پیر شدیم رفت، بدون حتی یک خاطره در کوچههای پاریس. جوری که مثلا تنها، بعد از یک باران ملایم، عصایی در دست، از کافهء «ماتسو دابه» بیرون بزنیم، قدمزنان برویم به سمتی که یک آپارتمان در انتظار ما است. مادرزن ِ ماتسو را در خیابان ببینیم، به فارسی بهاش بگوییم: «حالتون چهطوره خانوم؟» و دقیقا بگوییم «حال+تون» بدون کسره. ادامه بدهیم: «روز زیباییاه، نه؟ ریههای ماتسو توی چه اوضاعیاه؟ {یعنی ماتسو را ندیدهایم مدتها است}.. اوه نه.. اوه.. چی میگی! خدا بگم چیکارهات نکنه زن {هاها ها بخنیدم} ... سلام برسون به ماتسو». بعد توی دلمان بگوییم «زنیکهء چاقالوی بدریخت!». بعد هم درحالیکه در خشت خام، چیزهایی تازه میبینیم، برویم از پلههای ساختمان بالا، ببینیم «یار» در خانه نیاست. از خود بپرسیم که «یعنی کجا میتونه رفته باشه اینوقت ِ روز؟»، تلویزیون را روشن کنیم، کانالهای مختلف فرانسوی همهشان از صبح تا شب سریال «هزاردستان» و «اخبار ساعت ۲۱» نشان بدهند. این شبکه و آن شبکه کنیم، بعد خاموشاش کنیم. از پنجره بیرون را وارسی کنیم: «هوا داره باز بارونی میشه؛ یعنی کجا میتونه مونده باشه؟»
کلافه بشویم، یادمان برود عصا را برداریم، اهل چتر هم که لابد نیاستیم. بدو بزنیم از در بیرون. خیابان اولی را درحالی رد کنیم که باران گرفته است و مادرزن ِ ماتسو دارد با یک چاقالوی دیگر گپ میزند و به ما توجهی ندارد. برسیم سر خیابان دومی، آشفته و کمی خیس، «یار» را ببینیم که از دور میآید. فریاد بزنیم:«اوه.. یار! کجا بودی عزیزم؟ نگران شدم..» و عرض ِ لبخند و آغوشمان در اندازههای فرضی، خیابان اصلی را بند بیآورد، مردم بمانند پشت ترافیک ِ آغوش ما، درحالتی فرضی و استعاری.
دست یار را بگیریم در میان تشویق حضار، قدمزنان برویم به سمت خانه. وقتی از کنار مادرزن ِ ماتسو رد میشویم، درگوش یار بگوییم:«الآن این زنیکهء چاقالو رو کلی دست انداختم و الکی تحویلبازار..». یار بخندد و اسم خارجی ِ ما را صدا کند و بگوید:«تو خیلیییییی.. {روی این «خیلی» تاکید کند} خیلییییی شیطون شدی پُل!» و بعد ِ بوسهای درگوشی بشنود «عزیزم..».
برسیم به آپارتمانی که در انتظار ما و یار است، بپرسیم «عزیزم کجا بودی توی این بارون؟» یار با عشوه، بدون پاسخ به سوال ما، بگوید که «تا میروم دوش بگیرم، تو هم خودت رو خشک کن..» بعد قبل از ورود به حمام داد بزند:«رااااستی... یه نگاهی بکن ببین روی میز برات یهچیزی گذاشتم». مثل احمقها، بدو برویم سمت میز، ببینیم که یک پاکت کوچک، که روش نوشته شده «ولنتاین مبارک عزیزم XX». خرکیف بشویم، پاکت را با عجله باز کنیم، ببینیم دو تا بلیت هواپیما «به مقصد تهران، هماین فردا».
با خود بیاندیشیم: بهراستی که این است یار...
بلند شویم، درحالیکه صحنه تاریک میشود، برویم به سمتی که یار رفته است، و در میان تشویق حضار، چراغها را من خاموش میکنم، شما بفرمایید به عشقبازی برسید....
نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا امروز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابهحال پاریس نبودهایم. اما این وضعیت، همیشگی که نیاست؛ هست؟ یکروز میرسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچههای پاریس خواهیم داشت.
و امروز.
پی:
- در تمامی ساعاتی که پُل در خیابانها قدم میزده، این موسیقی، با خودش میخوانده است؛ برای «یار».
- ای سخن ِ بیحرف، اگر تو سخن ای، پس اینها چیاست؟ / مقالات شمس.
- تهران؛ ساعات آغازین شنبه که ۲۶ بهمنماه است.
«منتقدان تنها معايب كار را میبينند و به نويسنده شليك میكنند؛ معيار و ميزان نقد آنها نيز نه ايرانی است و نه بومی.»
فکر میکنم آخرین مصاحبهء «منوچهر احترامی» باشد؛ این مصاحبه، یکروز قبل فوت احترامی منتشر شد. {لینک دیگر هماین مصاحبه}
در این مصاحبه، از ادبیات «لوکس و اسباببازیگونه»ء کودکان در قبل از انقلاب گفته، و تاکید میکند که بعد از انقلاب، ادبیات و کتاب کودک جایگاه ویژهای یافت.
در هماین مصاحبه اما پنهان نمیکند که دل ِ خوشی از منتقدان، منتقدان ادبیات کودک و نوجوان، ندارد. و منتقدانی که منظور ِ نظر احترامی بودند، فکر میکنم بیشتر، شاعران و نویسندگان عرصهء کودک و نوجوان بعد از انقلاب باشند، تا مثلا منتقد به معنای علمی. چراکه سر تا پای ادبیات کودک و نوجوان، و گسترش آن به شکل امروز، عملا فرزند این زمانه است. ( ادبیات ِ مخاطبمحور ِ کودک و نوجوان، که خود عمری چند ساله داشت، چهطور میتوانست «جریان نقد»ی همراه داشته باشد؟)
در اینجا بد نیاست نگاهی اجمالی به شکلگیری ادبیات کودک در ایران داشته باشیم، و البته با تکیه بر «بازنویسی» و «بازآفرینی» برای کودکان.

تا پیش از مشروطه، راه صواب برای کودکان در حفظ کردن بوستان و گلستان در مکتبخانهها بود و کسی توجهی به نیازها، دنیای ذهنی و میزان توان و درک کودکان نمیکرد.
در زمان مشروطه، عدهای بودند که کارهای جستهگریختهای برای کودکان انجام داده بودند؛ ایرج میرزا، شیخ محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) و دیگران، تلاشهایی کردند برای خلق «خواندنیهایی ویژهء کودکان» اما هنوز مانده بود تا چیزی به نام «ادبیات کودک و نوجوان» پدید آید.
بعد از مشروطه، همراه با جریان نوخواهی در عرصههای اجتماعی و سیاسی، کمکم فکر تاسیس مدارس در شکل و شمایل امروزی پدید آمد و نیاز به داشتن متونی برای تدریس در این مدارس، و نیز خواندنیهایی برای کودکان، عدهای را به سمت «تدوین» کتابهای کودکان سوق داد.
عبدالرحیم طالبوف، جبار باغچهبان، عباس یمینی شریف، میرزا یحیی دولتآبادی، مرحوم رشیدیه، صنعتیزاده کرمانی، نیما یوشیج و چند نام دیگر، کسانی بودند که در ابتدای راه، کارهایی برای کودکان نوشتند یا ترجمه کردند. این عده با رویکردهای متفاوت سراغ تالیف و تدوین کتاب برای کودکان رفتند، اما بههرحال میتوان ایشان را از پایهگذاران ادبیات کودک و نوجوان دانست.
در دههی بیست محمدعلي فروغي، بخشهايي از شاهنامه و گزیدهای از برخی متون كهن را براي دانشآموزان دبیرستانی تدوین کرد (در سالهای ۱۳۱۷ و ۱۳۱۹) که میتوان آنها را اولین کتابهای درسی و ادبی رسمی برای کودکان دانست. گرچه این «گزیده»ها، گزیدههای هدفمند بود برای مخاطب مشخص، اما اینها هم چندان تفاوتی با شکل مکتبخانهایاش نداشت. چراکه عموما از میان متون کهن، برخی از داستانها را گلچین کرده بود و از سادهنویسی و تحشیه و توضیح خبری نبود.
