مادربزرگ، مادر مامان، میگفت یه سیدی بوده که خیلیسال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیشبینی کرده و توی یه کتابی نوشته. بیست سال که از انقلاب گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید، «اینا سر بیست سال رفتنی اند». بیست و یک سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و یک سال رفتنی اند». بیست و دو سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و دو سال رفتنی اند». بیست و سه سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و سه سال رفتنی اند». اما بیست و چهار سال گذشت و اتفاقی نیفتاد؛ ما هم هرگز به روش نیاوردیم. تمام اونچندسال رو جوری به حرفاش گوش دادیم که یعنی «تو راست میگی. یه سیدی بوده..».
سر بیست و پنج سال، مادربزرگ مُرد. شرمسار پیشبینیای که هرگز کسی به روش نیاورد.
برنامهریزی شده بود که به افقهای بیتصویر خیره بشه تا بمیره. با ما زندگی میکرد. چندسال آخر عمرش، یه برنامه بیشتر نداشت زندگی روزانهاش: یه صندلی میبرد میگذاشت پشت پنجره اتاق عقبی، از سر صبح تا وقتی هوا تاریک بشه، بیرون رو تماشا میکرد در سکوت.
بیرون چی بود؟ یه دکه روزنامهفروشی اونسمت بلوار پُشتی، و بعد از دکه، تا چشم کارمیکرد بیابون بود و بیابون. خونهمون واوان بود اونوقتا. بعد از بلوار ما دیگه خیابونی نبود اونسمت، و خونهمون آخرین خونه بود توی بلوار کناری شهرک.
بلوار پشتی خیلی پرت و کمرفتوآمد بود. بعد از یهمدتی دکه نفروخت یا چی، که جمعش کردن. جاش یه ایستگاه اتوبوس شرکت واحد گذاشتن که فقط صبح و ظهر میشد توش تکوتوک آدمیزاد دید. هوا که سرد شد، دیگه اون چندتا آدم رو هم نمیشد دید توی بلوار پشتی. فقط یه بیابون بود. ولی مادربزرگم برنامهاش رو عوض نکرد. اونقدر بیابون رو تماشا کرد تا مُرد.
بعدش، دایی کوچیکه شروع کرد به شمردن: یه سیدی بوده که خیلیسال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیشبینی کرده. بنا به پیشبینی اون سید، اینا سر بیستوپنجسال رفتنی اند!
دایی سر بیستوهفتسال رفت. و دیگه کسی چیزی رو نشمرد.
دهسال قبل اینکه دایی بره، یهنفر دیگه توی ما مُرد. برش داشتیم بردیم توی یه کوه دفنش کردیم. وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». وسط راه ایستاد و به خیل فامیل عزادار خیره شد و با بغض گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش، یکی دیگه مُرد و باز بردیمش توی یه کوه دیگه دفنش کردیم. باز وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش دیگه کسی نمُرد، اما سال بعدترش سهنفر از بین ما رفتند. همهشون رو بردیم توی کوهها دفنش کردیم؟ نه. هرکی یهگوشه خوابید و یه ترمه کشیدن روشون، فاتحه خوندیم، گریه کردیم، حتی عکس یادگاری هم گرفتیم، و دیگه کسی رو نبردیم توی کوهها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». اونقدر آدم از بین ما رفت و نبردیم توی کوهها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست»، تا اینکه چندسال قبل، عمو توی میونسالی خیلی آروم و بیمقدمه رفت. و کسی هم نگفت که این رفتن، کمر فامیل رو شیکست؛ کسی نمونده بود؛ کمر فامیل شیکسته بود راستیراستی.
و عمو... یهشب اومد به خواب من، گفت «تو راه منو ادامه بده پسرم» و خودش داشت میرفت سمت دستشویی که وضو بگیره.
پونزدهسال قبل اینا، پدربزرگم نصیحتم کرد که برم پنجم رو بگیرم، بیفتم پی یاد گرفتن یه صنعتی. گفت که درس چیز خوبی اه، اما صنعت یه چیز دیگه است!
