یکروز یک وبلاگنویس، در نوشتهای برای مخاطبان وبلاگ، نه مقالهای علمی، مطلبی مینویسد دربارهء شلختگی زبان بعضی ترجمهها و یادی میکند از شاعر جوان و ساعی، ابوالقاسم فردوسی که گویا ما زبانمان را وامدار تلاشهای وی هستیم. {االبته من نمیفهمم چرا وامدار او هستیم، ولی توی طاقچههامان قرآن یا حافظ میگذاریم؛ ربطی هم به ج.ا ندارد، درد قدیمیاست} بعد کورش علیانی که زبان را در دایرهء ناموس تعریف میکند، مطلبی مینویسد مثلا در ادامهء بحث، که من هیچ با لحناش موافق نبودم. {با مغز حرفاش موافقام، اما لحن نوشتهاش را نمیپسندم؛ بهخودش هم گفتم! این زبان، زبان گفتوگو نیست} بعد، کورش میافتد روی دوُر حرف زدن از زبان، و بهنظر من حرفهای بسیار خوبی هم میزند و کلی آموزنده و فکربرانگیز هستند نوشتههایاش. {من این نوشتهء دوم، و خصوصا نوشتهء سوم را میپسندم و بسیار دوست میدارم.}
یکروز دیگر، مطلبی قدیمی از دکتر محمدرضا باطنی، در سایت بیبیسی فارسی ارسال میشود.{و بگویم که من بسیار دکتر را دوستاش میدارم و او را فردی میدانم که جایاش در میز ریاست فرهنگستان زبان خالیاست.} بعد این مصاحبهء بیبیسی هم مزید بر علت میشود، تا اول سید ِ خوابگرد، که در نوشتهء اول و دوم ِ کورش با او خیلی موافق نبود، با دکتر باطنی موافق شود. کورش هم یهجوری به این مطلب دکتر لینک میدهد که پنداری «ما هم از اول همین رو میگفتیم دیگه!» و در واقع «دکتر باطنی-نوازی» میکند. خب همهچیز در حال رفع و رجوع است و همهچیز قشنگ است. تکلیف همهء رفقا با زبان روشن میشود، و همچنان همه متعرف هستند که این زبان، بههرحال، مشکلی دارد؛ منتها در تعریف مشکل، اختلاف نظر بسیار است.
و ناگهان امروز این مهدی جامی، که بنده در فضل، مهربانی، نازکاندیشی و خوشتیپی ایشان شک ندارم، {تمام این صفات را بدون شوخی و ایهام و ابهام، شایستهاش میدانم که مرد خوب و با اخلاقی میبینماش- از همینجا درود بر او} با دکتر مخالفت میکند و شهر را به آشوب میکشد.
از اول صبح، نشستهایم ببینیم کی به کی میزند و کی از کی دفاع میکند، که اینوسط چیزی یاد بگیریم. اما تا لحظهء تنظیم این خبر، سکوت کورش را در مقابل این موضع اخیر، معنادار میدانیم. چراکه اگر مثلا «نیمفاصله» را در حوزهء ناموسی خوابگرد، «زبان فارسی» را در حوزهء ناموسی کورش، «دکتر سروش+وحی+شجریان» را در حوزهء ناموسی داریوش، و «سمرقند+سمرقند+سمرقند+و سمرقند+مدیریت فرهنگی+جهان وبلاگی» را در دایرهء نوامیس جامی ِ زمانه بدانیم، سکوت کورش در برابر تعرض صاحب ارض سیبستان به حیطهء زبان فارسی را باید پُرمعنا ببینیم. کورش، شرم بر تو!
نویسندهء این سطرها، بهشدت برای آرا و نظرات دکتر محمدرضا باطنی احترام قایل است و با ایشان، بهجز در بخش مربوط به تغییر خط فارسی، که بدون ارائهء راهکاری برای جلوگیری از آسیبها گفته شده، و یکیدو مصداق هم در دل گفتوگو دربارهء فرهنگستان اول، عموما موافق است. این نویسنده، زبان فارسی را بهشدت «مسالهدار» میبیند و معتقد است باید کاری کرد، که یا مسالهء این زبان حل شود، یا خودش!
اما وقتی که میبیند در تمام نوشتهها، نام این شاعر ایرانی، ابوالقاسم فردوسی، هی تکرار میشود، خوناش بهجوش میآید و فکر میکند که چرا حالا فردوسی؟
اگر هنوز هم بخشی از کارکرد زبان را در ایجاد «ارتباط» برای انتقال پیام بدانیم، بهنظرم اتفاقا مشکلات زبان فارسی در حوزهء ارتباطی، دقیقا از همین فردوسی آب میخورد. وی مردی بوده سخت زبانآور و قصهگو. ولی ایراد وارده به فردوسی، همانا نشناختن مبحث «ارتباط» از طریق زبان است. فردوسی، «زبان بوس و بغل» را نمیدانسته، یا آگاهانه دست به حذف آن از زبان فارسی زدهاست.
زبان بوس و بغل، با زبان فارسی دری، فارسی تاجیکی، و فارسی افغانی تفاوت ماهوی دارد. {البته نزدیکیهایی با زبان فارسی «میانه» دارد که در کتابی مفصل به آن خواهم پرداخت} همچنین با عناوینی چون «زبان عشق» و «زبانهای آرگو» نباید یکی دانست. زبان بوس و بغل، دارای اصالت صرفی، تاریخ، ریشههای نحوی و دایرهء واژگانیاست. گرچه این زبان از مشتقات زبان فارسی «میانه» است، اما آنچه امروز از آن به عنوان «زبان بوس و بغل» یاد میشود، خود زبانی است منفصل و گویا. این زبان، عموما زبانیاست مبتنی بر کوتاهنویسی و خلاصهگویی؛ تاجاییکه گاهی از یک جمله، به گفتن یکیدو حرفاش میشود اکتفا کرد.
