود!
اینجانب اخطار میکنم! آقایان پرشینوبلاگ!
جشنوارهء «زنان» را چه معنی دارد آقایان برگزار کنند؟
در پایان یادآور میشود «بانو»، فقط یکیاست، با یک طعم و حلاوت! همانی که روی پاکتهای کارت عروسی مینویسند: آقای حسین نوروزی و بانو!
(نه یکی نه دو تا.. صد تا بانو!!.. والله!)
باشد که مکر شما به خودتان بازگردد

باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوشتر از همیشه. تهران؛ جمعه.
دقت کردهای که تو تنها کسی هستی که اگر میآیی اینجا، فقط برای نوشته، هرچه باشد، میآیی؟ شرط میبندم حواسات نبود. واقعا اطمینان دارم که تو تنها کسی هستی که هم «مخاطب»ی، هم«خواننده»ء این صفحه، نه عاشق آن نوای محزون کنار صفحه که گمان کنم نزدیک به یک سال است نشنیدهای. این راز را کسی نمیداند. حس خوبیاست که هنوز هم تازگی دارد بعد از یک سال.
من هم گوش نمیدهماش خیلی؛ مثلا امروز را با این پایینی سر کردم، با شعر ترانهاش.
سحرکام ِ من شکرکام ِ من
درخت بلند ِ بادام من تو ای عمر ِ بر لب ِ بام من
چرا آمدی؟ چرا میروی .. بینشانه؟
به لبهای تو نبینم چرا شکرخندهء جوانه؟
در این باغ آتشین، وا نمیشود غنچهء ترانه
با کدام آرزو یا کدامین دعا
بشکفد بر لبات غنچهء نام ما؟
نتوانم شکستن طلسم تو را
که به افسون شکستی طلسم همه دلها
شعر: عبدالله الفت / آهنگ: کاسعلی اکبرپور / خواننده: مرجان / دانلود / منبع
این
- دوست ندارم زنام «عادت» کنه؛ میفهمی؟
- ای آقا.. خب این، طبیعت زنهاست. دست خودشون نیست.
- آره.. ولی خیلی تلخه که یه روز بلند بشی ببینی عزیزت، عادت کرده به بارون ِ هر روزه، به هوای سرد، به این سوال که «اول چشمای من مثل آهو بود یا تو؟»، به دلتنگی. عادت بده؛ حتی اگر طبیعت زنها باشه.
این
هشت نفر مادر طرف رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، بعد حتی یک لحظه هم حاضر نیست فکر کنه که ممکنه «آزمون الهی» نباشه. من عطسه میکنم، اولین و آخرین فرضاش اینه: «عذاب الهی».
میدونی.. خوبیه عذاب الهی، اینه که میشه یه نخ سیگار روشن کنی، دودش رو فوت رو هوا، تلفن رو برداری، زنگ بزنی جایی که پول خون بابات رو بابت چند دقیقه میگیرن، بعد بگی:«لطفا گوشی رو بدین به خانومام؛ میخواستم کمی حرف بزنم باهاش». حالا فکر کن که باز عذاب الهی، نازل بشه و طرف بگه:«متاسفانه خانوم شما، نیست؛ توی حموماه». حتی اینبار هم میتونی یه کام دیگه بگیری از سیگارت، دودش رو فوت کنی رو به هوا، بعد بگی:«باشه.. پس بهاش بگید من دلام تنگ شده بود براش»، به توی حموم فکر کنی، و فکر کنی واقعا دلات تنگ شده براش.
اون طرف هم مادرش رو با هفتاد و سه ضربهء چاقو میکُشن، خواهرش جنون گاوی میگیره، بچهاش سرطان حلق و مری، عشقاش رو با دوازده نفر توی فلانجا میگیرن، خودش فلج میشه، و هنوز منتظر مراحل بعدی «آزمون الهی»، حتی حاضر نیست یه سیگار روشن کنه، فکر کنه شاید «عذاب الهی» به بچهمذهبیها هم میرسه.
این
اون پیرزنه رو یادت هست؟ گفتم بهاش:«مگه این، "مال" من نیست؟ میخوام بمیره دور از جوناش؛ به شما چه؟ وقتی از آمپول بدش میآد، بدش میآد! حتی اگر بچه هم نباشه، باز اگر داری قرصاش رو بده، نداری میبرماش خونه. خوش ندارم دستاش رو کسی سوراخسوراخ کنه!» بعد هم یه حرف بیناموسی زدم. امروز دیدماش. همین سر کوچه.
این
محلههایی که کوچههاش آکاردئوننواز داره، کوچههایی که پت وُ پهن هستن و دار و درختی دارن، پیادهرویی دارن؛ دختری وُ پسری که دست توی دست هم، همیشهء خدا میرن و فکر میکنی دارن به هم «کلام عاشق» میگن.... هوای این محلهها رو دارم.
این
مجید ظروفچی:
ساعت ِ زنگزده، دیگه زنگ نمیزنه؛ چون زنگاشوُ زده ...
این
کی گفته که همیشه «سکوت»، سرشار از «ناگفتهها»ست؟ بگو با مادرش، با بزرگترش بیاد، عرض مختصری دارم.
این
..................
*«در گریز گم میشویم»، نام مجموعهای از «محمد آصف سلطانزاده»
چیزهای زیادی آدم را شاعر میکند؛ قطار، هواپیما، اتوبوس، چمدان. به اینها اضافه کن: پالتوی قهوهای روشن، چشمهای درشت، بلوز بافتنی سفید، بدن، تن. چه شود اگر که ناماش هم .... باشد!
برای زنها به زندان میرویم / برای زنها میجنگیم، با زنها میجنگیم / برای زنها اشک میریزیم / غصههای بسیاری داریم / برای زنها.
ما شاعریم / فمنیستایم / و زیبایی را ستایش میکنیم / وقتی که پالتویی قهوهای پوشیده باشد / و در حاشیهء جوی آب راه برود / و کافهها را از بر باشد / و بلد باشد لبهاش را آویزان کند / و ناماش .... باشد.
شاعران / غصههای سادهای دارند: اگر زنها نباشند ...؟
وقتی که خیلی خرابام، فقط کارتون {انیمیشن} تماشا میکنم. توی این چهار هفته، پنجاه و سه تا کارتون دیدهام؛ تقریبا روزی، دو تا. آرشیو کارتونهام از شماره بیرون زده. من دیوانهء تماشا کردن کارتون هستم. اصلا هم دوست ندارم کارتونها را زباناصلی ببینم. من عاشق دوبلهام.
میروم جایی برای سخنرانی، مثلا. تازگیها رسم که شده بهجای حقالزحمهء سخنران، بُن ِ کتاب میدهند، مثلا پنجاه هزار تومان. فروشگاه «شهر کتاب» هم که سر ِ کوچه و آقام «قدیانی» هم که رفیق و ... چه شود! کل بُنها را میدهم سی تا کارتون میخرم. دو سه تا هم کتاب میخرم. حقالتالیف مطالب گاهبهگاهام هم میرود پای سیگار و کارتون اغلب.
من افسردهام، و میمیرم برای تماشای کارتون. خواهرزادههایام، پا نیستند. مجبورم خودم، بروم چیپس و سیگار بخرم، بنشینم بهتنهایی روبهروی مانیتور، کارتون تماشا کنم. چه فضیلتی بالاتر از تماشای کارتون؟ چه جهانی خواستنیتر از دنیای کارتونی؟ تصور کن: بانو در بغل، کارتون در بر، با یه جوانان گوجهای!! سیری ندارد این عطش.
