دلت با ما بود، دستت با تلفن. همیشه داشتی زنگ میزدی. زنگی میزدی قرارگاه ثارالله. همیشه داشتی زنگ میزدی به «سرلشگر» که میگفتی رفیقت بوده و اگر تو زنگ میزدی، نه نمیگفت و همیشه کافی بود که زنگ بزنی، و همهچیز بشود آنکه تو میخواهی، و ما میخواهیم. و همیشه میشد.
ترسیده بودم. کسی را نداشتم که راحت بهاش بگویم میترسم. آمدم خانهتان. گفتم که ترسیدهام. گفتم که شاید گرفتار بشوم. گفتم کاری نکردهام اما توهّم ِ جوّ بد را دارم. گفتم خرتوخر شده و میترسم. ترسیدی. خیلی ترسیدی. دیدم که داری میترسی. جمع کردی خودت را. گفتی برویم بیرون ماست بخریم. رفتیم. بیرون، گفتی که خوب نیاست توی خانه حرف بزنیم. گفتی باید رعایت کرد. رعایت میکردیم. و تو ترسیده بودی آشکارا. دوباره میخواستی زنگ بزنی.
گفتی که زنگ میزنی به قرارگاه ثارالله، به سرلشگر زنگ میزنی و تاکید کردی که «همهچیز دوروست میشی پیسرم!» و زنگ زدی به جایی و گفتند که سرلشگر رفته جایی دیگر و بعد میآید. باز تاکید کردی که «وقتی اومد بی من زنگ بیزنه حتمی!» و گفتی که نگران نباشم و همهچیز درست خواهد شد.
همهچیز خودش درست میشد و همه میدانستیم که داری دروغ میگویی. بزرگترین دروغگوی عالم بودی برای من، و من مومنانه دوستت داشتم. میدانستی که همه میدانیم تو داری دروغ میگویی، اما میگفتی. خوب دروغ میگفتی. مهربانتر میشدی وقتی دروغ میگفتی و بهدروغ زنگ میزدی به سرلشگر و کارها ردیف میشدند. همه میدانستیم که تو حتی خط مقدّم را ندیدهای، و میدانستی که میدانیم. ولی تو، برای ما، کسی بودی که رفته بود تا سههزار کیلومتری داخل خاک عراق و با سرلشگر، تمام عراقیها را به زانو درآورده بود و برگشته بود. خودت میگفتی سههزار کیلومتر. تو باور داشتی که میشود در خاک عراق هم سههزار کیلومتر پیش رفت و اصلا چهاهمیت دارد کیلومتر یعنی چی؟ تو، با سرلشگر، اینهمه راه را یکشبه رفته بودی و کُشته بودی و برگشته بودی. خدا هم میدانست که تو باور داری به راهی که رفتهاید با سرلشگر، و ایمان دارم که اجرش را به پای تو نوشته است.
پیرمرد... یکبار گفتم که باید از اینجا بروم زود. گفتم باید تا دوسهروز دیگر رفته باشم. باز رفتیم که ماست بخریم. ترسیدی دوباره. ترس نداشتم من؛ غم داشتم تا بخواهی. گفتم که این رفتن را فرار نبین عمو. گفتی پس چرا؟ گفتم که نپُرس. نپُرسیدی. فقط رفتی که زنگ بزنی. گفتم که ایننوبت را سرلشگر نمیتواند کمکی کند. گفتی که سرلشگر، همهکاری را میتواند یار باشد. جوری گفتی که «همهکاری را میتواند» که باور کردم سرلشگری که نیاست، میتواند همهکاری را یار باشد. تو گفتی میتواند. باور کردم از تو. زنگ زدی، و کارها، خودشان درست میشدند و نمیشدند. سرلشگر هم نبود و قرار شد وقتی رسید حتما به تو زنگ بزند.
تو چهقدر زنگ زدی، چهقدر زنگ زده بودی تو پیرمرد! از تمام دنیا، یک سرلشگر برای خودت داشتی که با هم به جنگ عراقیها رفته بودید و کُشته بودید و برگشته بودید؛ سرلشگری که همیشه جای دیگری بود، و همیشه هم به زنگ ِ تو، کارها را ردیف میکرد.
ای رفیق قدیم... از آخرینشبی که دیدمت، «هرشب» بهیادت بودم و هرشب چیزی گفتم به خیال اینکه هنوز میشنوی. راستی هنوز از آن دنیا حرفهای اینجا را میشنوی؟ اینجا، و در خیابانها، اتفاقات بسیاری افتاد تو که نبودی. اصلا تو که نبودی، قرارگاه ثارالله تو هم عوض شد برای ما. سرلشگر هم یکبار که رفته بود جایی، دیگر برنگشت؛ همه زنگ زده بودند و جوابی نمیرسید از جایی. تو که نبودی، زنگ زدیم واقعا. و من، نشد بروم. و هرگز نپُرسیدی برای چی.
بعد ِ تو، تو که نبودی، شاید شنیده باشی که چهقدر باید میرفتیم ماست بخریم، چهقدر باید زنگ میزدی. گفتم که؛ ما واقعا از هم پاشیدیم، و ایکاش هرکسی سرلشگر خودش را داشت در قرارگاههای عالم، که اینهمه بیقرار نمیماندیم وامانده.