در مطلب دکتر باطنی به مشکلات زبان فارسی و افعال نازای آن اشاره شده است. این مورد، موافقان و مخالفانی دارد. اما فکر میکنم همانطور که در مقالهء دیگری به فرهنگستان زبان و ادب فارسی پیشنهاد دادم و مانند پیشنهادات دکتر باطنی مورد توجه قرار نگرفت، باید زبان فارسی با زبان بوس و بغل «آمیزش» کرده تا به «زایایی» برسد. برای روشن شدن بحث و گریز از تطویل کلام، اشارهای میکنم به برخی از ویژگیهای این زبان در چند حوزهء صرف، نحو و واژگان. باشد که در روزهای بعد، مفصلتر پیرامون زبان بوس و بغل، و چرایی ِ الویت آن بر زبان موجود و رسمی ِ فارسی، خواهم نوشت.
«بانو»ی ما که از زبانشناسان شهیر اروپایی بوده و اگر اغراق نباشد، شیرینزبان ِ شیرینرفتاران عالم است، در تدوین بخشهای مربوط به واژهسازی و تصرف در نحو زبانی، که موجب کوتاهنویسی شده، نقش بهسزایی دارد. بخشهای مربوط به تصرف در ریخت و اعصاب زبان، از حقیر است.
ساخت صفت از فعل ناقص
بوس باشیدن بودگی: بوس ِ منی!
مشتقات فعلی: بوسات دارم! بوسبوس باش، پیشبوس!{ که شکلی خطابی-عشقی-تشویقی دارد}
ساخت فعل ساده از قید
یکهوُ : یهوُویدن
یکهوُ آمدن/ ناگهان آمدن/ در دو صورت شیرین و تلخ بهکار میرود.
یهوویدن شیرین: وقتی که در مسنجر، ناگهان و بهصورت اینویزیبل، برای شما سلام میکند، و شما از یهوُویدن طرف مقابلتان ذوقمرگ میشوید.
یهوویدن تلخ: وقتی که خانه را مکان دیدهاید و «میهمان» آوردهاید، و بانو یا آقا، مییهوُود توی خانه.
مشتقات اسمی-خطابی:
یوهو! = من یهوویدم .. سلام!
یا هو! = فقط «او»ست که مییهوُوَد!
هوهولی! = مییهوُوَیم بهخانه... سلام عزیزم.
مثال دیگر:
دیویدن: دیوانه شدن
من رسما دیویدم امشب = من امشب بهخاطر رفتار تو، دیوانه شدم / من این وقت از شب، بهخاطر نوع برخورد تو دیوانه شدم
ساخت جملهء حدسی
سگات کیاه؟: سگات کیه بودن/ چه کسی تو را بیش از همه دوست داشتن / چه کسی در برابر عشق تو، اینسان حقیر استن و خاکسار
کاربرد این فعل در گفتوگو:
- «سگات کیه؟»
- سگام؟ من سگ ندارم. من از سگ میترسم..
- سگات منام دیگه عزیزززززززززززز دلام! {+بوس محکم}
ساخت ساختار ِ محذوف به قرینهء جنسی
خر!! : مورد علاقه / دوستداشتنی / پرستیدنی
در این ساختار جملهای، فعل «هستن/بودن» بهصورت شهوانی، حذف شده. منظور از این ساخت ِ جملهای، در تمام جایگزینهای «خر»، یکسان است.
- خر!! = خره! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
- گاو!!= گاوه! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
- پدَسّگ {بهتشدید دال و سین pedassag}= پدرسگ! خیلی خاطرت برایام عزیز است!
ساخت تختخواب از تمام واژگان
بریم؟؟ = برویم بخوابیم آیا؟
نمیآی؟ / تو نمیآی؟= من رفتم بخوابم، تو هم بیا!
رفتم بوس! = من رفتم بخوابم، و شما هم اگر دوست دارید، بیایید.
چی هست توی اینترنت صب تا شب نشستی پاش؟ = بعد از برو تختخواب مادرت بخواب! {در مقام تهدید. نوعی اجرا گذاشتن مهریه}
ساخت فعلهای اعتمادی
در این جمله:«خب.. وقتی رفتی دفتر اون نشریه، کیا بودن؟» فعل ِ اعتمادی ِ «نکنه باز اون دخترهء پرروی عوضی بود و نشستین و لاس زدین و چشم منو دور دیدن؟ نکنه میخوای با اون ازدواج کنی؟ نکنه من دیگه خوشگل نیستم؟» وجود دارد که از افعال محذوف زبان بوس و بغل میباشد.
مثال دیگر برای فعل اعتمادی:
تو خوبی؟ {این فعل را همراه با نگاهی بدون خشم یا شادی، و خیره و جستوجوگر بیان میکنند} = «خب من سکوت کردم ببینم خودت میگی که یه حالی از این بپرسم ببینم چیزی میخواد نمیخواد... والله {یا: خدا میدونه} اگر من خفه بشم، صد سال تو یه حالی از دل من نمیپرسی..»
ساخت فعل اقتصادی
کفش کردن: کفش خریدن برای / خریدن کفش برای تقدیر از زیبایی برای / خرید کفش برای
مثال:
کی کفشام میکنی؟ = چه زمانی برای من که اینهمه خوبام، کفش میخری؟
کفشام کن خب! = هیچ میدونی چهقدر وقته که برام کفش نخریدی؟ برام کفش بخر، برام کفش قرمز بخر! {قرمز، در معنای جمله، مستتر است}
مشتقات مالکیتی:
کفشامای= کفش من هستی/ مانند کفش برای من دلخواه هستی / تو مانند آن کفش قرمزه هستی که از برج گلدیس خریدم.
کفشانه / کفشانه = تحبیب قلوب / خرید کردن از پاساژ بزرگ آریاشهر/ خرید کردن از برج گلدیس
مثال دیگر برای افعال اقتصادی
خیابونگردش: خرید کفش
کی میبری من رو خیابون گردش؟ = کی میرویم خرید که کفش بخریم؟/ چه زمانی امکان دارد که تو کارت را بر من ارجح ندانی، و با هم برویم آریاشهر، آن پاساژ بزرگ، و تو برایام کفش بخری؟
خیابونگردشام = در حال خرید کفش قرمز هستم از برج تندیس، بعدا تماس بگیر.
ساخت فعل ساکت
"..........." = حرفی نداشتن / پایان گفتوگو در زمینهای / به دیوار خوردن ِ دیالوگ
از این فعل {نقطهچین پیاپی}، همراه با آدمک
نیز برای لج درآوردن استفاده میشود.
