دلت یهچیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو میخواد.. ها؟ فکر کن دق میکنی از غمش. مثلا من دلم چنسالی هست که میخواد یه آهنگی فقط اون سیثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه اینکه حذفش کنی یا گوش ندی. نمیشه بقیهای رو که میدونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلیوقت هست که دلم دیگه بقیه نمیخواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم میگم که «من دارم میمیرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب میشی.. میگذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس میشه...» دوس دارم بگی که «تو میمیری.. آره.. آره.. میمیری.. مث سگ! جون میدی.. خیلی زود میخوای بمیری طفلک.. میمیری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو میمیری.. تو میخوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم میمیرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که میخوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بیخبر. فکر کن!
بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.
فکر کن دلقک یه سیرک باشی؛ اونبالا برنامهات شروع شده باشه، بری روی سن، اول کمی بخندونی، مسخره بشی و لودگی کنی، بعد یهو بری توی بُهت! سکوت کنی، خیره بشی توی چشم تماشاچیا. هماینجور تکتکشون رو نگاه کنی، جوریکه فکر کنن لابد میخوای بترکونی بیهوا. نفس توی سینههاشون حبس بشه. واسه آخرینبار نگاهشون کنی. انتظار بکشن. ولی تو دیگه نتونی. یهو دیگه نتونی... بُریده باشی و دیگه کم آورده باشی. داد بزنی بگی «آقایون، خانوما، من دیگه نمیتونم...» بهشون بگی «لامصبا!» بگی «بهمرتضیعلی دیگه نمیتونم». و مُرده باشی روی سن.
میخوام توی یه همچو حالی تصور کنی حرفام رو.
مثلا خود من، از برف بدم میآد. اما حالا دلم میخواد یهو صُب پا شم ببینم برف باریده همهجا رو سفید کرده یهدست. یه چیز کلفت بندازم گل دوشم، مثل اُوسگلا برم روی ایوون، بایستم رو به برف، با صدای بلند بگم «برف نو برف نو.. سلام.. سلام..»، و خیلی هم خوشحال باشم. برف هم مثل احمقا بهام جواب بده «سلام گلابی.. سلام مهربون..» و بخندیم و خوش باشیم.
میخوام بدونی که چرا هرچی بیشتر مینویسیم، پیرتر میشیم.
اصالت از جاده رفته، اصالت از شوفرجماعت رفته؛ یهمُشت دکتر-مهندس نشستن پشت فرمون. واسه کی درد دل کنم؟ واسه دکتر؟ نه مهندس! خیلی خستهتر از حرفزدن با این جماعت ام.
میخوام بدونی که کجای کار ایراد داره، و اگه کسی روی کاغذ جلو روش نوشته «از گلوله بهتر برای مُردن، سینهات بود»، یعنی چی دقیقا. شده دلات واسه اینچیزا لک بزنه؟
وقتی روی یه تیکه کاغذ نوشته «هرکدوم داریم روی یه تخت جون میدیم؛ من اینجا، تو اونجا»، اصلا تو چه میفهمی که تخت یعنی چی؟ تا حالا بابات رفته جبهه که از اهواز نامه بنویسه براتون، به همه سلام برسونه و تو رو هم قاتی بقیه بنویسه «بچهها هم مواظب خودشان باشند» و اسمت رو مُفرد و تنها نبره توی نامهاش؟ شده که پای بابات بره روی هوا، توی بیمارستان از بغض و کینه اصلا نگاش نکنی؟ تو چی میفهمی تخت یعنی چی و کجا... حالا فکر کن منظور من یهچیز دیگه باشه اصلا!
میخوام بگم امامزادهای هم مونده که تو حیاط و قبرستوناش خاطره نشده باشیم؟
مسعود یهشبی که داشتم توی چشمای سگاش نگاه میکردم، گفت که یه نژاد از سگا هستن که زمانی که وقت مُردنشون برسه، فرار میکنن از پیش صاحبشون. فرار میکنن و میرن یهجایی دور از چشم صاحبشون میمیرن تک و تنها. پارسال بود که این رو گفت. نفهمیدم چرت میگه یا نه. از قصد هم نپرسیدم ازش که داره راست میگه یا دروغ. دوست داشتم باور کنم که همچو اتفاقی میافته. دوست داشتم دقیقا هماونجوری باشه قصه، که یه حیوون بره دور از چشم صاحباش، توی تنهایی خودش بمیره. بهاش نگفتم که هرگز نقض نکنه این قصه رو. باید بفهمه که اگه این قصه راست نباشه، فرو میریزم. این آخرین چیزی اه که بهاش ایمان دارم؛ که یه سگی، یه شبی، فرار میکنه و میره دور از چشم صاحباش جون میده توی تنهایی... آخرین تراژدی باشکوهی که میتونی واسه خودت فقط حفظش کنی.
میخوام هنوز به یه چیزی باور داشته باشم که تا ابد برام فرو نریزه؛ تا حالا شده گوشی رو برداری زنگ بزنی 119 گوش بدی ببینی ساعت چند اه دقیقا و هی دوباره و سهباره و صدباره تکرار کنی شماره رو، و هی گوش بدی؟ از جلوی چشم عزیزت فرار کردی؟ ... خیلی بدحال ام اینروزا.
الآن اومد و نوشت «حسینجان.. دارم میرم. مواظب خودت باش» و رفت. مبهوت موندم، عین یه دلقکی که یهشب توی چشم تماشاچیاش خیره شده باشه و گفته باشه «لامصبّا من دیگه نمیتونم!!!»
و واقعا باور کنید که عین این جمله رو گفت؛ یعنی گفت «وا دادم دیگه...». برف نشسته روی گونههاش، روی موهاش، روی دل و دستاش، روی دستای قشنگاش. و فقط من میفهمم یعنی چی. ای داد...
چیزی نمیخوام بگم دیگه؛ میخوام بخوابم کمی. باقی رو فردا شاید نوشتم. میخوام سر تو سلامت باشه فقط.