آدام: مادرم چهقدر زیبا بود.
گوئن: هنوز هم زیبا است.
آدام: برای زیبا بودن زیادی غمگین است. آدمی به این غمگینی، نمیتواند زیبا باشد...
ناپیدا / پل اُستر
اینکه چهرهای را گم کنی، و بعدها در هوایی بارانی بازبیابیاش، اتفاقی است که شاعرانگیای در خود ندارد؛ تنها «تجربه»ای است که باید به آن ایمان بیاوری، و در معرض آن بایستی. من ایستادم: چیزی میان آنهمه زیبایی کدورت میانداخت، که نمیفهمیدش. یعنی میدیدم آشکارا که زیبایی یک صورت، کدر شده است، اما نشانهای نداشتم برای گفتن برای شرح دادن، برای حتی ادای اینکه «چی شده به تو؟». ناگهان شدم مردی که در تجربهای تلخ، بسیاری از نشانهها را از دست داد. مثل کودکی که در حیاط امامزادهای رها شده باشد، ترسیده باشد، و هیچ چادرسیاهی دیگر بوی مادرش را ندهد؛ یک بیهمهچیز واقعی.
به خودم گفتم «بازیافتن، سخت افسرده و تلخ است». و تلخ هم بود. آنچه مینویسی از آرزوی بازیافتن، خطوطی است که از چهرهء اکنون از هوای حالا خبر ندارد؛ من دربارهء چهرهای که دوست دارم مینویسم، و آنچه میبینم، و آنچه میبینم، و آنچه میبینم... من چهها که ندیدهام، و چهها که ندیدم آنشب. افسوس.
یاد گرفتم انگار، که نباید صورتی را بنویسم. من نمیتوانم چهرهای را که نوشتهام اداره کنم، و در حد فاصل ابتدا و انتهای یک سال شمسی، خندهاش را اداره کنم، و سیگار روزانهاش را اداره کنم، و سیاهی پرهای مژهاش را اداره کنم، و خبر مرگ عزیزانش را در روزنامه اداره کنم، و گریهاش را اداره کنم، و نمیتوانم او بگویم که «نمیر!» و او خود مُرده باشد. صلاحیتش را ندارم که چهرهای را بیاورم بین کلمات، و با کلمات بهاش آسیب نزنم، و کلمات بهاش آسیب نزنند. چهرهها جای دیگری میشکنند، و تلخ میشوند.
من که درد کابوسی را در خواب تابستان سال قبل چشیدهام، من که در همآن خواب از پا درآمدهام، که از درد فریاد کشیدهام، من آدم دقیقی برای روایت خیلیچیزها نیاستم. رویارویی من با فاجعه، حتی اگر اولبار هم باشد، با دیگری فرق دارد؛ من آن ام که تا ته دردش را چشیدم و کشیدم و، برخاستن؟، نتوانستم! پس راوی صالح فاجعه نمیتوانم باشم؛ خود درد ام، و اینکه اسمش فاجعه است، قسمتی تلخ از من است که شما هیچ از آن نمیدانید. از هماین ندانستن است اگرکه میخواهید اگرکه سعی میکنید بیدارم کنید، و من و بیداری؟ من مُردهام! کی؟ این، قصهای دارد:
پدربزرگ خیال میکرد تمام جهان، حد فاصل خلقت است تا روزی که داشتیم زیر پتوی کرسی حرف میزدیم. و خودش، مرکز کائنات. میپرسید «تو که اینهمه درس خواندهای، بگو ببینم احمدشاه دقیقا چندسال قبل به حکومت رسید؟» از روی حافظه میگفتم، نمیشد. از روی کتاب میخواندم، قبول نمیکرد. تاریخ مکتوب را به رسمیت نمیشناخت. کلافه میپرسیدم که «پس کی؟ کی به حکومت رسید؟» میگفت «خیلیوقت پیش! خیلیوقت..» و بغض میکرد. واقعا بغض میکرد و نگاهش را میدزدید. دیگر نمیشد با پیرمرد صدسالهای که توی چشمهاش ستاره افتاده و ریز دارد اشک میریزد، بحث کرد. هرگز نخواستم بدانم که چرا این «خیلیوقت پیش»ش، از روز دقیق تاریخ مکتوب من در کتابها دقیقتر است نزد او. پیرمرد، اسطورهای بزرگ بود، که در زیر لحاف کرسی ماند و درک نشد، و در فراموشی رفت؛ تاریخ همیشه بخشی از بزرگانش را میخورد.
«تو چه دردی کشیدی پسر...»
پس، یکجای هر اتفاقی، تا ابد درد خواهد کرد. آنروز و در آن هوای ابری، در جایی بیرون از اینجا، یقین یافتم که درد در آغاز، زیبایی را کدر میکند، و در پایان، زیبایی را کدر میکند، و در هرکجای فاجعه، زیبایی را. اتفاقها، انگار همیشه از زیبایی میافتند.
تقدیم به نوشتهها، عکسها، صداها، و تمام آنچه بر باد رفت: این که دارم میشنوم.