کلماتی هستند، که دردها را به جان خود میخرند؛ کلماتی که معجزهشان، آرامش موقت پس از نوشتن است.
بعد، اگر بخواهی دوباره یکیازآن کلمات را در معنی قبلی بهکار ببری، آشکارا میبینی که رمق گذشته را ندارد دیگر: نه دردی میستاند نه دردی میافزاید، نه جانی میدهد نه جانی میگیرد، و اثر پیشین را، خوب یا بد، دیگر ندارد با خود؛ مثلا هماین «سرطان».
کلماتی هستند که مثل «جان کافی»، دردها را به خود میگیرند، و هر نوبتی از تکرارشان میگذرد، پیرتر فرسودهتر میشوند، تا روزی که خودشان سرطان بگیرند، بمیرند، فراموش شوند، و دیگر فرقی نداشته باشد که تو چیزی مینویسی از آن کلمات رنجور، یا رهاشان میکنی و میگذری.
کلمات، بیصدا زخم میخورند، ریزریز از درون فرومیریزند، و یکروز میبینی که واقعا کلمهای نداری برای گزارش معمولی احوالت حتی؛ تو ماندهای وُ یکمُشت کلمهء زخمی و بیحوصله.
بلند بگو: ای داد!
* عنوان این نوشته را پیش از این، روی مطلبی که در سوگ شهرام شیدایی در روزنامهء جهان اقتصاد نوشتم، گذاشته بودم. مُلهم از یک شعر خودش بود که بهدشت درد داشت... آیدای کارپه هم نوشتهای داشت دربارهء این کلمه، که نیافتم الآن.
حال اینها که توی هواپیما مطلبی را تایپ میکنند با لپتاپ، و به محض اینکه میرسند به اینترنت، نوشتهشان را با اشاره به اینکه کجا و کی نوشته شده، میگذارند در وبلاگ، انگار کن که اتفاقی نیفتاده و همهچیز آرام است... حال اینها لابد باید حال عجیبی باشد. من نمیتوانم هرگز روی آن بلندی چیزی بنویسم. میفهمم که نوشتن، به حال خود آدم بسته است و مثلا به حس نوشتن و توی مود بودن. اما در بعض «جا»ها نمیتوانم اصلا بنویسم، یعنی نمیخواهم در بعض جاها چیزی بنویسم. خواهم مُرد، و توی هواپیما چیزی نخواهم نوشت. مثل وقتیکه دارم از بزرگراه حکیم میآیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، مثل وقتیکه از جلوی آتیساز رد میشوم و لابد از آنجایی که باید، خیلی دور شدهام، مثل وقتیکه از هماین حکیم میپیچم توی «شقایق»، و خانه یعنی تمامشدن همهچیز. نوشتن من با بعض جاها رسما دشمنی دارد.
میدانم، دارم حس میکنم نزدیکشدنش را، که روزی باید دوسهخطی را در یک هواپیمای غریبه بنویسم، اما ایمان دارم که هرگز آن نوشته را منتشر نخواهم کرد. من با هواپیما، دشمنی عمیقی دارم، و فکر میکنم نوشتهای که روی هوا نوشته شود، روی هوا خواهد ماند. من دوست دارم روی زمین بمیرم، و حرفی اگر دارم، روی زمین بماند؛ مثل نعش خودم، که آدم بزرگی، یکروز پیشبینی کرده در تنهایی محض بدون دوست و رفیق و عزیزی روی زمین خواهد افتاد و تمام.
اینجا که هستم، با کشتار دههزار مرغآبی در ساحل دریاهای دور مخالف ام، و ایمان دارم که خدایی هست؛ توی اداره که باشم، تحت هرحال، اهمیتی ندارد برایم که چند گربه ممکن است در هماین پایتخت جهان اسلام از گرسنگی تلف شده باشند. اینجا، با هرحالی، زمین را گرد میدانم، و مادرم یعنی آخرین برکت خداوند. اما توی دفتر فلاننشریه یقین دارم که پدرم وقتی رفت روی مین و ترکش خورد، به ما دروغ گفته است و آن پای زخمی، واقعا پای زخمی نبوده است.
