میگوید:«آقای میرحسین! تو هیچ فکر کردی چهجوری میخوای کشور رو اداره کنی؟ گیرم که رای هم آوردی... کی رو میگذاری رییس صدا و سیما؟ شورای نگهبانات کیا هستاند؟ مگه تو چننفر آدم دوُر و برت داری؟ برای اون چاقوکش و موادفروش چه طرحی داری؟»
از پل گیشا رد میشویم.
میگوید:«برای ماهوارهها چه برنامهای داری؟ برای ارتش چی؟ اینهمه سپاهی رو مرخص کردی رفتند، خب! این آدما رو کجا میخوای استخدام کنی کار بهشون بدی؟ توی ارتش که نمیشه. اینا از اول اون حکومت هم آبشون با ارتش توی یه جوب نمیرفت. برای نیروی انتظامی چه فکری کردی؟ با این بنزها میخوای چه کنی بالاخره؟ مزایده میگذاری؟ رنگ لباس پلیس رو عوض میکنی؟ شورای نگهبانات کیا هستاند خب؟ آخوندا رو چه میکنی؟ برای اقلیتهای مذهبی برنامهای داری اصلا؟»
به بیمارستان نزدیک میشویم. کرایه را میدهم میگویم: تقاطع امیرآباد لطفا.
میگوید:«بله عزیزجون.. ایناه قصه! یعنی وقتی یکی میخواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همهجاش رو کرده باشه.. خدمت شما بقیهء کرایه!»
او، رانندهای تحلیلی است. او انتخابات در ایران را با انقلاب عوضی گرفته است. خودش میگوید حواساش به اینکه چی میگذرد در مملکت، هست!
بخشی از این مردم است، در پی لقمهای نان. پرندههایی هم از آسمان پیش روش عبور میکنند، جیکجیککنان.
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
دستها
دست در دست ِ هم، تا iDEATH قدم زدیم. دستها چیزهای خیلی خوبیاند، بهخصوص بعد از اینکه از عشقبازی برگشته باشند. در قند ِ هندوانه، ریچارد براتیگان، مهدی نوید، نشر چشمه
یاران ِ حلقه
دوش، در حلقهء ما قصهء گیسوی تو بود
تا دل شب، سخن از سلسلهء موی تو بود
یعنی دوازده نرهخر، دور ِ هم جمع شدهاند، به جای اینکه براندازی نرم بکنند، تا دل ِ شب، مصداق ِ «بچهها! یه زن گرفتم حال کنیم»، سخن از گیسوی «یار» ِ حافظ گفتهاند! بیناموسی تا کجا؟ خدایا توبه...
کچل گوید: سعدی هم هماین رو میگه، مولوی هم هماین رو میگه، خواجو باز وضعاش بهتر اه.
اینروزها همه پیر میشوند، شما چهطور؟
میگوید: تنتن هشتادساله شده.
خیلی خوشحال شدیم واسه این جوون. سر ِ پُرشوری داشت و نگران بودیم که به باد بدهد خودش را. شکر خدا، که تنتن هم از تکوتا افتاد.
زمان، تنتن را هم پیر کرد.. زمان! البته.
وبلاگ زمستانی
بهمنماه چهارسال ِ قبل بود. وبلاگهای دیگر را حذف، و اینجا را ثبت کردم. بعد از یکیدو سالی، همهء آن نوشتهها هم حذف شد و باز در هماین آدرس، صفحهای تازه به دنیا آمد: حسین نوروزی و بانو. یک صفحهء دونفره، که برای خودمان جای خوبی بوده. خیلی وبلاگ نبوده؛ بیشتر یک پُل ارتباطی. و گاهی، تنها راه ارتباط. جایی که میشود حرف زد و شنید.
حالا ما خوبایم. روزهای خوبتر را ولی انتظار میکشیم.
مهمترین کاری که باید بکنم، شاید این است که کمی خوشاخلاق باشم. بدترین رفتار را داشتهام اینروزها. باید کمی، فقط کمی بیشتر فکر کنم به اینکه میشود و باید کمی آرامتر رامتر بود. گفتم بنویسم اینجا، که فراموش نکنم.
دلتنگیهای بانو
وقتی میرسد که آدم، گیر میکند وسط یک ملودی غمگین؛ دایره میشود به دورش میتند تار ِ خودش را این صدای محزون. و زندگی... زندگی چیزیاست در این مایهها: خوب است هر کسی ملودی غمگین خودش را داشته باشد.
کسی هست، زنی در این دنیا هست که وقت ِ کودکی، کسی عزیزی بهاش دستمالی داده یادگاری، که پُر بوده از «تربت» ِ یکجای خواستنی. یک دستمال صورتی با گلهای سفید، که با یک رشتهء سفید بسته میشده. حالا این پنجشنبهها، دلتنگ این دستمال سفید میشود.
فاتحه برای رفتهها را دوست دارم؛ حس خوبی دارد.
از / به تو
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
میگویم
از دوستات دارم
از خواهم داست
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو میکردم
من با سفر ِ سیاه چشم تو زیبا است
خواهم زیست
من با به تمنای تو
خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه میگیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان ِ در پنهان
ما خاطرهایم از به نجواها ...
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوهای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر ِ شنیدن باش.
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهء تشنهام تو دیدن باش!
II هماین شعر با صدای یدالله رویایی II
از مجموعهء «از دوستت دارم»، یدالله رویایی، تهران : روزن، مهر 1347
مجمع عمومی سازمان ملل متحد، «یونیسف» را موظف کرده است تا به دفاع و حمایت از حقوق کودکان در سراسر جهان بپردازد، در تامین نیازهای اساسی کودکان کمکرسانی و با افزایش فرصتها، امکان شکوفایی کامل استعدادهای کودکان جهان را فراهم کند.
یونیسف سازمانی است بیطرف و همکاری آن به دور از هرگونه تبعیض، که در همه اقدامات خود، محرومترین کودکان و نیازمندترین کشورها را در اولویت قرار میدهد.
نمایندهء این سازمان در ایران، توجه خود را به سه استان که بیشترین نیاز را دارند، متمرکز کرده است؛ هرمزگان، آذربایجان غربی و سیستان و بلوچستان.
زمینه فعالیت یونیسف در این سرفصلها قرار میگیرند:
* رشد و تکامل همهجانبهء کودکان خردسال
* آموزش دختران و توانمندسازی زنان
* پیشگیری از اچآیوی / ایدز
* حمایت از کودکان
{منبع: اینجا و اینجا}
برای کاری داشتم در سایتشان گشت میزدم، دیدم که مجموعهء پوسترها و بروشورهای مربوط به مسایل کودکان و اچآیوی/ایدز با برای دانلود گذاشتهاند.
اینجا میشود پوسترهای مختلف از جمله ایمنی در رفتوآمد، روز جهانی ایدز، روز جهانی کودک، پیماننامهء جهانی حق کودک و كودكان متحد عليه ايدز را ببنید و ذخیره کنید.
اینجا هم بروشورهای روز جهانی ایدز، کودکآزاری از نظر فقه شیعه، پیماننامهء جهانی حقوق کودک به زبان کودکان (PDF) و درباره ایدز بیشتر بدانیم، قابل دیدن و ذخیره کردن است.
