تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

از خم ِ زلفت دل شیدا شکست
شیشهء مي، در شب یلدا شکست
.....

 

# این؛ همین # 87/04/30 بانو |

بوی مرگ می‌دادی در تصاویر این سال‌ها، مرد

مرگ، یک میهمانی اجباری‌است. اس‌ام‌اس‌هایی که این‌روزها می‌رسد، حکم دست‌هایی را دارند که وسط مجلس عروسی، ناگهان تو را می‌کشند وسط، و می‌افتی دقیقا بین نگاه‌هایی که منتظرند دست و پا زدن‌ات را تماشا کنند. چیزی شبیه آخرین فرصت ِ قبل از شلیک: آیا شما وصیتی دارید؟
دارم!
من، آقای شکیبایی، زندگی برای من، دقیقا کاری‌است که برای کار دیگری می‌کنم: چای می‌خورم که سیگار بعدش را بگیرانم، سیگار روشن می‌کنم که بعدش چای. زندگی می‌کنم که بعدش بمیرم. مرگ برای‌ام چیز غریبه‌ای نیست. نوجوان که بودم، بالاتر از خانه‌مان، داروخانه‌ای بود. دیازپام داشت، ولی بدون نسخه نمی‌داد. نسخهء پدربزرگ‌ام را می‌بردم و می‌گفتم:«حاج‌آقا، پاش درد می‌کنه نمی‌تونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». خیلی از سال‌های عمرم در رفتن و ماندن ِ حد فاصل بیست قُرص و پنجاه قُرص، گذشت. یازده دوازده سال‌ام بود فقط. اطمینان داشتم که مرگ، تنها چیزی‌است که هر آدمی یک‌بار تجربه خواهد کرد. بعضی‌ها چندبار؛ قدر هر نوبت که داروخانه‌چی به پیغام حاج‌آقا اطمینان می‌کرد.
مرگ، دنیای تجربهء «اولین»هاست. تجربه‌ای که فقط بار اول‌اش، ترس دارد. مثل اولین‌باری که پرت می‌شوی وسط مجلس عروسی و باید دست و پا بزنی. کیست که حتی یک‌بار دست و پا نزده باشد؟
مادربزرگ‌ام، بالای سرم جان داد. خس‌خس نفس‌هاش را یادم هست. یک ماه و چند روز بعد از آخرین بستهء قُرص‌ها و لقمان‌الدوله. اول صبح بود. با صدای خس‌خس از خواب پریدم. شهریور بود هنوز. فکر کردم وقتی داشته خس‌خس می‌کرده، لابد کمک می‌خواسته.. حتما نفس‌اش تنگ بوده، شاید لیوان آبی مثلا می‌خواسته، یا «قُرص»ای که کمی آرامش بدهد به رفتن‌اش. فکر کردم اگر بیدار بودم، حتما یک بستهء ده‌تایی می‌دادم زیر زبان‌اش که خس‌خس نکند، جان ندهد، بمیرد فقط. ولی خب، مرگ، مثل مجلس عروسی‌است: می‌دانی که احتمال گیر افتادن داری، ولی این‌که کی، همیشه اتفاقی تعیین می‌شود. دست که می‌رود روی ماشه برای شلیک، آقای شکیبایی، شماره ندارد... در یک لحظه ماشه را می‌کشد.
تا آن‌روز نعش‌کش ندیده بودم. فکر می‌کردم فقط کسی را که با قُرص خودش را در خانه خلاص می‌کند، سوار این‌ها می‌کنند. خب، تمام مرگ‌های ما، در بیمارستان بود، در جاده بود، در لابه‌لای چرخ‌های تریلی. داروخانه‌چی هم دیگر احتیاط می‌کرد و حتی به خود «حاج‌آقا» هم رو نشان نمی‌داد. مرگ را دور می‌کرد از خودش، از کودکی افسرده که ذهن‌اش را خس‌خس‌های پیرزنی پر کرده بود.
یکی می‌گفت:«قدیم‌ها که مردگان را در امام‌زاده‌های محلی دفن می‌کردند، مرگ نزدیک‌تر بود به زندگی» راست می‌گفت. مرگ را از زندگی‌ها دور کردند، که وجه اتفاقی‌اش را حفظ کند. هیجان و حیرت‌اش را. و این «حیرت»؛ این، خیلی مهم است.
اگر مرگ نزدیک بود، پدربزرگ‌ام تازه بعد از سه سال از فوت‌اش به خواب‌ام نمی‌آمد که بگوید:«برو جعفر رو بکش!» خب راه‌ها دور شده و این‌جور سفارشات، دیربه‌دیر به دست آدم می‌رسد. تازه من از کجا بدانم که کدام «جعفر» را؟ باید صبر کنم، شاید سه‌سال بعد دوباره فرصتی دست داد و به‌ خواب‌ام آمد. مثل مادربزرگ‌ام که بعد از چهار سال، در خواب‌های پدرم خس‌خس می‌کند و هربار حال مرا می‌پرسد.
انتخاب، با من نیست. قبرستان‌ها را می‌برند از محیط روزمره، بیرون، تا حیرت زندگی را زیاد کنند. غافل‌اند از این‌که در حیاط امام‌زاده، در باغ‌های شخصی، اشک‌ها عریان‌تر و سلیس‌تر از جایی‌است که از فرط مرگ، شهرکی‌است برای تجربهء هرجور حالی، الا مرگ. در برابر حیرت، آگاهی می‌ایستد، و آگاهی ساده‌تر اشک می‌ریزد، می‌شکند. همین‌است که شما را خواهند برد قطعهء هنرمندان، تا بشوی دکوری برای عکس انداختن شیش‌جیب‌پوشان و سرباز‌ وظیفه‌ها. در تمام عکس‌های یادگاری، حیرت می‌بینی نه صافی.