وقتیکه از حکیم میپیچم توی شقایق، تا برسم سر کوچه، یعنی فقط بهقدر چهارتا کوچه وقت دارم؛ باید خودم را منظم کنم. زمانی، زمانی نهخیلیدور، همیشه این فاصلهء کوچهها صرف «جمع کردن خودم» میشد. عادتی شدهام حالا، که هربار، توی این مسیر خودم را مرتب کنم. من نمیتوانم از پیچ حکیم تا ابتدای کوچهمان چیزی بنویسم، و نمیرم.
وقتیکه دارم از بزرگراه حکیم میآیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، یعنی تمام روزهایی که یک مسیر خاص را میرفتیم یا میآمدیم. من نمیتوانم کنار درازی این برج، که هنوز هم کج میبینمش، چیزی بنویسم. آنروزها عادتی شده بودم که کنار این برج بیرمق، به زلزله فکر کنم. درحالیکه معشوق در بر و حالم هم خوش بود، آن تکه را فقط ذهنم پُر از زلزله بود... اصلا بیا دربارهء زمینلرزه حرف بزنیم.
من مهندس ساختمان ام؛ گرایش آسیبشناسی زمینلرزه دارم. مدرک مهندسیام را از دانشگاه نگرفتهام؛ شهودی است. من مهندس سماعی ام. علم و دانستههایم را سینهبهسینه به دست آوردهام؛ روی سینهء تمام ساختمانهای این شهر، جای نگاه من، جای دقت من، جای گوشهگردی من هویدا است. من آن مردی ام که به ساختمانهای نوساز نگاه میکند، و حدس میزند که اگر زمین بلرزد، در آنهنگام که آسمان و زمین به هم میآیند، این سازه تا کجا میتواند امن باشد، خانه باشد، سر پا بماند؟ من آن ام که از هراس زلزله، دلم میلرزد هرشب، و حتی به این خانهای در آن ام، اعتمادی ندارم. به هیچکجا اعتماد ندارم من. اما اینکه فکر میکنی اگر برج میلاد بخواهد بنشیند، لابد آن کلهای که بالاش هست، میغلطد و مستقیم از روی حکیم رد میشود و سرریز میکند در گیشا، کابوس تلخی در من دارد. من اگر ساکن گیشا بودم، هرگز نمیتوانستم دوخط چیز بنویسم. دوست ندارم زیر برج باشم و برج روی من باشد، و من مُرده باشم. ترجیح میدهم توی هماین طبقهء دوم هماین خانهمان بمیرم و مثلا لای کتابخانه و دیوار اتاق خودم خفه شوم، بشکنم، تمام شوم. روی زمین خودم بمیرم، و حرفی اگر دارم بماند میان من و آوار، بشود خاطرهای که روزگاری مردمی شاید بهاش فکر کنند.
از آتیساز هم که حرفی نمیزنم؛ تو چه میدانی چمران را وقتی میرسی به آتیساز، یعنی خیلی دور شدهای از آنجایی که روزگاری خانه بود، دل بود، و حالا، خاطرهای دور و مبهم. من با برجها مشکل دارم کلا. آنها هم لابد با من. بلندیها با من بد اند، من با بلندیها. روی هوا، زندگیای که آرزوی خیلیها است لابد، برای من حکم زندگی در اعماق را دارد.
بلندیها، مجال زلزله اند نزد من. اینکه میافتند، اینکه یقین دارم تسلطشان تقلبی است، اینکه آشکارا میبینم دیگر جای امنی نمانده در این شهر، اینکه عین دروغ، سر کشیدهاند به فلک. اصلا خود این فلک! بلندیها، خانهء ارواح آمرزیده اند. من خوشبخت نبودهام، من آمرزشی نخواهم داشت، و من که میدانم روح سرگردان هماین شهر ام، من کجا و فلک کجا؟
اینکه مهندسی من شهودی است، و کسی باور نمیکند، اینکه من فقط ساختمانهای نوساز را تماشا میکنم و حدس میزنم چهقدر مقاوم خواهند بود در برابر آن لرزههای زود، و اینکه اطرافیانم دیگر ایمان دارند من دیوانه ام، همهاش از این است که هنوز بعد از زمینلرزه را ندیدهام. زمینی نلرزیده آنسانکه از ارتفاع جایی کم بشود، و من دیده باشم، و بتوانم بر صحت یا سُقم برداشتهام تصریح کنم. مثل این است که هنوز با هواپیمایی فرود نیامدهام در جایی، که بیبرگشت باشد. روی زمینی قدم نگذاشتهام که بدانم دیگر زمین خودم را نخواهم دید. و خوب میدانم که روزی این زمین خواهد لرزید، آن هواپیما جایی خواهد نشست، و من میمانم و حسرت فکر کردن به زمینلرزه در حاشیهء بزرگراه حکیم، و آتیساز شاید دیگر فاصلهای نباشد بین آن خانه و منی که دارم توی ماشین ازش دور میشوم. من نخواهم بود، و دیگر مهم نیاست که در این شهر، کی، به کجای کدام ساختمان دقت کند، یا نکند.
