تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

... که آخرش یه‌شب خواب ببینم بازی‌گر یه فیلم سینمایی ام:
رفتم غربت، دربه‌در دنبال خونه هاشم می‌گردم. کسی هم از هاشم خبر نداره. آواره شدم دوره‌گرد شدم مجنون هاشم شدم، یه سرگردون بی‌دیار. زبون بلد نیستم. به هرکی می‌رسم می‌گم «شما هاشم من‌وُ ندیدین؟» اونا هی می‌گن «اوه .. ساری.. کن یو اسپیک اینگیلیش؟» و من تنها ذکر می‌گم توی چشماشون: «کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته...»
از موهای سیاهم، کات می‌خوره به سپیدی گیسم؛ سال‌ها گذشته و من دربه‌در هاشم ام هنوز. می‌پرسن شغلت چی‌اه؟ می‌گم پی ِ هاشم ام. می‌گن هاشم کی‌اه؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن از کجا اومدی؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن تشنه‌ات نیست؟ آب می‌خوای؟ می‌گم کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته...
کسی اما از هاشم من خبر نمی‌ده. سال‌ها می‌گذره و همه به حضور من عادت می‌کنن. همون‌جا پیر می‌شم، کور می‌شم، کچل می‌شم، می‌شم بخشی از غربت اون‌جا، که دیگه اگه یه‌روز نباشه، مردم اون‌شهر نگرانش می‌شن. هرروز من‌وُ می‌بینن ازم سوال می‌کن «های! ور ایز هاشم؟» من می‌گم «های های... کجایی هاشم بخت‌برگشته؟ های...»
توی پارک به کبوترا دونه می‌دم، براشون از رفاقتم با هاشم حرف می‌زنم، براشون از اون‌روزی می‌گم که وایسادم زیر پل همت توی ستاری، داد زدم گفتم «هاشم! تو رفیق نیستی! به‌خدا تو رفیق نیستی... که اگه بودی، سیبیل داشتی! رفیق سیبیل داره نارفیق!» این‌جاهاش فلاش‌بک ‌خورده به گذشته. من دارم داد می‌زنم می‌گم «هاشم تو رفیق نیستی...» و هاشم داره های‌های گریه می‌کنه.
داد می‌زنم می‌‌‌گم «هاشم.. هاااااااااااااا....» و موسیقی تیتراژ از هم‌این‌جاش شروع به پخش می‌شه. در واقع من توی خواب، توی یه فلاش‌بک غم‌گین از یه فیلم سینمایی، زیر پل همت توی ستاری تموم می‌شه نقشم. خودم چی؟ خودم می‌مونم توی غربت، به کبوترا دونه می‌دم، درد می‌کشم هی می‌گم «کجایی هاشم بخت‌برگشته...» و دیگه نمی‌تونم از فیلم بیام بیرون؛ چون فیلم توی بلاش‌بک تموم شده.
تیراژ داره از روی پل همت می‌ره بالا، و توش فقط نوشتن:
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم...
موسیقی تیتراژ هم یه‌صداست که می‌گه: پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو ...

فرداش، من نباشم و این صدا بپیچه توی خواب‌های دیگروون...

 

# این؛ هم‌این # 90/03/07 |

چن‌تا خونه اون‌ورتر از ما، یه پسری بود هم‌سن خودمون. کوچه‌مون از این‌سر به مزرعه می‌رسید، از اون‌سر به خیابون. ما همه می‌دونستیم که بعد از اون خیابون، چن‌تا کوچهء دیگه هم هست، و بعد از کوچه‌ها، چن‌تا خیابون دیگه. اون نمی‌دونست. کندذهن بود، اما اون‌وقتا ما نمی‌دونستیم که کندذهن یعنی چی؛ به‌اش می‌گفتیم دیوونه. و واقعا دیوونه نبود، فقط دیر بود یه‌کمی. و نمی‌دونست که دنیا فقط اون یه کوچه نیست. مادرش همیشه مواظب بود که هیچ‌وقت از وسط کوچه اون‌ورتر نره. تمام زندگی‌اش خلاصه بود توی حد فاصل ده‌دوازده‌تا خونه. کوچه، براش یه‌چیز نصفه بود؛ یه باریکه‌ای که از وسطش اگر رد می‌شدی، کولی می‌اومد کلیه‌هات رو می‌دزدید می‌برد می‌فروخت می‌مُردی. به نصفهء کوچه خو گرفته بود، و تمام سال، یواش بود و ما به‌اش می‌گفتیم دیوونه.
کم‌کم ما بزرگ شدیم، اون بزرگ ‌شد، ما از خیابون رد شدیم، اون موند. آروم‌تر شد، کم‌حرف‌تر شد، رفت توی خودش، و توی خودش کی می‌دونه چه‌ها می‌گذشت؟ دیر بود، تودار هم شد. بزرگ شدیم و از خیابون رد شدیم، و توی اون نصفه‌کوچه هم دیگه هم‌بازی‌ای نداشت؛ تنها شد.
مثل این شهررفته‌ها که هی از برق دنیای بیرون از روستا تعریف می‌کنن تا سادگی دنیای یه روستایی رو هوایی کنن، اون‌قدر براش از کوچه‌های دیگه گفتیم از خیابونای دیگه گفتیم از این‌که دیگه کولی‌ای وجود نداره، که یه‌چیزی ته دلش تند شد؛ دیگه سربه‌هوایی می‌کرد، از نصفه می‌گذشت گاهی.
و یه‌روز رفت. یعنی یه‌روز که نه توی خونه بود نه کوچه، معلوم شد که رفته. بعد از پونزده‌سال، از خیابون رد شد و رفت. رفت و رسید اون‌ور خیابون، وایستاد جلوی نونوایی. چندساعتی همه نگاش کردن و هیچ‌کسی جلو نرفت، مبادا فرار کنه. خوب به خیابون خیره شد و چشماش برق زد. نشست لب جوب آب، پاهاش رو تکون داد. پاهاش رو کرد توی آب لجن، بازی‌بازی داد. خندید. دوباره پا شد ایستاد. خیابون رو تا انتهاش نگاه کرد. کیف کرد. معلوم بود داره کیف می‌کنه. خوب تماشا کرد. و کمی مونده به غروب، آروم‌آروم برگشت از خیابون رد شد اومد توی کوچه. مادرش بدو اومد بغلش کرد، ماچش کرد، گریه کرد، ترسید، لرزید. همه دیدیم که یه‌جوری به مادرش نگاه می‌کنه؛ یه‌جوری که یعنی می‌خواد بگه:
«من دیگه اون دیوونه‌ای که می‌شناختی نیستم؛ آخرش تا ته کوچه رفتم و دیدم که اون‌طرف خیابون هم دنیایی اه واسه خودش.. من‌رو از کولی نترسون دیگه».
بعد از اون دوباره برگشت توی دیوونهء خودش، و نصفه‌ء کوچه‌اش رو حفظ کرد تا آخرین‌روزهایی که می‌دیدمش. و البته دیگه با کسی حرف نمی‌زد. با یه گچ سفید یا تیکهء سنگ مرمر، روی دیوار دنبال مورچه‌ها خط می‌کشید؛ دیگه هرکی به دیوارها نگاه می‌کرد، مسیر حرکت مورچه‌ها رو می‌دونست.
امیدوار ام سالی سرشار از شادی و خوشی و غیره پیش روی شما باشد.