وقتی کسی می‌میرد، اول فکر می‌کنم به «موسیقی»‌ای که باید در هنگام مرگ‌نویسی آن آدم خاص، گوش کنم. مثل کودک افسرده‌ای که در یازده‌سالگی چهل تا قُرص می‌خورد و کاست قرآن می‌گذارد توی ضبط صوت، و انتظار می‌کشد. بعد وسط ‌اش می‌ترسد و گریه می‌کند. بعد، بی‌حس می‌شود و میان ترس و گریه، دل‌اش برای مادرش می‌سوزد که غصه خواهد خورد، و پدرش که خسته به خانه خواهد آمد و خواهد شکست... مثل کودکی که چند روز بعد در بستر به‌هوش خواهد آمد و دنیا، هنوز همان دنیای تلخ و افسرده‌ خواهد بود.
فکر می‌کنم به موسیقی‌ای که باید برای مرگ هر نفر نواخته شود. خودم را می‌گذارم جای عزراییل. مجسم می‌کنم که یک واکمن سونی کرده توی جیب‌اش، دارد سمفونی گوش می‌دهد. سمفونی‌ها، آدم را مسخ می‌کنند. عزراییل را هم لابد. یعنی وقتی که مثل همین حالای من، گوشی چپانده توی گوش‌اش، و غرق در دنیای موسیقی است، دیگر برای‌اش فرق نمی‌کند که چه کسی را خلاص می‌کند: مادر بزرگ من، که فرصت نشد قُرصی برای خس‌خس‌اش تجویز کنم، یا خسرو شکیبایی، با آن‌همه خاطره از هامون و مدرس و پری و عادل مشرقی. همین است که می‌گویم مرگ عرصه‌ای‌است که موسیقی در آن نقش اول را دارد. مثل مجلس عروسی، که ناگهان تو را پرت می‌کند وسط ِ هیجان موسیقی که دست و پا بزنی.
بعد فکر می‌کنم که حالا باید «عکس»ی بگذارم جلوم، و مدتی تماشا کنم. مادربزرگ‌ام بدعکس بود. از این پیرزن‌های لاغر با عینک ته استکانی. پدربزرگ‌ام را تماشا می‌کنم وقتی می‌خواهم از مادربزرگ‌ام بنویسم. مردی که با مویی بلند و سفید، نشسته‌است روی زین اسبی، و دست‌اش روی ماشهء یک برنو. ماشه، یعنی مرگ، یعنی اتفاق، ناگهان. یک‌جور مات کردن تصویر. یعنی دقیقا آن لحظه‌ای که قُرص «ده‌»اُم را خورده‌ای و ناگهان دل‌ات تنگ می‌شود برای کتانی قرمزت، و دل‌ات تنگ می‌شود برای دختر هم‌سایه ‌که زیبا بود. یعنی دقیقا آن «دم»ی که دوست داری دست نگه‌داری و نمی‌شود: دیگر دیر شده‌است دوست عزیز.
می‌گوید:«کُل نفسٍ ذائقة المُوت». و این یعنی، هرکسی موسیقی‌ای برای مرگ دارد. کسی که بعد از چندین‌سال به خواب‌ات می‌آید تا قُرصی بگیرد برای رفع آن خس‌خس ِ لعنتی، یعنی که موسیقی‌اش را گم کرده، یعنی که موسیقی‌اش به‌موقع پخش نشده. شما گویندگی کرده‌ای در رادیو، می‌دانی چه می‌گویم. یعنی دقیقا آن لحظه‌ای که مجری از اتاق بیرون رفته سیگاری بگیراند، دستگاه پخش خراب می‌شود، و باید بدون فکر در چند ثانیه خودش را برساند به میکروفون، بگوید:«شنوندگان عزیز، زندگی زیباست!» از همین‌جاست که راه زندگی و مرگ جدا می‌شود.
و مرگ... مرگ، چیزی است که دارد زور می‌زند برای اثبات خودش، برای اثبات این‌که «آن‌طرف»ی هست بعد از این‌جا و اکنون. مثل بچه‌ای که وقتی می‌زند به سیم آخر، حتی روی هوا هم راه می‌رود که خودش را نشان بزرگ‌ترها بدهد. مرگ هم به هم می‌ریزد، و گاهی رفتار دیوانه‌واری از خودش بروز می‌دهد. مثلا وقتی‌که «خسرو شکیبایی» را می‌برد، فکر می‌کنی که «این مرگ هم داره زورای آخرش رو می‌زنه». از این شکست، بهجتی حاصل می‌شود، و از این شادی، حماقتی، تا مرگ بعدی... این وسط، خبرهایی هم هست: نفس می‌کشی، راه می‌روی، عاشق می‌شوی، قُرص می‌خوری، و یک‌روز در بستر لقمان‌الدوله به‌هوش می‌آیی، می‌بینی زندگی هنوز همان چیز مزخرفی‌است که داریم برای اثبات وجودش، با مرگ دست و پنجه نرم می‌کنیم. مثل وقتی که توی مجلس عروسی، دست و پا می‌زنی تا ثابت کنی که «آی مهربونا.. مهربونا.. مبارک‌تون باشه!».
آدمی که دارد دست و پا می‌زند، دیگر دیده نمی‌شود؛ مثل خسرو شکیبایی که کسی توجه نکرد به مرگ تدریجی‌اش در گریم آخرین کارها: سالاد فصل، اتوبوس شب، حکم...
چیز مبارکی وجود ندارد خسروخان. مرگ را بسته‌بندی می‌کنیم در قطعات بهشت زهرا، و برمی‌گردیم می‌رویم داروخانه می‌گوییم:« حاج‌آقا، پاش درد می‌کنه نمی‌تونه بیاد.. گفت این نسخه رو تمدید کنین». بعد، تو خس‌خس می‌کنی، و پیش از آن‌که موسیقی‌ات را انتخاب کرده باشی، عزراییل، سمفونی‌اش را گذاشته توی واکمن‌اش، و دیگر هیچ‌چیز سبزی وجود ندارد، حتی «خانهء سبز».
از شما بعید بود آقای شکیبایی ...

