تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

توی دو دقیقهء اول این قطعه موسیقی قشقایی، یه حس عجیبی هست؛ انگاری یکی رفته و برنگشته. می‌‌فهمی چی می‌گم؟ یکی رفته و، برنگشته. باقی قطعه هم انگاری همه دارن پی اون یکی که رفته و برنگشته می‌گردن. حالا ولش کنیم این رو.
اصغر سرطان داشت. اصغر توی یه‌روز بهاری تموم کرد و رفت. هفت‌روز مونده به آخر اردیبشهت، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد. مادرم همیشه این‌جور می‌گه؛ «دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد».
جوون بود؛ بیست‌و‌هشت سال داشت. یه‌چهارشنبه‌ای می‌بینه از لثه‌هاش خون می‌آد توی حموم. می‌ترسه. از حوالی چهاردانگه بلند می‌شه می‌ره بیمارستان امام خمینی. می‌گن جا نداریم. می‌ره بیمارستان شریعتی. انگاری مورد آشنایی بوده باشه، زودی قبولش می‌کنن. اوایل روز پنج‌شنبه، آزمایش‌ها شروع می‌شه. تا شنبه هم می‌فهمن که سرطان خون داره. درمان رو با شیمی‌درمانی شروع می‌کنن، چون خیلی دیر شده بوده. سال هفتادودو بود؛ اون‌سالا این‌قدر سرطان مُد نبود. «جوون رعنای ما، توی همه‌چی تک بود؛ توی مریضی هم» مادرم این رو می‌گفت.
اصغر، ساعت نُه و نیم چهارشنبهء بعدش، یعنی یه‌هفته بعد از روزی که می‌ره پی دلیل خون‌ریزی، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نمی‌ده و گوشی رو می‌گذاره. این «دیگه به شیمی‌درمانی جواب ندادن» مثل این می‌مونه که یه شماره‌ای رو هی بگیری، دیگه کسی این‌جا نباشه که جواب بده «جووونم»؛ به یه وبلاگی هی سر بزنی، دیگه به‌روز نشه؛ کامنت بگذاری، و دیگه تایید نشه؛ ساعت چهار و نیم بری جلوی اون پله‌ها بایستی، و دیگه کسی سر قرارش نیاد با مانتوی سفید و کفش سفید و عینکی که زده بالای سرش، و راننده آژانس یه‌جور خاصی هیزی کنه. دقیقا مثل این می‌مونه که نتونی آخرین خواستهء عزیزت رو برآورده کنی. مثل مادرم، که خواست، و نتونست، نشد.
اصغر به مادرم می‌گه که «هوس آش‌رشته‌هات رو کردم خاله». خاله به قربون قد و بالاش می‌ره، برمی‌گرده خونه آش‌رشته می‌پزه با سلیقه، که فرداش ببره برای اصغر. فرداش دوشنبه بوده و دیگه از شب همون دوشنبه، اصغر می‌ره توی کُما، و دیگه نمی‌تونه بگه چی می‌خواد.
دوشنبه شده بود و مامان دنبال یه ظرف بود که آش رو بریزه توش ببره برای خواهرزاده‌اش. دنیا رو گشت، و یه چیز دردار پیدا نکرد. دست آخر یه شیشه خیارشور پیدا کرد، آش رو داغ‌داغ ریخت توش. شیشه رو پیچید توی یه دست‌مال بزرگ، گذاشت توی کیف دستی، دست من رو گرفت، راه افتادیم رفتیم با اتوبوس شرکت واحد سمت سه‌راه آذری، که از اون‌جا با یه اتوبوس دیگه بریم انقلاب، بعد هم بریم سر امیرآباد. من دوست داشتم بشینم ته اتوبوس، که وقتی با سرعت از روی دست‌اندازها و پُل‌ها رد می‌شه، بپرم بالا و صفا کنم توی دلم. مادرم براش فرقی نمی‌کرد کجا بشینه؛ می‌خواست زودتر برسیم به بیمارستان. دیگه همه فهمیده بودن که اصغر خیلی عمرش به دنیا نی‌است؛ مادرم دوست داشت برسه و آخرین آش رشته رو خودش با قاشق بده اصغر بخوره.
رسیدیم؛ نگذاشتن من برم تو، گفتن اون بخش واسه بچه‌ها نی‌است. نشستم توی حیاط. دوساعت تنهایی نشستم و مردم رو تماشا کردم و به راه برگشتن و دوباره ردیف آخر اتوبوس نشستن فکر کردم و ذوق کردم.