کلاس زبان را دقیقا بعد از همان ترمی که دیگر کارتون ِ «پوکوهانتس» پخش نکردند، ول کردم. اصلا مزهء آموختن زبان، به کارتون تماشا کردناش بود. ای انگلیسیهای کثیف! ول کردم همانروز که دیگر پخش نکردند؛ دقیقا همان روزی که ضربهء عاطفی روحی خوردم. یادت که هست؟ هست...
خوبی کارتون این است که توی هیچ کارتونی، شکست عاطفی ادامه ندارد؛ همهچیز در منطقی کودکانه حل میشود، و حتی «کوزت» هم روزی خوشبخت میشود. «زُرو»ی سینمایی، هی این «کاترین زیتا جونز» را در نظرم میآورد جای خواهری و حرص میخورم. ولی وقتی کارتونی میشود، احساس «باندراس» بودن، محتملتر است و دستیافتنی. موش سرآشپز، والیانت وطنپرست، شلمان، استوارت، تنتن ماجراجو، و تمام رفقای کارتونیام، تمام اینروزها با من سیگار کشیدهاند و غصه خوردهاند و فکر کردهاند:«جهان چه جای تلخی میشد بدون سیگار و بانو».
به سلامتی ِ سهتن: بانو، راتاتویی، وطن!
لبات شیرینه، ولی من قند خون دارم
من میمیرم واسهت، ولی هفت تا جون دارم
حالا مست شدم، سرم با پام میکنه بازی
ای گوووووووور پدرت ذکریای رازی!!!!!
بیاااااااااااااااا وسطططططططططط
............
ایول به خودمان!! ایول به شما! اولینبار است که راقم این سطور، نصفهشبی، خوش است! چشم حسود، کور!
یکروز یک وبلاگنویس، در نوشتهای برای مخاطبان وبلاگ، نه مقالهای علمی، مطلبی مینویسد دربارهء شلختگی زبان بعضی ترجمهها و یادی میکند از شاعر جوان و ساعی، ابوالقاسم فردوسی که گویا ما زبانمان را وامدار تلاشهای وی هستیم. {االبته من نمیفهمم چرا وامدار او هستیم، ولی توی طاقچههامان قرآن یا حافظ میگذاریم؛ ربطی هم به ج.ا ندارد، درد قدیمیاست} بعد کورش علیانی که زبان را در دایرهء ناموس تعریف میکند، مطلبی مینویسد مثلا در ادامهء بحث، که من هیچ با لحناش موافق نبودم. {با مغز حرفاش موافقام، اما لحن نوشتهاش را نمیپسندم؛ بهخودش هم گفتم! این زبان، زبان گفتوگو نیست} بعد، کورش میافتد روی دوُر حرف زدن از زبان، و بهنظر من حرفهای بسیار خوبی هم میزند و کلی آموزنده و فکربرانگیز هستند نوشتههایاش. {من این نوشتهء دوم، و خصوصا نوشتهء سوم را میپسندم و بسیار دوست میدارم.}
یکروز دیگر، مطلبی قدیمی از دکتر محمدرضا باطنی، در سایت بیبیسی فارسی ارسال میشود.{و بگویم که من بسیار دکتر را دوستاش میدارم و او را فردی میدانم که جایاش در میز ریاست فرهنگستان زبان خالیاست.} بعد این مصاحبهء بیبیسی هم مزید بر علت میشود، تا اول سید ِ خوابگرد، که در نوشتهء اول و دوم ِ کورش با او خیلی موافق نبود، با دکتر باطنی موافق شود. کورش هم یهجوری به این مطلب دکتر لینک میدهد که پنداری «ما هم از اول همین رو میگفتیم دیگه!» و در واقع «دکتر باطنی-نوازی» میکند. خب همهچیز در حال رفع و رجوع است و همهچیز قشنگ است. تکلیف همهء رفقا با زبان روشن میشود، و همچنان همه متعرف هستند که این زبان، بههرحال، مشکلی دارد؛ منتها در تعریف مشکل، اختلاف نظر بسیار است.
و ناگهان امروز این مهدی جامی، که بنده در فضل، مهربانی، نازکاندیشی و خوشتیپی ایشان شک ندارم، {تمام این صفات را بدون شوخی و ایهام و ابهام، شایستهاش میدانم که مرد خوب و با اخلاقی میبینماش- از همینجا درود بر او} با دکتر مخالفت میکند و شهر را به آشوب میکشد.
از اول صبح، نشستهایم ببینیم کی به کی میزند و کی از کی دفاع میکند، که اینوسط چیزی یاد بگیریم. اما تا لحظهء تنظیم این خبر، سکوت کورش را در مقابل این موضع اخیر، معنادار میدانیم. چراکه اگر مثلا «نیمفاصله» را در حوزهء ناموسی خوابگرد، «زبان فارسی» را در حوزهء ناموسی کورش، «دکتر سروش+وحی+شجریان» را در حوزهء ناموسی داریوش، و «سمرقند+سمرقند+سمرقند+و سمرقند+مدیریت فرهنگی+جهان وبلاگی» را در دایرهء نوامیس جامی ِ زمانه بدانیم، سکوت کورش در برابر تعرض صاحب ارض سیبستان به حیطهء زبان فارسی را باید پُرمعنا ببینیم. کورش، شرم بر تو!
نویسندهء این سطرها، بهشدت برای آرا و نظرات دکتر محمدرضا باطنی احترام قایل است و با ایشان، بهجز در بخش مربوط به تغییر خط فارسی، که بدون ارائهء راهکاری برای جلوگیری از آسیبها گفته شده، و یکیدو مصداق هم در دل گفتوگو دربارهء فرهنگستان اول، عموما موافق است. این نویسنده، زبان فارسی را بهشدت «مسالهدار» میبیند و معتقد است باید کاری کرد، که یا مسالهء این زبان حل شود، یا خودش!
اما وقتی که میبیند در تمام نوشتهها، نام این شاعر ایرانی، ابوالقاسم فردوسی، هی تکرار میشود، خوناش بهجوش میآید و فکر میکند که چرا حالا فردوسی؟
اگر هنوز هم بخشی از کارکرد زبان را در ایجاد «ارتباط» برای انتقال پیام بدانیم، بهنظرم اتفاقا مشکلات زبان فارسی در حوزهء ارتباطی، دقیقا از همین فردوسی آب میخورد. وی مردی بوده سخت زبانآور و قصهگو. ولی ایراد وارده به فردوسی، همانا نشناختن مبحث «ارتباط» از طریق زبان است. فردوسی، «زبان بوس و بغل» را نمیدانسته، یا آگاهانه دست به حذف آن از زبان فارسی زدهاست.
زبان بوس و بغل، با زبان فارسی دری، فارسی تاجیکی، و فارسی افغانی تفاوت ماهوی دارد. {البته نزدیکیهایی با زبان فارسی «میانه» دارد که در کتابی مفصل به آن خواهم پرداخت} همچنین با عناوینی چون «زبان عشق» و «زبانهای آرگو» نباید یکی دانست. زبان بوس و بغل، دارای اصالت صرفی، تاریخ، ریشههای نحوی و دایرهء واژگانیاست. گرچه این زبان از مشتقات زبان فارسی «میانه» است، اما آنچه امروز از آن به عنوان «زبان بوس و بغل» یاد میشود، خود زبانی است منفصل و گویا. این زبان، عموما زبانیاست مبتنی بر کوتاهنویسی و خلاصهگویی؛ تاجاییکه گاهی از یک جمله، به گفتن یکیدو حرفاش میشود اکتفا کرد.