پی: نوشتهء اول؛ وقتی که حتی حوصله‌ای برای نوشتن نداری. تا بعدی، چه باشد.. شاید «دومی»ای داشت.

حدیث دیگران: + + + + + + + و + و همین‌جور، هی ادامه بده.

 

# این؛ همین # 87/04/29 حسین نوروزی |

- اون آهنگی رو که اون‌شب اول زدی، بازم بزن، می‌خوام گریه کنم..
- گمون‌ام برات هجرانی زدم.. البته می‌دونی که سازم کوک نیست، ولی به‌خاطر تو ..
- تو تنها کسی هستی که ...
- تنها کسی که هستم توی چت‌، ساز می‌زنه.. نه؟
- نه! تنها کسی هستی که خیلی پدرسوخته‌ای و بلدی که بازی کنی با آدم..
- آها.. از اون جهت؟ تقصیر من نبود... خودت اول گفتی دل‌ات گیره پیش من.
- آره؟ ... ای... بزن.. بزن کمی گریه کنم...

داری بازی می‌کنی؛ داری لفاظی می‌کنی که حرف بکشی ... کسی هم این وسط نمی‌گوید«این که زدی، اصلا ساز بود؟». چند سال تنهایی و بی‌کاری، به آدم ِ سوخته‌ای مثل تو، این فرصت را می‌دهد که با یک «سه‌تار» مهربان، ردیف و گوشه‌های «تحت وب» ابداع کند. قطع و وصل‌های اینترنت کم‌سرعت هم هم‌راهی‌ات می‌کند در تعیین ریتم خاص. یک میکروفون ِ گاهی سالم گاهی بیمار هم که باشد، چه شود!! و شب‌های بسیاری از این‌دست ...

- داری گریه می‌کنی الآن؟
- نه .. دارم فکر می‌کنم مگه ممکنه من، من، من گیر کنم پیش تو؟
- خب حالا که گیر کردی.. اصلا از اول هم تابلو بود که گیر کرده بودی.. دیدی که من سعی کردم نشه این‌جوری.. ولی خب تو خیلی کار از کارت گذشته بود.. دل‌ام سوخت برات، کمک‌ات کردم که به حرف بیای.
- تو سعی کردی؟ ببینم.. تو اصلا گیر نکرده بودی؟
- من؟ عمرا... راست‌اش من اصلا فکر نمی‌کردم.. من فقط ساز می‌زدم....
- خیلی رو داری تو! باشه.. من گیر کرده بودم... حالا چی؟
- هیچ‌چی! فقط ... ول‌اش کن.. گوش کن بزنم..

 

