تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

چن‌تا خونه اون‌ورتر از ما، یه پسری بود هم‌سن خودمون. کوچه‌مون از این‌سر به مزرعه می‌رسید، از اون‌سر به خیابون. ما همه می‌دونستیم که بعد از اون خیابون، چن‌تا کوچهء دیگه هم هست، و بعد از کوچه‌ها، چن‌تا خیابون دیگه. اون نمی‌دونست. کندذهن بود، اما اون‌وقتا ما نمی‌دونستیم که کندذهن یعنی چی؛ به‌اش می‌گفتیم دیوونه. و واقعا دیوونه نبود، فقط دیر بود یه‌کمی. و نمی‌دونست که دنیا فقط اون یه کوچه نیست. مادرش همیشه مواظب بود که هیچ‌وقت از وسط کوچه اون‌ورتر نره. تمام زندگی‌اش خلاصه بود توی حد فاصل ده‌دوازده‌تا خونه. کوچه، براش یه‌چیز نصفه بود؛ یه باریکه‌ای که از وسطش اگر رد می‌شدی، کولی می‌اومد کلیه‌هات رو می‌دزدید می‌برد می‌فروخت می‌مُردی. به نصفهء کوچه خو گرفته بود، و تمام سال، یواش بود و ما به‌اش می‌گفتیم دیوونه.
کم‌کم ما بزرگ شدیم، اون بزرگ ‌شد، ما از خیابون رد شدیم، اون موند. آروم‌تر شد، کم‌حرف‌تر شد، رفت توی خودش، و توی خودش کی می‌دونه چه‌ها می‌گذشت؟ دیر بود، تودار هم شد. بزرگ شدیم و از خیابون رد شدیم، و توی اون نصفه‌کوچه هم دیگه هم‌بازی‌ای نداشت؛ تنها شد.
مثل این شهررفته‌ها که هی از برق دنیای بیرون از روستا تعریف می‌کنن تا سادگی دنیای یه روستایی رو هوایی کنن، اون‌قدر براش از کوچه‌های دیگه گفتیم از خیابونای دیگه گفتیم از این‌که دیگه کولی‌ای وجود نداره، که یه‌چیزی ته دلش تند شد؛ دیگه سربه‌هوایی می‌کرد، از نصفه می‌گذشت گاهی.
و یه‌روز رفت. یعنی یه‌روز که نه توی خونه بود نه کوچه، معلوم شد که رفته. بعد از پونزده‌سال، از خیابون رد شد و رفت. رفت و رسید اون‌ور خیابون، وایستاد جلوی نونوایی. چندساعتی همه نگاش کردن و هیچ‌کسی جلو نرفت، مبادا فرار کنه. خوب به خیابون خیره شد و چشماش برق زد. نشست لب جوب آب، پاهاش رو تکون داد. پاهاش رو کرد توی آب لجن، بازی‌بازی داد. خندید. دوباره پا شد ایستاد. خیابون رو تا انتهاش نگاه کرد. کیف کرد. معلوم بود داره کیف می‌کنه. خوب تماشا کرد. و کمی مونده به غروب، آروم‌آروم برگشت از خیابون رد شد اومد توی کوچه. مادرش بدو اومد بغلش کرد، ماچش کرد، گریه کرد، ترسید، لرزید. همه دیدیم که یه‌جوری به مادرش نگاه می‌کنه؛ یه‌جوری که یعنی می‌خواد بگه:
«من دیگه اون دیوونه‌ای که می‌شناختی نیستم؛ آخرش تا ته کوچه رفتم و دیدم که اون‌طرف خیابون هم دنیایی اه واسه خودش.. من‌رو از کولی نترسون دیگه».
بعد از اون دوباره برگشت توی دیوونهء خودش، و نصفه‌ء کوچه‌اش رو حفظ کرد تا آخرین‌روزهایی که می‌دیدمش. و البته دیگه با کسی حرف نمی‌زد. با یه گچ سفید یا تیکهء سنگ مرمر، روی دیوار دنبال مورچه‌ها خط می‌کشید؛ دیگه هرکی به دیوارها نگاه می‌کرد، مسیر حرکت مورچه‌ها رو می‌دونست.
امیدوار ام سالی سرشار از شادی و خوشی و غیره پیش روی شما باشد.

 

# این؛ هم‌این # 89/12/25 حسین نوروزی |