یه نوار کاست هست که توش عموی مرحومم داره به تُرکی مرثیهای رو میخونه با یه شعر توی قالب مثنوی، که سوز و گدازی هم داره واسه خودش؛ مرثیهای برای چهلروز تنهایی صحرای کربلا. توی این مرثیه، همه تنها شدن، صحرا تنها مونده، و آب تنها مونده و فرات هم. یهجای شعر میرسه به یه سطر غمانگیز، که عمو اشتباهی میخونهاش و دوباره میآد تصحیحش کنه، و دوباره اشتباه میخونه تا بار سوم که درستش رو میخونه.
عمو میخونه و تُپُق میزنه، و صدای آه و فغان مردمی که پای منبرش نشستن میره هوا. وقتی اون سطر غلط رو میخونه، و سهبار تصحیحش میکنه، بار سوم باز هم همه با یه کیفیت و با هماون تازگی دفعهء اول گریه میکنن و خنج میکشن به صورت. من این یکدستی رویارویی با این مرثیه رو هربار که گوش میدم بو میکشم.
و این، یه پیشینه هم داره: این مرثیه رو، با هماین شعر و هماین موسیقی و صوت، اولینبار یه مرثیهخون معروف اردبیلی خونده سالها قبل. هر تُرکی هم که مختصری اهل این مجالس باشه، لابد شنیده ورژن اصلی رو. توی ورژن اصلی، دقیقا هماین اتفاق میافته: سر هماین سطر، خواننده بار اول اشتباه میکنه، بار دوم اشتباه میکنه، و بار سوم مصرع درست رو میخونه.
عمو بهتر از هرکسی میدونست که این اشتباه، بخشی از اون خاطرهء جمعی است برای اهلش. میدونست که تمام کسانی که پای اون منبر اشک ریختن، پای نسخهء جعلیاش هم اشک خواهند ریخت، به شرط حفظ اصالت مرثیه، حفظ کیفیت رنج نهفته در تکرار اشتباه اون سطر، با مختصات دقیق قدیمی و اصلیاش. واسه هماین هم هست که وقتی اون تُپُق رو تکرار میکنه، و جوری تکرار میکنه که اگر پیشینهاش رو ندونی، فکر میکنی مرثیهخون یه لحظه توی شور و اشک و آه به تُپُق افتاده، خودش رو نمیبازه و مثل یه بازیگر کارکشته تُپُق میزنه. و ما، که توی دهها ختم و مراسم چهلم این مرثیه رو شنیدیم، میدونیم که این اشتباه در ادای یک کلمه، همیشه با هماین کیفیت و به هماین شکل تکرار شده. و کی میدونه که توی اون تکرار اشتباه، چه غمها که پنهان نشده...
یعنی که سطر سادهای هست که برای خیلی از مردم با یه تُپُق طولانی و یه اشتباه مکرر، شده یه خاطره. و کسی هم حق نداره این اشتباه رو تصحیح کنه. تصحیح بعض اشتباهها، خیانت به روح خیلی از خاطرههاست؛ یهسری خیابون هم هست که همیشه باید اشتباهی بری، اشتباهی برگردی، اشتباهی بپیچی، و همیشه با یه صدای یکدست به خودت بگی که «ای لعنتی.. آخه چندبار آخه؟ چنددفه؟ اه..» و همیشه هم یکی ته دلت بگه که «هزاربار... هزاربار... حتی بیش از این هم! خیلی زیاد... زیاد عزیزم... زیاد....»
من؟ من هنوز هم خیلی از خیابونا رو اشتباه میرم. میدونم به بنبست میخورم اما باز میرم که بخورم به بنبست و برگردم از دوباره.
خاطرهها رو تصحیح نمیشه کرد، فراموش شاید. مثل اینکه حتی توی هماین نسل من هم دیگه کسی توی فامیل به این تکرار اشتباه فکر نمیکنه، و عمو، فراموش شده زیر آوار خاک. ایداد... عمو آخرین آدم نزدیک بود که به اصالت اشتباه اعتقاد داشت، و هرگز به ذات اشتباه خیانت نکرد؛ خاطره رو با اشتباهش حفظ کرد، و وقتی که رفت، بارون تندی میبارید.
حالا تو بیا به بعضیا با سند و مدرک بقبولون که حضرت عباس امام نبوده؛ فکر میکنی باور کنن؟
و خیابونا؟ اونا که اصلا قصهء خودشون رو دارن.