در هماین سالها، مرحوم صبحی مهتدی نیز در رادیو، قصههای عامیانه را گردآوری کرده و برای کودکان میخواند.
سالهای بعد از کودتا، ایام رشد و رونق ترجمه برای کودکان بود. همچنین در هماین دهه بود که کمکم عدهای به صورت جدیتر به «بازنویسی» و «بازآفرینی» آثار قدیمی ادبیات فارسی برای کودکان، متفاوت با آثار پیشین روی آوردند. در آثار این دهه، سعی شده بود با سادهنویسی و بازآفرینی، کارها برای کودکان قابل فهمتر شوند. مهدی آذریزدی ابتدا جدیتر از دیگران این حرکت را در سال ۱۳۳۶ با انتشار اولین جلد مجموعهء «قصههای خوب برای بچههای خوب» آغاز کرد و در سالهای بعد، احسان یارشاطر، مهرداد بهار، زهرا خانلری و یکی دو نام دیگر، از جمله کسانی بودند که بهصورت مستمر قصههای کهن را برای سنین پایینتر بازنویسی و خلاصه میکردند.
توجه به ادبیات و قصههای عامیانه و بازآفرینی و انعکاس آن در کتابهای کودکان نیز در این سالها رونق گرفت و بسیاری از سر تفنن و معدودی نیز بهشکلی حرفهایتر، وارد این گود شدند.
در شعر کودک نیز، پس از تلاشهای باغچهبان، یمینی شریف، نیما یوشیج و ...، حضور «محمود کیانوش» شاعر، داستاننویس و منتقد ادبی در عرصهء شعر کودک، و فعالیت مستمر و تئوریک او در این عرصه، عملا پدیدهای به نام «شعر کودک» با تعریف امروزیاش را به وجود آورد. و بعد، پروین دولتآبادی، مشرف تهرانی (م.آزاد) و نامهای دیگر به این عرصه وارد شدند.
دههء چهل، دههای بود که ادبیات کودک و نوجوان در وجوه مختلف، کمکم رسمیت یافت. در سال ۱۳۴۰ مجلات «پیک» با کمک مالی انتشارات فرانکلین، در اداره کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش وقت، و به همت محمود کیانوش راهاندازی شد. «شورای کتاب» در سال ۱۳۴۱ و کانون پرورش فکری در سال ۱۳۴۵ تاسیس شدند.
نشریاتی نیز در سالهای قبل به همت عدهای از اهالی فرهنگ راهاندازی شده بود که در این دوره نیز حضور داشتند. فعالیت مذهبیها، برای تالیف کتابهای مذهبی و دینی برای کودکان، که از سالهای قبل آغاز شده بود، در این دوره نیز ادامه داشت. اما اوج دوران بازنویسی، مربوط به بعد از انقلاب و مشخصا بعد از دههء ۶۰ میشود.
احترامی، آنگونه که خودش گفته، از سال ۱۳۶۱ کارش را برای کودکان، با نوشتن آثاری بر اساس قصههای عامیانه آغاز کرد.
من تمامی آثار او را ندیدهام. در معدود کتابهای مرجع نیز گزارش کاملی از تمامی آثار او در این حوزه نیاست؛ مجموعهء ازرشمند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» نیز در چهار جلد منتشرشده، تا مشروطه جلو آمده؛ که به یقین، با انتشار جلدهای بعدی، گزارش دقیقتر انتشار کتاب کودک در این سالها را ذکر خواهد کرد.