در مطلب دکتر باطنی به مشکلات زبان فارسی و افعال نازای آن اشاره شده است. این مورد، موافقان و مخالفانی دارد. اما فکر میکنم همانطور که در مقالهء دیگری به فرهنگستان زبان و ادب فارسی پیشنهاد دادم و مانند پیشنهادات دکتر باطنی مورد توجه قرار نگرفت، باید زبان فارسی با زبان بوس و بغل «آمیزش» کرده تا به «زایایی» برسد. برای روشن شدن بحث و گریز از تطویل کلام، اشارهای میکنم به برخی از ویژگیهای این زبان در چند حوزهء صرف، نحو و واژگان. باشد که در روزهای بعد، مفصلتر پیرامون زبان بوس و بغل، و چرایی ِ الویت آن بر زبان موجود و رسمی ِ فارسی، خواهم نوشت.
«بانو»ی ما که از زبانشناسان شهیر اروپایی بوده و اگر اغراق نباشد، شیرینزبان ِ شیرینرفتاران عالم است، در تدوین بخشهای مربوط به واژهسازی و تصرف در نحو زبانی، که موجب کوتاهنویسی شده، نقش بهسزایی دارد. بخشهای مربوط به تصرف در ریخت و اعصاب زبان، از حقیر است.
ساخت صفت از فعل ناقص
بوس باشیدن بودگی: بوس ِ منی!
مشتقات فعلی: بوسات دارم! بوسبوس باش، پیشبوس!{ که شکلی خطابی-عشقی-تشویقی دارد}
ساخت فعل ساده از قید
یکهوُ : یهوُویدن
یکهوُ آمدن/ ناگهان آمدن/ در دو صورت شیرین و تلخ بهکار میرود.
یهوویدن شیرین: وقتی که در مسنجر، ناگهان و بهصورت اینویزیبل، برای شما سلام میکند، و شما از یهوُویدن طرف مقابلتان ذوقمرگ میشوید.
یهوویدن تلخ: وقتی که خانه را مکان دیدهاید و «میهمان» آوردهاید، و بانو یا آقا، مییهوُود توی خانه.
مشتقات اسمی-خطابی:
یوهو! = من یهوویدم .. سلام!
یا هو! = فقط «او»ست که مییهوُوَد!
هوهولی! = مییهوُوَیم بهخانه... سلام عزیزم.
مثال دیگر:
دیویدن: دیوانه شدن
من رسما دیویدم امشب = من امشب بهخاطر رفتار تو، دیوانه شدم / من این وقت از شب، بهخاطر نوع برخورد تو دیوانه شدم
ساخت جملهء حدسی
سگات کیاه؟: سگات کیه بودن/ چه کسی تو را بیش از همه دوست داشتن / چه کسی در برابر عشق تو، اینسان حقیر استن و خاکسار
کاربرد این فعل در گفتوگو:
- «سگات کیه؟»
- سگام؟ من سگ ندارم. من از سگ میترسم..
- سگات منام دیگه عزیزززززززززززز دلام! {+بوس محکم}
ساخت ساختار ِ محذوف به قرینهء جنسی
خر!! : مورد علاقه / دوستداشتنی / پرستیدنی
در این ساختار جملهای، فعل «هستن/بودن» بهصورت شهوانی، حذف شده. منظور از این ساخت ِ جملهای، در تمام جایگزینهای «خر»، یکسان است.
- خر!! = خره! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
- گاو!!= گاوه! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
- پدَسّگ {بهتشدید دال و سین pedassag}= پدرسگ! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
ساخت تختخواب از تمام واژگان
بریم؟؟ = برویم بخوابیم آیا؟
نمیآی؟ / تو نمیآی؟= من رفتم بخوابم، تو هم بیا!
رفتم بوس! = من رفتم بخوابم، و شما هم اگر دوست دارید، بیایید.
چی هست توی اینترنت صب تا شب نشستی پاش؟ = بعد از برو تختخواب مادرت بخواب! {در مقام تهدید. نوعی اجرا گذاشتن مهریه}
ساخت فعلهای اعتمادی
در این جمله:«خب.. وقتی رفتی دفتر اون نشریه، کیا بودن؟» فعل ِ اعتمادی ِ «نکنه باز اون دخترهء پرروی عوضی بود و نشستین و لاس زدین و چشم منو دور دیدن؟ نکنه میخوای با اون ازدواج کنی؟ نکنه من دیگه خوشگل نیستم؟» وجود دارد که از افعال محذوف زبان بوس و بغل میباشد.
مثال دیگر برای فعل اعتمادی:
تو خوبی؟ {این فعل را همراه با نگاهی بدون خشم یا شادی، و خیره و جستوجوگر بیان میکنند} = «خب من سکوت کردم ببینم خودت میگی که یه حالی از این بپرسم ببینم چیزی میخواد نمیخواد... والله {یا: خدا میدونه} اگر من خفه بشم، صد سال تو یه حالی از دل من نمیپرسی..»
ساخت فعل اقتصادی
کفش کردن: کفش خریدن برای / خریدن کفش برای تقدیر از زیبایی برای / خرید کفش برای
مثال:
کی کفشام میکنی؟ = چه زمانی برای من که اینهمه خوبام، کفش میخری؟
کفشام کن خب! = هیچ میدونی چهقدر وقته که برام کفش نخریدی؟ برام کفش بخر، برام کفش قرمز بخر! {قرمز، در معنای جمله، مستتر است}
مشتقات مالکیتی:
کفشامای= کفش من هستی/ مانند کفش برای من دلخواه هستی / تو مانند آن کفش قرمزه هستی که از برج گلدیس خریدم.
کفشانه / کفشانه = تحبیب قلوب / خرید کردن از پاساژ بزرگ آریاشهر/ خرید کردن از برج گلدیس
مثال دیگر برای افعال اقتصادی
خیابونگردش: خرید کفش
کی میبری من رو خیابون گردش؟ = کی میرویم خرید که کفش بخریم؟/ چه زمانی امکان دارد که تو کارت را بر من ارجح ندانی، و با هم برویم آریاشهر، آن پاساژ بزرگ، و تو برایام کفش بخری؟
خیابونگردشام = در حال خرید کفش قرمز هستم از برج تندیس، بعدا تماس بگیر.
ساخت فعل ساکت
"..........." = حرفی نداشتن / پایان گفتوگو در زمینهای / به دیوار خوردن ِ دیالوگ
از این فعل {نقطهچین پیاپی}، همراه با آدمک
نیز برای لج درآوردن استفاده میشود.
مثال:
- من اگر بیراه حرف میزنم، بگو!
-
.............
- نکن!! هی اینا رو تایپ نکن!! .... جد و آبادته!! همهکس و کارت مسخره هستند.. عوضی یابو!
ساخت فعل نوازشی
........ = جون!!
تو ...... / ........! = ..........!!
ساخت قید و فعل از آدمکهای یاهو مسنجر
قید:
= بهآرامی، یواش
فعل:
= متاسف بودن، تاسف خوردن، اجرا گذاشتن مهریه، قهر کردن
در این فرصت اندک، تنها چند نمونه از ویژگیهای زبان بوس و بغل را گفتم، و امیدوارم در کتاب زیر چاپ «آیین آغوش و دستور زبان بوس»، مفصل در اینباره توضیح بدهم.