نمیدانم این پوسترها و بروشورها، دقیقا چهقدر به درد همه میخورد؛ اما خانوادهها، مربیان مهد و معلمان مدارس و مسوولان کتابخانههای مربوط به کودکان و خانوادهها، میتوانند پرینت این پوسترها را در معرض دید کودکان و خانوادهها قرار دهند، دربارهء آنها با کودکان صحبت و توجه ایشان را نسبت به هشدارها و پیامهای این تصاویر جلب کنند. هزینهء زیادی هم ندارد اگر همت و علاقهء فردی چاشنی کار شود.
دیگران هم میتوانند به صفحات یونیسف لینک بدهند یا پوسترها را در سایت و وبلاگشان بگذارند برای بیشتر دیده شدن.
پی:
در پایان هم، عرض میشود که اگر دوستان یونیسف اینجا را دیدند، اول سلام و غیره، و دوم اینکه: لطفا دستی به سر و گوش سایتشان بکشند که از این حالت کلاسیک و خستهکننده و «دیر» درآید!
طُوف ِ دل کن؛ که حرمخانهء دلدار اینجاست
بهکجا میروی؟! .. آرامگه ِ یار، اینجاست!
روز و شب بر سر ِ بازار جهان گردیدیم
یوسفی را که ندیدیم به بازار، اینجاست
همآن شب که «مراثی بیپایان» را نوشتم و گذاشتم اینجا، دانیال یک قطعه از ساختههای آریا عظیمینژاد را برای من و امیر فرستاد، که همهء این شش روز و شب را با آن سر کردم. فکر میکنم از آلبوم Magic Of Persia باشد؛ اگر اشتباه بود، دانیال خواهد گفت و اصلاح کرد. { جمله در مایههای بیهقی بود}
بههرحال، حیف بود در غم ِ این سهتار و این مرثیهخوان «سنتی» دو سه نفر بیشتر هم شریک نشوند. صدای این مرد، از این صداهای ریشهدار و نوستالژیک است که سهتاری هم همراهیاش میکند گاهی. خیلی خیلی کم شده از اینجور صداها اینروزها. +
ما این قطعه را با حضرتاش گوش میدادیم، حاصلاش شد این شعر... دیگران را نمیدانم.
تمام شب را
آسوده میخوابی آسوده میخوابی آسوده
چراکه دیگر
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی به من
خیال میکنی داری چاق میشوی خیال میکنی!
و زیبا ای ...
همهچیز میرود از شعری شروع شود
که زنی زیبا داشت چاق میشد
و دایم میگفت: «من دارم چاق میشوم»
و زیبا بود در عین حال
جهان را
دوریهای بسیار گرفته است سراسر
قارهها را زنان زیبا چاق کردهاند دور از هم
و اینکه عاشقام، رنگ چهچیز را عوض کردهاست جز دوری نمیدانم!
زنی زیبا که خیال میکند چاق است
فقط
دورتر میشود هی
۲
از هر عشقی
کارگری زاده میشود اگر
از هر خیابان
زنی با چمدانی در دست اگر میرود
چه فرق میکند مدام اگر که بگوید: دارم چاق میشوم
و زیبا باشد در عین ِ حال؟
۳
آنوقتها
در این شهر کافهای بود
در این شهر، کارگری
در این شهر، زنی
زنی را که داشت چاق میشد
و دوست میداشتم زنی را چاق میشد هر روز
میگفتند:
کارگری بود در این شهر
که زنی را دوست داشت
و دوست داشت که زن در کافهای نشسته باشد
و زن
البته اسیر گوشی تلفن شده بود
مدام میگفت دارد چاق میشود ...
میدانستم که دوستاش خواهم داشت
همهچیز از یک فرودگاه شروع شد:
برای کارگری رفته بودم
برای مردی در بخش خدمات
و رفته بود با اولین پرواز؛
اینشد که عاشقاش شدم
افتادم در خیابانها
خیابانها
خیابانها
آه این خیابانهای لعنتی ...
چهقدر این پسربچههای تکیده در بعدازظهر تمام نمیشوند
۴
این شعر
برای زنیاست که کافهها را خوب میشناخت
این شعر
برای زنیاست که کافههای خوب را میشناخت
این شعر برای زنیاست که در عین ِ زیبایی
یکروز به من گفت:«دارم چاق میشم.. نه؟»
و چاق نمیشد
و دروغ میگفت
و زیبا بود
این شعر در شرایط تلخی نوشته شد
وقتی که یکنفر تاب خورده تا لب مرگ
و اطرافمان
جنگ جهانی ِ دیگر بود
ما داشتیم به گلهای زیبا نگاه میکردیم
وقتی که این شعر نوشته میشد، مدام میگفت:
«دارم چاق میشم.. میدونم!»
حاشا که تو چاق نمیشدی
و میدانستیم که زیبا ای
و دوستات داریم
حالا
چهقدر دور شده باشی خوب است؟
...
۵
ماه در وطن تو زیبا است
ماه
تنها
در وطن تو زیبا است
وطن در تن تو زیبا است
تن تو
تن تو
تن تو
تن تو
زیبا است و چیزهای زیبا در تو زیبا میشود
چرا تو چاق نمیشوی گربهء ایرانی چرا؟!
چرا برنمیگردی؟
چرا به من فکر نمیکنی؟
چرا چیزهای دیگر
همآن خیابانی نیاستاند که رفتهای؟
رفتهای خب...
* بدون ویرایش، وقتی داشتیم حرف میزدیم، نوشته شد یکریز و پشت ِ هم، و هی میخواندی. شب ِ غریبیاست.
بالای پرینتر، یک چیزی هست؛ یک موجود زردرنگ. موجودی زنده، که خاطراتی را یادآوری میکند عین ساعت. یکی از هماین رفقایی که قرار است یکروز با هم، سهتایی، برویم زیارت. دو تا چشم دارد که سفیدیاش از سیاهیاش بیشتر است. الآن یکهو فکر کردم بد نیاست به آغوش بیآید بعد از مدتها. آمد. چشمهاش نور نداشت ولی.. دودهء سیگار، همهچیز این اتاق را سیاه کرده، حتی چشمهای این موجود زنده را که زردرنگ است و خب یکجور زندانی ِ غریب و دلتنگ در این اتاق.
به آغوش کشیدماش، و این بیتها را خواندم، جوری که بشنود:
آمد اما در نگاهاش آن نوازشها نبود
چشم خوابآلودهاش را مستی رویا نبود
لب، همآن لب بود؛ اما بوسهاش گرمی نداشت
دل، همآن دل بود؛ اما مست و بیپروا نبود
در دل بیزار ِ خود، جز بیم ِ رسوایی، نداشت!
گرچه روزی، همنشین، جز با من رسوا نبود ...
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشماش را نشان از آتش سودا نبود
بعد هم یکدست گریه کردیم با هم. دستمال را با اشک خودش خیس کردم، سفیدی چشمهاش را کمی برق انداختم. گذاشتماش دوباره بالای پرینتر.
گفت:«آدم گاهی خوب است حواساش به رنگ چشمها باشد؛ تغییر میکنند و بیفروغ میشوند در گذر روزها... حالا برو بنانات رو گوش بده دادا..»