 

# این؛ هم‌این # 89/12/25 |

آدام: مادرم چه‌قدر زیبا بود.
گوئن: هنوز هم زیبا است.
آدام: برای زیبا بودن زیادی غم‌گین است. آدمی به این غم‌گینی، نمی‌تواند زیبا باشد...

ناپیدا / پل اُستر

این‌که چهره‌ای را گم کنی، و بعدها در هوایی بارانی بازبیابی‌اش، اتفاقی است که شاعرانگی‌ای در خود ندارد؛ تنها «تجربه»‌ای است که باید به آن ایمان بیاوری، و در معرض آن بایستی. من ایستادم: چیزی میان آن‌همه زیبایی کدورت می‌انداخت، که نمی‌فهمیدش. یعنی می‌دیدم آشکارا که زیبایی یک صورت، کدر شده است، اما نشانه‌ای نداشتم برای گفتن برای شرح دادن، برای حتی ادای این‌که «چی شده به‌ تو؟». ناگهان شدم مردی که در تجربه‌ای تلخ، بس‌یاری از ‌نشانه‌ها را از دست داد. مثل کودکی که در حیاط امام‌زاده‌ای رها شده باشد، ترسیده باشد، و هیچ‌ چادرسیاهی دیگر بوی مادرش را ندهد؛ یک بی‌همه‌چیز واقعی.
به خودم گفتم «بازیافتن، سخت افسرده و تلخ است». و تلخ هم بود. آن‌چه می‌نویسی از آرزوی بازیافتن، خطوطی است که از چهرهء اکنون از هوای حالا خبر ندارد؛ من دربارهء چهره‌ای که دوست دارم می‌نویسم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم... من چه‌ها که ندیده‌ام، و چه‌ها که ندیدم آن‌شب. افسوس.
یاد گرفتم انگار، که نباید صورتی را بنویسم. من نمی‌توانم چهره‌ای را که نوشته‌ام اداره کنم، و در حد فاصل ابتدا و انتهای یک سال شمسی، خنده‌اش را اداره کنم، و سیگار روزانه‌اش را اداره کنم، و سیاهی پرهای مژه‌اش را اداره کنم، و خبر مرگ عزیزانش را در روزنامه اداره کنم، و گریه‌اش را اداره کنم، و نمی‌توانم او بگویم که «نمیر!» و او خود مُرده باشد. صلاحیتش را ندارم که چهره‌ای را بیاورم بین کلمات، و با کلمات به‌اش آسیب نزنم، و کلمات به‌اش آسیب نزنند. چهره‌ها جای دیگری می‌شکنند، و تلخ می‌شوند.
من که درد کابوسی را در خواب تابستان سال قبل چشیده‌ام، من که در هم‌آن خواب از پا درآمده‌ام، که از درد فریاد کشیده‌ام، من آدم دقیقی برای روایت خیلی‌چیزها نی‌استم. رویارویی من با فاجعه، حتی اگر اول‌بار هم باشد، با دیگری فرق دارد؛ من آن ام که تا ته دردش را چشیدم و کشیدم و، برخاستن؟، نتوانستم! پس راوی صالح فاجعه نمی‌توانم باشم؛ خود درد ام، و این‌که اسمش فاجعه است، قسمتی تلخ از من است که شما هیچ از آن نمی‌دانید. از هم‌این ندانستن است اگرکه می‌خواهید اگرکه سعی می‌کنید بیدارم کنید، و من و بیداری؟ من مُرده‌ام! کی؟ این، قصه‌ای دارد:
پدربزرگ خیال می‌کرد تمام جهان، حد فاصل خلقت است تا روزی که داشتیم زیر پتوی کرسی حرف می‌زدیم. و خودش، مرکز کائنات. می‌پرسید «تو که این‌همه درس خوانده‌ای، بگو ببینم احمدشاه دقیقا چندسال قبل به حکومت رسید؟» از روی حافظه می‌گفتم، نمی‌شد. از روی کتاب می‌خواندم، قبول نمی‌کرد. تاریخ مکتوب را به رسمیت نمی‌شناخت. کلافه می‌پرسیدم که «پس کی؟ کی به حکومت رسید؟» می‌گفت «خیلی‌وقت پیش! خیلی‌وقت..» و بغض می‌کرد. واقعا بغض می‌کرد و نگاهش را می‌دزدید. دیگر نمی‌شد با پیرمرد صدساله‌ای که توی چشم‌هاش ستاره افتاده و ریز دارد اشک می‌ریزد، بحث کرد. هرگز نخواستم بدانم که چرا این «خیلی‌وقت پیش»ش، از روز دقیق تاریخ مکتوب من در کتاب‌ها دقیق‌تر است نزد او. پیرمرد، اسطوره‌ای بزرگ بود، که در زیر لحاف کرسی ماند و درک نشد، و در فراموشی رفت؛ تاریخ همیشه بخشی از بزرگانش را می‌خورد.
«تو چه دردی کشیدی پسر...»
پس، یک‌جای هر اتفاقی، تا ابد درد خواهد کرد. آن‌روز و در آن‌ هوای ابری، در جایی بیرون از این‌جا، یقین یافتم که درد در آغاز، زیبایی را کدر می‌کند، و در پایان، زیبایی را کدر می‌کند، و در هرکجای فاجعه، زیبایی را. اتفاق‌ها، انگار همیشه از زیبایی می‌افتند.