# این؛ همین # 87/04/28 حسین نوروزی |

ایران، کشور تنهایان است. دو جور عینک، این «تنها»یی را ساخته‌اند برای ما:
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغها»، که از صدقه‌سری این سر ِ هم‌نویسی، «جمع» شویم، «قدرت» بگیریم، بشویم «روی‌هم‌رفته».. به امید ِ آزادی وطن ِ دربند!
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغ‌ها» و حتی «کلاغ  ها»، مبادا که از این «جمع»، قدرت بگیری، کودتا کنی!
زبان، در این سامان، حتی در «شکل» هم اسیر قدرت مانده و پیش نرفته؛ قدرتی با تعریف سرهنگی؛ داریم از دشنه و سوراخ سینه حرف می‌زنیم رفیق. «پس‌از قدرت»ی وجود ندارد، «آزادی»آفرینی ِ زبان، یعنی شوخی. سیستم، «باید-نباید» است. فرد، تاثیری - حتی - در شکل زبان‌ای که با آن ارتباط برقرار می‌کند، نمی‌تواند داشته‌باشد. {خبرگزاری فارس که برای زبان «برنامه‌ریزی» کند، از این‌ به‌تر نمی‌شود. رجوع شود به موضع‌گیری‌های این خبرگزاری ِ مدافع زبان فارسی، در قبال یک مقاله و گفت‌وگو}
فردیت هم شده دستوری: غلط است، درست است!...... خاک بر سرت زبان! ایضا رسم‌الخط!
وقتی‌که من نتوانم با شکل و رسم‌الخط، تعریفی از اغتشاش ذهن‌ام بدهم، وقتی که هر نوشته‌ای را یک «ویراستار مرکز فلان» مُثله می‌کند به پی‌روی محض از «شیوه‌نامه»ها، یعنی که من نمی‌توانم با این رسم‌الخط، فراتر از شکل مرسوم زبان بدوم. زبانی که می‌تواند اسب باشد، در رسم‌الخط‌های واحد، تبدیل به قاطرهای سربه‌راه امام‌زاده داوود شده‌است. و قاطر، چه می‌فهمد عشق یعنی چی، وسوسه یعنی چی، الواطی و سرمستی یعنی چی... مدافعان فردوسی کبیر، و عشاق حافظ  ِ بی‌پدر و مادر هم تخم‌ات را می‌کشند:«نمی‌شود که! بالاخره باید قاعده‌ای باشد. اگر قرار بود زبان را هرکس هرجوری دل‌اش خواست، عوض کند، زبان فارسی سال‌ها قبل از میان رفته بود» این هم شده دفاعیهء از پیش آماده‌شدهء جماعت «پاس‌دار» زبان، باتوم فرهنگی. خب حرف من این است که گور پدر زبان فارسی‌ای که قرار است با الاکلنگ‌بازی هم‌چو منی خواهر و مادرش یکی شود.
من نه محقق‌ام، نه زبان‌شناس. من، می‌نویسم. جمله‌های‌ام را جابه‌جا می‌کنم که بازی کنم... زبان، برای من خود ارتباط است، ارتباط، بازی. حضرات، از جمله فارس و بی‌بی‌سی، می‌توانند بکُشند خود را تا برای زبانی که من قرار است با آن بازی کنم، برنامه‌ریزی کنند. به‌جهنم! به زبان ِ اسب حضرت عباس!!
این‌جا «استقلال» ِ پس از قدرت است که حکم‌رانی می‌کند. هرگز نمی‌نویسم «نازکی و دلخواه». «نازک» را و به «ای» پیش‌کش می‌کنم، می‌بخشم، ملتمسانه می‌بخشم. رفتار من با «نازک»، دست من است، نه دستورالعمل عده‌ای که کارشان «اتصال» است و اگر روزی بر مسندی بشنینند، استقلال هرچیز، حتی شده یک «تک‌واژ» ساده را هم خواهند گرفت. این اتصالاتی‌ها، همان‌قدر زبان را می‌فهمند، که مدیر