از آنچه در یکیدو یادداشت مطبوعاتی خوانده و به یادم دارم، و نیز بر اساس گفتههای خود مرحوم احترامی، آثار او بیشتر بر اساس قصههای عامیانه بوده؛ در واقع احترامی بیش از آنکه در حوزهء کودکان، نویسندهای تماما خلاق باشد، به «بازآفرینی» و «بازنویسی» قصهها و افسانههای عامیانه روی آورده است؛ یعنی چیزی نزدیک به شیوهء صبحی مهتدی، برعکس مهدی آذریزدی که آثار مکتوب ادبیات کهن را بازنویسی کرده است.
دههء شصت و هفتاد، به گواه فهرستهای منتشر شده (مثل آمارهای «خانه کتاب ایران») سالهایی است که احترامی، بهدور از «جریان رسمی ادبیات کودک» {رسمی، نه در معنای دولتی} کتابهای نسبتا زیادی برای کودکان منتشر کرده است.
با اینحال، آثار او در حوزهء کودکان، به لحاظ کیفی، هرگز موفقیتی را که در طنزنویسی کسب کرد، برای او به ارمغان نیآورد. هرقدر که در طنزنویسی، از همآن سالهای جوانی شناخته شده بود و جایگاهی درخور داشت، در این عرصه توفیق چندآنی، لااقل در میان کسانی که حرفهای به ادبیات کودکان «اشتغال» داشتند، نصیباش نشد.
احترامی نیز در عرصهء «کتاب و ادبیات کودک» جایگاهی بیشتر از مرحوم «حمید عاملی» بهدست نیآورد.
این دو، علیرغم تعدّد آثارشان برای کودکان، و اقبال نسبی مردم و «فروش» بالای برخی از کتابهاشان، هیچگاه در میان طبقهء «نخبه» نتوانستند جایگاهی را کسب کنند که مثلا در عرصهء طنز (احترامی) و گویندگی و قصهگویی (عاملی) داشتند.
{زمانی به شوخی میگفتیم که دلیل توفیق نداشتن آثار حمید عاملی و منوچهر احترامی در میان منتقدان، شاید به «سبیل»های این دو مربوط باشد! بیربط است، اما هنوز هم گاهی به سبیلهای این دو نفر فکر میکنم}
در دو دههء گذشته، اصطلاح «حسنیسرایی» که بسیاری نیز تا این اواخر بنیانگذار آن را، بهنام نمیشناختند، اسلحهای بود که «منتقدان {با آن} به نويسنده شليك میكردند».
احترامی، کارهای بسیاری نوشت که بدون تعارف، ارزش ادبی خاصی نداشت و در کنار آثار بسیار دیگر، حتی ضعیف هم ارزیابی شده و میشوند. اما «حسنی»های او، دقیقا یک «اتفاق / پدیده» بود.
لازم به توضیح هم نیاست که چرا این کتابها را مثلا پدیده مینامیم؛ نگاهی به شمارگان و تجدید چاپهای بسیارشان، و اقبالی که چند نسل به این کتابها نشان دادند، درحالیکه منتقدان همیشه بهعنوان «بازاری» از آن یاد میکردند، دلیل بدی نیاست برای پدیده خواندن این مجموعه.
«حسنی» آنقدر گل کرد که ناگهان سیلی از «کپی»کاریها وارد بازار شد. کپیهایی که البته هیچکدام نتوانست حتی سر سوزنی از توفیق نسخهء اول را تکرار کند.
دوستی میگفت، حسنیها، «فهمیه رحیمی»های ادبیات کودکان هستند. این هم تعبیریاست، اما مقایسهء مختصر ِ حسنیهای مختلف با کار احترامی، نشان از این نکته ندارد. رمانهای عامهپسند بزرگسال، نمونههای زیادی دارد که همه هم «فروش» دارند و خواننده. حسنیهای بعدی، که این اواخر «حسنی و هریپاتر»شان هم منتشر شد، هرگز خاطرهء «توی ده شلمرود .. حسنی تک و تنها بود...» را زنده نکردند.