دیماه، همیشه هماین است. پُر از خاطره و چیزهای غریب دیگر. تا بگذرد...
پی: یعنی واقعا کجای این نوشته نیستای؟
یدالله رویایی در گفتوگویی، در تعریف «فرهنگ» گفته است:«فرهنگی که تعریف میشود، شایعهای از کلمات است؛ شایعهای از عبارت، که مدام میان دهانها مستعمل میشود، در دهان وزیر، در دهان دیپلمات .. آنقدر که دیگر دارد رمق از دست میدهد.» {روزنامهء اطلاعات، اول شهریور ۱۳۵۳ – به نقل از «از سکوی سرخ» / نشر مروارید / چاپ اول ۱۳۵۷ / صفحهء ۶۳}
و در گفتوگوی دیگری میگوید:«محلهء من در تهران، خیابان قدیمی بهارستان، روزهای عاشورای بیست سال پیش است؛ که آقایحیی و آقامستوفی زیر علمهای سنگین هفتتیغهء فولادی میرفتند. این دو تا چشم و همچشمی میکردند و به خون هم تشنه بودند. اما روز عاشورا هر دو سینه میزدند و از زیر چشم به هم نگاه میکردند. من بارها زیر پاها در آن روزهای عاشورا لگدمال و له شدم. زیر هزارها پا، زیر هزارها دست، و چشم من کلمهء مرموز را میدید که ورای همهء آوازهای حسین، بر فراز تکیهء خاکآلودء غمگین، خوشحالانه پرواز میکرد؛ آن کلمهای زیبا بود که در صدا نمیآمد. آن کلمهای بود که همهء صداها دلتنگیاش را داشتند...» {مجلهء تماشا، سال ۱۳۵۱ – از سکوی سرخ / صفحهء ۱۰۲}
□
شِمر آمد بالای سر حسین ِ لبتشنه ایستاد. بدناش نحیف بود؛ لاغر و تکیده. داشت گریه میکرد. حسین ِ زخمی ِ لبتشنه، که گریهاش را میشد حس کرد، دو سه بیتی خواند از ظلمی که به خاندان ِ علی رفته است و از محکوم بودن ابدی ِ سپاه کفر. گریههای شِمر، حالا دل سنگ را به درد میآورد. برای شِمر آب آوردند. گفت:«نمیخورم.. چهطور بخورم من آب را، که آب به روی امام بستهام؟!» و نخورد و گریه کرد. همه لعنتاش کردند و گریستند. نشست روی سینهء حسین ِ لبتشنه. خنجرش را بُرد بالا، آورد پایین وُ ناگهان از روی سینهء حسین – که داشت گریه میکرد – بلند شد. دور زد دور ِ خودش. گریهاش را نمیتوانست بخورد. «و جماعت زار زار میگریستند..».
برگشت و دوباره نشست روی سینهء مردی که آب را به رویاش بسته بود. خنجر را بالا بُرد و پایین آورد. حسین ِ لبتشنه به زبانی موزون، دو بیت خواند در مدح «جایی که پیامبر، بر آن بوسه زده است و تو میخواهی که ببُریاش» و شِمر وُ حسین وُ مردم، همه گریستند.
در همهمهء مردمی که ایستاده و نشسته، داشتند اشک میریختند، شِمر خنجرش را بلند کرد و چشم بست؛ آورد پایین و با فصلهای از گلوی حسین ِ لبتشنه، «هوا» را بُرید و سعی کرد که گلو را زخمی کند و سر را از بدن جدا. نشد. همه گریستند و لعنت فرستادند. و شِمر نزدیک بود از فرط ِ گریه، بیافتد روی زمین. از روی سینهء امام برخاست و رفت طرف «پیامبر» و گفت که نمیتواند!! پیامبر گریست و شِمر را بازگرداند به سوی سری که منتظر بود و باید میبُرید اش.
عین ِ این بچهها که دوست ندارند برودند مدرسه، ولی بهزور میفرستند شان، برگشت و با گریه، حسین ِ لبتشنه را به روی سینه خواباند و خودش نشست پُشتاش. خنجر را در میان فریاد مردم روستایی، دوباره با فاصلهای که میشد دید، مثلا عقب و جلو کرد. بُرد و آورد.. بُرد و آورد.. گریه کرد وُ خنجرش را کشید از قفا بر گردن ِ حسین لبتشنه، تا بُرید.
فریاد زد وُ از روی بدنی که هماینحالا سرش را جدا کرده بود، بلند شد. به آغوش مردمی که لعنتاش میکردند رفت وُ با هم، آنقدر گریستند که شِمر از هوش رفت. حسین ِ لبتشنه هم از زمین ِ خشک، از حس ِ خون و خونآبهء اطرافاش بلند شد، رفت در آغوش ِ پیامبر، که حالا شِمر را به آغوش کشیده بود، و فریاد زد و گریستند.
پدرم شِمر را به آغوش کشید، لعنتاش کرد و به آغوش کشید اش. شِمر گفت:«دایی.. شرمندهام سندن.. هلاک ورسین الله منه» {دایی از تو شرمندهام.. خدا هلاکام کند}. پدرم لعنتاش کرد، همه لعنتاش کردند، پیامبر لعنتاش کرد وُ شِمر رفت حسین ِ لبتشنه را در آغوش گرفت، با هم رفتند روی سنگی نشستند و گریستند. هیچکس نای آتش زدن خیمهها را نداشت. پیامبر، گفت: «اسم تو، حسین است؛ بیا تو آتش بکش». همه زدند زیر گریه و لعنتام کردند و دست بر سرم کشیدند. خیمههای خودم را، خودم آتش زدم و دیدم که همه میگریستند، لعنتام میفرستادند و دیدم که پدرم هم داشت میگفت:«خد از تو نگذرد...» و گریه اماناش نمیداد.
آتش میزدم پارچههایی را که دقیقا نمیدانستم مال کیاست و چیاست. شش ساله بودم. پیامبر را میشناختم که شوهرعمهام بود: حاج نصرت ِ تعزیهخوان. شِمر را و حسین ِ لبتشنه را هم؛ که فرزندان عمهام بودند.
بعد، ظهر شده بود. جنگی نبود. روستای پدریام، آرام بود.
□
این صدا، صدایی است که تیتراژ پایانی یک سریال بود: روزهای اعتراض. من سریال را کامل ندیدم و همآن چند قسمت هم که دیدم، کافی بود برای ادامه ندادن. {کو تا «شب دهم»ی دیگر ساخته شود؟}
فارسی را که همه میدانند لابد. فقط کافی است کمی تُرکی بدانی، یا لااقل کمی این مردم را بشناسی و عشق و علاقهشان را. نه اینکه برتر باشند یا چه و چه. فقط، برای منی که کودکیام با همچو صدای لهجهداری که شعر فارسی هم میخواند، گذشته است، این صدا دقیقا یعنی چیزی که بهاش میگویند صداقت و خلوص، و سادگی و صافی.
با اعتقاد و بیاعتقاد دینی، بیست ثانیهء آخر این فایل دو دقیقهای فارسی، یعنی یک عمر باور ِ سلیس و ساده؛ از همآن جنسی که «شِمر»ش هم بر سر بریدهء «حسین لبتشنه» میگرید و از هوش میرود. یکجور «فرهنگ» که هرگز رسمی نمیشود.