همانطور که میبینید، این زبان، با «تغییر خط» نیز کارایی خود را از دست نمیدهد، و میتوان برای مثال، با خط انگلیسی هم آن را نوشت. مثال:
بوسامای= Boosami
یهوُویدن= Yehovidan
از سوی دیگر، از آنجا که این زبان دارای ویژگی «خلاقیت - درشب» است، کاملا متکی به هنر شخص «عرضهکننده» و دریافت «گیرنده» است.
بعدالتحریر:
- این مقاله، اولینبار به مسوولان سایت بیبیسی فارسی ارائه شد، و بنا به دلیل سیاستهای استعماری این سایت در حوزهء زبان، بعد از چند لحظه حذف شد.
- بانو، در کتابی تحقیقی به نام «
»، مباحث تئوریک این زبان را با مباحث «ساپیر و ورف» مطابقت داده است. نسخهء منتشر شدهء این اثر، بهدلیل ویژگی خاص همین زبان، هرگز رویت نمیشود و علاقهمندان باید آن را تخیل کنند.
- برای آشنایی هرچه بیشتر ِ برخی از اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی، لازم است تا منقل و وافور را از آنها ستانده، و یک بالش بههمراه نسخهء هفت مسنجر یاهو، و یک یار چهاردهساله {تا چهل و هشت ساله، لوند و دلربا} در اختیارشان قرار داد.
- این مقاله، به استاد سخن، بانوی شیرینرفتار تقدیم میشود که خود زبانیاست گویا و پویا و بهکار و شیرین.
بعداز دیروز: قیصر! کجایی که «حمزه»ت رو کشتند
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی ِ آب، قدم میزند. شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط همین.
شهرها که آمدند، توی خیابان قهر کردی و راه خود را گرفتی رفتی ...
بیتو غمگینام از این فاصلهء سال وُ زمونا
تا تو برگردی، میشم دود وُ ... میرم توو آسمونا
از ساعت 3 تا 7 بعدازظهر، زندگی خلاصه شدهاست در «سوسن». برمیگردم باز.
برای خیال و توهم و رویا نوشتن، حماقتیست که به سعدی و حافظ در برابر تیغها مشروعیت میبخشد. نوشته، مشروعیتاش را حتی اگر تلخ، از آنچه لمس میشود یا شدهست، میگیرد. و این، حکایت ِ اینجا و تمام صفحات است.
پی: پس هرچیز، اصل و حقیقیش خوبه؛ مخصوصا خیال و توهم.
صدای زیبای Isam Bachiri ، شیطنتهای معصومانهء Lenny Martinez و چهره و صدای آرام ِ Waqas Ali Qadri را بگذارید کنار اشعار ِ ترانههایی که اکثرشان بهشدت آرامشبخش و مهربان هستند. شاهکارشان ترانهء I'm callin' you است که دوست میدارماش؛ شعر این ترانه بهشدت ساده، غمگین، صریح و عاشقانه است، و بهنظرم هیچ جلف و سبک نیست. برای مردان ایرانی، وقتی با همسرانشان قهر میکنند، شاید قبل از رجوع به دادگاه، یکبار شنیدن ِ با جان و دل این آهنگ، و حتی تماشای کلیپ ِ بسیار سادهاش، بد نباشد. گرچه، بعد از دادگاه و طلاق هم به درد هر دو طرف میخورد.
Look Into My Eyes و Beyond Words را هم دوست میدارم بهخاطر ِ کودکی ِ آرامشان، و حضور پررنگ و با استیل ِ روزمرگی در متن ترانهها.
امیرحسین سام، از آدمهاییاست که هنوز اطمینان میکنند، نفس به نفسات میدهند، میبخشند و لطف میکنند. حتی اگر تمام اینها را از چهار خط برداشت کرده باشم.
امیرحسین سام ِ عزیز
هیچوقت نمیفهمی که چرا کاش هرگز جای من نباشی، و من برای یک روز کاش، «جا»ی تو بودم. حتی نمیدانی چهقدر لطف کردی امروز. ممنون دوست نادیده، ممنون.
حسین
و هزاران نقطه ..
هنوز و هفتهای چند بار آن نُه قطعه را مرور میکنم. و هزاران نقطهای را که دور از تو و من، دارند به غمها اضافه میکنند. خوش باش کمی رفیق! رفیق ِ مایی ...
حسین
مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.
مینیبوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقبتر از ما نشسته است.
هواپیما، فقط هواپیما است؛ فرودگاه است که آدمها را عشقها را میبلعد. نجاتدهنده در گور هم نیاست. وقت مُردن، روح هم پرواز میکند. هواپیما است که هر بهانهای را جرات پریدن و رفتن میدهد. چهقدر آدم که بر بالهای این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند ...
و قطارها ... قطارها، همیشه میروند اهواز ِ آنسالهای سگی!
دیروز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوانشان نوشتم: «بچه که بودم، خانهمان کنار ریل راهآهن بود. قطارهایی که به جنوب میرفتند، تمام کودکیهام را بردند اهواز. حالا شنیدهام ریلها را جابهجا کردهاند از خاطرات کودکیام...» چیزی شبیه این نوشتم، شاید هماین نبود، یادم نیاست. آخرش هم نوشتم: «دلام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفتهنامهء دوچرخه به قطارها بیشتر توجه کند!» باز هم یادم نیاست؛ چیزی توی هماین هوا.
امروز توی پیامهای یادبود، هماین تکه را کنار تکههای دیگران، چاپ کرده بودند. مردک موخرمایی، بالا و پایین ِ هماین چند خط را نگاه کرد، گفت: «پس بانو کوش؟» گفت که بانو تازگیها توی کارهای گِل {نوشتههای مطبوعاتیتر} هم هست، اما توی این چند خط دلتنگی، چرا اسمی از بانو نباشد؟
گفتم، با شیطنت و سرمستی، گفتم: «بانو رو سوارش کردم فرستادم جنوب؛ اینجا هوا سرد اه. گرم که بشه، برمیگرده؛ قطار اهواز، غروب ِ این تهران لعنتی رو میبره با خودش، صبح وُ گرمای اهواز رو میآره.»
به نوشتهام خیره ماندم: از پشت شیشه دست تکان دادی، و رفتی تا اهواز. بانو، هنوز همآن شکلیاست که بود؛ با همآن کیفیت و تازگی.
مترو غربت است؛ پناهندگی سیاسی است، انتظار اقامت است، و تمرین فراموش کردن تهران؛ حتی اگر «متروی تهران بزرگ» باشد.
تاکسی، تنهایی است؛ یا عقب نشستهای، یا جلو. یا داری به رفتار دختری که جلو، دونفر را حساب کرده، فکر میکنی، یا ذهن مردی را که پشت سرت خوابیده میخوانی. جلو بنشین، دو نفر را حساب کن، و فکر کن: چرا همیشه مردان توی تاکسی خواب به خواب میروند، و از قضای روزگار، همیشه هم به سمتی که زنی جوان نشسته، میافتند توی خواب! سعی نکن بفهمی که کی دارد تو را میپاید؛ همیشه زنی نشسته یک گوشه، که شانهاش را به اجبار به مردی خوابزده سپرده، و دارد به رفتار تو فکر میکند. تاکسیها، اغلب نارنجی هستند، و مسافران، همیشه تنهاییشان را در تاکسیها جابهجا میکنند. تهران، هنوز همآن شکلی است که بود.