مثال:
- من اگر بیراه حرف میزنم، بگو!
-
.............
- نکن!! هی اینا رو تایپ نکن!! .... جد و آبادته!! همهکس و کارت مسخره هستند.. عوضی یابو!
ساخت فعل نوازشی
........ = جون!!
تو ...... / ........! = ..........!!
ساخت قید و فعل از آدمکهای یاهو مسنجر
قید:
= بهآرامی، یواش
فعل:
= متاسف بودن، تاسف خوردن، اجرا گذاشتن مهریه، قهر کردن
در این فرصت اندک، تنها چند نمونه از ویژگیهای زبان بوس و بغل را گفتم، و امیدوارم در کتاب زیر چاپ «آیین آغوش و دستور زبان بوس»، مفصل در اینباره توضیح بدهم.
همانطور که میبینید، این زبان، با «تغییر خط» نیز کارایی خود را از دست نمیدهد، و میتوان برای مثال، با خط انگلیسی هم آن را نوشت. مثال:
بوسامای= Boosami
یهوُویدن= Yehovidan
از سوی دیگر، از آنجا که این زبان دارای ویژگی «خلاقیت - درشب» است، کاملا متکی به هنر شخص «عرضهکننده» و دریافت «گیرنده» است.
بعدالتحریر:
- این مقاله، اولینبار به مسوولان سایت بیبیسی فارسی ارائه شد، و بنا به دلیل سیاستهای استعماری این سایت در حوزهء زبان، بعد از چند لحظه حذف شد.
- بانو، در کتابی تحقیقی به نام «
»، مباحث تئوریک این زبان را با مباحث «ساپیر و ورف» مطابقت داده است. نسخهء منتشر شدهء این اثر، بهدلیل ویژگی خاص همین زبان، هرگز رویت نمیشود و علاقهمندان باید آن را تخیل کنند.
- برای آشنایی هرچه بیشتر ِ برخی از اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی، لازم است تا منقل و وافور را از آنها ستانده، و یک بالش بههمراه نسخهء هفت مسنجر یاهو، و یک یار چهاردهساله {تا چهل و هشت ساله، لوند و دلربا} در اختیارشان قرار داد.
- این مقاله، به استاد سخن، بانوی شیرینرفتار تقدیم میشود که خود زبانیاست گویا و پویا و بهکار و شیرین.
بعداز دیروز: قیصر! کجایی که «حمزه»ت رو کشتند
جانام فدای زلف تو؛ آندم که پُرسمات
کاین چیست موی بافته؟ گویی که دام توست
«امیرخسرو دهلوی»
۱
این نویسنده، با هرگونه تغییرات شهری، و اصلاحات هندسی خیابانها، مخالف است.
تهران، یعنی اضلاع نابرابر، یعنی خلاقیت در حرکت. یعنی خودت راه بیفتی، مثل الاغ ِ دلبهنشاط، راه خودت را پیدا کنی. یعنی وقتی گم میشوی، حداقل بیست و چهار طول بکشد تا پیدا بشوی. تهران، یعنی هنوز هم کرباسچی ِ مظلوم، هنوز توهم توطئه در کوچهها، یعنی هنوز روزی میرسد که هاشمی شکست خواهد خورد. یعنی، شهری که با تو قدم زدیم... تو که نبودی، بسیاری از خیابانها را بستند وُ باز کردند وُ ساختند وُ بردند وُ کشیدند بلند کردند. وقتی که بودی، تازه داشتیم به حماقت هندسی خیابانها عادت میکردیم. این تهران، شهری نیست که زنی داشت، راه میرفت، زیبا بود... + و + و +
لعنت به هرچه شهرداری.
۲
با سیگار نمیشه آدمها رو فراموش کرد، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه خونهها رو از یاد برد، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه بعد از بارون آواز خوند، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه، با سیگاری هم .. نمیشه خیال کرد که نزدیکای... +
۳
خداوند متعال
لطفا از ما بکش بیرون؛ اینهمه زن و مرد ِ طالب، توی شهر.... خسته شدیم بابا ... +
برای این روزهای دلتنگ ِ تو
پاتوُ از رو دلم بردار
دستت رو از سرم بردار
خیال نکن که سنگه زیر پاهات
این یه دلقشنگه زیر پاهات
دلم مث برگ گل پاکه
طلای بیمنت از خاکه
نکن له اونُ زیر اون قدمهات
نمیخوام وعدهء امروز و فردات
نکن له اونُ زیر اون قدمهات
نمیخوام وعدهء امروز و فردات
تو این دنیا، دمی خوش بودن آسونه
بهای عیش و مستی خیلی ارزونه
یه روزی به تو وُ عشق تو دل بستم
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
تحشیه:
پایات را از روی دل من بردار ای مومن!
دستات را از روی سرم بردار و بگذار زیر سر خودت.
فکر باطل نکن که آنچه به زیر پای تو افتاده{انداخته شده} چیزی از جنس سنگ است.
بلکه آن، یک دل ِ زیبا و قشنگ است.
دل این حقیر، مانند برگ گل، پاک است
و به قول معروف، طلا که پاک است، چه منتاش به خاک است؟
لطفا انسانیت و حقوق بشر را رعایت نموده و دل ِ بنده را خُرد نکن در زیر آن گارد آهنینتان! {استعارهای از پا}
اینجانب، خدا شاهد است که دیگر علاقه و وقتی برای شنیدن وعدههای مختلف و اغواکنندهء شما را ندارم.
لطفا انسانیت و حقوق بشر را رعایت نموده و دل ِ بنده را خُرد نکن در زیر آن گارد آهنینتان! {استعارهای از پا}
اینجانب، خدا شاهد است که دیگر علاقه و وقتی برای شنیدن وعدههای مختلف و اغواکنندهء شما را ندارم.
در این دنیای فانی به قول حافظ، یک لحظه خوشحال و دلبهنشاط بودن بسیار آسان و در دسترس است.
قیمت مشروبات الکلی و غیر الکلی هم بهنسبت نوع حالشان، ارزان و مناسب است.
بنده، یکروز در ایام شباب و جوانی، به شما عاشقیت نمودم و شما لابد خوب به یاد دارید!