تقدیم به نوشته‌ها، عکس‌ها، صداها، و تمام آن‌چه بر باد رفت: این‌ که دارم می‌شنوم.

 

# این؛ هم‌این # 89/11/11 |

نه؛ من هرگز با وسایل آن خانه الفتی نداشتم. ترازو به من دروغ می‌گفت، یخ‌چال را نمی‌فهمیدم، و حتی قوری چای با من غریبه بود. هرگز نشد که یک سینی به من آرامش بدهد، و یک‌روز صبح توی لیوان دسته‌دارم خیره شوم و بخار چای را ببینم و به خودم بگویم که «هووووووووم... چه دل‌بری‌ای می‌کنی با ما چای بزرگ!» چای هم فریب بود حتی: «تو هم با ما نبودی...!»
وسیله‌ها، ابزار و ادوات خانه، آش‌پزخانه... این‌ها همه فریبم داده بودند. حتی قابلمه‌های یک‌رنگ، حتی قاشق‌ها و بشقاب‌های سبزرنگ. کسی درون من بود که خوب می‌دانست آش‌پزخانه فقط برای مُردن است و فراموشی؛ می‌گفت آش‌پزخانه از آدم‌ها هم بی‌وفاتر است.
گفتم، به خودم، گفتم که من دیگر هیچ وسیله‌ای از آن خود نخواهم داشت. و من دیگر هیچ‌چیز نداشتم. یک‌روز چشم باز کردم دیدم که آدمی شده‌ام هیچ‌چی‌ندار، که حتی نمی‌تواند دیگر برای لیوان دسته‌شکسته‌اش دل‌تنگی کند. و البته هیچ لیوانی هم نبود به‌واقع که دلی تنگش شود.
و گذشت سال‌ها بر هم‌این منوال. شدم مردی که چیزی نداشت در خانه‌ای که دل ببندد به‌اش؛ مردی که خانه‌ای نداشت هرگز، و دیگر هیچ آش‌پزخانه‌ای اعتماد بربادرفته‌اش را بازنستاند. ظروف موقتی، لیوان موقتی، رفاقت‌های دفعی و گذرا با اشیا و ابزار آش‌پزخانه، و اعتمادی که هرگز جلب یک بشقاب ساده هم نشد حتی. ایمانم به ظروف یک‌بارمصرف بیش از آن لیوان سفیدرنگی بود که روش عکس زورو داشت و آخرین بازمانده از جهیزیهء مادر بود، و خاطره‌ای از کودکی از جوانی مادرم که زیبا بود، و دارم می‌بینم که پیر شده است دیگر.
حالا چرا باید دوباره مرور کنم این روزگار رفته را؟ چرا! بله.
برمی‌گردم خانه می‌بینم که آن ماگ سیاه‌رنگ سر جاش نی‌است. ماگ مقدس، ماگ معظم، ماگ عزیز، ماگ ِ بود و نبود؛ خاطره‌ای که هم چای را داغ نگه‌می‌دارد هم نمی‌گذارد یاد عزیزان من سرد شود. ماگ مقدس، سر جاش نی‌است و من ناگهان نمی‌دانم از چی، بغض می‌کنم می‌شوم پسرکی که انگار ناگهان چشم باز کرده می‌بیند که سر است و موی سفید، ریش است و موی سفید، موی سفید است و روزگارش سیاه همه. آشوب می‌شوم. «ماگ من رفته است سفر؟» مثل مسافری که چمدانش را بسته باشد، و هیچ‌چیز، حتی گریه‌های ملتمسانه چمدان را از رفتن پشیمان نتواند کردن. مثل مسافری که در آخرین دقایق التماس، چشم‌هاش را می‌بندد، نگاه می‌دزدد، چشم‌هاش را می‌بندد... آخ که چشم‌هاش را می‌بندد... ماگ از من خودش را پنهان کرده است. اتاق را می‌گردم، و ماگ مقدس را تنها و غریب گوشه‌ای از کشوی چوبی می‌یابم. «کی تو رو بُرده این‌تو؟» نمی‌داند، نمی‌دانم.
به مزرعه‌ای می‌ماند که آفت گرفته باشد؛ ماگ من است، اما دیگر حرفی ندارد با من. سرش سنگین است و بغض است سراسر. و به این دقیقه قسم می‌خورم به جان مادرم قسم می‌خورم به جان عزیزم قسم می‌خورم که این حال اشیا را خوب حس می‌کنم. و خوب حس می‌کنم، که کدورت یک ماگ سیاه‌رنگ هم حتی می‌تواند از پا درآورد مرا. مصیبت که همیشه نباید صحرای کربلا باشد و لب تشنه؛ اصلا خود هم‌این ماگ سیاه‌رنگی که رفع تشنگی بود، یک‌آن خیال کنی که گم شده رفته... برای من کافی است که بمیرم. آدم هیچ‌چی‌ندار، آدم بی‌اعتماد به وسایل خانه، مگر چه‌قدر وسیله دارد که رفیقش باشند اطمینان کند دل بدهد؟ من به خاطره‌ای از یک ماگ سیاه‌رنگ زنده‌ام. و صاحبش، آخ از صاحبش... 
من وصیت می‌کنم روزی که خلاص شدم، هنگام تقسیم و تخلیهء وسایل اتاقم، به رابطهء من با لیوان‌ها و ماگ‌های سیاه‌رنگ توجه خاص معطوف شود؛ آن‌ها از من چیزهایی می‌دانند، که فقط آن‌ها از من می‌دانند و بس.
و من از ایشان چه می‌دانم؟ ای داد... چی بگویم برای شما؟ شما که از رابطهء من و ماگ‌های سیاه‌رنگ چیزی نمی‌دانید.