مینیبوس، حماقت است؛ اتوبوس، حسرت زنی که در ردیفی عقبتر، مُردهاست حالا.
و قطارها ... قطارها، همیشه تو را میبرند اهواز.
امروز، توی «دوچرخه» دیدم که نشستی توی کوپهای بهتنهایی، و رفتی اهواز. اینجا هوا سرد است. هوای سرد، برای سلامت تو خوب نیاست. گرم که بشود، برمیگردی، میرویم با اتوبوس مشهد، میشوی زن من. ایران، هنوز همآن شکلی است که بود.
هواپیماها؛ من اگر هواپیمای جنگی بودم، تمام فرودگاهها را میزدم، و هیچ هواپیمایی هرگز، روی باندی نمینشست / برنمیخاست.
اگر القاعده بودم، توی تمام سفارتهای جهان، بمب میگذاشتم. و شهروندان را دو دسته میکردم: آنها که تاکسیسوار اند، آنها که تاکسیسوار نیاستند. ایرانی، هنوز همآن شکلی است که بود.
سکوت، همیشه سرشار از ناگفتهها نیاست.
برای میموُ
درویش
من عاشق این هستم که به کسی بگویم«بیخیال سید! میگذره...» میفهمی؟ دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود. سیادت و درویشی آدمها هم، از تبار و اصل و گذشتهشان نمیآید برای من. وقتی دارم با آدمی حرف میزنم، راحتترم که بگویم «سید، غصه نخور درست میشه». بههمین سادگی. مدتهاست ولی «سید»های مرد و زنام را گم کردهام؛ سیدهای شیعه، سیدهای سنی، سیدهای ارمنی و سادات لائیکام را گم کردهام. من آدم ِ نوستالژی هستم درویش؛ آدم ِ تمام ِ اتفاقاتی که گذشتهاست، و آدمهایی که روزگاری در خیابان میدیدمشان. سالهاست که کسی را نمیبینم. چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است.
سید
حال خوبی ندارم. به زمین و زمان بند کردهام که تکدر ِ خاطرم را از روزگار، بشویند. نمیشود درویش... روزگارم عجیب دارد به سمت ِ تاریک خیابان میرود. آدمهای روشنایی را دیگر سو ندارم ببینم. خستهام رفیق.
خودم یادم نیست، ولی انگار مدتهاست که چیزی نمینویسم. من، کم آوردهام سید!
دیروز دیدم که لطف داشتهای، مرا به یک نوبت از نوشتن دعوت کردهای. گفتم اگر بازی وبلاگی باشد، نخواهم نوشت. من از هرچه بازیاست دیگر نفرت دارم. دوسهبار خواندم نوشتهات را: بازی نبود گویا؛ خواسته بودی از حقیر، و چند تا دوست وبلاگنویس دیگر، که چیزی بنویسند از تجربهء«لحظاتی که "او" را در همين نزديكی احساس كرده و مستی ِ آن شراب ِ "ديگر" را از سر به در ساختهاند». من چه باید بنویسم؟ منی که سیدهاش را گم کردهاست...
درویش
دنیای اطرافام، روزگاری در تقلای یافتن «او» بود. حالا نیست. «او»ی من، روی همین زمین، با من حرفی دارد. قبلا روی هوا بود، نزد خدا بود، حالا تغییر قیافه دادهاست، شدهاست زنی در نزدیکتر فاصلهای از من. میبینی سید؟ فرزند ِ «آدم»، آدم است، دنیای آدم، حوا. به عقبای آدم که فکر کنی، قول و تعهدی است که در آغوش حوری و حوا خواهی مرد. دنیا و عقبای فرزندان آدم، چیزی جز هوای حوا نیست. حوا هم از سیدهای گمکردهء من است.
درویشجان
هوای حوایام اینروزها بهشدت ترافیک دارد و منواکسید کربن. تنفس من و حوا، بخشی از گرمایش زمین را موجب شدهاست؛ دارند نفس ما را میبُرند لوتی. «او»ی این حسین نوروزی ِ مادرمُرده، غمگین است. از چه بنویسم؟
من آنقدر دارم غمگین میشوم روزبهروز که شاید دیگر حتی اسکناسهای دویستتومانیام را هم کسی نپذیرد. «او»ی من، مدتیاست که دچار پریود است درویش. نمیبینیم همرا، نمیفهمیم همرا، کنار هم نیستیم. ما، دلتنگ همایم ولی نمیتوانیم رخ بنماییم. چرا؟ دنیای سیدها، گم شدهاست. کاش نام فامیل من هم «درویش» بود.
سید!
خیلی خستهام.
از دیروز که نوشتهات را خواندم، رفته بودم سیگار بخرم. خیابانهای آریاشهر، دیگر خیابانهای آریاشهر نیست. خیلی «صادقیه» شدهاست!! صداقت از خیابانهایی که روزگاری سیدهای عمرم را در خود داشت، رخت بربسته رفتهاست به شهر دیگر. کجای این خیابان دنبال «او» بگردم؟
«او»، رها کردهاست رفتهاست، و من دلام، به همین دقیقه قسم، بدجور گرفته دایی!
تو، که نام فامیلات درویش است، لابد میفهمی دارم از «چی» حرف میزنم. ولی باور کن فقط من از اعماق ِ نداشتهء وجود ِ نداشتهام میفهمم که دارم از «کی» حرف میزنم. درد، این است.
دنیای کوچک ِ من، دنیای حقیر من، دنیاییاست که یک «او» دارد. باور کن بلد بودم تاریخ تصوف را بکشیم بیرون از دخمههای ِ نشستن ِ در چله، از اعماق ادیان خداوندی، باورهای انسانی، بلد بودم تاریخ منطق را به سخره بگیرم، و تفلسف کنم که «بیا، این هم "او"یی که میگفتی در همین نزدیکی از رگ ِ گردن نزدیکتر». ولی مدتهاست رگ ِ گردنام از «وجود» ِ نداشتهام کلفتتر شدهاست؛ نزدیکی و دوری را دیگر حس نمیکند.
درویش ِ اولاد ِ صحرا و زمین
«او» برای دنیای کوچک ِ من، آنقدر بزرگ است که اگر خود خدا هم بیاید بگوید که با تو حرفی دارم، خیال میکنم که لابد از کرامات اوست. من خدا را دوست دارم، «او» را هم؛ ولی «او»ی خودم را «او»تر از جان دارم. میفهمی؟ یعنی تمام قصههای ِ «این گفت و برفت..» ِ تاریخ، آنقدر روی دلام سنگینی نمیکند، که حدیث ِ «چیزی نمیگوید و میرود» ِ «او»ی خودم. من حال خوشی ندارم درویش. رسما بیمارم.
«او»، میآید نقش زن مرا بازی میکند، با من به بسطام میرود نه برای چله، میآید برای گردش در روزگار ِ توریستپرور. «او»ی من، معجزه نمیکند، تخم نمیگذارد، بچهدار میشود. «او»ی من، سیدهای گمکردهام را نمیبیند، چون یکی از سیدهای گمگشته است. «او»ی من، قهر میکند، اسکناسهای مستعمل و غیر مستعمل را بهزیبایی و حلاوت میپذیرد و خرج میکند. «او»ی من، پریود میشود بهشدت. «او»ی من جای دوری نیست، ولی میتواند مثل برف، آب شود برود توی زمین، مثل همین امروز که از صبح دارم بالبالاش را میزنم، و نیست.