خودش؟ تریاک حب میکرد شبوروز. و دایم داشت خاطره تعریف میکرد. آخرین لات و لوت واقعی عالم بود. اما فرزانه هم بود. یهجور خوبی بود واقعا. رسوا و صحنهدار، اما دوستداشتنی. خوب قصه تعریف میکرد، و قصههای خوبی هم تعریف میکرد. رُماننویس اگر میشد، قطعا صاحبسبک بود توی جهان. کل زندگیش، مثلا سیزدهتا قصه داشت، اما همین سیزدهتا رو اونقدر خوب و خاص و منحصربهفرد تعریف میکرد که دیوانه میشدی پای روایتش.
یه قصه رو، توی ذهنش ده قسمت میکرد. بار اول، قسمت سوم و چهارم و هشتم قصهء اولی رو میگفت. بار دوم، مثلا سهماه بعد، قمست هفتم و نهم همون قصه رو میگفت. بار سوم، مثلا ششماه بعد، قسمت دوم و چهارم و پنجم همون قصه با یه قمست از از اواخر یه قصهء دیگه رو میگفت. بار چهارم، مثلا چندماه بعدتر، کل قصه رو میگفت ولی از آخر به اول، و وصلش میکرد به قسمت آخر به یه قصهء دیگه. بار پنجم، مثلا سال بعد، قسمت اول و دوم و ششم و دهم اون قصهاولی رو میگفت و سه قسمت وسطی قصهء دوم یا حتی سوم رو.
یعنی توی یهسال، سیزدهتا قصه رو زخمی میکرد، ولی همیشه «و اما بعد...»ی داشت ته روایتش. سوسپانسسرخود بود پیرمرد.
یهدهه بیشتر از صدسال عمر کرد؛ چندین شاه رو دیده بود، و با تمام کائنات هم خاطره داشت. همین آدم، به رضاشاه یه ارادت وصفناشدنیای داشت: خدا یکی، شاه یکی. سربازش بوده یا همچو چیزی. از زنجان کوبیده بوده اومده بوده تا باغ شاه یا یهجای دیگه، خدمت شاه رو میکرده. توی خشت خام هم عکس رضاشاه رو میدید.
یهبار نمیدونم کجا، یه عکسی رو میبینه، که یه سروان مثلا ژاندارمری داره به یه قاچ شتری از هندونه نیش میکشه. حیرون آقا.. حیرون میشه!
توهم میزنه، و دیگه بعد از اون اطمینان داشته که «این رضاشاه توی باغ شاه اه و من خودم اونجا بودم وقتی داشت هندونه میخورد و...»
ایمانش به اینکه رضاشاه بوده که توی عکس به قاچ هندونه نیش میکشه، از روشنی خورشیدی که به سرش میتابید، بیشتر بود. حتی اگر عکس مثلا محمدرضا پهلوی رو بالای سر مرد داخل عکس تشخیص میداد، باور داشت و «هی... ای واییم! ای واییم!»های تُرکیای که میگفت، نشون میداد که واقعا دروغ نداره که بگه؛ خود رضاشاه بوده دیگه.
این تازه روز خوبش بود. کمی که گذشت، حالش سال به سال بدتر شد. دیگه هرچی عکس که میدید توش میوه هست، هرعکسی از هرکسی با هر میوهای، انگار میکرد که رضاشاه داره هندونه نیش میکشه و باز خاطرهء اونروز توی باغ شاه رو تعریف میکرد و ...
کی میدونه؛ شاید رضاشاه یهجایی از خاطراتش، به یه هندونه نیش کشیده، و اون نیشکشیدن شاهانهاش، چهها که نکرده با این مرد شهرستانی... کسی درکش نکرد پیرمرد رو. و مُرد بعد از صد و سیزدهچهاردهسال.
من؟ هیچ. یه آدمی ام که کنج خونه پدری توی یه اتاق کوچیک میشینه شبوروز سیگار میکشه و سودای این رو داره که یهروزی بالاخره میره. ریههاش بدجور آزارش میدن، و گاهی به یاد اونروزهایی که آژانس میگرفتن «دوتایی» میرفتن تا در خونهشون، اون پیاده میشد، این تنهایی برمیگشت، تنهایی برمیگرده میبینه توی آینه خودش اه و خودش. بغض میکنه، اما چارهای هم نیست؛ به خودش میگه «پس من این سال تازه رو، سال خستگی نامگذاری میکنم؛ باشد که یک چایی بخوریم، خستگیمون در بره» و ایداد.. ایداد...
سال داره عوض میشه با صدای پیانوی مرتضیخان محجوبی، تو مایهء دشتی.