جنازهات را که به خانهء خاک میرفت، فکر میکردم «حالا باور میکنم که دورتر از سهراه آذری هم جایی هست در جهان، و تو چه صبور بودی که سههزار کیلومتر رفتی و کُشتی و برگشتی». و رفتی و برنگشتی. صبور باش؛ بالاخره روزی کسی پیغام تو را به سرلشگر میرساند پیرمرد.
تُپُل بودی، و حرفهای خوب، سهم تو بود و هست. آرام بخواب، که از یاد همه هم اگر بروی، یکی هرروز و هرشب چیزی با خیال تو میگوید تا ابد. هنوز هم به اسم، هرشب، التماس دعا دارم، که برداری زنگ بزنی، و کسی قرار بشود بعدا حتما با تو تماس بگیرد.
حرف با تو زیاد دارم، اما اینجا و حالا، غم بزرگ من این است که نسلی از راه خواهند رسید که تو را شاید در قصههای من بخوانند تنها؛ نسلی که فرصت ِ تو را ندارند، نعمت تو را ندارند، و تو را با دروغهای مهربان و بزرگوارت، با بودنی که کمیاب بود، و خود ِ تو را ندارند. من برای این نسل، چه دارم بگویم؟ اینها، وضعیت خیابان را عوض میکنند، و تو رفتهای.
من اسمها را انتخاب نمیکنم، خودشان به زمزمهام میآیند. هماینطور است حکایت ترکیبها، رنگها، نغمهها، و چیزهایی که توی سرم مُدام چرخ میزنند اینهمه سال.
روزها، هفتهها، ماهها به چیزی فکر میکنم؛ به چیزهایی فکر میکنم که اغلب هم معنی خاصی ندارند، با نباید داشته باشند. آنقدر توی سرم میچرخند و میچرخند و میچرخند که جایی در عالم مصداق برای خودشان درست میکنند. حروفی که زنده میشوند، جان میگیرند، و کمکم آنقدر بزرگ میشوند که جانم را میخواهند از من. دارم جان میدهم رسما به ساحت این وقت ِ عزیز.
حروف، شعر نمیشوند که بسرایی، دلی ندارم که داستانشان کنم، حالی نمانده که برای دوستی، مثلا گوشهء آن باغ قدیمی در کرج، یکشب تا صبح تعریف کنم قصهوار. حروف، عزراییل هرروزه اند فقط. خیال کن عزراییل، خرق عادت کند و هرهفته یکبار بهات سر بزند در کسوت چند حرف ناچیز و بیمعنی، و هربار، جانی بگیرد و جانی ببخشد پیش از آخرین دم! حروف، حرکت بینظم مرگ اند در سرم، عزراییل بیکار اند در خیالم، در زمزمهای که دارد مثل خوره جانم را میخورد و تمام میکند. حرفهای نفرینی، برای آدم نفرینی.
ماهها است که تکرار میشود در سرم این «یهودی سرگردان»؛ بیکه بدانم دقیقا چرا و یعنی چی، و چرا اینهمه از تاریخ وُ، تنها یکنفر باید سرگردان؟ نمیدانم. در سرم، همیشه این یهودی، سرگردان است، بیشهر و آواره و رسوا. دوُر خودش میچرخد و میچرخد و میچرخد: یهودی سرگردان، یهودی سرگردان، یهودی سرگردان...
میگویند وقت صلیب مسیح، تماشا کرده یا مسخره کرده یا خندیده. شاید هم سکوت کرده فقط. و این سکوت، شده نفرینی برای تمام اعصارش. نمیدانم من.
این «یهودی سرگردان» همهاش در زمزمهام میچرخد و میچرخد. مدتیاست که جان گرفته و جان میخواهد از من. سرگردان عالم ام سالها است. نه خندهای که از صمیم قلب باشد، نه نشاطی که از سر نشاط و رضایت. هیچ.
برای خودم میگویم که «هر قومی، یک سرگردان میخواهد، یک رسوای بیعالم و بیهرچیز. قوم ما، که جمع کوچکی هم داشت، همه سرگردان چرا؟ در این قوم، یکّه شدن، لطفی ندارد. سرگردانی امثال ما را، نه تاریخ باشکوه ملتی روایت میکند، نه افسانه میشویم بر زبانها. آواره ایم در خطوط چند بیت مثلا، چند قصهء بیقواره و ارزان».
در این سرگردانی میدانم که تهاش کجا است و چی: هیچچی. هراس دارم از نوشتن وضعیت خودم. تنها باری است که «میدانم» و تنها باری است که میترسم از نوشتناش، از گفتناش. مثلا بهخودم میگویم شاید این، آخرین رد و نشانی باشد که در محیط مجازی میکاری؛ پایانی بر سرگردانی این رسوای عالم، شاید. هراس دارم اما، و مینویسم که «شاید فردا، روز دیگری بود» و باور میکنم باز، که این سرگردان، به نوشتن و ننوشتن آرام نمیشود.
نفرینها، همیشه از آن ِ مرد بیآوازی است که زمینی برای آرام ندارد. شاید فقط به مرگ... کاش اینبار، تقدیری در کار باشد، و هر سرگردانی را، زمینی برای آرام، برای لبخند، و برای آنهمهشب که ساز در خطوط اینترنتی به صدا درمیآمد، و روزها اینقدر تلخ نبودند.
باید خدایی باشد حتی برای سرگردانها، خستهها، و روزها و هفتههای پیچیده در هم؛ خدایی که یا بشنود، یا بپذیرد.