یک چیزی ته ِ ته ِ این بیست ثانیه نشسته است، که میپرستماش. شاید حس شخصیام باشد.. شاید. اما برای من، صدای تمام کودکیام است، و باورهایی که داشتم.
پی:
مراثی بیپایان، عنوان کتابی از محمد ایوبی است؛ که معلمی همیشه است و نزدیک. به سلامت باد.
جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمتکش، که از قضا بسیار هم ازدواج کرده. حاصل آنهمه ازدواج و زحمت، شده فقط دو تا پسر و شاید یکی دختر. دختر و یکی از پسرهاش در کودکی میمیرند. و میماند پدربزرگ من.
نوروزخان، خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده، که دوست داشته بهاش بگویند «خان». خیلی دوست داشتهها! هماینکه آنقدر بزرگ میشود تا رابطه و منزلت خان و رعیت را بفهمد، به خودش لقب «خان»ی اعطا میکند. آنقدر به خودش میگوید «نوروزخان» که همه میپذیرند «نوروز» هم خانی است در خانها.
مرد سادهدل، لابد روزها میرفته برای دیگران کارگری، و شب که به خانه میآمده، خان ِ خودخوانده را میهمان ِ بزم شاهانه میکرده است: کاسهء دوغ و نان خشک مثلا.
پدربزرگام وقتی زنده بود، تعریف میکرد که توی روستاشان، همه میدانستهاند که نوروز، خان نیاست، اما میگفتهاند خان، که دلاش نشکند.
ما، آخرین خانزادههای تبار کوچک نوروزیهای روستای مروارید زنجان باید باشیم. یعنی نرفتهام بگردم که نوروزیهای زنده را کشف کنم. لابد چیزهایی هنوز هستاند در کنار و گوشهء این خاک؛ کسانی از تبار برادران جد بزرگ، شاید.
پدربزرگام، یکبار ازدواج میکند و سیزده بار پدر میشود. همه میمیرند و میمانند سهتا بچه: پدرم، عمو، و عمهام. عمه ده سال قبل، از پلهای میافتد و با ضربهء مغزی، پرنده میشود میرود. و چهار سال بعدش هم پدربزرگ، مرد ِ تمام داستانهای من، تمام میکند در صد و بیست و هفتهشت سالگی. پدربزرگ، یک موزهء تاریخ معاصر بود بهتنهایی، با گنجینهای از اروتیسم ایرانی.
حالا نوروزیها، خلاصه میشوند در پدرم و برادر بزرگاش. عمو، یک پسر دارد. یکی از قربانیهای پروندهء خونهای آلوده و از قدیمیترین هموفیلیهای زندهء این شهر. اینطرف هم، من هستم و میثم.
پسرعمو که طبیعتا نمیتواند پدر شود... من هم که لابد میتوانم، الآن حس و حال پدر شدنام نیاست. یعنی بچهها را بسیار دوست دارم، مسوولیتشان را اما هرگز. گرچه، باز هم معلوم نیاست؛ باید صبر کرد و دید. تصمیمیاست دونفره برای زندگی یکی دیگر.
اما فعلا، تمام بار حفظ این نام فامیل معظم، نوروزی، افتاده روی تازهدامادی که هماین چند روز قبل از ما جدا شد و رفت برای شروع یک سیرک تازه، یک زندگی مشترک ِ لابد خوب. {انشاالله}
تقصیر من هم نیاست اگر که در ایران (یا هرکجا) عناصر ذکور باید این وضع حمل تاریخی را بهدوش بکشند تا نامی بماند از یک خان یا رعیت. درست و نادرست، الآن از ما فقط میثم است که باید این فداکاری را بکند و یک نوروزی برای حفظ تاریخ و نام بلند نوروزخان تهیه و تدوین کند.
خان ِ خاندان نوروزی، گفتم که هرگز خان نبوده و خودش چون دوست داشته بهاش بگویند خان، کمکم در شوخیها و متلکها حل شده و حالا، ما، خانزادههای خودخوانده ایم نزد خودمان.
و حالا البته حرف و قصه، هیچکدام از اینها نیاست؛ میگذرم تا شاید بعد.
□
پدرم، کارگری بازنشسته است که خواندن و نوشتن میداند. نسبت به سوادش، بد هم نمیخواند. کتابهای تاریخ معاصر و اینچیزها را بههمراه کتابهای مذهبی، و «نوحه»های ترکی و فارسی میخواند. {خاندان ِ پدریام، به جز اینیکی، همه مرثیهخوان و تعزیهخوان هستاند؛ من هم این «مرثیهخوان»ی را از ایشان به ارث بردهام لابد}
چهرهاش، پرولتاریای مجسم است؛ همهء دردها، رنجها، خستگیها و شبهای خستگی ِ بیپایان. من دوستاش دارم. پدرم وقتی میخوابد، ناله میکند. هنوز هم با اینکه هفت سال از بازنشستگیاش گذشته، در خواب ناله میکند. یکجور زوزهء تلخ و دور. این آدم، تمام عمر زحمت کشیده است. فک ِ کار را پیاده کرد در آنهمه سال کارگری. بماند آن سالهای سیاه بعد از «۶۸» که اخراج و بگیر و ببند را با تلخی گذراند... چهقدر دربهدری و «سیاهی» کشید؟ زیاااااااااااااد.
پدرم میداند که این خاندان ِ معظم، رو به انتها است و در مسیر باد ایستاده. چیزی هم نمیگوید.
پدر، کار بوده و همیشه کار. هنوز هم از بیکاری، بعید نیاست تیشه بردارد بیافتد به جان در و دیوار و هر روز یک دکور عوض کند؛ محض بیکار نبودن فقط. کار، برای پدر شده عادت و بخش اصلی زندگی. بعد، غمها و شادیها و بعد چیزهای دیگر.
پدر است؛ دوستاش دارم. حتی وقتی که فقط ماهی یکیدوبار با هم گپ میزنیم.
□
دوست دارد بهشتزهرا که میرود، برود «قطعهء هنرمندان» سر قبر فردین. یکبار که با هم بودیم، کار اشتباهی کردم؛ گفتم:«که چی؟ گور بابای هرچی هنرمند.. بری که چی؟ اصلا کار خوبی نیاست بهنظر من. جلفبازی است یکجوری..» و نرفت و دیگر حتی وقتی تنها هم هست، احساس میکند کار خوبی لابد نیاست که برود بالای سر قبر فردین...
کار ِ خوبی نبود. دوست داشت، و حق داشت؛ باید میرفت هربار که دلاش میخواست... از اینبابت همیشه شرمسار میمانم.
اینی که میخواهم بگویم، واقعا توقع ندارم کسی بهقدر امثال من بفهمد اش: من، ته دلام، همیشه دوست داشتم وقتی رفتم، جنازهام برود این قطعه دفن شود. یک آییننامه دارد که مثلا برای نویسندهها، اینتعداد کتاب تالیفی لازم است و چه و چه، تا بعد از فوت، در این قطعه دفن بشوند. تشخیصاش هم با معاونت هنری وزارت ارشاد است در ساختمان پشتی ِ تالار وحدت. من این آییننامه را آنقدر بهبهانههای مختلف خوانده و شنیدهام، که از بر کردهام خطهاش را.