چه‌گونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار؟ که از اختیار بیرون است ...  +

 

# این؛ هم‌این # 89/10/01 |

توی دو دقیقهء اول این قطعه موسیقی قشقایی، یه حس عجیبی هست؛ انگاری یکی رفته و برنگشته. می‌‌فهمی چی می‌گم؟ یکی رفته و، برنگشته. باقی قطعه هم انگاری همه دارن پی اون یکی که رفته و برنگشته می‌گردن. حالا ولش کنیم این رو.
اصغر سرطان داشت. اصغر توی یه‌روز بهاری تموم کرد و رفت. هفت‌روز مونده به آخر اردیبشهت، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد. مادرم همیشه این‌جور می‌گه؛ «دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد».
جوون بود؛ بیست‌و‌هشت سال داشت. یه‌چهارشنبه‌ای می‌بینه از لثه‌هاش خون می‌آد توی حموم. می‌ترسه. از حوالی چهاردانگه بلند می‌شه می‌ره بیمارستان امام خمینی. می‌گن جا نداریم. می‌ره بیمارستان شریعتی. انگاری مورد آشنایی بوده باشه، زودی قبولش می‌کنن. اوایل روز پنج‌شنبه، آزمایش‌ها شروع می‌شه. تا شنبه هم می‌فهمن که سرطان خون داره. درمان رو با شیمی‌درمانی شروع می‌کنن، چون خیلی دیر شده بوده. سال هفتادودو بود؛ اون‌سالا این‌قدر سرطان مُد نبود. «جوون رعنای ما، توی همه‌چی تک بود؛ توی مریضی هم» مادرم این رو می‌گفت.
اصغر، ساعت نُه و نیم چهارشنبهء بعدش، یعنی یه‌هفته بعد از روزی که می‌ره پی دلیل خون‌ریزی، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نمی‌ده و گوشی رو می‌گذاره. این «دیگه به شیمی‌درمانی جواب ندادن» مثل این می‌مونه که یه شماره‌ای رو هی بگیری، دیگه کسی این‌جا نباشه که جواب بده «جووونم»؛ به یه وبلاگی هی سر بزنی، دیگه به‌روز نشه؛ کامنت بگذاری، و دیگه تایید نشه؛ ساعت چهار و نیم بری جلوی اون پله‌ها بایستی، و دیگه کسی سر قرارش نیاد با مانتوی سفید و کفش سفید و عینکی که زده بالای سرش، و راننده آژانس یه‌جور خاصی هیزی کنه. دقیقا مثل این می‌مونه که نتونی آخرین خواستهء عزیزت رو برآورده کنی. مثل مادرم، که خواست، و نتونست، نشد.
اصغر به مادرم می‌گه که «هوس آش‌رشته‌هات رو کردم خاله». خاله به قربون قد و بالاش می‌ره، برمی‌گرده خونه آش‌رشته می‌پزه با سلیقه، که فرداش ببره برای اصغر. فرداش دوشنبه بوده و دیگه از شب همون دوشنبه، اصغر می‌ره توی کُما، و دیگه نمی‌تونه بگه چی می‌خواد.
دوشنبه شده بود و مامان دنبال یه ظرف بود که آش رو بریزه توش ببره برای خواهرزاده‌اش. دنیا رو گشت، و یه چیز دردار پیدا نکرد. دست آخر یه شیشه خیارشور پیدا کرد، آش رو داغ‌داغ ریخت توش. شیشه رو پیچید توی یه دست‌مال بزرگ، گذاشت توی کیف دستی، دست من رو گرفت، راه افتادیم رفتیم با اتوبوس شرکت واحد سمت سه‌راه آذری، که از اون‌جا با یه اتوبوس دیگه بریم انقلاب، بعد هم بریم سر امیرآباد. من دوست داشتم بشینم ته اتوبوس، که وقتی با سرعت از روی دست‌اندازها و پُل‌ها رد می‌شه، بپرم بالا و صفا کنم توی دلم. مادرم براش فرقی نمی‌کرد کجا بشینه؛ می‌خواست زودتر برسیم به بیمارستان. دیگه همه فهمیده بودن که اصغر خیلی عمرش به دنیا نی‌است؛ مادرم دوست داشت برسه و آخرین آش رشته رو خودش با قاشق بده اصغر بخوره.