سید جان
حال ِ «فلسطینی»ای دارم اینروزها. به من تجاوز شدهاست؟ کاش میشد، آنوقت بلد بودم اسراییلام را از روی زمین محو کنم. قصه این است رفیق، که توی دلام، «محتسب»بستهاند! دارد مست میگیرد در رگ و پِیام. «او»ی من را برگردانید، فلسطین و تمام سرزمینهای یوسف ِ نجار برای شما.
اولاد دوستدار محیط زیست
«او»، نزد هر کس چونکه تعریفی «دیگر» دارد، مزهء «شراب»اش هم فرق میکند. «او»ی من، اگر شراب بخورد، سنگ میشود و برای همیشه از من دور. میبینی؟ «او»، صدا نیست، وهم نیست، خیال ِ عاشقانه نیست. از چله به دست نمیآید، شاید با چلهای از دست برود.. «او»ی من، همیشه با من نیست. با من نیست! مثل امروز، که دارم از صبح، بالبالاش را میزنم. نیست!
شاید اگر هفتهء قبل، میباید از «او» مینوشتم، آسمان را ریسمانی میکردم، میبافتم میآمدم بالا، میشدم سید ِ عرشنشین، حرفهای خوب میزدم. ولی قضای روزگار، حالا، امروز است؛ امروز هم روز خوبی نیست.
بهدل نگیر اگر دارم چرند میبافم. دنبال بهانهای بودم، که کمی با «او» اختلاط کنم، که دلتنگاش هستم. من، سیدهای زندگیم را گم کردهام دادا. خیلی بیمار فکر میکنم، بیمار و بیربط مینویسم...
خودم هم میفهمم که دارم از مسیر خواست تو، بیرون مینویسم. ببخش. ولی، «او»ی تو، بهانهای است در نزدیکتر فاصلهای از من، که یکامروز را بتوانم با صدای بلند داد بزنم:«سید!! دلام مَشَد میخواد!»
خب همیشه حال آدم خوب نیست، و آدم، تمام ِ دنیایاش حواست؛ دنیای من هم روی هوا/حوا.
الکی هم تیتر زدم درویشها میروند در گناباد بمیرند. فقط این تیتر را دوست داشتم. «او»ی خودت را اگر باز یافتیش، بگو که حسین نوروزی کمی پول میخواهد، کمی شادی، و یک کفش کتانی که بپوشد برود خواستگاری «او»ی خودش.
درویش
دنیای غیر درویشی ِ من، همینقدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو.
یا تمام خوبیهای خوش! {اگر دوست داری، یاعلی!}
حسین نوروزی، پنجشنبهء نکبتی ِ تهران بزرگ، به شهرداری ِ سردار دکتر قالیباف
من چه میدانم از شکستهای تو؟
ترانههای عاشقانه، حکایت شکست را میگویند سرکار خانم بانو. هیچ دقت کردهای که تو وقتی عاشق میشوی، داری من را میخوانی؟ یعنی، تو، بانویی که یک زن است، ترانهای ندارد برای زمزمه کردن. «ستار» ِ تو، همان ستار ِ من است. بنان ِ من، همان بنان ِ من، که با تو به اشتراک گذاشتهام. به این دقت کرده بودی؟ نگو که من هم هایدهء تو را وام گرفتهام؛ هایدهء تو، همان جاذبهء پنهان ِ جنسیای را در صداش دارد، که ستار ِ من، برای تو.
ببین، مثلا هایده وقتی میخواند، چیزی نمیخواند که من را از حال ِ «هایده» باخبر کند؛ همانچیزی را میگوید که صدای زمختتری به نام «ستار» میگوید. روایت ِ هر دو از شکست، روایت مردانهاست.
یکجور دیگر: من، هایده را، صدای زنانهاش را دوست میدارم، تو، ستار را، هوای مردانهاش را. بنان، بنان ِ زبان ِ حال من است، تا زبان ِ شکستهای تو. جنسیت را کنار بگذار: هر دو دارند از یک موضع میخوانند. یعنی، ترانهسراها، حتی وقتی زنی هستند، نشستهاند روی سکویی که جای من است.
شکستها تو. شکستهای تو، جنساش با تقدیر من متفاوت است؛ شادیها و شادزیهای تو، فرق دارد با ذوقکردنهای من. پس، تو ترانهای باید داشته باشی، من هم. ولی نداریم. تو، ترانهء من را میخوانی. بدون اینکه بدانی، مینشینی روی سکوی «کی اشکاتو پاک میکنه، شبا که غصه داری؟». ولی این، جای تو نیست، هست؟ نیست.
شکست میخوری، و زود برمیگردی توی دالانی به نام خودت، و حدیث شکستهای من را زمزمه میکنی. پس تو، ترانهات را گم کردهای. داری از ترانهء من استفاده میکنی. غصهء اینکه کی اشکهای من را پاک خواهد کرد، غم ِ تو نیست. نباید باشد! هرچیکه هست، غم ِ تو لابد، غم خود توست، از جنس تو. ولی نگاه کن به اینهمه ترانهء شکست: همهشان از من میگویند در فراغ تو.
شکست میخوری، و داری ترانهء «من در فراغ تو» را میخوانی؛ خندهدار نیست؟ داری شریک وضعیت من میشوی در حسای لعنتی به نام شکستن. ولی باور کن، این، حس تو نیست. هایدهء تو دارد حرف ِ ستار ِ من را میزند. ستار من، دارد حرف من را میزند. و تو این وسط، سالهاست بدون آنکه بدانی، در شکستهات، داری حدیث غم من را تکرار میکنی که تسکین بیابی.
ترانهسرا؟ فرقی ندارد مرد و زناش؛ ترانهسرا، هر که باشد، ناخواسته از «میخونه»ای میگوید که تو، توی آن مست نکردهای. از «شب ِ عاشقون»ی میگوید که روز پریود تو بودهاست، و اصلا حس و حال ِ عاشقانهات دیگر بودهاست. میفهمی؟ یعنی، ناخواسته، ترانهنویس هم دارد با «دل ِ شکست خوردهء من ِ مرد» میسراید.
از چند تا تمرین و استثنا سخن نمیگویم، عموما در ترانهها، چیزی از غم تو نمیشنوم. تو هم به فکر اشکهای منی، ولی نیستی. تو، غصههای دیگری داری، که باید تو بنویسیشان.
ولی روال ترانهها، همیشه روی من گشته است. نگو جامعهء مردسالار. ترانه را میدهم تو بنویسی از شکستهات، جوری مینویسی که زبان حال من میشود. خب! یعنی تو دقیقا، نعل به نعل ِ من غصه میخوری؟ بعید است. تو مثل خودت، چای دم میکنی، پس مثل خودت غصه میخوری. به همین سادگی. تو پریودهای زماندار داری، من قلیان{غلیان}های آنی!!! پس فرق داریم. لازم هم نیست فرقاش را توی چشم هم بکنیم!