تئاتر شارل دوگول، «ابزار یراق» را. برخوردشان با شکل زبان، برخورد «سیداسمال»ی است، برخورد «چراغ‌برق»ی است. بیرون از انواع «شیوه‌نامه‌»‌ها، انگار خبری نیست از زندگی، از ذهن، و از چیز تخمی یا مقدس و مهربان و عصبی. شیوه‌نامه! اسم‌اش روی‌اش هست: این‌جوری باید باشی! طرفه این‌که این «به‌تر است این‌جوری باشی» هم، ورژن دیگر همان «باید» است. قدرت افتاده در دست عده‌ای «......»، چنان‌که تیغ در کف مست.
ده سال دیگر که فلان رمان‌نویس ِ «دست‌به تایپ» بمیرد، از روی چی می‌خواهند روان‌اش را زندگی‌اش را بررسی کنند؟ از کجاها به دنیای‌ فردی‌اش، رخنه خواهند کرد؟ جان کلام‌اش؟ پس استفاده‌های هدف‌دار و بیمارگونه‌اش از {.،؛«» ِ ُ  َ } چه می‌شود؟ چه‌کسی، از کجا می‌فهمد که مرحوم، وقتی داشته فکر می‌کرده به صحنه‌ای که در آن، فاحشه‌ای در خیابان تصویر می‌شود، تحت تاثیر زیبایی خاص ِ «هم‌آن فاحشه» نوشته‌است «زن، زیبا نبود، ولی دل‌ام را بُرد» و ننوشته‌است «زن زیبا نبود ولی دلم را بُرد»؟ لابد ویراستار عزیز، بی‌توجه به حالات معنوی‌عرفانی نویسنده، «دل‌ام» را درست نیافته و «،» را اضافه دیده، و کل حس معنوی صحنه را به فنا داده، که مبادا اصلوب رسم‌الخط، بدون توجیه بماند.
البته واضح است که دارم از کسی می‌گویم که می‌نویسد، نه کس‌ای که دیگران به‌ش لقب نویسنده داده‌اند، شاید که «چیز»ی بستانند. بسیارند از این «نویسنده‌»شده‌ها در اطراف و اکناف{در این‌جا، «ه» از کلمهء «نویسنده» نشانهء جنسیت است}
رسم‌الخط، برای کسی که «نویسنده» است، با هر کیفیتی، مثل تقویمی است که در آن روزهای عادت دیگری را رج می‌زند؛ خصوصی‌است، خصوصی‌ترین است!
من از «جدانویسی» دفاع نمی‌کنم، در ستایش‌اش نمی‌نویسم؛ چون‌که در «دوری» می‌نویسم، سر ِ هم‌نویسی را خیانت به وضع موجود خود می‌دانم. نزد من، سر و شکل اطراف‌ام شده میزان و وسیله‌ای برای قاعده‌چینی. وقتی که «یار» در آغوش نیست، «سرهم‌نویسی» دارد دروغ این ارتباط را پنهان می‌کند، زخم نهفته در این ارتباط را، دوری‌اش را پنهان می‌کند. نمک می‌پاشد روی زخم کاری‌ام. ارتباط یعنی: یار در کنار و بوس و بغل، زبان هم خودش می‌آید و همه‌چیزش می‌چسبد به‌هم! به‌همین سادگی.
برای عارف سوخته‌دل و پاک‌باختهء بلیغی در وضعیت من، «برخی» مدافعان ِ بدون دلیل ِ سرهم‌نویسی و سر ِ هم‌نویسی، بیش‌تر شبیه دست‌هایی هستند که در خیابان، وقیحانه به باسن زنان «می‌چسبند». زبانی که من از آن استفاده می‌کنم برای نوشتن، فعلا بر محور ِ «دوری» استوار است، و قرار هم نیست چیزی را به چیزی «بچسباند». دارد صرفا گزارش‌ ِ وضعیت می‌دهد: گزارشی از موقعیت صفر ِ دوری.
چه‌طور می‌شود «سر ِ هم» نوشت، و همه‌چیز را چسباند به‌هم، وقتی‌که در بیرون خطوط، سر و ته‌مان از هم «دور»افتاده؟
