مدتهاست فکر میکنم اگر این دو چیز نبود، حتما" دق میکردم: یکی مرغ، و دیگری داماد-سرخونه. این دو تا در فلسفه یونان هیچوقت حضور نداشتند، پس به لحاظ فلسفی کاملا" بکر هستند و تازه. اولی را میشود خورد و دومی را نمیشود. اولی در واقع، غذای دومیاست. اما نمیدانم چرا، همیشه اولی را، صورت ازلی ِ دومی میبینم ....احساس میکنم که باید در همینروزها بروم سراغ افلاطون، ببینم چرا از اینها چیزی نگفته.
حالام خوش نیست هنوز....نمیدانم چرا... دارم به بودن فکر میکنم.....مریضام اینروزها ...