همین میشود که هی از خودت میپرسی چرا مردها زودتر فراموش میکنند!؟ تو، روایتی نداری در ترانهها از شکستنات. من هرچه ندارم، روایت شکستام را خودم و دنیایی از بر هستند. آنقدر میخوانمشان که یادم برود. تو سرگردانی میان روایتهایی که فکر میکنی آرامات خواهند کرد، و نمیکنند. چرا؟ چون داری درس من را به روزگار پس میدهی. چون ناخواسته، داری غمی را میخوری که از جنس تو نیست، سهم من است. پس، غمهای مردانه، سبکتر هستند، چون زنان هم در آن شریک میشوند.
من چه میدانم از شکستهای تو؟ هیچ. ترانههای تو چیست پس؟ شاید من دارم اشتباه میکنم. شاید... ولی بدم نمیآید مدتی هم به غصههای تو دل بدهم. غصهها هم البته جنگ مردسالاری و زنستیزی نیست. غصه، غصههای وقتی است که غیرتیترینها، از همهچیز میگذرند که «فقط او برگردد» و فمنیستترینها، غم «کی رختهاتو پهن میکنه وقتی منو نداری» را دارند. منظورم این است که این، دعوای مرد و زن نیست: حدیث یک نقطهء پنهان است، که در غصههای تو گم شدهاست. تو داری فقط در ترانههای من شکست میخوری.
من از شکستهای عاشقانهات، در ترانهها چیزی نمیبینم. نه وقتی ستار میخواند، نه هایده.
باز هم برای تو مینویسم، خیلی زود. فقط یادم هست که من بیانیه و مانیفست نمیدهم، داریم با تو، با هم حرف میزنیم، در همینحد. خوبی؟
یادآوری: میتوانستم از خیلیها مثال بیاورم. ولی خب، من و تو با ستار و هایده، زندگیها کردهایم. تازه، شهره را هم فاکتور گرفتم که یکطرفه نشود!!
این، دینای ششماههاست؛ فندق ِ دایی، و خواهر ِ پستهء پنجساله. نگذاشت درستدرمون عکس بگیرم...
دوریس لسینگ، برندهء نوبل ادبیات ۲۰۰۷، از پدر و مادری انگلیسی و زاده شده در کرمانشاه است؛ کجای این آدم ایرانیالاصل میشود؟ یک انگلیسی دیگر هم نوبل را برد... گویا نوبل با آمریکای جنوبی قهر کردهاست. باری؛ رسانههای داخلی، ایشان را "ایرانیالاصل" خواندهاند و کرمانشاهی! نمیفهمم دیگر که "اصلیت" یعنی چی؟ از این شیرزن کرمانشاهی!!!!! چیزی نخواندهام بانو. یک سر بزن بهش بگو حسین گفت:"کتاب خوب، چی آوردی؟" برای بیشتر: سایت نویسنده + خبرگزاری فارس + خبرگزاری مهر + سیب گاز زده ... + آلبوم تصاویر این نویسندهء انگلیسی، به روایت سایت شخصیش، در ادامه مطلب.
شعر را برای چی مینویسیم؟ نه برای اینکه زبانبازی کنیم؟ من که فکر میکنم همیناست. زبان ِ بازیمان دارد تغییر میکند. روبهروی یک زن ِ زیبا، نایست! بنشین، یا بگو که «خانم ِ زیبا! با چه زبانی دوست داری شعر بشنوی؟»، یا دچار ادبیات باش برو بمیر!
ادیب ِ فرزانه، عمری در حسرت ِ خیال یک زن جان میدهد، و شاعر، مینشیند روبهروی آیینه با زنی زیبا، و هر روز با زبان ِ زنی در روبهرو حرف میزند. ما فرق کردهایم.
شاعری که حتی نمیتواند دو خط بنویسد برای آیینهء روبهرو، لایق ِ دیوار است و سُماق! بمک، بدبخت ِ دربهدر!
جهان، شعر را گرفتهاست که بازی کند؛ تو داری هنوز توی چهارراهها، پَر وُ پاچه حسرت میکشی. یعنی شعر، اینقدر مهم است؟ نیست!
«از بیانات خودم، در محضر خودم»
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
2
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
3
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
4
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
5
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
امروز، پاییز بود. از پاییز از زمستان، از پاییز نفرت دارم. کاش باد و باران، میمُردند. لعنت به این شهر ِ همیشهتلخ، لعنت به درختان ِ همیشه پاییز ِ خیابان ولیعصر. و لعنت به تهران، وقتهایی که دوستاش نداری....
به نظرت اگه یکی بره جلوی سفارت روسیه، و داد بزنه که میخواد با زن ِ سفیر یه کافی بزنه، جرم کرده؟ امروز که نه، دقیقا همین الآن دارم به زنش فکر می کنم.... اصول دیپلماتیک خیلی چیز سختیه.
حضرت یعقوب میگوید، اولین کابینه که پس از انتخابات بر سر کار آمد، کابینهء لرو بود. شش نفر در آن از حزب رادیکال، یکنفر لیبرال دموکرات، یک کشاورز، یک منفرد، و یکنفر افراطی از حزبی که الکالازامورا در آن عضویت داشت، شرکت کردند. بعد یکنفر از رادیکالها به نام باربوس، که وزارت جنگ را بهعهده داشت از حزب خود کنارهگیری کرد و حزب تازهای به نام اتحادیه جمهوریخواهان تشکیل داد. بعد، او، بدون اینکه این جریان در روش دولت لرو خللی وارد سازد، در ترکیب کابینهاش تجدیدنظر کرد. این اتفاق درست در سوم مارس 1934 بود؛ روزی که اغتشاش تمامی کشور را داشت فرا میگرفت. وضع مغشوش روزهای بعد، دولت را ناچار به اعلام حالت آمادهباش کرد. دولت در روز دهم مارس همان سال ، برای تسکین خاطر عامهء ژیل روبلس، مجلس شورا را وادار کرد دربارهء عفو دستگیرشدگان رای موافق صادر کند. مخالفتها شروع شد و تا جایی پیش رفت که دولت لرو استعفای خود را تقدیم نمایندگان مردم کرد و اختلافات بین اکثریت پارلمانی و حکومت مشروطه بیش از پیش نمایان شد.
درست در همینجا، حضرت یعقوب وارد خاک اسپانیا شده؛ یعنی کتاب تاریخ اسپانیا را فقط در همین یک صفحه خلاصه کرده و خوانده. حالا میتواند تمام روز را دربارهء نقاط اشتراک مشروطهها، بر اساس همین چند سطر حرف بزند. حضرت یعقوب، دو شخصیت دیگر نیز دارد که اغلب بدون حضور دیگری، حرفی نمیزنند: مجد، آرشیتسکت یکچشم، و گلاره، دختری با حدود سی سال سن و قدی نزدیک به صد و پنجاه و هشت.قد و وزن مجد، هیچگاه اهمیتی در اندازهء غمی که به دوش میکشد، ندارد. میگوید از جلجتا تا بالای صخره صلیب را به تنهایی کشیده است و اینک پدر، او را به خود خوانده است. مجد، برّهای است که شباناش را گم کرده. گلاره را از عهد عتیق با خود آورده و در ابتدای خیابان وزرا، کمی بالاتر از کانون پرورش فکری، برایاش حشیش چاق میکند. حضرت یعقوب دستهایاش را میبرد بالای سرش، و وقتی که پایین میاورد، کبوتری را میان پنجههاش لِه کرده است. همه لبخند میزنند و مجد میگوید«درست عینهو اسپانیا!» . حضرت یعقوب هم تایید میکند و پُکی به سیگار گلاره میزند. آنها دربارهء گلاره حرف نمیزنند، چراکه هروقت بخواهند، او را در دستهای حضرت یعقوب لِه میکنند. تنها مجد، گاهی از عاقبت اسپانیا میپرسد و حضرت یعقوب مثل همیشه میگوید که سامپر، معاون حزبی لرو، دولت را بعد از او دست میگیرد و تاریخ اسپانیا را تمام میکند.