رسیدیم؛ نگذاشتن من برم تو، گفتن اون بخش واسه بچه‌ها نی‌است. نشستم توی حیاط. دوساعت تنهایی نشستم و مردم رو تماشا کردم و به راه برگشتن و دوباره ردیف آخر اتوبوس نشستن فکر کردم و ذوق کردم.
مادرم برگشت؛ از راه‌رو که داشت می‌اومد توی حیاط، دیدمش. انگاری دیوونه شده بود. داشت دور خودش می‌چرخید و جلوی مردایی رو که داشتن می‌رفتن یا می‌اومدن، می‌گرفت و یه چیزی رو با گریه به‌شون می‌داد و از دور می‌شد بفهمی که سرگردون و حیرون افتاده وسط یه‌عالمه آدم.
توی اتاق، خواسته بود آش رو بده به اصغر، اما در شیشه خیارشور باز نشده بود. دوساعت زور زده بودن همه، و در شیشه باز نشده بود که نشده بود. وقت ملاقات داشت تموم می‌شد. مادرم رسما افتاده بود به دست و پای آدمای توی حیاط، که شاید یکی کمکی بتونه بکنه... ای وای. باید بودی و می‌دیدی. دنبالش می‌دویدم و به هر عابری که می‌رسیدم، خداخدا می‌کردم که بتونه یه طرفندی بزنه که در شیشه باز بشه. نشد، و وقت ملاقات تموم شد. اون‌وقتا هنوز علم این‌قدر پیش‌رفت نکرده بود که ما بدونیم اگر یه تقّه بزنی به درد شیشه‌‌خیارشور یا مثلا سوراخش کنی که هواش خالی بشه، درست می‌شه.
تمام عیش مسیر برگشت، نشستن ته اتوبوس و پرت شدن بالا وقتی از روی دست‌اندازها رد می‌شه، تمام عیش اون‌سال من خراب شد. برگشتیم خونه، و حتی یادم نی‌است که دیگه کجای اتوبوس نشستیم. مادرم روش به بیرون بود، می‌دیدمش که می‌زد به سینه‌اش و آروم، یه لالایی تُرکی می‌خوند و گریه می‌کرد واسه خودش. من هم تمام مسیر، شرم‌سار بودم و بغض داشتم؛ ‌که کاش می‌تونستم در اون شیشه‌ رو باز کنم.
وقتی رسیدیم خونه، شب شده بود. شیشه گذاشت توی یخ‌چال، که فردا باز ببره. اما پشیمون شد. فرداش دوباره آش تازه پخت و این‌بار تنهایی رفت. آش رو ریخت توی یه قابلمه، و تمام راه رو، درش رو محکم نگه‌داشت با دست. خیلی سنگین و خراب رفت، و وقتی برگشت، چشماش پیالهء خون بود؛ اصغر رفته بود توی کُما، و دیگه فرقی نمی‌کرد که چی دوست داره بخوره برای آخرین‌بار.
مامان اومد توی خونه، قابلمه رو همون‌جوری انداخت توی سطل آشغال، شیشه‌‌خیارشور رو برداشت از توی یخ‌چال، رفت توی کوچه. دنبالش رفتم. یه خرابه بود روبه‌روی خونه‌مون. مامان رو دیدم که نشسته وسط خاک و خُل، عین دیوونه‌ها شیشه‌‌ خیارشور رو می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین... مامان رو اون‌قدر خشم ندیده بودم، عین دیوونه‌ها شده بود. شیشه رو جوری می‌کوبید زمین که انگار داره انتقام تاریخی تمام دردها و زجرهاش رو از جهان می‌گیره. شیشه ریزریز شده بود و دست‌های مامان خون بود همه‌اش. هم‌سایه‌ها به صدای گریه‌اش جمع شده بودن، همه مات و مبهوت، و من شرم داشتم از خودم.
فرداشبش، چهارشنبه‌شب، ساعت نُه و نیم، دکتر با گوشی قلب اصغر رو بررسی کرد؛ اصغر گوشی رو واسه همیشه گذاشت و دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد.
و ما، تا مدت‌ها نرفتیم راه دوری که بشه چندتا اتوبوس پشت هم سوار بشیم و وقتی از روی دست‌انداز با سرعت رد می‌شن، پرت بشم بالا و خوش باشم. فقط توی مدرسه، پُز می‌دادم که پسرخاله‌مون از یه مریضی جدید مُرده که اسمش سرطان خون اه، و هیچ‌کدوم از بچه‌های محله‌مون نمی‌دونستن یعنی چی.