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
«دلقشنگه» + دربارهء سوسن + اینجا
۲
- باران ِ رحمت از دولتی ِ سر قبلهء عالَم است، سیل و زلزله از معصیّت ِ مردم!
میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی
سربُریدن، شده از ختنه سهلتر
ریخت ِ مردم از آدمیزاد برگشته
سالَک بر پیشانی ِ همه مُهر نکبت زده...
چشمها خُمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک
اون چارتا آبانبار عهد ِ شاهعباس هم آباش کِرم گذاشته
...
چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسِلسلهء اخته؟
خَلق ِ خدا به چه روزی افتادهاند از تدبیر ما...
دلال
فاحشه
لوتی
لَلِه
قاپباز
کفزن
رمّال
معرکهگیر ...
گدایی که خودش شُغلیست.
علی حاتمی، از زبان «حاجی واشنگتن»
رادیو ورزش {دایرةالمعارف حماقت!}
روزنامهء فردا
کمیتهء حمایت از سیدیهای خصوصی ورزشکاران، از تهیه و تولید سیدی خصوصی یکی از ملیپوشان خبر داد. سیدیران، مدیر این کمیته گفت:«با توجه به استقبال ِ هممیهنان از سیدیهای خصوصی افراد مشهور، همکاران ما با رضایت یکی از ملیپوشان، یک سیدی از رفتار روزانهء ایشان به صورت مخفیانه تهیه و تولید کردهاند که بهزودی در بازار ناصرخسرو و پشت شهرداری، در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت.»
وی در مورد محتوای این سیدی گفت:« اجازه بدهید از اشتیاق مردم کم نکنم، اما فقط بههمین نکته اشاره کنم که محتوای این سیدی، دربارهء رفتار پنهانی و روزانهء این ورزشکار است. مثلا توی این فیلم میبینیم که این ورزشکار، با دست غذا میخورد و روی دو پا راه میرود. این برای مردم، حتما جالب خواهد بود. از نکات دیگری که میتوانم به آن اشاره کنم، این است که این بازیکن، توی فیلم به مادرش می گوید" ......"»
بازیکن مذکور، پیشتر اعلام کرده بود:« در صورتی که این سیدی، بدون کیفیت رایج، به بازار ارائه شود، حتما شکایت خواهم کرد».
کارشناسان، پیشبینی میکنند که فروش این فیلم، رکورد تاریخی مارمولک و آتش بس را بشکند.
آسیه گرجی، آرش چپردار
ادب تندرستی
توپ ِ سفیدم، گردی وُ نازی
می برمات من، یهروز به بازی
ای دل سرکش، توپ رو به بر کش
تو لیگ برتر، بپا نبازی
آوردهاند که حسنک وزیر، مردی بود عجیب فوتبالدوست. شُنیدم که چون وی را بر دار کردند، بچههای جوادیهء بیهق، بر او درود فرستاده - یک دور مسابقات لیگ برتر به یاد او برپا ساخته، که تیم ارابهسازی بخارا و حومه، اول شدندی و از دستان ِ باکفایت ِ خواجه اسعد ِ علیآبادی، بسیار سکهها بگرفتندی و صلهها ربودندی دلکش و خوشلقا.
بیهقی، در جاودانکتاب خود، در ادامهء همین فصل، رودهدرازیهای بسیار کرده که ما را بدان کار نیست. غرض، ذکر رشادتهای فدیراسیون بود، که گفته آمد...
دوبیتی:
ما همه آیینهء جان ِ توایم
رینگ ِ اسپرت ِ جوانان ِ توایم
از برای یک نگاهات، روز و شب
روکش داشبُورد ِ پیکان توایم
در ابتدای این رهاورد شنیدید شعری از منظومهء «پیکاننامه» سرودهء «امیر قلعه»، از بزرگان ادب تندرستی. چنانکه از این منظومه و دیگر منظومههای عصر سامانی، برمیآید، اهالی ورزش در آن دوران، بسیار هوای روسای خود را داشته و معتقد بودند ....
بهرام سرورینژاد، رضا شریفی
رادیو صدای آشنا – {جماعت مسخره؛ آخرین روز...}
افشاگری {بهفنا داد برنامه رو؟}
«مُهر "خیلی محرمانه" خورده روش، ولی من دارم خبرش رو، که این آقای جوون، این فرزام حسنیزاد، با یک توطئه روبهرو شده. این جوون سالها توی نیاوران در سالهای چهل و چهل و هشت مغازهء کافیشاپ داشته با نام سازمانی محمد صالح علا. توی خیلی از ماجراها دست داشته این آدم! تئاتر پستمدرن، «شوریجون»، قتل مورچههای آفریقایی، توی خیلی چیزا و جاها دست داشته این انسان خبیث! مسوولیت گم شدن مادر حاچ زنبورعسل به عهدهء شخص این آدمه، با عمله و اکرههاش. دولت ایران، از این طریق اس ام اس، این جوون رو گول زده، یه جوک فرستاده براش، این جوون رو گول زده! بعد وارد سازمان صدا و سیما کرده اون رو. در ادامه با همکاری فردی به نام امیرحسین مدرس و وحید جلیلوند، رفته ادارهء دوبله استخدام شده در لباس یه مدیر دوبله. وقاحت رو ببینید! حالا شما دقت داشته باشید که این آدم چهقدر کینه به دل گرفته و چه ماموریتی به عهدهاش بوده؟! ای ننگ بر تو باد! عصر یک روز بهاری، با لباس مبدل وارد سازمان میشه؛ لباس مبدل، همون لباس مرسوم مردمه. منتها برای اینکه شناخته نشه، اسماش رو عوض کرده. اسم این آدم ابتدا بهروز افخمی بوده و بعد شده اسماعیل میرفخرایی. خبر محرمانهاش رو هم دارم که الآن داره با برادرزادهء مارک تواین، توی ایالت کالاهاری، یه رستوران رو اداره میکنه. خلاصه رفته اونجا و توی دوبلهء کارتون ِ این طفل معصوم دست برده! عجب جنایتی! این آدم چهجوری خواباش میبره شبها؟ رفته نشسته توی اتاق دوبله، بعد تکستها رو دستکاری کرده؛ چرا؟ چون ماموریت داشته از طرف رژیم! چیکار کرده؟ حالا میگم. اینا رو من توی کتابام هم نوشتم. شمارهحساب اون پایین و اینا ... بله. رفته واحد دوبله که محل عملیات دولت و اعواناش هست، نقشهاش رو عملی کرده! چهجوری؟ نشسته هرجایی که توی اون کارتون ... آخآخ... هرجایی که موجودات و اهالی جنگل، داشتن به هاچ زنبورعسل، این جوون فرهیختهء داغدار، آدرس ِ مادر گم شدهاش رو میدادن، عوض کرده! با یه زبون رمز بازنویسی کرده دیالوگها رو که وقتی هاچ میپرسه مادر منو ندیدی، و طرف هم آدرس واقعی رو میگه، هاچ طفل معصوم نفهمه! این جنایت نیست؟ بسیار داره این رژیم از این جنایات...