اینجا، بارگاه یعقوب، حاضران: حضرت یعقوب، مجد، و گلاره که هر وقت بخواهند، در دستهای یعقوب لِه میشود. نوشت ِ اول، ویراست ِ اول. این نوشت و این ویراست، تقدیم به تو که دوست ات دارم. هرچند از دست های من دوری، اما دست های منی. از تو می گیرم بلند می شوم. تو را دوست دارم.
و هیچ چیز عوض نشده! هیچ چیز... فقط بیشتر عزیزی، دلی، کنارمی و آرامی، آرامشی. این پایین بنویس. جای توست. تو! ف َ!!
زنان پرده دارند
می خواهم بدون پرده حرف بزنم...
چراغ ها
یکی برای تو - خاموش کن
و بگذار
میان پرده ها
پرونده ها و نت ها هرچه باشد بسوزان
و بگذار که پرده نباشد
چراغ ها را من خاموش می کنم
( از دفتر" روزی زنان می میرند" انتشارات سوم شخص، معطل مانده به خاطر ارشاد)
از روز این شعر، پنج سال گذشته. آدم خیلی زود عوضی می شود. و گاهی خیلی زود عوض می شود. چرا این روزها - فقط سه روز گذشته- خیلی به بطالت رفت؟ اکتیوتر بودم تا سه روز قبل. انگار کمی تنبلی گرفته دورم را. آمده بودم خواهر یکی را سلام برسانم و بروم.... این کار را نمی کنم خب. می روم به خواهر خودم سلام کنم به مادر چای بریزم صبحانه زهر مار کنم. امروز هم سیگار خواهم کشید. و به شدت غمگین خواهم بود. مشکل بزرگ ام هنوز جای خودش هست با قوت .... کمکی هم ندارم. یادم مانده که بعضی ها حداقل به لطف، بودند کنارم با حرف های خوب. بعضی، به درد این می خورند که خواهرشان را. زیاده عرضی نیست و توقعی هم.
هی تو! قیصر من! می خوان با تفنگ بکشنت! دروُ! حال و روزم شبیه جنازه هاست. فقط برای این که دل نمی دهم به سهمیه بندی بنزین. بنزین عشقتم، ولی آتیشم نزن که گرونه و کمیاب....
دل ام گرفته فقط. همین.
آشغال! وطن، حتی اگه افتاده باشه توی پمپ در حال ِ سوختن ِ بنزین، باز هم وطنه! نفروش! خاکی که روش گاییده شدی، زاییده شدی، این قدر بی قیمت شده؟ حق داری بری از این خاک، من هم دل ام می خواد برم مجبورم باید شاید .... ولی وطن فروشی مثل اینه که زنت رو - یکی مثل بانو رو- بذاری در اختیار یه سری عرب و انگلیسی و دیگری. کثافت! داشتن ناموس دیگه شهرت نیست، درست! مرد بودن دیگه هنر نیست، درست! ولی هنوز هم مرگ هست، هنوز هم همه می میریم و می ریم توی خاک و بعد خاک می شیم و بعد ... نگذار این خاکی که شاید یه روزی نسل های بعدی دوستش داشتن، توی ذراتش تُوی ِ کثافت رو نداشته باشه! حیفه به خدا! وطن، فقط وطن فروش ها رو پس می ده! وگرنه مثل تو آشغال ها رو هم با خودش هضم می کنه. نگران نباش.
جنده بازی هات که تموم شد، با پول هایی که گرفتی، برگرد و فکر کن به این که «تو می تونستی بری، رفتی! این همه بدبخت که جایی ندارن دست شون نمی رسه تا جایی، چی؟ این همه که حتی اگه بتونن، نمی فروشن وطن شون رو؟» از این جا به هرجا رفتن، حق مسلم تر ِ توئه! ولی وقتی داری سر خاکت معامله می کنی، به چشمات نگاه کن ببین چه قدر رنگ مادرجندگی داره!
خاک، مُرده هاش رو پس می ده یه روزی، و فقط تو حل نشدی توش. چون که اهل معامله بودی... کثافت!
بعدالتحریر: مدت هاست این جا برای عموم، تعطیل مانده. ترجیح می دهم که تنها برای یک تن بنویسم و بس. ارضا می شوم این جوری. حتی چون دوست ندارد، ترجیح می دهم خودم را سانسور کنم و مودب باشم. ولی چون که یک وطن فروش آشغال این جا را می خواند گاه به گاه، توی چشم هاش نگاه می کنم و می گویم که چه قدر بی شرم است وقتی نشسته ینگه دنیا و دلش به حال مردم بی چاره می سوزد، و برای رفع این غصه، چوب حراج گرفته دست اش به فروش این خاک نشسته است. شرم بر تو باد دوست عزیز!
می توانید کد زیر را در وبلاگ یا سایت خودتان قرار دهید. سعی من، امکان من، همین قدر بود. دوستانی که دستی در گرافیک دارند، و دلسوزتر هستند، لابد کار بهتری خواهند کرد. هرچند کاش اصلا این همه نیاز به این قبیل سنگ بر سینه زدن ها نبود ... کافه، احترامی داشت برایم. و من هنوز به معجزه پابندم. حتی اگر یک نفر توی آن اداره اماکن، به معجزه اعتقاد داشته باشد، می شود آن چه باید.
خیلی از غصه ها را توی این کافه خورده ام. روزی قرار گذاشتم با خودم که بمیرم، توی همین کافه. نمردم، بیرون این کافه. بانو ( تا چند روز دیگر این جا می نویسد و لینک می دهم هی و هی ) چه قدر غصه خورد که « تو اون جا با کی چه غلطی می کنی؟» بعضی از بچه ها گفتند بانو واقعا در قید و بند این است که تو با کی و چه؟ گفتم آره! تمام این ها را در کافه تیتر گفتم و گفتند. چه قدر از کافه بیرون زدم که جواب موبایل بدهم: بانو زنگ زده و کافه آنتن ندارد. حالا انگار اداره اماکن گیر داده که باید پلمپ شود! و باید حسین نوروزی برود از بیرون ِ یک کافهء دیگر جواب بانو را بدهد.... من کافه نشین نیستم خیلی. اگر کافه هم نباشد، جای دیگری را پاتوق نمی کنم. کافه ام را با خودم می برم می نشینم ور ِ دل بانو تا آخر عمر...... من توی دلتنگی های همین کافه تیتر یاد گرفتم که تنها هستم، و فهمیدم که علاج تنهایی، عشق است و فقط عشق. و یادم ماند و می ماند که چه قدر توی این کافه بچه ها دوست داشتند بانو را یک بار هم که شده با من ببینند.... کافه را اگر نبستند، خدایا به نیت همین شب بزرگ، می آییم با بانو و یک اسپرسو می خوریم! این روزها، از سر سیری حرف نمی زنم، باورم شده که قدرتی ما را حفظ می کند. پس موبایلم را بر می دارم می روم دنبال دلم، دست توی دست بانو با هم برمی گردیم توی دوستی های خوب کافه. با بانو ....... که همه چیز است.