همیشه مثل خیلیها، فکر میکنم زودتر از بقیه خواهم رفت. برنامهء خاصی هم برای قبل و بعد از رفتنام ندارم. فقط فکر میکنم تنها جاییکه شاید پدرم را بتوانم خوشحال کنم، بعد از مرگ است: در فاصلهء مرگ و دفن شدن. دوست دارم دوسه روز که از گریههاش گذشت، ذوق کند از اینکه «فرزند»ش وسط آدمهای مهم دفن شده است.
میدانم، میشناسماش؛ مرد شریف و سادهای است که با همچو اتفاقی، سالهای سال، ته ِ ته ِ دلاش، ذوق خواهد شکفت.
آدم قانعی است. ندیده نیاست و راحت است. ولی میفهمم وقتیکه به آن قطعهء کذایی نگاه میکند از دور، چه احترامی میگذارد به تکتک مردگاناش. آدمهایی که حتی نصف بیشترشان را هم نمیشناسد اصلا.
دوست دارم در روزنامهها تسلیت بنویسند، بنویسند «درگذشت آن هنرمند، شاعر، قصه نویس و روزنامهنگار کودکان، ضایعهای عظیم بود». دوست دارم رفتنام برای او و دیگران، روی کاغذ، ضایعهای عظیم، یا لااقل متوسط باشد. پدرم روزنامهها را جمع خواهد کرد، و حتی ممکن است وقتی میآیند برای تسلیت، یکجوری بگذاردشان دم دست که دیده شوند. حق او است که ببینند حاصل زندگیاش، که با جان کندن در سیاهچالهها و سختیها بوده، جایی در جمعی بزرگتر از خانواده ثبت شده. حق دارد اگر بغض کند و برود توی کوچه بزند زیر گریه. و حق دارد که شبکهها را جستوجو کند برای شنیدن نامی چیزی کسی. من که نباشم، چهقدر مهم است افههای من؟ مهم نیاست؛ دنیا برای بازماندگان است.
از هماینرو است که هروقت کسی میمیرد، دوست دارم چیزی بنویسم. ککام هم نگزد که بگویند «مردهپرستی ما ایرانیها»! اسماش هرچی هست، من دوست دارماش.
یکبار، چند سال قبل، دوستی داشتم که در تصادف از دنیا رفت. خبرنگار یک خبرگزاری بود. بعدها، با برادرش نشسته بودیم و گپ میزدیم. گفت:«چرا توی وبلاگات چیزی ننوشتی؟» جوابی نداشتم. آنروزها وبلاگام تعطیل بود. گفت:«دوست داشتم به آقام نشون بدم؛ خوشحال میشد حکما». این حال ِ «آقام» را باید دریابی تا به کل قصه اشراف داشته داشته باشی.
حالا هرکسی که میمیرد، مخصوصا اگر کمتر ازش یاد بشود در وبلاگها، و من هم بشناسماش، وظیفهام میدانم که چیزی بنویسم دربارهاش. مینویسم، یکی لینک میدهد به نوشتهام توی لینکدونیها، تعداد لینکها به حد نصاب میرسد، «موضوع داغ» درست میشود، «دیده میشود» و شاید اگر کس و کاری از مرحوم راهشان به اینترنت افتاد، فکر میکنند عزیزشان چه آدم مهمی بوده. هماینقدر ساده... خدا میداند هماینقدر ساده.
من که نباشم، مهم نیاست چه بلایی سر نعش من میآید. دوست دارم پدرم، که کارگری ساده است و مهربان، حس خوب داشته باشد بعد از گریهها. دوست دارم یک «نوروزی» از خاندان ِ پارهشدهء نوروزخان، جایی پررنگتر ثبت شود. نه در دل اهل معنا یا رفقا؛ در جاییکه پدرم دوست دارم.
□
جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمتکش، که دوست داشته بهاش بگویند «خان». خیلی دوست داشتهها! آنقدر به خودش میگوید «نوروزخان» که همه میپذیرند «نوروز» هم خانی است در خانها.
بعضی مردهپرستیها برای بازماندگان آن مرحوم است؛ سودی برای مرده ندارند. مناسبات انسانی است میان زندهها.
آدمهای سادهء دور و برم را دیدهام که در وفات عزیزشان، حتی توی اتوبوس هم جوری به مردم نگاه میکنند که انگاری باید از عظیم بودن ِ این ضایعه آگاه باشند؛ ضایعهای که هیچ از آن نمیدانند. این، زجر میدهد آدمهای معمولی این روزگار را؛ آدمهایی که طبع بلند دارند و عزیزانشان را بلند میخواهند؛ مثلا پدرم.
پی:
- تلفن را بردار، به دوستان و همکاران قدیم بزن؛ خصوصا آنهایی که دور اند، که روزگاری در بدترین روزهای زندگیات، پای رفاقت بودهاند و تماما همراه. آنهایی که یکهو میفهمی که سرطان دارند... میشکنی و افسرده میشوی. خوب نیاست که فکر کنند از یاد رفتهاند. روزگار بیقدر شده، اما آدمها برای من هنوز قیمتی هستاند. خاصه دوستان عزیزتر. خوب نیاست که میآیند، میگردند، بدون حتی توقعی، و میبینند نامشان رفته است از صفحات. عزیز اند. خدا میداند عزیز است.
- این نوشتهء مهدی حجوانی را خواندم و دوست داشتم. میفهمماش.
- مینو، همسر امیر، در شاید بهترین روز زندگیاش، داغدار شد. دو روز بعد هم خود ِ امیر. پدر ِ مینو، پدربزرگ امیر. مرگ، وقتی میافتد، میافتد عین بختک روی سر یک خاندان. غمگینات میکند.. ای داد.
- از این صفحهء جستوجو، یک ورودی داشته این وبلاگ. چیزی بود در این نوشته که غمگینام کرد: استیصال.
- فکر کردم حالا این نوشته یعنی چی و برای چی؟ دیدم خب سالها است دارم بهاش فکر میکنم. آدمهایی هم هستاند مثل من که به چیزهای چیپ فکر میکنند. چه باک!
- فردا اول محرم است. پارسال که یادت هست؟
خب چه میشود کرد؟ هماین است دیگر. این تصویر، برای هوایی دونفره است؛ هماین و چیزهای دیگر ِ خوش.

□
نوجوانی سهشنبهشبها را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند؛ پدربزرگ که میآید به خوابام، میگوید: «برو جعفر رو بکش!»، و نمیدانم این جعفر کیاست؛ گربهام که غمگین است، و نمیدانم چرا؛ و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ خیلی چیزها... بعضی اتفاقات، بعضی خبرها بعضی چیزها بهشدت ایرانی هستند؛ نسخهء مشابه خارجی ندارند انگار.
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد؛ مُردههای جوان ِ فامیل، حساب بدهیها، تعداد دفعاتی که که یک آهنگ تکرار میشود و تو میدانی که بهزودی اگر قطعاش نکنی، به حال ِ مرگ میافتی، تکرار این سوال که «من از کی چرا دیگه نتونستم ساز بزنم؟» و هرچیز که رنگی و جنسی از فرودگاه را دارد. در فرودگاهها، آدمهای بسیاری را با آروزهای سادهشان در دل و حرفهای ماسیده بر زبان کشتهاند. من فرودگاه را دوست ندارم.
اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. من نمیدانم چهقدر بدهکارم و چهقدر درآمد دارم. راه میروم، سیگار میکشم و به –دقیقا- صد و پنجاه هزار تومان قسط ماهانهام فکر میکنم و فکر میکنم عاقبت این مادهگربهء مومشکی چه خواهد شد؟! زندگی، در زمستان جریان طبیعیاش را گم میکند از دست این برفپاککنها.
خواب خیلی خوب است. نه از این خوابهای عرفانی و تخیلی؛ خواب! خود ِ خود ِ خواب. و چه زیبا است خوابی که در روز باشد. فکر میکنم نزدیک به چهار سال است که برنامهء خوابام عوض شده است. چند سال است که فقط روزها میخوابم. در تمام خوابهام نور خورشید از پنجره میافتد روی صورتام و من فکر میکنم پارتیزانی هستم که همالآن، باید که برخیزم بتازم بهسوی دشمن؛ و مگر دشمن کیاست؟
بخواب پسرم.. بخواب..
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ
جهانی
دیگر..
□
عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی.. من مدتهاست چیز دندانگیری برای خودم هم ننوشتهام. دارم چه میکنم؟ خاک بر سرم.
هوای سردی بود. خیلی سال قبل. از لج خودم و روزگار، زلف آشفته را با ماشین تراشیده بودم. بعد گذاشته بودم بلند شود بلند شود بلند شود بلند شود، بشود شکل این «سرباز فراری»ها.
یک دختری، از این دخترهای مست و ملنگ، که آدم گاهی در لحظه دوست دارد جای برادرشان باشد، نشسته بود ردیف پشتیاش. کمی بیحوصله تماشا کردماش. یک لحظه حتی واقعا جای برادرش بودم با هماین چشم و دل ِ پاک. و بعد هم از نظرم دور شد، شد آدم ِ دست هزارم یک قصه.
روزها گذشت. هفتهها گذشت. عین یک قصه. حالا دقیقا «چهل و هشت» ماه از دربهدریها خندهها قهرها، و چهل و هشت ماه از روزی گذشته است که هوا آنقدر سرد بود که من گفتم این رژیم کاری کرده است که هوا هم سردتر شود، وگرنه زمان آن خدابیامرز زمستان اینهمه سرد نبود که.
اتفاق، مثل خواب است؛ خواب، مثل پدربزرگ که میآید به خوابام میگوید: «برو جعفر رو بکش!». من اگر نخواهم این جعفر را - که نمیدانم کیاست - بکشم، باید چه کنم؟
آشفته شدم. دیدماش. زیبا بود. تنی خوب داشت و من دوست داشتم. آشکارا میدیدم که توجهام به تن است. رفته بودم در مایهء مکاشفه و رقص و تماشا.
خیلی قبل بود. قیافهام شبیه اینهایی بود که تازه از زندان بیرون آمدهاند. که پول ندارند، که میخواهند بروند شهرستان و نسخهء بیماری در دستشان خشکیده و ماسیده. من حبس ِ رفیق کشیده بودم و خسته.
بیرون آمده بودم، چراکه میدانستم –خوب میدانستم- اتفاقی عجیب، بزرگ، خاص و یگانه خواهد افتاد.
قسمت ِ هر آدمی، دقیقا جاییاست که بهاش زیاد فکر میکند. من آن خیابان لعنتی را دوست میداشتم. یکروز که شبیه زندانیها بودم، رفتم و در جایی از همآن خیابان نشستم روبهروی کسی که سفید پوشیده بود و مشکی و قهوهای. کلا من این رنگها را هیچوقت یاد نمیگیرم: توسی، قهوهای، کِرِم، شکلاتی.
نیمساعت حرف زدیم. بعد یک بیستدقیقه هم به وقت ملاقات اضافه کردیم. خوب بود که قیافهاش دوستداشتنی بود و هیکلاش هم. خیلی مهم است که وقتی میروی که اتفاقی بیافتد، سر و وضعات زیبا باشد؛ نه مثل من که تازه از زندان آزاد شده بودم. عین اینها که کنار ترمینال میایستند یا توی راهروی فرودگاه.
اتفاقات بزرگ، همیشه در فرودگاههای کوچک میافتد. در تمام داستانهای انسانی، زنی هست که سیگاری به گوشهء لب دارد، لب دارد... دیوانهات میکند؛ از من بپرس!
دیوانهاش شدم. آن هوا را رها کردم و دیوانهاش شدم. رها کردم و نیمهشب بودم که دیدم عاشقاش شدهام. واقعا هماینقدر آنی و بیهوا. شد آنچه باید. دیدم که دوستاش دارم و شعرهایی مینویسم که پیش از آن نمینوشتم.
فکر کردم خوب نیست آدم اینقدر سانتیمنتال باشد. در روزگاری که مردم به مردم رحم نمیکنند، بهقول شاملو، نشستن لب رود ِ بالا و گفتن که «آب را گل نکنیم» یعنی چی؟! {نقل به مضمون} ولی من لب رودی ننشستهام. خودم از نوشتههای این سالها میفهمم، و تنها خودم میفهمم که چه رفته است بر این حسین ِ درمانده. آبی هم اگر بوده، گِلاش کردهام، بهروی همه بستهام. حسین، تشنه است و آب را گلآلوده دوست دارد. ماهیاش در هماین آب گلآلوده بود که به دام افتاد. ماهی، زیبا بود و من بهاش میگفتم و میگویم:«سلام ماهی ِ من!» و دوستاش دارم.
□
نوجوانی که هر سهشنبهشب را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند، چرا نباید اعدام شود؟
چهارشنبه، روز اعدام است. سهشنبه میآیند اینها را باید فردا برودند بالای دار، جمع میکنند میبرند به تنهایی ِ آخر. این تنهایی، که آخرین تنهایی بشر است، نباید بخشوده شود. یعنی فکر کن به کسی که یازده سهشنبه را به تنهایی رفته است و هنوز هم در انتظار روز طناب... خب هیچچیز خوبی ندارد این گریز.
گریزی نیست از اتفاقاتی که میافتد. آنروز مثل نور خورشیدی که وقت خواب میافتد روی صورتام، روشن و صریح میدانستم که دوستاش خواهم داشت. و شد آنچه باید.
هوا ابر بود. سرد بود. خیابان ِ بلندی که دوستاش دارم، گل و شُل ِ مرمت ِ پیادهروها را داشت. با سنگها حرف زدم تا رسیدم به میدانی که میشد آنروزها سیصد تومان داد و رفت رسید میدان آزادی. آزادی را دوست دارم برای سرباز فراریهاش که میآیند لباسهاشان را آب کنند. حال آزادی، همیشه یکجور است؛ معمولی ِ معمولی.
در آزادی است که میتوانی سوار شوی بروی رشت، بروی به دریا بگویی :«راستی تو یه خواهر دیگه هم داشتی به اسم دنیا.. نه؟ سلام برسون بهاش» و بخندی و سیگاری روشن کنی.
کاش در اتفاقات بزرگ، نرمه صدایی از بنان هم از دورها بیآید؛ یا حتی شهره یا ستار.