این آدم که با کارت شناسایی مستعار، با نام جمشید هاشمپور تردد میکنه، این کارها رو انجام داده و من دارم مدارکاش رو! نهخیر! خبرش رو دارم که این آدم داره با یه ماشین، یه پیکان مستعار، که بین خودشون بهش میگن "پژوحسرتی"، داره با یه پیکان مستعار رفت و آمد میکنه... آقا من تو رو افشا میکنم! دروغ میگی؟ کلاشی میکنی؟ تا کی؟! با رییس پلیس شوخی کردی، ابرو برداشتی گفتن، چه میدونم.. هر غلطی بود، کردی... تا کی؟ ....»
اشکان صادقی {...!}
آگهی
۱
انتشارات مَزمَل، وابسته به مرکز زنجانیهای مقیم لندن منتشر کرد:
هزار و سه راه برای فرار از مالیات بر ارث
اثر جدیدی از شادروان حسین نوروزی، مولف مجموعهء «کتابهای کوچک خوشبختی»
شما با خواندن این کتاب، با انواع مرگهایی آشنا میشوید که در پی آن، نیازی به پرداخت مالیات ندارید:
گم شدن بیست درصد از نقاط حساس ِ جسد متوفی
مرگ در حین انجام خدمات شهری، دید زدن، ابراز علاقه
مرگ در راه یافتن مادر ِ هاچ زنبور عسل
افتادن در کانال آب و مسیرهای کمعرض در روزهای ملی
مرگ در اثر خورشیدگرفتگی
با پیروی از متدهای ما، آیندهء آرامی را به بازماندگانتان هدیه دهید!
مرکز زنجانیهای مقیم لندن
۲
سینمای هالیوود شما را کشف خواهد کرد!
کلاسهای آموزش سینما و بازیگری پیشرفته با حضور اساتید بینالمللی!
حاچ زنبور عسل: آموزش گریه
شلمان: آموزش آمادگیهای فیزیکی
حنا دختری در مزرعه: آموزش گلیمبافی و رعیتی
آنشرلی: آموزش آرایشگری و گریم با متد حیوانی
محمدعلی اینانلو: آموزش آشپزی، تیراندازی، بوکس، دلبری، آموزش سیبیل، دوی استقامت، قدم زدن در بیابانهای کویری و دوبله سرخود
هماکنون به ما بپیوندید تا دست شما را به یکجایی بند کنیم.
آموزشگاه گل سرخ، تحت مدیریت ِ استادان: بلفی و لیلی پیت
اشکان صادقی، آسیه گرجی
رادیو؛ تصفیه و تسویه
رادیو؛ نیما و مجید ندیری
رادیو؛ آفیش هفت صبح
رادیو؛ خاطرات خوب، دوستان جان، تهران ِ اول صبح
بههر دلیل، مقبول و منفور، «اینجا، فقط یکنفر میتواند کامنت بگذارد». حالا قیافهء رفقای «پرشینبلاگ»ی رو دارم از عصر مجسم میکنم وقتی میخواستند {میخواستند؟} اینجا «کامنت» بگذارند که «شدی هفدهم، و پا شو بیا جشن!»، و کلی میخندم!
پرشینبلاگ، مثل هر سال، امسال هم «جشنوارهء محبوبترین وبلاگهای فارسی سال» رو برای انتخاب «صد{یا پنجاه؟} وبلاگ برگزیده از نظر خوانندگان» برگزار کرده. بعد هم بهمدد رای دادنهای خودم بهخودم، و با درنظر گرفتن اینکه این وبلاگ دو تا آدرس ورودی{+ +} داره و چندباری خودم هم به اونیکی آدرس رای دادم، و طبیعتا اندکی افت رتبه داشته این وبلاگ، اینجا شده «محبوب هفدهم».{چون اطمینان داشتم با آرای خودم، اول یا دوم خواهم شد، طبق «رویهء مرسوم»، اینجا تبلیغات نکردم!} اما...
نتایج رو دو روز بعد از جشن دیدم. خب هم خوشحال شدم، و هم اینکه ... جشنواره بوده دیگه؛ چی بگم.
تمام دیروز و امروز رو داشتم فکر میکردم که وقتی برای جشن، علاوه بر میهمانان، از «صد وبلاگنویس محبوب» هم دعوت کردند، چرا یک کارت خشک و خالی نفرستادند برای «آقای حسین نوروزی و بانو»؟ یعنی «هفده» توی «صد» یا حتی «پنجاه» نیست؟ طبیعتا، هرگز نمیرفتیم به این جشن؛ صرفا به این دلیل که من حوصلهء «تجمع بیش از یکنفر» رو ندارم، «ناموس» هم که دسترسی نداشت به مرکز، همین. ولی اگر دعوت میکردند، مثل افراد جنتلمن مآب!، از طرف خودم و بانو ازشون تشکر میکردم بابت دعوت و توجهشون.