مراثی بیپایان:
- آن مرد در باران رفت
- با من تماس بگیر
زخم، اوراق استناد آدمی است؛ آدم زخمی، آدم مستند است، و مرد صورتزخمی، یکجور تاریخ شفاهی. چیزهای عجیبی با زخمها بایگانی میشوند؛ مثلا صدای زن زیبای همسایه در کودکی، که دیگر هرگز جوان نخواهد بود. و چهخوب هم میخندید.
«پا شدم برم دستشویی. دم صبح بود. دقیقا به خود این دیوار.. اینجا دیوار بود، ریخته الآن... دستم رو گرفتم به خود این دیوار. سرم گیج میرفت آخه.. اینجا پریز برق بود، افتاده الآن... خیلی مواظب بودم نیفتم. سرم گیج میرفت. حوله رو بیرون دستشویی آویزون میکردیم روی این میخ... الآن افتاده... دستم رو گرفتم به حوله... دقیقا اینجا پام رو گذاشته بودم... دقیقا اینجا... خاک رو کنار بزنی، میبینی موزاییک رو... پام گرفت به لبهاش، نزدیک بود ببُره. بعد سرم هنوز داشت گیج میرفت... مسموم شده بودم انگار.. بعد...»
مردی که از زمینلرزهء بم، فقط جانش مانده بود و چند پتو، روای دقیق یکدقیقه شده بود، روای چیزی کمتر از یکدقیقه حتی. بیکه کسی سوالی کرده باشد ازش، طوری تعریف میکرد که یعنی خیلی اهمیت دارد ذکر تمام اجزا و روایت صحیح آن سکانس.
ما؟ رفته بودیم بم برای مثلا کمک.
و مرد نمیدانست که من هراس زمینلرزه دارم؛ معمولا تمام زمانی را که هوشیار ام، انتظار میکشم. وقتی راه میروم، وقتی بلند میشوم برم چای بریزم، وقتی روی تخت دراز میکشم، وقتی میگویم «خدا نگهدار باشه تو رو» و گوشی را میگذارم، وقتی که چشم میبندم وقتی چشم باز میکنم، وقتی که زنده ام. من همیشه هراس لرزهای را در نزدیکترین زمان ممکن دارم. زمینِ زیر پای من، مُدام در ابتدای ویرانی است. من به این آسمان هم حتی ایمان ندارم، که روزهای بارانی خیال برم میدارد که خواهد افتاد روی سرمان. من اصلا اطمینان ندارم به هیچچیز.
اطمینان از من رفته است، من از اطمینان رفتهام. و هیچ پنجرهای هم نیاست که نور را به این اتاق برگرداند. اطمینان، مسافری است که در هر ایستگاه میگویند از اینجا رفته؛ «بعد از تو ما در هیچعکسی نخندیدیم» پس آدمهای عزیز یکبار میروند و فقط یکبار میروند که رفته باشند برای همیشه؛ برای من اما هزاربار میروند و نمیآیند. میروند و... نمیآیند. و کسی چهمیداند آنکه میرود، چهطور چهقدر کجا گریسته است پنهانی؟
من دارم سعی میکنم دقایقم را از زیر آوار بیرون بکشم، و مثل احمقها، تماشایشان کنم، و آرام بمیرم. جهانم را، به دقیقه و لحظه از بر میکنم. زندگیام را، که جهنمی است آرام و بیصدا، با تمام وقار بربادرفتهاش، از بر میکنم. من آدمی ام که ببیند چه میرود بر سرش، و به خاطر داشته باشد. زمان، از من نمیگذرد، من از زمان نمیگذرم. یادم هست که کِی، با چه لحنی، با چه کلماتی، به یکی که اشتباه گرفته بود گفتم «شمارهتون رو بد زدین؛ دوباره بزنین، خودشون جواب میدن ایشالله».
و «خودشون»؟ آخ از خودشون! میترسم اگر از اینجا بلند شوم بروم سمت آشپزخانه، توی راه زمین بلرزد و گوشی تلفن دور باشد از دستم، نشود برای آخرینبار زنگ بزنم، گوشی را بردارد، بگویم «سلام به روی ماهت، به چشمای سیاهت» و بخندد. نمیخنند. خیلی وقت است نمیخندد.
و من، همهچیز را به خاطر میآورم الا جوانی زنی که زیبا بود، و هرگز، خدا میداند، هرگز مگر در عکسها، نخندید دیگر. آنقدر با این زمان و مکان بازی کرده ذهنم، که هیچچیز از خاطرم نمیرود. ترس، دشمن فراموشی است. میترسم، و میگویم «بیا بغلم»، و او از تهران دور است، مسافر است، گریه کرده است، دلتنگ، و هوا سرد است. نمیآید. یعنی هنوز نمیشود که نمیآید. ایداد...