□
من چیزی دیدم، چیزی دیدم در دیماه سالی که سرد بود، در دیماه آنسال چیزی دیدم که از شب اول بعد از آنروز، رفتم توی مود ِ بنان که داشت از جایی صدای نرماش میآمد توی باد.
آدمها در جملات بیهواشان همهچیز را میگویند. من آدمها را در لابهلای حرفهای بیمنظورشان میفهمم. گفت: «واسه خودش خوشاه حسابی». وقتی که کسی «واسه خودش» خوش باشد، یعنی بعضی چیزها تمام شده است و اگر در آستانهء فصلی سرد ایستاده باشی، اتفاق خودش میافتد بیکه بدانی و بخواهی.
هفتهء اول زمستان بود. مردم چه میدانستند کجای شهر چه اتفاقی میان کی و کی دارد چهگونه میافتد؟ سرد بود هوای مادرمُرده در آن روز.
این اتوبوسهای شرکت واحد، فقط محل نگاه است و تماشا؛ به کسی وفا نکرده، دل نبند!
□
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد. نباید چهارده ماه را از چهل و هشت ماه کم کرد. غصه میآورد میریزد توی زندگی. باید قبول کرد که هماین است. زندگی، گاهی بهترین روزهاش را از تو میگیرد و میبرد در جایی که ساعتاش اینجا نیست، زندانی میکند و قیافهات شبیه زندانیها میشود.
قیافهام شبیه زندانیها بود و تو گفتی: «شبیه این سرباز فراریها شدهام». و من که دوستات دارم، غمگین بودم.
امروز، عزیز من، امروز شد «اینهمه سال». و حال من بهتر است از دیروز. شکر.
□
همهء چیزهای خوب از تو شروع شد که لباس خوبی پوشیده بودی. گرچه چیزها را نباید شمُرد. خاطرات را باید نوشت. تلخیها را باید نوشت و وقت ِ نوشتن، گفت گور پدر کسی که فکر میکند همهچیز را نباید نوشت. واقعا گور پدرش! چیزها برای نوشتناند. من اگر صریح و روان نمینویسم، شرایط خوبی ندارم لابد. خدا را چه دیدی؟ شاید یکروز نوشتم. هنوز دارم ماهها را میشمارم و به تو میگویم «ماهی». عین این ماهی، که لیز میخورد در دستها و فرار میکند. حرف بدن است و حرف لیز خوردن.
□
گفتم که چارهء غم هجران شود؛ نشد
در وصل یار، مشکلام آسان شود؛ نشد
یا از تب غمام شب هجران کُشد؛ نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود؛ نشد
یا آن صنم مراد دل من دهد؛ نداد
یا این صنمپرست مسلمان شود؛ نشد
یا دل به کوی صبر و سکون ره برد؛ نبرد
یا لحظهای خموش ز افغان شود؛ نشد
یا مدعی ز کوی تو بیرون رود؛ نرفت
چون من اسیر محنت هجران شود؛ نشد
یا از کمند غیر غزالام جهد؛ نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود؛ نشد
یا از وفا نگاه به هاتف کند؛ نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود؛ نشد
هاتف اصفهانی
□
روزهای سرد عوض نمیشوند. گرم میشوند، اما عوض نمیشوند. خاصیت یک روز سرد است اگر که دوست داری دوباره ببینیاش، شب که توی خانه تنها هستی.
میپرسم، از خودم میپرسم، اگر مثلا میرفتی به آنسال از دوباره، چه میکردی؟ میگویم: شاید بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و کمی دختر نارنجیپوش را تماشا میکردم و ناگهان، عاشق زنی میشدم که روبهروی من بود. چه زیبا...
روبهروی من نشسته بود. حرف زدیم. خداحافظی کردیم. شبیه آدمهایی بودم که تازه از زندان آزاد شدهاند. راه برگشت را با خودم برای خودم حرف زدم و ساعت حدود یازده شب بود که حس کردم دوست دارم دوباره ببینماش.
رفته بود. زودتر از چیزی که فکر کنی، رفته بود. این «رفتنها» همیشه روی اعصاب است. بختک میشود میافتد روی زندگی این هی رفتن. دلات تنگ میشود میروی سیگار میکشی راه میروی بلند حرف میزنی با خودت برای خودت، و مردم که از کنار تو رد میشوند فکر میکنند تو دیوانهای. تو دیوانهای!
□
دیوانهء مهربان ِ سبزهروی شیرینزبان!
چه میدانی که اینهمهسال چهقدر دوست داشته شدهای؟ شمُردن خوب نیست. نشمار!
وقتی که میشمارم، وقتی که روزها را هفتهها تفکیک میکنم به خوب و بد، و میشمارمشان، هی زیاد میشوند. عین موسیقی است که باید فقط گوش را یله کرد و گذاشت که تکرار شود تکرار شود تکرار شود...
«در سنهایی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...ما بچهء مرگ هستیم.»
□
روز سردی بود و همآنروز، کتاب تازهام منتشر شده بود. میدانستم که اتفاق بزرگ، کتاب نیست. کتابها هی منتشر میشوند و اگر هم ذوقی هست، برای اولین و دومین است. روز سردی بود.
من آن کافهها را که اولاش مردی عبوس نشسته و هی قهوه سفارش میگیرد و تو میدانی قهوه برای من خوب نیست، دوست دارم. من آن قهوههایی را وقتی مینوشی، شبیه بازیگرهای خارجی میشوی، دوست دارم.
در این کافههاست که صدای بنان از دور میآید و اتفاقی که فکرش را هم نمیکنی، میافتد. بعد هم که دست خودت نیست؛ میگویی: «من از ماهی و فسنجون بدم میآد. از شجریان هم. بنان و شهره رو دوست دارم. سوسن و مهرداد رو هم».
وقت ِ وقت است برای اینکه تاثیر بگذاری. میخوانی، زیر لب میخوانی :«چیزی به آخر ِ بازی نمانده است / راهی بهغیر از آن که ببازی، نمانده است..» و آه میکشی و میبینی که روبهروی تو، در نزدیکتر فاصلهای از تو، یکی نشسته است که میشود بهاش فکر کنی.
اتفاقات ایرانی، در روزهای سرد ِ ایرانی میافتند. بیا بقل!
□
یکروز راه افتادم رفتم به دوستی گفتم احساس میکنم شاید اشتباه کردهام که دارم اینجور تلخی میبینم. گفت: «شاید اشتباه کردهای خب» و گفت: « فقط جوری نشود که سهسال بعد باز فکر کنی که حالا اشتباه کردهای!» گفتم:«حق با تو اه». و حق با او بود.
شاید اگر برمیگشتم دوباره به همآن روز، بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و از دوباره تمام این چهل و هشت ماه را تکرار میکردم.
چهل و هشت ماه! کم نیست..
«میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشهء انگور در دستام بفشارم و عصارهء آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایهام، مثل آب ِ تربت، بچکانم.»
□
من عاشق اینام که دنیا اینجور ساده و سنتی و مردسالارانه دور و برم باشد: خانهام، ماشینام، زنام، مادرم، کتابخانهام، کامپیوتر و سیدیهام و هرچیز که بشود مالکاش شد.