اول دچار توهم توطئه بودم، بعد کمی آرومتر شدم و گفتم شاید فقط نفرات اول و دوم و سوم دعوت شدند، شاید ایمیل زدند و من ندیدم {عمرا!}، شاید یعنی کی میتونه باشه اینوقت شب؟
امروز، توی بالاترین لینکی دیدم از مسعود مشهدی. دربارهء جشن نوشته بود و مثل تقریبا بقیهء لینکهایی که خوندم، ناراضی بود از رفتار و برخورد برگزارکنندگان جشن با وبلاگنویسان برگزیده. اولاش فکر کردم «بهتر که دعوت نشدم!» ولی دوباره که دوسهخط اول رو خوندم، به یک کلمه حساس شدم:«گذشت تا اینکه یه روز دیدم "کامنت" گذاشتن که آقا چون وبلاگ شما تخم دوزرده کرده، جزو صد وبلاگ اول انتخاب شدی، پاشو بیا تهرون برای تقدیر و این حرفا»؛ یعنی در حد دِه و روستا ظاهر شدند با این شیوهء دعوت!
حالا چند ساعتی میشه که دارم قیافهء اون بختبرگشتهای رو مجسم میکنم که وارد این صفحه شده، تا بهنمایندگی از پرشینبلاگ، برای نویسندگان این وبلاگ «کامنت» بگذاره و دعوت کنه برای جشن، و چهقدر فحش خواهر و مادر داده وقتی با این پیغام محبتآمیز روبهرو شده:«از لطف شما ممنون؛ درج نظر، اختصاصی است»!!
ما، حسین نوروزی و بانو، از شما تشکر میکنیم و امیدواریم برای سیسمونی، ختنهسورون و باقی قضایا، میهمانانتون رو یهشکل خوشگلتر دعوت کنید، تا اگر خواستند تشریف نیاورند، لااقل مطلع باشند و تشریف نیاورند!
خیلی خوش بود و مفرح بوترابیجان. عصر ما رو ساختی برادر. سپاس!
در تمام گفتوگوهای مردانه، همیشه غصهء یک «زن» هست. مردی نیست، بدون غصه؛ غصهای نیست که برای/بهیاد/در هوای زنی نباشد... و قصه، همیناست.
بهشت از آن ِ تو، که سیگار نمیکشی و غصه نمیخوری + در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
میگم، سازم رو بردارم برم، کنار تپه بشینم؛ ها؟ والله!
ما که برای حضرت یاهو هم ساز زدیم، چهباک از تپه و درّه؟! ساز ِ ناکوک، از پشت میکروفون خشدار، شب تا صبح زدن، اونم ناشی! چه شود!
خب باید بلد باشی با همچو صدایی صفا کنی. کار هرکس نیست، دل میخواد، و یه آدم دیوونه مثل من، یه گنجشکی مثل تو.
توی تهران، برف که میآد، باوس مواظب باشی که «هوایی» نشی؛ ممکنه از قطار جا بمونی! هر رانندهای هم حاضر نیست بندازه توی درّه وُ از کجا وُ کجا، نصفهشبی برسونه تو رو به بلندیها و گرما.
انتخاب با ما بود: یا بریم برسیم به قطار، با سر خر رو کج کنیم سمت ِ مکان!
خب البته گاهی هم میرسی بههر دو، حتی اگر دلات نخواد بهقطار برسی بعدش. مهم اینه که بعضی شبا، برف میآد و کلی میخندی.
خرمنی نيست كه غمهای تو بر باد نداد
خانهای نيست كه سودای تو ويرانه نكرد
آخرش چرخ، به زندان مكافات كشيد
هركهرا سلسلهء موی تو ديوانه نكرد
«فروغی بسطامی»
«بههمین منوال، مدتی میگذراندیم و کمال صرفهجویی را مینمودیم... {ولی} چیزی که اسباب صدمهء همهروزهء من بود، این بود که بایستی یک ساعت قبل از طلوع آفتاب، به حمام بروم و غسل نمایم؛ یعنی غسل ارتماسی، که معلم برادرم به من آموخته بود، بنمایم. یعنی باید داخل خزینهء حمام شده، سرتا پای را دست بمالم و پس از آن، لُنگ را از خود دور کرده، از بالای سکویی، خود را یکمرتبه به آب اندازم و تحمل آب داغ خزینه، که آدم را واقعا میپخت، بنمایم. و این فقره، مرا میکشت و زنده میکرد. و چاره هم نداشتم؛ پلیسمخفی، که وجدانام بود، مرا راحت نمیگذاشت. خدمت اجباری بود. گاهی میرفتم در مقابل خزینه مینشستم، و از کردهء شب، توبه و لابه مینمودم و آروز میکردم که کاش، آلت تناسل نمیداشتم و بدین صدمه، گرفتار نمیآمدم!!»
بهنقل از: خاطرات ممتحنالدوله (زندگینامهء مهندس میرزا مهدیخان ممتحنالدولهء شقاقی) / بهکوشش: حسینقلیخان شقاقی/ با نظارت: ایرج افشار/ چاپ دوم: ۱۳۶۲/ تهران: انتشارات مجاهدین، انتشارات نشر فرهنگ/ صفحهء ۱۸۴
مهندس میرزا مهدیخان، مشهور به ممتحنالدوله، پیشگام هنر معماری نوین و مهندسی در ایران است. وی در سال ۱۲۲۳ه.ش در محلهء سنگلج بهدنیا آمد. در دارالفنون تحصیل کرد و با عنایت ناصرالدینشاه، به فرانسه عازم شد، و در شهر پاریس تحصیلات خود را ادامه داد. بعد از بازگشت به ایران، در این هنر، بسیار کوشید. ساختمان «مدرسهء سپهسالار»، «مجلس شورای ملی» و طراحی «پارک اتابک» از جمله مشهورترین آثار این «هنرمند» است.
وی در سال ۱۳۰۰ بر اثر کهولت سن و بیماری، درگذشت. دو بار ازدواج کرد که از همسر اول، سه فرزند، و از همسر دوم، نُه فرزند به بار آورد.
وی، مردی بود بس هنرمند و هنرور. روحاش شاد.
چشم ِ آقای فندکفروش، میگوید:«خانم، بیروناه!» خانم، توجهای نمیکند.
چشم ِ آقای خریدار ِ فندک، میبیند. میگوید:«راستی تو این سینما کانون رو دیدی چه خوشگل شده؟! زود بیا بریم بیرون نشونات بدم!»
خانم، میفرماید:«حالا میریم میبینیماش؛ فعلا اینا دیدنیتره!»
خریدار ِ فندک، بیناموسترین وضعیت عمرش را تجربه میکند.