اگر روزگاری از روی «دست‌خط»، آدم‌ها را می‌شناختیم، از روی امضاشان، حالا که نوشته‌ها، در وضعیت تایپ قرار گرفته‌اند، باید دقت کنیم که فلان‌آدم چه‌قدر «جدا» می‌نویسد، چه‌قدر تنها. و باید توجه کنیم به «دلایل جدانویسی»؛ وگرنه «شیوه‌نامه»ء فلانی هم از سر ناتوانی در فردیت‌فهمی، همه‌چیز را جدا نوشته است. لعنت به هرچه شیوه‌نامه که اصلا اوضاع روز نویسنده را به جای‌شان هم نمی‌گیرند، مبادا که وقفه‌ای در این هم‌شکل شدن، بیفتد. در منطق شیوه‌نامه‌ای، نویسنده یعنی کشک! همه باید یک‌جور بنویسند، یک‌جور فکر کنند، یک‌جور بمیرند، یک‌جور ناله کنند، و همه یک‌جور وظیفهء خود را در قبال گنجینهء ادب فارسی انجام دهند.
عاشق این لاط‌های کوچه‌گرد هستم که هرجور دل‌شان می‌خواهد از زبان استفاده می‌کنند. بعد، اساتید ادب ایراد می‌گیرند و نهیب می‌زنند و «وا- زبانا» سر می‌دهند، ده سالی می‌گذرد و عین همان گفته‌ها، «نوشته می‌شود» به‌دست نویسندهء به‌روز، و خوانده می‌شود و کک کسی هم نمی‌گزد. ناموس زبان هم پابرجاست. این یعنی این‌که هرکس در حفظ زبان نقش داشته باشد، ادب‌دوستان فاضل و اساتید، در حد دیوار در فیلم «زیردریایی شماره 12» در آن نقش دارند! زهی سعادت الواطی را!
هر روز، دوری دارد نزدیک‌تر می‌شود؛ دارم دورتر می‌شوم. پس طبیعی‌است که دو ماه قبل می‌نوشتم«غمگین» و حالا می‌نویسم«غم‌گین». باید تفاوتی باشد میان ِ ماه من تا ماه گردون.. نه؟ باید به اجزای افسردهء کلمات و اصطلاحات، جان بدهم. باید این «غم» را یک‌جوری تشخص بدهم به‌ش. این، وظیفهء من است. وظیفهء من است که فکر کنم به این‌که بیهقی بی‌راه نگفته و الابختکی ننوشته:
این است حسنک، و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی«مرا دعای نشابوریان بسازد»؛ و نساخت...
این «و نساخت» را نگه‌داشته آخر بگوید، بکوبد توی سر هرچی آمریکایی ِ زبان‌نفهم! وظیفهء من است که هی «، ؛» بریزم توی متن‌اش. من و بیهقی، یک درد داریم: احتمالا توی تاریخ، یک ویراستارانی بوده‌اند که «، ؛»های او را حذف کرده‌اند از برای روان کردن متن ... ای به روان‌تان!
ما به تمام ویرگول‌ها، به تمام نطقه‌ویرگول‌ها، ما به تمام خطوط فاصله مدیون‌ایم. ما به هرچیز که «وضعیت
ِ دوری» را ترسیم می‌کند، بده‌کار مانده‌ایم.
من مدافع چیزی نیستم در سطح عمومی زبان و شکل‌اش. ولی این حق را برای خودم محفوظ می‌دانم که روزی از فرط دوری، حتی بنویسم «حسی‌ن»؛ بنویسم.
من و برخی، دنیا را با ویرگول می‌بینیم و جدا از هم؛ شما با هم ببینید و در آغوش، بی‌ویرگول. من دوست دارم تا جایی که نیاز دارم برای شرح وضعیت‌ام، سلاخی کنم، شما هم بچسبانید به‌ هم!
مُردهء این اساتیدی هستم که تا یکی از قاطرهای امام‌زاده داوود نعره می‌کشد، «وظیفهء فرهنگی خود می‌دانند» که روده‌درازی کنند در باب حفظ زبان.
از «پاس‌داران زبان فارسی» نفرت دارم، و از زبانی که «پاس‌دار» می‌خواهد.