شب خراب

 

# این؛ هم‌این # 89/07/23 |

پدربزرگم، پدر پدرم، یه عصا داشت که گاهی دستش می‌گرفت. روزی که مُرد، اون عصا هم غیب شد. مادربزرگم هم ایضا. مادر ِ مادرم هم عصاش روزی که مُرد، گم‌وگور شد. از پدر ِ مادرم هم خبر ندارم که وقتی مُرده عصاش چی شده، یا اصلا عصا داشته یا نه. از مادرم هم نپرسیدم؛ خیلی سال قبل مُرده، بعد بُردنش امام‌زاده زید، ضلع جنوبی امام‌زاده که نزدیک به ریل راه‌آهن بوده، دفنش کردن. بیست‌سال بعد هم ماشین انداختن روی قبرهای قدیمی، و همه‌چیز از بین رفته و دیگه سال‌ها می‌شه که کسی نمی‌ره براش فاتخه بخونه، چون گورش رو گم کردن. مادرم می‌گه «بیست‌متر از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن که دور می‌شدیم، قبر آقام بود» و یقین داره که دقیقا باید اون‌جا باشه قبر پدرش. اما بیست‌متر دورتر از کدوم نرده‌ها؟ نرده‌های سال 54 یا نرده‌هایی که وقتی بچه بودم و ریل رو گسترش دادن توی حیاط امام‌زاده، کشیدن؟ اگه حرف مادرم درست باشه، قبر آقاش باید درست زیر نرده‌های کنونی باشه، نزدیک به ریل راه‌آهن جنوب. به‌هرحال فرقی هم نداره دیگه؛ خود لا‌جونش بی‌نشون شده، عصاش که دیگه جای خود داره. البته اگه عصایی داشته بوده.
اما این سه‌نفر؛ این سه‌تا همه‌شون توی شونزده‌‌سال گذشته از دنیا رفتن و برنگشتن. و عصاهاشون هم توی روز مرگشون از خاطر همه رفته و برنمی‌گرده انگار. توی این خانواده، حتی توی کل فامیل، هرگز کسی سوال نکرده که عاقبت اون عصاها چی بوده و چرا دقیقا روز فوت صاحبانشون غیب شدن.
هرسه‌تاشون توی خونه مُردن. همیشه هم این‌جور بوده که زنگ زدیم دکتر اومده و گواهی فوت صادر کرده، زنگ زدیم آمبولانس اومده نعش لاجونشون رو بُرده، زنگ زدیم کل فامیل اومدن، زنگ زدیم اعلامیه سفارش دادیم، زنگ زدیم و پُشت تلفن کلی گریه کردیم واسه فامیلای شهرستانی، و یک‌هو همه با هم از راه رسیدن، و دیگه کسی عصاهای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو ندیده که ندیده. شده مثل وقتی‌که قتلی اتفاق افتاده، اما جنازه‌ای نداری برای اثباتش.
من ایده‌ای ندارم برای «یعنی کجا می‌تونن رفته باشن عصاها؟». بی‌خبر ام از عصاهای دوست‌داشتنی زندگی‌ام، و اونا هم که مُردن، هرگز به خوابم نیومدن که حرفی از عصاهاشون بزنن؛ یه‌جور معاملهء پنهانی و ناگفته، که طرفین راضی هستند به ادامهء سکوت و مستوری‌.
تا یه‌زمانی فکر می‌کردم باید کار پدرم باشه؛ یه جعبهء آهنی بزرگ داشت توی انباری که درش رو قفل زده بود و هرگز توش رو ندیده بودم. همیشه فکر می‌کردم که عصاها احتمالا باید توی اون جعبه باشن. اما چرا؟ دلیلی نداشتم. یه‌روزی که دسته‌کلیدش رو کف رفته بودم، رفتم توی انباری و قفل جعبه رو باز کردم: توش هیچ‌چی نبود.. هیچ‌چی! خالی بود و از زنگار ته‌اش می‌شد فهمید که سال‌های سال چیزی توش نبوده. یه جعبهء دربسته، که همیشه خالی بوده، بزرگ‌ترین راز پدرم بود. پدرم آدم ساده‌ای اه، پس رازهای ساده‌ای هم باید داشته باشه.
شک کردم که نکنه عصاها رو با مُرده‌هاشون بُردن و دفن کردن؟ اما کدوم قبرستونی اجازه می‌ده یه عصای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو دفن کنی توی خاک مُرده؟ بهشت زهرا که می‌دونم اصلا اجازه نمی‌ده. امام‌زاده‌ها هم که مدت‌ها می‌شه مورد اعتماد و وثوق مُرده‌های ما نی‌استند دیگه؛ کسی از ما دیگه دوست نداره زیر نرده‌های کنار ریل راه‌آهن دفن بشه. به‌جز عمو، که اونم خیلی دور از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن خوابیده، و عصا هم نداشت البته، چون واقعا عمری نکرده بود هنوز وقتی مُرد. طفلی عمو.
حالا ام‌شب، سر شب، خیلی ناگهانی یاد اون عصاها افتادم. یعنی یه عکسی رو دیدم که توش مادربزرگم داره می‌خنده و عصاش رو اون گوشه کنار دیوار تکیه داده. پا شدم رفتم گوشهء دیوار رو چک کردم. می‌دونم که این خونه، اون خونه‌ای نی‌است که توش مادربزرگ عکس گرفته و مُرده، اما به‌هرحال گوشه‌گردی عادت قدیمی من بوده و هست. دست خودم نی‌است. مادربزرگم هم وقتی مُرد، بچه بودم و رفتم اون گوشه که الآن توی عکس عصاش رو تکیه داده به دیوارش، چمباتمه زدم و گریه کردم و به جنازه‌اش خیره شدم تا زنگ زدن آمبولانس اومد و بُردش.
این‌جوری شده که من با گوشه‌گردی، یه حس نزدیکی دارم. یه‌چیزی شبیه دیدن دوبارهء مادربزرگام، پدربزرگم و اون گوشهء امام‌زاده که حالا نرده‌های کنار ریل راه‌آهن از روش رد شدن.
توی خانوادهء ما، یکی هست که با عصا مشکل داره. و نمی‌دونم کی.

 

# این؛ هم‌این # 89/07/13 |

کلماتی هستند، که دردها را به‌‌ جان خود می‌خرند؛ کلماتی که معجزه‌شان، آرامش موقت پس از نوشتن است.
بعد، اگر بخواهی دوباره یکی‌ازآن کلمات را در معنی قبلی به‌کار ببری، آشکارا می‌بینی که رمق گذشته را ندارد دیگر: نه دردی می‌ستاند نه دردی می‌افزاید، نه جانی می‌دهد نه جانی می‌گیرد، و اثر پیشین را، خوب یا بد، دیگر ندارد با خود؛ مثلا هم‌این «سرطان».
کلماتی هستند که مثل «جان کافی»، دردها را به خود می‌گیرند، و هر نوبتی از تکرارشان می‌گذرد، پیرتر فرسوده‌تر می‌شوند، تا روزی که خودشان سرطان بگیرند، بمیرند، فراموش شوند، و دیگر فرقی نداشته باشد که تو چیزی می‌نویسی از آن کلمات رنجور، یا رهاشان می‌کنی و می‌گذری.
کلمات، بی‌صدا زخم می‌خورند، ریزریز از درون فرومی‌ریزند، و یک‌روز می‌بینی که واقعا کلمه‌ای نداری برای گزارش معمولی احوالت حتی؛ تو مانده‌ای وُ یک‌مُشت کلمهء زخمی و بی‌حوصله.
بلند بگو: ای داد!