ما از این داستان نتیجه می گیریم، قبل از ورود به مغازهء فروش اسباب تدخین، لطفا به سر و ریخت خود، توجه کنید؛ مخصوصا اگر در خیابان وزرا باشد.
بیت:
نزاکت آنقَدَر دارد که در وقت ِ خرامیدن
توان از پشت پایاش دید نقش روی قالی را
از بالای پارکوی تا میدون ونک، پیاده گز کردیم. سرد بود هوا؛ آخرین نفسهای زمستون. گفتم:«من طول میکشه تا یخام باز شه خانوم» و این «یخام» رو جوری گفتم که بشنوی «یَخهم». تیز بودی، گرفتی. گفتی:«زیر آفتاب باز میشه یخهتون یا ...؟» و این «زیر» رو تیز بودم، گرفتم!
روز اول بود که گفتم و گرفتی و گفتی.
روز بعد از تعطیلات، اول صبح، بیست تا همکار زن و مرد، وارد اتاقی بشن که روز ِ قبل از تعطیلات، همگی با هم و در یکزمان از اون خارج شدن... فکر کن! بعد وسط اتاق، کاور ِ «یهچیزی» روی زمین باشه.... یعنی کی میتونسته باشه؟ اون هم با این طعم و عصر؟ ما چه میدونیم والله. همه خفهخون میگیرن و به تکتک وبلاگنویسهای اطراف شک میکنن. ولی اونجا که محل کار نبود، چیز بود.
فکر کن که پاتیل باشی، وارد اتاقی بشی، ببینی که دیوار سوار مبل شده! بعد سواری نیمهکاره بمونه و بازی از سرت بره وُ فکر کنی: اون که دیوار نبود، اون هم مبل نبود، اونی هم که پاتیل بود، من نبودم؛ پس کی داشت آواز میخوند؟ آواز؟ .... اوم.
«مادر داری حسین نوروزی؟ .... » نقل و نبات بود، وقتی یخات باز شد. خب بهقول طهرونیها، «فحش وُ فحشکاری، با قربونصدقه نمیشه» باقی چیزا که جای خود داره.
شعرهای عاشقانه نوشته نمیشد
جهان، چیز تازهای نداشت
و تهران
شهری نبود که دوست داشته باشم
رفته بودی
و کاری بهجز شعر نمانده بود
و سیگارها
زنها
و عکسها
۲
من این شهر را دوست نداشتم
به عکسهای زیبا دل دادم اگر ماندگار شدم
و روسپیان جوان
و روسپیان جوان
و مادرانی که لبخند میزدند به آیینه
شعرهای عاشقانه نبود اگر بودی
قابها نبودند اگر نمیرفتی
اگر مانده بودی
شاعر نمیشدم
با سیگاری بر لب
۳
رفتهای
فردا
ادارهها تعطیلاند
خیابانها
تعطیلاند
کوچهها و روزنامهها
رفتهای
و تهران پر از روسپیان جوان
با عکسهای عریان از تنی که دوست میداشتم
۴
نیستی
و در هر عکس
زنی دارد به لبخندش خیانت میکند
اینجا
دنیای شرقیاست
و جهان ِ پیرامون
تنها، زنانی که میبینیم
زیبا
زیبا
زیبا
من این شهر را
هرگز نمیخواستم
پی: همچنان، فضا، سانتیمانتال است وُ همینجوری. دنیا، احمق هم میخواهد. دقیقا! مردم دوست دارند توی هرچیزی ...
پی: بهزودی، عکسی در این مکان نصب میشود.
اینجا کسی با «تجمع» مشکل ندارد؛ کسی دنبال این نیست که تو چرا با کی داری کجا چه میکنی.
اینجا، کسی با «انزوا» و گوشهنشینی مشکل ندارد؛ پی ِ این نیستند که تویی که تنها، پس چرا داری توی ذهنات با کی چه میکنی این وقت ِ روز.
اینجا، وقتی میشوی «مشکل»، که در نگاهشان «مفهوم» نباشی. یعنی نفهمند که چرا با کسی کاری نمیکنی اگر وجود داری هنوز.
اینجا، فرهنگ خاص خودش را دارد.
اگر «خیابان ِ دو نفره» را بخشی از «عاشقیت» در نظر بگیریم، «فیزیک» چندان مهم نیست. پس در این صورت، باید از «وجود» صحبت کرد. و اگر عاشقیت را بر اساس الگوی ایرانی-اسلامی-اینجاییاش ترسیم کنیم، خیابانهای «دو نفره»، هنوز هم زبان «آرگو»ی عشق است. زبانی که اگرچه رسمیت حکومتی و مردمی ندارد، اما «دل»ها را به خود میکشد و میکشاند به «پیادهروی». سوال میکنند که این کیه وُ چرا؛ اما هر جوابی بدهی، دست ِ آخر، در بدترین وضعیت، با یک تعهد خلاص میشوی. و این، مثل آن میماند که ناخواسته تن داده باشی به «خفن»گفتن، و البته در مضرات آن هم بیندیشی، بترسی. همهء ما جوک میگوییم و شخصیتهای دینی را هم مسخره میکنیم، و یک «خدا ببخشه منوُ» اولاش میگذاریم. به این وضعیت میگویند:«هستایم و نیستایم».
اینجا، باید مفهوم باشی. اگر مفهوم نیستی، دستپایین، باید قابل استفهام باشی، یا بشوی. اگر نیستی، برو بمیر تا نکشتمات. این وضعیت غمبار، بهشدت «ایرانی» است. نمیتوانی در یک دپارتمان، بروی از لزوم غصهداری حرف بزنی، دیوانهای! نمیتوانی کنج اتاقات تا ابد بلولی، مریضی! نمیتوانی دربارهء یک حرف از الفبا بنویسی، یعنی کی میتونه باشه؟! نمیتوانی بمیری، دست خداست! نمیتوانی نباشی، وظیفه است! نمیتوانی، بتوان!!
تناقض، یعنی همین!