پی:
- این نوشته، چیز تازه‌ای ندارد، منطقی پشت‌اش نیست، روی هوا آمده روی هوا هم می‌رود؛ صرفا حدیث نفس است.
- منظورم از «ویراستار» در این نوشته، اکیدا کسی‌است که هر متنی را فقط با عینک «شیوه‌نامه» می‌بیند و کل فهم‌اش از یک نوشته، بر اساس همان مزخرفاتی است که مثلا در دوره‌های ویراستاری مرکز نشر کوفت آموخته‌است؛ کسی‌که برخودرش با متن، مثل برخورد قصاب است با گوسفند بی‌زبان: همه را یکی می‌بیند وُ روبه‌قبله. 
- این نوشته، اصلا جدی نیست. در واقع کل‌اش را نوشتم که به یک حرام‌زاده، متلکی بگویم، که گفتم. باقی، حاصل چندین‌روز بی‌خوابی و خستگی است و بس.

دیگر:
مشکل زبان فارسی: عدم توجه به زبان ِ بوس و بغل
حمزه‌کُشان


 

# این؛ همین # 87/04/28 حسین نوروزی |

فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفته‌ام با مصدق‌چی‌ها، تو رفته‌ای به طرف‌داری آیت‌الله؛ هر دو تقریبا در یک جبهه‌ایم.
کودتا پیروز می‌شود و ما شکست می‌خوریم. عصر می‌شود، می‌آیند همه‌مان را جمع می‌کنند می‌برند دخمه. من سیگار می‌خواهم، تو می‌خواهی برگردی خانه. من غم‌گین‌ام ولی سکوت کرده‌ام، تو سیگار روشن کرده‌ای.
دخمه تاریک است و ما داریم فکر می‌کنیم که «می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد». سیگار تو تمام می‌شود و به خواهر شاه فحش حواله می‌کنی. من می‌گویم«خوب نیست برای خانم، که این‌قدر رکیک بگوید». یکی هم به مادر من حواله می‌کنی و یادآوری می‌کنی که کودتا کرده‌اند و ما شکست خورده‌ایم. باورم می‌شود که دیگر «دکتر» شکست خورده و ما خیلی تنها شده‌ایم.
خب ما تنهاییم دیگر. باورم می‌شود.
حالا در یک بعدازظهر ِ تلخ، که می‌شود از صدای کلاغ‌ها هم بوی کودتا را شنید، ایستاده‌ایم زیر نورگیر کوچک ِ دخمه. ما فکر می‌کنیم. تو سیگار می‌کشی، و فحش‌های رکیک حواله می‌کنی به مادر «لیاخوف». من می‌گویم:«عزیزم.. عزیز من.. اون که مال مشروطه بود.. الآن خیلی سال گذشته ازش».
وضعیت ِ پیچیده‌ای است. تاریخ‌ها با هم جور نیستند، ولی دل‌ام می‌خواهد با تو هم‌صدا شوم... گرچه، می‌گویم:«خانم.. یه خانم زیبا.. این‌قدر رکیک حرف نمی‌زنه».
عصر می‌شود. کودتا تمام می‌شود. ما به خانه برمی‌گردیم. سعی می‌کنیم حرفی نزنیم. سیگاری روشن می‌کنم، و فکر می‌کنم می‌شد شکست نخوریم.. می‌شد!
سیگارت را روشن کرده‌ای. وایساده‌ای کنار پنجره و به مصدق فکر می‌کنی. قرار می‌شود من هم به آیت‌الله فکر کنم. ما هر دو در یک جبهه بودیم تقریبا. و حالا، مهم این است که هر دو شکست خورده‌ایم.
چه‌قدر خوب است وقتی که کودتا می‌شود، سیگار داریم برای چند روز.