روزی خواهند گفت که هدف از نوشتن این پُست، توجه دادن مسوولان به ضرورت نظارت دقیق بر ساخت و ساز شهری بوده است. و چرا باور نکنیم؟ وقتیکه تو روزی چیزی خواهی نوشت بهاجبار، و هرگز منتشر نخواهیاش کرد، هماین است؛ تو را تاویل خواهند کرد، و هیچ بعید نیاست که حتی بگویند فلانی عاشق پرواز بوده است و آدم بلندیها، و این را از خلال نوشتههاش دریافتیم.
نگذارید این دقت به ساختمانهای کمارتفاع، به دست نااهلان بیفتد. آنها فقط نظرباز اند، و من و مایی که رفتهایم، روح سرگردان ِ در عذاب خواهیم بود تا ابد، هماینجا روی زمین.
- ملکوت اما باید جایی باشد در هماین اتاقی که میبینید، با هماین صدایی که میشنوید؛ ملکوتی که میبخشد، ملکوتی که میپذیرد.
- از بلندیها، و از چندتا بزرگراه، و راههای مقابله با زمینلرزه، بیشتر خواهم نوشت.
- عنوان مطلب، نام مجموعهداستانی است از فرشته توانگر.
- این نوشته هرچه هست، ربطی به سفر و رفتن ندارد؛ گفتم که تاکید کنم.
ترانهها پیش از ما زمین خورده، تا شده، و افتادهاند؛ آنها واقعا مُردهاند. این است که میشود هنوز در بسیار ترانهها به سوگواری نشست. میگوید که خدا بعد از آفرینش موسیقی، سکوت کرد. و ترانه، یکچیز عجیب است؛ و تو چه دانی که ترانه چیاست؟
هر ترانه، دختر همسایهای است که روزی بیخبر شوهر کرده است. ترانهها را خیلی پیش از ما، سر بُریدهاند. یعنی من اینجور فکر میکنم.
بروید این ترانه «آرزوی فردا» را دانلود کنید. مازیار و هایده همخوانی کردهاند. {مازیار این ترانه را به تنهایی نیز اجرا کرده است} پازوکی، شاعر و آهنگساز ترانه است. این ترانه سال ۱۳۵۸ در آلبوم «نوآوران ۱» توسط شرکت سوپر کاسپین منتشر شده است.
زن هستید یا مرد، فرقی ندارد؛ همیشه فکر کنید شما هایده اید. بگیرید این استکان لعنتی چای یا هرچیز را جلوی صورتتان، رو به صورت مازیار. چشمها را ریز کنید، بروید توی عالم دیگر. بعد بخوانید تا برسید به اینجا که میگوید «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من..» و چشمها را خمار کنید و سری بگردانید در هوا و استکان را ببرید بالا و بگردانید بلاگردان مازیار، و اینجا را با هم، خیلی قلندری و خراب بخوانید: «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من.. با یه دنیا آرزو جا موندم.. چه روزایی.. که غروب شد.. اما باز.. من در آرزوی فردا موندم...»
شما هایده اید؛ انگار همیشه دارید تعجب میکنید از خودتان وقت خواندن. یادتان باشد که چشم مازیار به دهان شما است، و صدای شما است که عالم را به سوگواری بُرده است. استکان را سر بکشید لاجرعه، و بگذارید هی این ترانه برگردد جایی که همه گفته باشند، و همه رفته باشند، اما شما، اما شما، اما شما .. آخ از شما.