مفهوم فیزیکی «خیابان دو نفره» همیشه بخش ِ آرگوی چشمها و قلبها بودهاست. گاهی به بطن زندگی نزدیک میشود، گاهی بهزور باتوم، به قعر میرود. همیشه اما کموبیش، در پنهان ِ آشکاری بودهاست که پنهاناش کردهایم{شدهاست}. یعنی از وقتی من چشم باز کردم، همینطور بود و هست. دوستاش داریم، ولی نمیگوییماش. وجود داشته و دارد، همه هم تجربهاش کردهاند، کسی هم نیامده خیابان را ببندد، ولی هر کس با نگاه خاص خودش، بخشی از طول این « دو نفره» را ختنه کردهاست. هرگز اما اخته نشده.
خب، فیزیک ِ «خیابان دو نفره» را ختنه میکنند، وضعیت «عاشقیت»ی آن را چه خواهند کرد؟ هیچ! عاشقیت، ابتر نمیشود، چراکه باید کسی و کسانی، «تاریخ» بنویسند.
دهانات را میبوییدند، اما یاد گرفته بودی بگویی «نامزدمه جناب سروان!»؛ بلد بودی چشمهای سیاهات را پنهان کنی، بگویی «زاغ»ام. پیچش، از مصدر زرنگی و رندی.
اما...
گزارههای بالا، اگر معنایی مشترک داشته باشند نزد هر دوی ما، میرسیم به امروز و همین دم غروبی:
کُپهکُپه «وَن»های چینی، دارند آرگوی عاشقیت را ویران میکنند. خریداری ندارد «جناب سروان، این نامزدمه!». باید به این فکر کنی که وقتی توی «هوای دو نفره» قرار داری، «تنها» نمانی! خیلی توجه جلب میکنی. باید به فیزیک ِ «خیابان دو نفره» «تن» بدهی. نخواهی، باید بروی، جواب بدهی که شکل من مادرزادی اینشکلی بوده سرهنگ! مادرم من رو تابلو زاییده از اساس.
تنها که باشی، صدایات میکنند، موهایات را میپرسند، لباسات را، چشمهای نامفهومات را، و دختر و پسری دستدردست ِ هم، از کنار شما میگذرند... قصه، قصهء موی بلند و چشم سیاه و واه واه واه نیست. روزگاری با «لمس ِ خیابان دو نفره» مساله داشتند، روزگار دیگر، با «وجود» آن، و حالا با «بیوجودی نامفهوم» آن. تو چرا چی هست توی دلات که چشمهات داره هیچ حرفی نمیزنه؟
و دیگر، روزگار غریبی نیست نازنین کیه؟! راست بگو، وگرنه موهات چرا بلنده تنهایی ِ تو پسر؟!
مشکل، در تجمع و انزوا نیست. باید مفهوم باشی، مفهوم بنویسی، و جاسوسی هم اگر میکنی، معلوم باشی. خصوصا که جاسوسها، همیشه تنها راه میروند. بههمین سادگی...
نفرین بهشهر و امنیتاش.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی ِ آب، قدم میزند. شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط همین.
شهرها که آمدند، توی خیابان قهر کردی و راه خود را گرفتی رفتی ...
بیتو غمگینام از این فاصلهء سال وُ زمونا
تا تو برگردی، میشم دود وُ ... میرم توو آسمونا
از ساعت 3 تا 7 بعدازظهر، زندگی خلاصه شدهاست در «سوسن». برمیگردم باز.
اگر لُرها نبودند، تاریخ غم ِ ایرانی، چیزی بزرگ کم داشت ... +
ملکمحمد مسعودی از ۶ صبح، تا الآن، ۳ ظهر، «داینی» میخواند. برمیگردم خیلی زود.
چمدانها پُر از قصههای عجيب هستند.
«صفحهء ۱ از متن- صفحهء اول، تمام متن»
آدمهايی كه قدشان بيشتر از نيم متر نيست، چمدانهای سفيد دارند هميشه.
سفيدها، وقتی كه میروند سفر، سوار تمام كشتیها میشوند. آنها از روی كشتی خورشيد را تماشا میكنند.
وقتی سفيدها میروند سفر، آسمان خواب است. وقتی سفيدها از سفر برمیگردند، خورشيد وسط آسمان ايستاده. آدمهای چمدانسفيد، عاشق راه رفتن روی پل های بزرگ هستند .
سفيدها، هيچوقت ديده نمیشوند. آنها فقط غذاهای كمچرب میخورند. سفيدها هيچوقت چاق نمیشوند؛ برای همين است كه هميشه توی تمام چمدانها جا میشوند.
آدمهايی كه رنگ چمدانشان سفيد است، زياد حرف میزنند، زياد هم میخندند.
دريا، بهترين دوست ِ سفيدها است.
من، خواهرم، چمداناش سفيد است. {من، مادرم ... من، پدرم ... من، برادرم ... من، ... }
«صفحهء ۴ از متن – صفحهء وسط»
چمدانها زياد مسافرت میروند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر میبرد.
هر چمدان، برای خودش قصهای دارد هميشه؛ اما قد ِ تمام چمدانها يك اندازه است.
چمدانها حرف نمیزنند با آدمهایشان. آنها در سكوت، فقط سفر میكنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
«صفحهء ۷ از متن- صفحهء آخر از متن»
از کتاب ِ کوچک «چمدانها میروند سفر» (نوعی قصه، برای نوعی از بچهها)، نوشتهء حسین نوروزی، دوزبانه؛ فارسی –انگلیسی، ۱۲ صفحهء رنگی، خشتی کوچک
بعد: یک کار ِ گروهی از من، مریم، مهرناز و مریم، در مقام نویسنده، مترجم، تصویرگر و ناشر. بیش از دو سال است که کار خوابیده... مریم و مهرناز که رفتهاند، و البته کارشان را کردهاند طفلیها. مریم هم درگیر زندگی و دینا و دانیال شده و برادرش، مجوزش را بهفنا داده. میماند این من، که کمکم از زور بیکاری، آغوش بهروی «بازار» باز کردهست ... ای دریغ! این کتاب را خیلی دوست دارم هنوز.
عاقبت آرمانگرایی، بُریدن، و برخورد ِ ملموس با خود ِ خود ِ زندگی، دقیقا یعنی کف ِ بازار!
زندگی، واقعا کودکانه نیست؛ خیلی چیز بزرگیاست و جا نمیشود....
بعد: من یک بچه گربهء تنهای تنها بودم.