هدف من در این نوشته البته واکاوی دلایل توفیق این کتابها نیاست. زمان میخواهد و باید مثلا حداقل نیمی از این «حسنی»ها را بخوانی و بعد مقایسه کنی با کار احترامی، و ... اما هرچه هست، کار احترامی، «گرفت» و کمکم حتی برخی از منتقدان هم، اگر نه آشکار، حداقل بدون دلیل مشخص پذیرفتند که «بچهها حسنی ِ منوچهر احترامی را واقعا دوست دارند».
مثلا آن «روحانی» وبلاگنویس که روزگاری از مخالفان حسنیها بود، بعدها که «پدر» شد، در یادداشتی نوشت که کودکاش این کتاب (حسنی) را دوست دارد و شاید بزرگترها اشتباه میکنند. {نقل به مضمون است.}
یا مثلا در بحثی که دو هفته قبل در هماین روز، در جلسهء شعر کودک در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان شکل گرفت، شاعران و منتقدانی بودند که دیگر اصطلاح «حسنیسرایی» را بهعنوان یک فحش استفاده نکردند.
گرچه، تاکید میکنم که نوک پیکان ِ زهرآلود ِ «فلانی حسنیسرایی کرده»، به سمت شخص ِ منوچهر احترامی نبود. او منظومهای سرود، که بعدها «بازاریکار»ها را خوش آمد، و به پیروی از عنوان کتاب او، «کارخانهء حسنیسازی» تاسیس کردند. و احترامی، که مردی بود گوشهگیر و «پیر- پسر» واقعا نقشی در شکلگیری این «جریان» نداشت.
با اینحال، هرقدر که طنزهاش شکفت و دیده و تحسین شد، کتابهایی که برای کودکان نوشت، هرگز به اعتبار او در میان هنرمندان و نویسندگان حرفهای نیافزود؛ همه هم ترجیح دادند که «استاد منوچهر احترامی» را بهخاطر طنزهاش احترام کنند و ارج بنهند. که حق نیز، جز این نبود.
در دور دوم داوری «جشنوارهء بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان (۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸)» که در سال ۱۳۷۹ به همت انجمن نویسندگان کودک و با همکاری وزارت ارشاد برگزار شد، نام منوچهر احترامی نیز به عنوان یکی از ۶۷ «نویسندهء کودک» در بخش «داستان» انتخاب شد.
«حسنی» ِ احترامی، البته بدون جایزه و بدون حمایت منتقدان و مطبوعات، راه خود را رفت، و دوری در نوشتههای دیگران، نشان میدهد که همیشه هم حق منتقدانی چون «....» نیاست.
روحاش شاد.
پی:
اینروزها فرصت زیادی ندارم برای نوشتن چیزهایی که دوست دارم. کار ِ گل میکنم و پی نان ام. با اینحال، از کنار نام منوچهر احترامی نمیتوان با این توجیهها عبور کرد. این نوشته نیز، حتما خالی از ایراد و خطا نیاست. در فرصت کمی که بود، نتوانستم همهء منابع را مرور کنم. سعی کردم قضاوتی نکنم که بیراه باشد، و آنچه نوشته شد، تنها براساس منابعی است که در این سالها در دسترس بودهاند.
مجموعهء شمارههای ماهنامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» خصوصا شمارههای سال سوم، کتاب ارزشمند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» (جلدهای سه و چهار) که به همت محمدهادی محمدی و زهره قایینی تدوین و منتشر شده، «کودکان و ادبیات رسمی ایران» تالیف صدیقه هاشمی نسب، خاطرات «مهدی آذریزدی» و جزوات و مجلات مختلفی که در این سالها خواندهام، عمدهء منابع این نوشته است. با اینحال، هر خطایی، ناشی از بیتوجهی من است. اگر خطایی در این نوشته باشد، حتما اصلاح خواهم کرد براساس نظرات اصلاحی.
توضیح ضروری: این نوشته را با توجه به فعالیتهای مرحوم احترامی در عرصهء کتاب و ادبیات کودک نوشتهام؛ در عرصهء طنز، او نامی بلند داشت و دارد که در تخصص من نیاست و دیگران نوشته و مینویسند.