مسعود داشت یه خاطره تعریف میکرد؛ از اولینباری که یه آرایشگری موهاش رو «مردونه» میزنه و مسعود کلی ذوق میکنه. و خاطرهاش رو دقیقا این کلمات تموم کرد که «خودش و مغازهاش اصلا خیلی باحال بودن.. بعدها البته نمیدونم زنش چیکار کرد که آرایشگره یکهو دهسال پیرتر شد...» و من سکوت کردم.
زیاد بحث میکردیم. این آخریها شده بود همهء زندگیمون بحث کردن و کلکل. از یهجایی سکوت کردم. من بلد ام سکوت کنم. بلد ام بیهوا بخار بشم برم گم بشم، بدون رد و نشونی حتی. از یهجایی اون سکوتش رو شکست و من سکوت کردم. هردو انگار بلد بودیم بجنگیم. ولی هرکی به یهشکلی، یهجور خاص خودش.
زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگجویی که یهجایی از نبرد، نهکه کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصلهاش تموم میشه و میشینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه میکنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگجوی خستهای هستم که خیلیوقت قبل یهجایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف میکنه به اسم جنگ. و این رو باید بدونی که هر جنگی، قرار نیست کشته داشته باشه. گاهی فقط باید یه نیمساعتی جنگید و بعدش هم همهچیز رو فراموش کرد رفت پی کارش. مثل اینکه گاهی باید نیمساعتی توی صف نونوایی بایستی و نون بهات نرسه و برگردی بری خونه و همهچیز رو فراموش کنی.
من اینجوری رها کردم زندگی رو. گریه کردم، حرف زدم، قول دادم که جبران میکنم، و هرگز جبران نکردم. و روی قولم نایستادم. و یکهو رها کردم. ناگهانی رها کردم. رها.. رهای رها. ساکت شدم، و دیگه پی این نبودم که چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط نگاه کردم و دیدم که خیلیچیزا خراب شد جلوی چشمم، و هرگز هم غصهاش رو نخوردم. خب قبلا هُشدار داده بودم که من نباید ساکت بشم... و کسی نشنیده بود، یا اهیمتی نداده بود اگر هم شنیده بود. من رها کردم، و گذاشتم که خراب بشه. و شد آنچه شد.
یه حقیقتی هست: من آدم خراب کردن ام. هرگز چیزی رو نساختم. از این بچههایی بودم که وقتی مدرسه به زور میبردشون موزهء حیات وحش، خیلی آروم و بیصدا، وقت برگشتن به اشارهء انگشت میزد اون اسکلت احقمانهء فلان حیوون ماقبل تاریخ رو که شبیه تیکههای اسباببازی بود، خراب میکرد. و توی دلش به تاریخ، اینجوری، با فرو ریختن یه بخش از اون، ادای احترام میکرد؛ تاریخ، همیشه بعد از انگشت من شروع میشد.
و من توی چه سوراخهایی که انگشت نکردم.
انگار کن توی یه جمعی باشی، همه دوستهای خوب و قدیمی؛ همدیگه رو بشناسین و به هم اطمینان داشته باشین و از پیدا هم پنهان هم خبر داشته باشین. حرف بیفته از مثلا تجاوز به یه بچه {مثلا}، و همه بخوان که دل و رودهء اون حرومزادهای رو که اینکار رو میکنه پاره کنن. و بدون اینکه تو چیزی گفته باشی، ازت این تاییدیه رو که «بله رفقا؛ باید درید شکم اون حرومزاده رو واقعا!» گرفته باشن. اونا ایمان دارن که تو هرگز این رفتار حیوانصفتانه ازت سر نزده. یعنی حتی فکرش رو هم نمیکنن. و تو، ناگهان بری توی بغض، بری توی یه سکوت، که کلی حرف توش هست، کلی درد. خب تو داری عذاب میکشی بدبخت!