یه شخصیت دارم که یه مرد سیوهفتساله است؛ توی شهرستان لامرد در استان فارس زندگی میکنه. زن داره با دوتا بچه. یکی از بچههاش امسال رفته کلاس سوم دبستان. احتیاج داره به یهسری لباس واسه آغاز سال تحصیلی. اسمش «کرامتالله» اه. بهاش میگن کرامت. خسته است و چهرهاش از ایناست که وقتی میبینیش، فکر میکنی لابد هماینالآن از معدن اومده بیرون. ولی کارش این نیاست؛ کنار جاده، آب معدنی میفروشه روی جعبه و یه کُلمن یخ.
از یه مرد سیوهفتسالهء ناراحت، که با زن و بچههاش توی لامرد در استان فارس زندگی میکنه، چه توقعی دارین؟ اون دنیای خودش رو داره، و خدای خودش رو هم.
یه شخصیت دارم که اینجا نیاست؛ رفته. زن داشته و زنش یهروز گذاشته رفته نروژ. اینم فعلا رفته پیاش که شاید بتونه برگردونه زنش رو. یه کارگاه تولید لوستر و آویزهای سقفی داره. دلش لک زده واسه خیلیچیزا. همیشه عینک میزنه و خوشتیپ هم هست. حوالی کریمخان زیاد میشه دیدش. خونهشون توی خردمند اه.
یه شخصیت دارم که مرحوم شده؛ زنجان دفنش کردن. چی میشه از یه زنجانی مرحوم گفت؟ میتونست یه جوک رو سیوهفتبار بگه یا بشنوه و دقیقا هر سیوهفتبار یا یه کیفیت و همون تازگیِ بار اول بخنده بهاش. هربار هم توی دلش به خدای خودش بگه «خدایا این لب خندون رو از ما نگیر». یهروز بچههاش بردنش گذاشتن توی کوه که بمیره از بیآبوغذایی. سههفته بعد رفتن دیدن داره با خودش یه جوک تعریف میکنه و میخنده. برگردوندنش خونه. هشتسال بعد، یهشب قلبش توی خواب ایستاد، و صبح بیدار نشد. زنش بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. هنوز هم اما جوکهای اون مرحوم رو توی مجالس تعریف میکنن.
یه شخصیت دارم که مدیر توسعهء منابع انسانی توی یه زایشگاه بزرگ اه؛ عصرها هم میره توی آژانس «صبا» بالای جنتآباد کار میکنه. یه پژوه آردی داره. قصهای داره واسه خودش، زنش هم قصهای داره واسه خودش، که شاید درست نباشه من اینجا بگم.
یه شخصیت دارم که اسمش «محمود» اه. محمود پاییز سال 66 یهروز رفت بیرون، «و دیگه هرگز برنگشت». اسم زنش «ثنا» است، اما تمام آدمای دنیا وقتی بچهتر بودن، به زنش میگفتن «سُونا». سونا زیباست. هنوز هم زیباست. و کسی از محمود خبر نداره. فقط یهبار یه دختر نابالغ رو بُردن پیش دعانویس، توی یه کاسه آب بهاش نشون داد که محمود توی اتوبان قم، توی یه مزرعه، توی یه خونهء کاهگلی وسط جاییکه چیز کاشته بودن، دستش رو با طناب بستن، ولی جای زخم روی سر و صورتش نیاست. محمود توی شرکت «شیشهمیرال» سر چهارراه یافتآباد کار میکرد. خوشنویسی هم میکرد برای خودش گاهی. سرش هم کچل بود. یهبار هم یکی گفت که محمود رو دیده که داشته از یه مغازه خرید میکرده توی بلوار سجاد مشهد. نمیدونم واقعا.
اون مردکچله هست که توی فیلم «زندگی دیگران» مواظب خونهء اون زن و شوهر اه؟ من یه شخصیت دارم که اون اه.
چندتا شخصیت دیگه هم دارم که فقط اسم اند؛ رضا، یکیشون اه و من چیز زیادی ازش نمیدونم. فقط یه اسم میدونم ازش. احمد هم یکی دیگهشون اه. از اینیکی علاوه بر اسم، شغلش رو هم میدونم: طراح جدول اه.
اینا همهشون یه گمشده دارن.. همهشون.
اتفاقی در من افتاده است؛ زمینِ زیر ِ پایم، بدجور فراموشکار شده.
نه؛ من هرگز با وسایل آن خانه الفتی نداشتم. ترازو به من دروغ میگفت، یخچال را نمیفهمیدم، و حتی قوری چای با من غریبه بود. هرگز نشد که یک سینی به من آرامش بدهد، و یکروز صبح توی لیوان دستهدارم خیره شوم و بخار چای را ببینم و به خودم بگویم که «هووووووووم... چه دلبریای میکنی با ما چای بزرگ!» چای هم فریب بود حتی: «تو هم با ما نبودی...!»