-: توی یه جایی نزدیک آلاباما، وقتی زن خانواده میمیره، جنازشو میسوزونن و خاکسترشو میریزن توی یه رودخونه به اسم رود مادر ِ زنها ... بعد، چندین سال که میگذره، همون زن، یهجای دیگه از مسیر رود ِ مادر ِ زنها، تو یه قالب دیگه بهدنیا میآد؛ نکتهاش ایناه که دیگه اینبار ازدواج نمیکنه، هیچوقت... تا آخر عمر!
گفت که دوستاش قسم میخورده که یکی از هماین زنها را دیده با چشم خودش. بعد گفت: من میرم که بخوابم، میآی؟
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود. *
*بخشی از داستان «ساعتها» / مجموعهء ازیادرفتهء «امروز جمعه است سرهنگ»
بعد: هرگز موسیقی اینجا را در «این حال» نشنیده بودم؛ مدتها است خفهاش کردهام. اما حالا.. ساعت دقیقا چهار و نیم شده باز.. ایداد.
- توی هماین خیابون ِ روبهرویی مسجید شاه داشتیم میرفتیم. اون وقتا سمت بازار کار میکردیم البته. یکهو دیدیم یکعدهای راه افتادهان بهطرف مسجد و تظاهرات میکنن. یه آخوند ِ بیریش و سیبیل ِ جوون هم جیلودارشون بود. دقیقا من اینجا وایستاده بودم، عابی کینارم، اون آخونده هم ده میتر شاید سه میتر با من فاصله داشت! خدا شاهد!
به «عابی» {عبدالله} گفتم:«بیا قاطی اینا بریم ببینیم کجا میرن نهایت». عابی گفت:«ول کن پیسر! ما رو چی به این کارا؟ میگیرن خوارتُ...». خیلاصه نرفتیم و برگشتیم رفتیم سر ِ کار.
فرداش گفتن انقلاب شده. یه آخوندی اومد توی تلویزیون، گفتن این اسماش «هاش-می رفتزنجانی» اه! به خوودم گفتم:«عابی.. ای به خواهر و مادریت..».
خیلاصه اگر این عابی مانیع نشده بود، الآن ما هم یه وزیری وکیلی بودیم. انقیلاب ایام خوبی بود، ایستیفاده نکردیم.
**
این خاطره را، انگار که از فتح خیبر حرف بزند، سیسال است دارد تکرار میکند؛ خاطرهای که بهمناسبت فرارسیدن دههء فجر، هربار با همآن زاویهء قرارگیری آدمها تکرار میشود. خاطرهای همیشهشده، که با آن بزرگ شدهایم و بسیاری هم میهمان چندسالاش بودهاند و پریدهاند رفتهاند...
تنها خاطرهء مشترک تمام نوروزیها، از عابی، انقلاب، هاشمی و دیگران. ما بخشی از این انقلاب بودهایم.
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
جنگ خوب است اگر تفنگ بشوم
و مردم
خیال کنند جنگ ِ دیگری نخواهد بود
سینماها
همیشه «هامون» نشانات بدهند
همیشه در مردی آویزان بشوی که مُردهء خود بود
جنگ خوب است
اگر شهید ِ جنگها باشی
و ما
دیوانههای عاشقات
جنگ خوب است
ما خوبایم
و دیگران
سعی میکنند گلولهای بهسوی تو پرتاب کنند فقط
اینجا وضعیت جنگی
عجیب است
و زیبایی در یکقدمی ایستاده با پرچم
۲
در سینمای ِ بعد از ما
جریانی از بدنه
از تن تو خواهند گفت
شعرهای بسیاری سروده میشود
و تو
- ای که در جنگها همیشه میروی جنگ کشته میشوی -
نام تو را به کوچهای میبخشند
بنبست ِ تو
سرشار از خاطرات ِ توپ و گلوله
جایی برای عاشقانهء بعدازظهر
..
حتی اگر که مُرده باشی
بر بالای دیوار حالا
و «هامون» همیشه آویزان پرده بماند
* همچونآن بدون بازنویسی و ویرایش ِ جدی، مثل اینیکی...