مادرم برگشت؛ از راه‌رو که داشت می‌اومد توی حیاط، دیدمش. انگاری دیوونه شده بود. داشت دور خودش می‌چرخید و جلوی مردایی رو که داشتن می‌رفتن یا می‌اومدن، می‌گرفت و یه چیزی رو با گریه به‌شون می‌داد و از دور می‌شد بفهمی که سرگردون و حیرون افتاده وسط یه‌عالمه آدم.
توی اتاق، خواسته بود آش رو بده به اصغر، اما در شیشه خیارشور باز نشده بود. دوساعت زور زده بودن همه، و در شیشه باز نشده بود که نشده بود. وقت ملاقات داشت تموم می‌شد. مادرم رسما افتاده بود به دست و پای آدمای توی حیاط، که شاید یکی کمکی بتونه بکنه... ای وای. باید بودی و می‌دیدی. دنبالش می‌دویدم و به هر عابری که می‌رسیدم، خداخدا می‌کردم که بتونه یه طرفندی بزنه که در شیشه باز بشه. نشد، و وقت ملاقات تموم شد. اون‌وقتا هنوز علم این‌قدر پیش‌رفت نکرده بود که ما بدونیم اگر یه تقّه بزنی به درد شیشه‌‌خیارشور یا مثلا سوراخش کنی که هواش خالی بشه، درست می‌شه.
تمام عیش مسیر برگشت، نشستن ته اتوبوس و پرت شدن بالا وقتی از روی دست‌اندازها رد می‌شه، تمام عیش اون‌سال من خراب شد. برگشتیم خونه، و حتی یادم نی‌است که دیگه کجای اتوبوس نشستیم. مادرم روش به بیرون بود، می‌دیدمش که می‌زد به سینه‌اش و آروم، یه لالایی تُرکی می‌خوند و گریه می‌کرد واسه خودش. من هم تمام مسیر، شرم‌سار بودم و بغض داشتم؛ ‌که کاش می‌تونستم در اون شیشه‌ رو باز کنم.
وقتی رسیدیم خونه، شب شده بود. شیشه گذاشت توی یخ‌چال، که فردا باز ببره. اما پشیمون شد. فرداش دوباره آش تازه پخت و این‌بار تنهایی رفت. آش رو ریخت توی یه قابلمه، و تمام راه رو، درش رو محکم نگه‌داشت با دست. خیلی سنگین و خراب رفت، و وقتی برگشت، چشماش پیالهء خون بود؛ اصغر رفته بود توی کُما، و دیگه فرقی نمی‌کرد که چی دوست داره بخوره برای آخرین‌بار.
مامان اومد توی خونه، قابلمه رو همون‌جوری انداخت توی سطل آشغال، شیشه‌‌خیارشور رو برداشت از توی یخ‌چال، رفت توی کوچه. دنبالش رفتم. یه خرابه بود روبه‌روی خونه‌مون. مامان رو دیدم که نشسته وسط خاک و خُل، عین دیوونه‌ها شیشه‌‌ خیارشور رو می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین... مامان رو اون‌قدر خشم ندیده بودم، عین دیوونه‌ها شده بود. شیشه رو جوری می‌کوبید زمین که انگار داره انتقام تاریخی تمام دردها و زجرهاش رو از جهان می‌گیره. شیشه ریزریز شده بود و دست‌های مامان خون بود همه‌اش. هم‌سایه‌ها به صدای گریه‌اش جمع شده بودن، همه مات و مبهوت، و من شرم داشتم از خودم.
فرداشبش، چهارشنبه‌شب، ساعت نُه و نیم، دکتر با گوشی قلب اصغر رو بررسی کرد؛ اصغر گوشی رو واسه همیشه گذاشت و دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد.
و ما، تا مدت‌ها نرفتیم راه دوری که بشه چندتا اتوبوس پشت هم سوار بشیم و وقتی از روی دست‌انداز با سرعت رد می‌شن، پرت بشم بالا و خوش باشم. فقط توی مدرسه، پُز می‌دادم که پسرخاله‌مون از یه مریضی جدید مُرده که اسمش سرطان خون اه، و هیچ‌کدوم از بچه‌های محله‌مون نمی‌دونستن یعنی چی.

شب خراب

 

# این؛ هم‌این # 89/07/23 حسین نوروزی |