 

* عنوان این نوشته را پیش از این، روی مطلبی که در سوگ شهرام شیدایی در روزنامهء جهان اقتصاد نوشتم، گذاشته بودم. مُلهم از یک شعر خودش بود که به‌دشت درد داشت... آیدای کارپه هم نوشته‌ای داشت دربارهء این کلمه، که نیافتم الآن.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/18 |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 |

در اندوه‌بارترین روز از اندوه‌بارترین سال این عمر، بی‌حوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را می‌بندم و می‌رود برای انتشار در سه‌شنبه‌ای دیگر. و فکر می‌کنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پی‌دی‌اف (PDF) شش‌صفحهء گذشته را این‌جا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یک‌جا.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاری‌های رسمی، نویسندگان و مولفان و هم‌راهان این صفحات بوده‌اند. از این دوستان، به‌جز چندتایی، باقی را به نام می‌شناسم فقط، اما از لطف‌ و توجه ایشان ممنون ام.
 نمی‌دانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چی‌است، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست می‌دارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامه‌ای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچه‌قدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
این‌جا فایل پی‌دی‌اف شش‌شماره از صفحهء «جهان اندوه» را می‌شود یک‌جا دانلود کرد و خواند. پیش‌تر، این‌جا نوشته بودم که «جهان اندوه» چه‌جور جایی قرار است باشد. خودم در اولین‌شماره فقط نوشته‌ای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خسته‌ام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بی‌حوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...

* تیتر، عنوان مجموعه‌‌شعری است از نازنین نظام‌شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 88/09/09 |

آمدن‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را اما بس‌یار. همه‌چیزمان را آن‌جور که دوست داشتند، در سریال‌ها نشان‌مان می‌دادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آن‌روزها؛ همه‌چیز آن‌سال‌ها سریال بود. سریال‌ها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمی‌ها بودم که در آینه‌شان زنگار بود و زنگ، و تلفن‌هایی که دستی باید کوک‌شان می‌کردی تا وصل بشوی به اشرف‌الملوک، تا بگویی که «حال‌مان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه می‌شد این سفر را نمی‌رفتید؟»
آن‌سال‌ها، انگاری همه باید می‌رفتند. ما تنها رفتن‌ها را می‌دیدیم، آمدن‌ها را حدس می‌زدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همه‌چیز»ِ کسی بودند، و با رفتن‌شان دیوارها و پله‌ها و اتاق‌ها را سرشار از رنگ زیتونی می‌کردند، با صدای غم‌بار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که به‌تلخی پیر می‌شدند؛ در «گذشته»‌های آن‌سال‌ها، همه داشتند همه‌کس‌شان را از دست می‌دادند.
سریال‌ها، رابطه‌ را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته می‌دید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمی‌داد که یعنی «این‌سفر، سفر ِ بی‌برگشت شما شد برای ما، که شب‌های غریب داریم سراسر». آینه‌ای بودند از زندگی غم‌بار ِ جسمی که تمام داشته‌هاش به‌ناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز می‌گفتیم پاییز. یعنی تا آن‌سال‌های سریال‌های قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان می‌آمد، می‌گفتیم پاییز. همه‌چیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گل‌شن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه‌ رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولین‌بار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر می‌شود تابستان در خانه‌ای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستان‌ها دیگر عاقبت‌به‌خیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکس‌ها قدیمی بودند، سریال‌ها قدیمی بودند، سریال‌های قدیمی عکس‌های قدیمی آدم‌های قدیمی دیوارهای قدیمی، عشق‌ها... عشق‌ها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبت‌به‌خیر نمی‌شد آن‌سال‌ها از بس‌که همیشه یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همه‌چیز را به‌ناگاه رها می‌کرد و می‌رفت. ما دیگر به پاییز، نمی‌گفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر می‌کردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاری‌چی، جایی یکی از شب‌هاش به «شد خزان» ختم می‌شد؛ سریال‌ها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشته‌ای نمی‌توانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیع‌زاده».
آن‌سال‌ها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصل‌ها ماندگاری نداشتند، چراکه عشق‌ها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشه‌گنگ ِ بدیع‌زاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»‌ای بود برای عبرت. آینده‌ای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر می‌کردیم، به آخرین کوپن اعلام‌شده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شب‌هامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیع‌زاده که تلویزیون پخش می‌کرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشته‌ها از سروده‌ها از عشق‌ها و شکست‌ها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاق‌ها در «آینه» نمی‌افتاد. اتفاق‌ها، بی‌که مردم حالی‌شان باشد، در اتاق‌هایی می‌افتادند که مردی یا زنی گوشه‌ گرفته بود در خودش، و بدیع‌زاده متذکر می‌شد که همه‌چیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چه‌آدم‌ها که با جوانی این زن، عشق‌ها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمی‌افتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیع‌زاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آن‌ایّام. سریال‌های آن‌سال‌ها می‌خواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» می‌افتد ناگزیر.
آمد آن‌روزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمی‌کرد، و همه می‌دانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیع‌زاده عبور می‌کردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمی‌خواستندش.
و لاجرم رسید آن‌دقیقه‌ای که دیگر همه می‌دانستند که یک‌گذشته به جواد بدیع‌زاده بده‌کار اند، یک‌زندگی به خزان، یک‌عشق به باد.

 

- این را نوشتم که سه‌شنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتی‌شان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیع‌زاده و شعر رهی معیری از این‌جا دانلود کنید.
- تاکنون پنج‌هفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هم‌این‌شب‌ها فایل صفحات را برای دانلود می‌گذارم این‌جا.

# این؛ هم‌این # 88/09/07 |

روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سه‌شنبه‌ها صفحه‌ای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چی‌استی آن، حرفی ندارم. یعنی این‌که این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشته‌هایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشته‌ء پایینی، که چندهفته قبل نوشته‌ام، اگر بتواند، مثلا می‌خواهد ورودی باشد بر این‌که در «جهان ِ اندوه» از چی حرف می‌زنیم.
برای شمارهء اول‌اش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. به‌جز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمی‌دانستم دقیقا چی می‌خواهم. نمونه‌هایی خصوصا در محیط وب برای این‌جور نوشته‌ها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمی‌دانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را می‌دانستم و می‌دانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسم‌الخط ِ دل‌خواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعه‌ای از غم‌های باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هم‌این نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر می‌کنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا می‌کند.
مطالب اولین‌شماره را یوریک کریم‌مسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشته‌اند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هم‌این سه‌شنبه امیدوار ام نوشته‌هاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کم‌ترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشته‌ها را نوشته و رسانده‌اند. پس تمام ضعف‌ها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمی‌ام. از ایشان سپاس‌گزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سه‌شنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانه‌ای است اسم‌اش، و خودش روز بی‌خودی. شاید هم الکی. و چرا اولین‌شماره‌اش پنج‌شنبه؟ خب از نظر من، سه‌شنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نی‌است، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سه‌شنبه‌های بی‌خودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آن‌زمان، پی.‌دی.‌اف و تصویر صفحه را می‌گذارم این‌جا برای دیگران، اگر دوست داشتند، می‌خوانند.