بعد:
یک تیتر نوشته‌ام:«ما خاطره می‌فروشیم آقا». سه‌روز است دارم تلاش می‌کنم برای‌اش مطلب بنویسم. نقشهء تهران را هم گذاشته‌ام جلوم، دارم فکر می‌کنم به جاهایی که ممکن است در صورت جنگ، موشک‌های دشمن ویران‌شان کند. روی نقشه، بُرج گلدیس را نشان می‌کنم و بعد از تیتر، می‌نویسم:«این‌جا نه! این‌جا نخور.. ما این‌جا خیلی خاطره داریم». کلا وقتی جنگ می‌شود، بُرج‌ها زودتر شهید می‌شوند.
غم‌گین، صفحه را تماشا می‌کنم. بالاخره باید موشکی که شلیک می‌شود، جایی بخورد. موشک را می‌برم می‌زنم به بُرج میلاد. قبلا به کارگرها هم خبر می‌دهم که بُرج را تخلیه کنند. به‌جز قالی‌باف، بعید است کسی در این بُرج خاطره‌ای داشته باشد. خاطره‌ای مثل خریدن کفش، مثل خریدن یک‌دست لیوان، مثل خریدن تُرشی. موشک می‌خورد به بُرج میلاد. می‌خورد به پایهء غربی بُرج. بُرج از کمر می‌شکند و مثل یک درخت ِ تبرخورده، می‌افتد پایین. قُلُمبهء بالای بُرج از تنه‌اش جدا می‌شود و غلت‌خوران می‌رود سمت جنوب غربی. اتوبان چمران را خراب می‌کند... ما در این اتوبان هم کم خاطره نداریم. چه باید کرد؟
نمی‌نویسم. نمی‌نویسم واقعا... جنگ را نگه می‌دارم همین‌جا. چند خط را هم حذف می‌کنم و سعی می‌کنم تیتر را خراب نکنم، بگذارم برای وقت‌اش. عوض‌اش، می‌نویسم:« فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفته‌ام با مصدق‌چی‌ها، تو رفته‌ای به طرف‌داری آیت‌الله؛ هر دو تقریبا در یک جبهه‌ایم ... » همین را چند خط ادامه می‌دهم. می‌رسانم‌اش به « چه‌قدر خوب است وقتی که کودتا می‌شود، سیگار داریم برای چند روز». می‌روم پاراگراف بعدی. مدت‌هاست شعر تازه ننوشته‌ام. گوشه‌ای می‌نویسم:«یک شعر تازه هم باید بگویم.» سیگار روشن می‌کنم.
سه‌روز است با یک تیتر، یک موشک که شلیک شده، و یک نقشهء زردرنگ تهران، دارم سر و کله می‌زنم. شاید در همین یکی دو روزه، نوشتم‌ام‌اش. یعنی باید بنویسم‌اش. پس خواهم نوشت.

بعدتر:
وقتی که دارم «ما خاطره می‌فروشیم آقا» را می‌نویسم، حتما دارم تصنیف «تا بهار دل‌نشن، آمده سوی چمن» را با صدای بنان، گوش می‌دهم. دارم سیگار می‌کشم، و این بیت حافظ را در ذهن‌ام تکرار می‌کنم:«هوای کوی تو از سر نمی‌رود.. آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد». لابد افسرده و دل‌تنگ‌ام. و یقین دارم که دارم به تو فکر می‌کنم. من این‌جوری می‌نویسم همیشه: یک تیتر، که از چند روز قبل نوشته‌ام‌اش، یک نقشه از شهر تهران، موشکی که شلیک شده، و موسیقی‌ای که تقریبا غم‌گین‌ترین موسیقی جهان است. قیافه‌ام هم شبیه دکترمهندس‌های غم‌گین است؛ خیلی غم‌گین.

# این؛ همین # 87/04/18 حسین نوروزی |