دست ِ پُر از بیرون از برسم، کیسههای خرید را بدهم دستاش، با اخم. بگویم:«سلام. تو چهطوری امروز؟ چهخبر؟» و حتی جورابهام را خودم دربیآورم از پا و بگذارم برود کلاس یوگا، که دوست دارد.
من دیوانهء اینام که سوییچ ماشین را گاهی بگذارم روی پیشخوان، بگویم:«پیاده نرو عصر خونهء دوستات؛ ماشین رو ببر، من با آژانس میرم پی کارام».
من دوست دارم بگویم:«خستهای؛ بیا بخوابیم» و جورابهاش را درآورم و بگویم:«خدا بزرگاه». عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی...
حالا تو بگو مثلا چی دوست داری؟ خب بگذار جورابهات را درآورم بخوابی؛ که خستهای. عین حریر و عین ماهی، لیز میخوری، میدانم. حرف بزن، بنویس، راه برو. گاهی هم برو با ماشین خرید کن، بیا بگو:«این سگصاحاب خیابونا شده عین جهنم!» و برو جلوی تلویزیون بنشین و به من فکر کن که دوستات دارم.
در همهء متنهای واقعی، مستعار ات کردم من ِ دیوانه. بابت این یکی، شرمسار روی تو ام. و زیبا است روی تو.
□
آنروز سعی کردم متفاوت باشم. بودم. تفاوت داشتم با روزی که گمات کردم و روزی که پیدا شدی و گفتم «هنوز یخام وا نشده» و هی به «یخه / یقه» تنه میزد حرفام و میخندیدیم.
دوست دارم هماینجا تمام کنم. بروم بنشینم رو به باد سردی که از پنجره دارد میآید توی اتاق، و فکر کنم به اینهمه سال. چیزهایی رفتند از دست و
فقط تو معنی «سرباز فراری» و «زندانی تازه آزاد شده» را میفهمی رفیق؛ رابطهشان را. و حس غمگینی که در هر دوی این شوخیها هست.... چه کرد این روزگار با آدمهاش.
شمردن خوب نیست؛ اینهمه ماه را دوست دارم. و اگر باز برمیگشتم، آنروز میآمدم و اتفاق دیگری نمیافتاد. وقتی که میشمارم، چهارماه از بقیهء چهل و هشت ماه کم میشود و من و تو، غمگین میشویم.
هیچچیز مثل گذشته نماند. گذشته، گذشت و امروز شد گذشتهء نزدیک و رفت. یکچیزهایی هم از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. و چیزهایی ساخته شد. خراب شد و ساخته شد. از خرابی بود اگر بنایی شکل گرفت. سخت بود و سخت هم گذشت. ولی گذشت.
□
دنیایی که برایاش برنامه بریزی، دنیای خوشی نیست؛ برنامه بریزی که چه خواهی کرد و چه نه. دنیا، دنیای خوبی خواهد شد اگر با «؛» زندگی کنی. هی از این نطقهویرگولها {؛} بریزی توش، وصل شوی به سطر بعدی و هی ادامه بدهی تا جایی که از دل ِ ناخوشیها، چیزی بیابی که خوش باشد و خواستنی. اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. کلاه را باید سرت بگذاری و راه بیافتی بروی توی دل زندگی. بروی به «دیدار» و وقت برگشت، شده باشی عین یخ: هی فکر کنی هی فکر کنی... دلات عاقبت تنگ خواهد شد.
من دلام هنوز به عاقبت نرسیده، تنگ است. آروزی بزرگی نیست: یک خانه در حوالی میدان نور، که بشود اجارهاش را ساده داد؛ و هی تو.. هی تو.. هی تو.. هی تو.. بالاخره میشود!
همیشه یک نوشتهای هست در زندگی که مستعار نیست و یک روزهایی میآید که مطابق خواست تو پیش میرود. میخواهمات.
□
«ماهی» ِ شاملو میگوید:
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب ِ من
اينگونه
گرم و سرخ:
احساس میکنم
در بدترين دقايق ِ اين شام مرگزای
چندين هزار چشمهء خورشيد
در دلام
میجوشد از يقين؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهء اين شورهزار ِ يأس
چندين هزار جنگل ِ شاداب
ناگهان
میرويد از زمين.
بعد هم میگوید:
آمد شبی برهنهام از در چو روح ِ آب
در سينهاش دو ماهی و در دستاش آينه
گيسوی خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ يأس:
« آه ای يقين ِ يافته، بازت نمینهم!»
□
دلتنگی خوب نیست. دلشکستگی خوب نیست. خوب نیست که آدم اینجور دلاش گرفته باشد. این آژانس محل، هی سراغ زنام را میگیرد بیناموس. گاهی خیابان هم به آدمهاش خو میکند و دلتنگ میشود. باور کن.
□
دوستی داشتم که رانندهء آژانس بود. هربار که میپرسیدم از کدام مسیر میرویم فلانجا، میگفت:«از جای بدی نمیریم که بد بشه».
از جایی که حالا و امروز ایستادهام، ناراضی نیستام. بد نشده این راهی که آمدهام و آمدهای. تلخی و بالا و پایین، دست ما نیست؛ روزگار هماین است.
من چیزهایی را داشتهام که ندارمشان. فکر میکنم چیزی که نمانده، لابد باید میرفته. چیزی که مانده، یعنی باید میمانده.
بچهای بود، دختربچهء شش سالهای بود که من بسیار دوستاش داشتم. همسایهمان بود. یکروز مادرش میگذاردش در خانه و میرود خرید. بچه در تنهایی، شیر گاز بخاری را دستکاری میکند. انفجار و.. زبانبسته، پرنده میشود میرود. بعدها قبول کردم که باید میرفته لابد.
چیزهای زیادی از دست خواهد رفت؛ میدانم. ولی خب داریم در هوایی نفس میکشیم که هر سهشنبه ممکن است نوبت اعدامی دیگر باشد و هر نفس که فرو میرود، واقعا فرو میرود و احتمال سکته هست. نگهبان چی باشیم در این روزگار؟ گور پدر روزگار.
اگر تقدیر هست، که اینهمه از دست تقدیر میکشیم. اگر نیست، پس باک از چی؟ نترس. من فکر میکنم، دقیقا در بدترین ساعات فکر میکنم که اشتباه نبوده این راه و این اتفاقات.
یعنی میخواهم بگویم آن بچهء زبانبسته، اگر رفته، «باید»ی در کار بوده. حالا هم مدتهاست فراموشاش کردهاند همه، الا من که خب میدانی خاطره جمع میکنم برای سر قبرم.
پس بعضی زخمها را در زندگی نباید شمُرد. و چیزهایی هست، و کسانی هستند که باید نگهشان داشت همیشه. و باید خیال کرد زمان آن خدابیامرز هوا اینقدر سرد نبوده و باید امید داشت. من امید دارم همیشهء خدا. إن الله مع الصابرين.
□
در این شهر داریم یخ میزنیم از سرما؛ تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ ها؟ بگو کجایی؟!
و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ در این شهر داریم یخ میزنیم.
امیر خسرور دهلوی گفته:
با غمات، شادی ِ جهان، هوس است؛
شادی من، هماین غم ِ تو بس است.
از سر خشم اگر بخایی لب،
بر لبات بوسه دادنام هوس است ...
آخ گفته!