وسیلهها، ابزار و ادوات خانه، آشپزخانه... اینها همه فریبم داده بودند. حتی قابلمههای یکرنگ، حتی قاشقها و بشقابهای سبزرنگ. کسی درون من بود که خوب میدانست آشپزخانه فقط برای مُردن است و فراموشی؛ میگفت آشپزخانه از آدمها هم بیوفاتر است.
گفتم، به خودم، گفتم که من دیگر هیچ وسیلهای از آن خود نخواهم داشت. و من دیگر هیچچیز نداشتم. یکروز چشم باز کردم دیدم که آدمی شدهام هیچچیندار، که حتی نمیتواند دیگر برای لیوان دستهشکستهاش دلتنگی کند. و البته هیچ لیوانی هم نبود بهواقع که دلی تنگش شود.
و گذشت سالها بر هماین منوال. شدم مردی که چیزی نداشت در خانهای که دل ببندد بهاش؛ مردی که خانهای نداشت هرگز، و دیگر هیچ آشپزخانهای اعتماد بربادرفتهاش را بازنستاند. ظروف موقتی، لیوان موقتی، رفاقتهای دفعی و گذرا با اشیا و ابزار آشپزخانه، و اعتمادی که هرگز جلب یک بشقاب ساده هم نشد حتی. ایمانم به ظروف یکبارمصرف بیش از آن لیوان سفیدرنگی بود که روش عکس زورو داشت و آخرین بازمانده از جهیزیهء مادر بود، و خاطرهای از کودکی از جوانی مادرم که زیبا بود، و دارم میبینم که پیر شده است دیگر.
حالا چرا باید دوباره مرور کنم این روزگار رفته را؟ چرا! بله.
برمیگردم خانه میبینم که آن ماگ سیاهرنگ سر جاش نیاست. ماگ مقدس، ماگ معظم، ماگ عزیز، ماگ ِ بود و نبود؛ خاطرهای که هم چای را داغ نگهمیدارد هم نمیگذارد یاد عزیزان من سرد شود. ماگ مقدس، سر جاش نیاست و من ناگهان نمیدانم از چی، بغض میکنم میشوم پسرکی که انگار ناگهان چشم باز کرده میبیند که سر است و موی سفید، ریش است و موی سفید، موی سفید است و روزگارش سیاه همه. آشوب میشوم. «ماگ من رفته است سفر؟» مثل مسافری که چمدانش را بسته باشد، و هیچچیز، حتی گریههای ملتمسانه چمدان را از رفتن پشیمان نتواند کردن. مثل مسافری که در آخرین دقایق التماس، چشمهاش را میبندد، نگاه میدزدد، چشمهاش را میبندد... آخ که چشمهاش را میبندد... ماگ از من خودش را پنهان کرده است. اتاق را میگردم، و ماگ مقدس را تنها و غریب گوشهای از کشوی چوبی مییابم. «کی تو رو بُرده اینتو؟» نمیداند، نمیدانم.
به مزرعهای میماند که آفت گرفته باشد؛ ماگ من است، اما دیگر حرفی ندارد با من. سرش سنگین است و بغض است سراسر. و به این دقیقه قسم میخورم به جان مادرم قسم میخورم به جان عزیزم قسم میخورم که این حال اشیا را خوب حس میکنم. و خوب حس میکنم، که کدورت یک ماگ سیاهرنگ هم حتی میتواند از پا درآورد مرا. مصیبت که همیشه نباید صحرای کربلا باشد و لب تشنه؛ اصلا خود هماین ماگ سیاهرنگی که رفع تشنگی بود، یکآن خیال کنی که گم شده رفته... برای من کافی است که بمیرم. آدم هیچچیندار، آدم بیاعتماد به وسایل خانه، مگر چهقدر وسیله دارد که رفیقش باشند اطمینان کند دل بدهد؟ من به خاطرهای از یک ماگ سیاهرنگ زندهام. و صاحبش، آخ از صاحبش...
من وصیت میکنم روزی که خلاص شدم، هنگام تقسیم و تخلیهء وسایل اتاقم، به رابطهء من با لیوانها و ماگهای سیاهرنگ توجه خاص معطوف شود؛ آنها از من چیزهایی میدانند، که فقط آنها از من میدانند و بس.
و من از ایشان چه میدانم؟ ای داد... چی بگویم برای شما؟ شما که از رابطهء من و ماگهای سیاهرنگ چیزی نمیدانید.
چهگونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار؟ که از اختیار بیرون است ... +