جهان اندوه -منتشرشده در روزنامهء جهان اقتصاد

طریقت اندوه

زمانی دوست داشتم تا زنده‌ام، سریالی بسازم. سریالی که غم‌انگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمت‌اش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفته‌ء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از این‌جا جدا می‌شود: من فکر نمی‌کنم سریال‌های موجود غم‌انگیز باشند؛ این‌ها ملال‌آور اند و کسالت‌آور، و از زور بی‌پیکری‌شان است که ما خیال می‌کنیم همه‌شان غم‌بار اند.)
من مُردهء غم‌هایی هستم که خودشان تولید می‌شوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بی‌حاشیه و بی‌دلیل. غم‌های بی‌دلیل، مال آدم‌های بی‌دلیل اند، که برای این‌که حالا چرا افتاده‌اند به زاری، اصلا پی پاسخ نمی‌روند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهم‌اش، با صندلی‌هایی موقّت، با آدم‌های موقّت، با خاطرهء آدم‌هایی رفته؛ سینما، به‌قدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، به‌قدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیرین‌اش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بی‌هوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بی‌حد یک رسانه، حرف‌های غم‌انگیز بزنیم، قصّه‌های غم‌انگیز بشنویم، و غم‌‌گین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلم‌هندی نی‌است؛ غم است! با کلافه‌کردن مردم از فرط بی‌چیزی در سریال‌ها، با کسالت‌بار بودن ِ قصّه‌های تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که می‌گویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانه‌شان، سیاه‌پوش کسالت‌های روزانه‌است. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. این‌ها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» می‌خواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جایی‌که هیچ‌چیز، جهان‌ات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که هم‌واره غمی سنگ‌گین، قفسهء سینه‌ات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحله‌ای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگی‌اش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف می‌زنیم؛ از غمی که تمام‌شدنی نی‌است. داریم از جهانی می‌گوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی می‌گوییم که می‌شود درباره‌اش ساعت‌ها با روان‌کاو و روان‌پزشک و روان‌نژند و هرچه از این‌دست، حرف زد. جهانی که تعریف‌کردنی است. سرخوشی‌ای که می‌تواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمی‌گذاریم. اصلا داریم از سینه‌ای دیگر حرف می‌زنیم؛ سینه‌ای سرشار از اندوه، خانه‌ای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سال‌ها است که داریم غصّه می‌خوریم، با سینه‌ای که برای این‌کار ساخته نشده. سینه‌ای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضه‌ء جاویدان ایم. و این، با غمی که می‌گویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همه‌چیز عوض می‌شود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچ‌چیز الّا خود غم ماندگار نی‌است، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به این‌که فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبوده‌ایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر می‌کنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بی‌بدیل سینه‌زنی، کشور غصّه‌های مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روان‌پزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینه‌ای افتاده، با دلی غم‌گین و سرشار از درد ِ بی‌دلیل، برای او شرح دهد که غم‌گین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامه‌اش. لازم است که ما روی غم‌هامان استوار باشیم، و از این‌که انسانی غم‌گین هستیم، شرم‌سار نمانیم در روی خیرهء خلق‌الله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزه‌های علمی روان‌شناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یه‌لای قبای خرقانی هم بستری می‌شد در دیواره‌های افتادهء بسطام، که مثلا بیا حال‌ات را به کنیم! اوج پیش‌رفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمی‌گویم. از غصّه‌هایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمی‌زنم. می‌شود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دل‌فریب نیز، و غم‌گین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریف‌های ام‌روزی، و غم‌گین هم بود. من در ستایش غمی حرف می‌زنیم که حتّی مرگ هم نمی‌تواند تکان‌اش بدهد. چیزی که کاسته نمی‌شود و نمی‌کاهد از چیزی.
این‌روزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نی‌است، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بی‌ماران است. و ما، فرزندان تمام دهه‌های انقلابی، از حاشیه برمی‌خیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگ‌وار اندوه می‌بریم، و ما فرزندان ِ دهه‌های اندوه، شورش می‌کنیم در درون‌مان، تا غم را آزادی‌ای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشه‌بادلیل.
برای منی که در کودکی‌اش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر می‌کرد هیچ راهی جز قطار نی‌است، برای منی که نوجوانی‌اش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز می‌رفتند از کنار خانه‌مان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند می‌شوند و می‌روند و آدم‌ها و خاطره‌هایی را هم می‌برند در خود، فقط تمرین است، دست‌گرمی است.
در این جهان، هم‌آن‌گونه که اسباب ساختن شادی را فراهم می‌کنیم، و تمرین می‌کنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوش‌وقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غم‌های واقعی و حل‌نشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّه‌های نان و غم‌های حل‌شدنی. پی ِ درد بی‌درمان بودن، با درد داشتن فرق دارد. 
وقتی‌که از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بی‌نیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیابان‌نشینی هستیم که در تجرّد خود، هم‌آغوش با رسالتی جان می‌سپاریم که به ما نوید می‌دهد: جهان بعد از این جهان، جای بی‌بدیل ِ غم‌ها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غم‌ها را ثبت کنیم؛ جایی‌ مثلا شبیه روزنامه.

 

# این؛ هم‌این # 88/08/08 |