چرا توی اینجور جاها همیشه فکر میکنن که لابد وقتی بچه بودی بهات تجاوز شده؟ باید به زبون بیایی و اعتراف کنی که خودت یهروزی یه حیوون بودی، و یهعمر اه که داری سعی میکنی جبران کنی و نمیشه؟ و داری عذاب میکشی، و داری به عقوبت تلخی که در انتظارت اه فکر میکنی، و داری جون میکنی که بتونی حرفت رو جایی بگی، گریه کنی؟ که قبل از مرگ، یه ضریح مقدس پیدا کنی که بتونی براش حرف بزنی فقط..؟! و دوستای تو ایمان دارن که تو در نهایت فقط میتونی یه قربانی باشی نه یه جلاد.
و فکر کن که تو جلاد بوده باشی، فکر کن متجاوز بوده باشه، فکر خائن بوده باشی، و سالها باشه که میخوای فریاد بزنی و بگی که سکوتت از هراس آبرو نیست، که از ترس از دست دادن همه است؛ کسی با یه جلاد، با یه حیوون واقعی، دیگه مثل قبل دوستی نمیکنه، نه؟
همدردی، همیشه برای زخمخورده است؛ کی از عذاب سنگین اونی که زخم زده خبر میگیره؟
من جلاد نبودم، متجاوز نبودم {گشتم که تلخترین «مثال» رو پیدا کنم؛ در مثل مناقشه نیست لابد}، اما همیشه یه بحثی یه قصهای یه حرفی هست که خفه کنه هرکسی رو. هرکسی یه یهودای بیچاره داره توی دلش؛ کی رفته از یهودا بپرسه دقیقا توی اون لحظه، توی چه شرایطی بوده؟ نه که گناهش کم بشه یا دیده نشه، ولی واقعا به کدوم یهودا فرصت حرف زدن داده شده؟ که آخرین حرفش رو بزنه؟ حتی یهودا هم حق داره حرف بزنه. فقط حرف بزنه، واقعا فقط حرف بزنه، و یکی باشه که بگه «آره.. آره.. میفهممت. پس تو هم قصهای داشتی واسه خودت.. ای بابا» و تموم.
و من این رو خوب میشناسم؛ این جنس سکوت رو، و لبخندی که یعنی «بله خب.. هرکس به نوعی.. زندگی بدی داریم کلا..»، و از سر استیصال، توی خودت بشکنی برای بار هزارم. لازم نیست جلاد باشی؛ هرکسی یه درد پنهان داره، که یه سکوت خاص که شبیه سکوتهای دیگهاش نیست.
سر میزنی، خبری نیست. سر میزنی، خبری نیست. سر میزنی، خبری نیست. نگو خیلی روز میشه که اون آدم مُرده. و تو خبر نشدی. بعض آدمها هم اینجور سکوت میکنن بیهوا. دیدم که میگم.
من وقتی که سکوت میکنم، خطرناک ام؛ اما مدتی هست که سکوتم هیچ معنی خاصی نداره. فقط دارم تماشا میکنم. و البته این تماشا، وقتی طولانی بشه، خطرناکتر از سکوت معنیدار میشه. واسه هماین فکر کردم کمی اندی گوش بدم و یه چیزی بنویسم. و نوشتم. که یکبار هم شده محض رضای خودم، سکوت نکرده باشم. و بتونم بنویسم باز که: من دوباره درست میکنم همهچیز رو.
بخوابم حالا؛ شاید بعدتر چیزی نوشتم.
بعد:
- این اجرای Those Were The Days یعنی حسادت؛ دوست داشتم الآن، خیلی خراب، توی جمعشان بودم، و میشد / میتوانستم که باهاشان فریاد بزنم: لا لا لا لا لا لای.. و اینقدر ساکت نباشم.
- در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد/ افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه میگفتم میخندیدید... رضا براهنی
- ... و در حق ایشان نبوت اشعیا تمام میشود که میگوید "به سمع خواهید شنید و نخواهید فهمید، و نظر کرده، خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوشها، به سنگینی شنیدهاند و چشمان خود را بر هم نهادهاند، مبادا به چشمها ببینند و به گوشها بشوند و به دلها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم"
لیکن خوشا به حال چشمان شما، زیراکه میبینند. و گوشهای شما، زیراکه میشنوند.
زیرا هرآینه به شما میگویم بسا انبیا و عادلان خواستند که آنچه شما میبینید ببینند، و ندیدند، و آنچه میشنوید بشنوند، و نشنیدند. عهد جدید، انجیل متی