تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

ترانه‌ها پیش از ما زمین خورده‌، تا شده، و افتاده‌اند؛ آن‌ها واقعا مُرده‌اند. این است که می‌شود هنوز در بس‌یار ترانه‌‌ها به سوگ‌واری نشست. می‌گوید که خدا بعد از آفرینش موسیقی، سکوت کرد. و ترانه، یک‌چیز عجیب است؛ و تو چه دانی که ترانه چی‌است؟
هر ترانه، دختر هم‌سایه‌ای است که روزی بی‌خبر شوهر کرده است. ترانه‌ها را خیلی پیش از ما، سر بُریده‌اند. یعنی من این‌جور فکر می‌کنم.

بروید این ترانه «آرزوی فردا» را دانلود کنید. مازیار و هایده هم‌خوانی کرده‌اند. {مازیار این ترانه را به تنهایی نیز اجرا کرده است} پازوکی، شاعر و آهنگ‌ساز ترانه است. این ترانه سال ۱۳۵۸ در آلبوم «نوآوران ۱» توسط شرکت سوپر کاسپین منتشر شده است.

زن هستید یا مرد، فرقی ندارد؛ همیشه فکر کنید شما هایده اید. بگیرید این استکان لعنتی چای یا هرچیز را جلوی صورت‌تان، رو به صورت مازیار. چشم‌ها را ریز کنید، بروید توی عالم دیگر. بعد بخوانید تا برسید به این‌جا که می‌گوید «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من..» و چشم‌ها را خمار کنید و سری بگردانید در هوا و استکان‌ را ببرید بالا و بگردانید بلاگردان مازیار، و این‌جا را با هم، خیلی قلندری و خراب بخوانید: «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من.. با یه دنیا آرزو جا موندم.. چه روزایی.. که غروب شد.. اما باز.. من در آرزوی فردا موندم...»
شما هایده اید؛ انگار همیشه دارید تعجب می‌کنید از خودتان وقت خواندن. یادتان باشد که چشم مازیار به دهان شما است، و صدای شما است که عالم را به سوگ‌واری بُرده است. استکان را سر بکشید لاجرعه، و بگذارید هی این ترانه برگردد جایی که همه گفته باشند، و همه رفته باشند، اما شما، اما شما، اما شما .. آخ از شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/05 حسین نوروزی |

مسعود داشت یه خاطره تعریف می‌کرد؛ از اولین‌باری که یه آرایش‌گری موهاش رو «مردونه» می‌زنه و مسعود کلی ذوق می‌کنه. و خاطره‌ا‌‌ش رو دقیقا این کلمات تموم کرد که «خودش و مغازه‌اش اصلا خیلی باحال بودن.. بعدها البته نمی‌دونم زنش چی‌کار کرد که آرایش‌گره یک‌هو ده‌سال پیرتر شد...» و من سکوت کردم.

زیاد بحث می‌کردیم. این آخری‌ها شده بود همهء زندگی‌مون بحث کردن و کل‌کل. از یه‌‌جایی سکوت کردم. من بلد ام سکوت کنم. بلد ام بی‌هوا بخار بشم برم گم بشم، بدون رد و نشونی حتی. از یه‌جایی اون سکوتش رو شکست و من سکوت کردم. هردو انگار بلد بودیم بجنگیم. ولی هرکی به یه‌شکلی، یه‌جور خاص خودش.
زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگ‌جویی که یه‌جایی از نبرد، نه‌که کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصله‌اش تموم می‌شه و می‌شینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه می‌کنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگ‌جوی خسته‌ای هستم که خیلی‌وقت قبل یه‌جایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف می‌کنه به اسم جنگ. و این رو باید بدونی که هر جنگی، قرار نیست کشته داشته باشه. گاهی فقط باید یه نیم‌ساعتی جنگید و بعدش هم همه‌چیز رو فراموش کرد رفت پی کارش. مثل این‌که گاهی باید نیم‌ساعتی توی صف نونوایی بایستی و نون به‌ات نرسه و برگردی بری خونه و همه‌چیز رو فراموش کنی.
من این‌جوری رها کردم زندگی رو. گریه کردم، حرف زدم، قول دادم که جبران می‌کنم، و هرگز جبران نکردم. و روی قولم نایستادم. و یک‌هو رها کردم. ناگهانی رها کردم. رها.. رهای رها. ساکت شدم، و دیگه پی این نبودم که چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط نگاه کردم و دیدم که خیلی‌چیزا خراب شد جلوی چشمم، و هرگز هم غصه‌اش رو نخوردم. خب قبلا هُش‌دار داده بودم که من نباید ساکت بشم... و کسی نشنیده بود، یا اهیمتی نداده بود اگر هم شنیده بود. من رها کردم، و گذاشتم که خراب بشه. و شد آن‌چه شد.

یه‌ حقیقتی هست: من آدم خراب کردن ام. هرگز چیزی رو نساختم. از این بچه‌هایی بودم که وقتی مدرسه به زور می‌بردشون موزهء حیات وحش، خیلی آروم و بی‌صدا، وقت برگشتن به اشارهء انگشت می‌زد اون اسکلت احقمانهء فلان حیوون ماقبل تاریخ رو که شبیه تیکه‌های اسباب‌بازی بود، خراب می‌کرد. و توی دلش به تاریخ، این‌جوری، با فرو ریختن یه بخش از اون، ادای احترام می‌کرد؛ تاریخ، همیشه بعد از انگشت من شروع می‌شد.
و من توی چه سوراخ‌هایی که انگشت نکردم.

انگار کن توی یه جمعی باشی، همه دوست‌های خوب و قدیمی؛ هم‌دیگه رو بشناسین و به هم اطمینان داشته باشین و از پیدا هم پنهان هم خبر داشته باشین. حرف بیفته از مثلا تجاوز به یه بچه {مثلا}، و همه بخوان که دل و رودهء اون حروم‌زاده‌ای رو که این‌کار رو می‌کنه پاره کنن. و بدون این‌که تو چیزی گفته باشی، ازت این تاییدیه رو که «بله رفقا؛ باید درید شکم اون حروم‌زاده رو واقعا!» گرفته باشن. اونا ایمان دارن که تو هرگز این رفتار حیوان‌صفتانه ازت سر نزده. یعنی حتی فکرش رو هم نمی‌کنن. و تو، ناگهان بری توی بغض، بری توی یه سکوت، که کلی حرف توش هست، کلی درد. خب تو داری عذاب می‌کشی بدبخت!
چرا توی این‌جور جاها همیشه فکر می‌کنن که لابد وقتی بچه بودی به‌ات تجاوز شده؟ باید به زبون بیایی و اعتراف کنی که خودت یه‌روزی یه حیوون بودی، و یه‌عمر اه که داری سعی می‌کنی جبران کنی و نمی‌شه؟ و داری عذاب می‌کشی، و داری به عقوبت تلخی که در انتظارت اه فکر می‌کنی، و داری جون می‌کنی که بتونی حرفت رو جایی بگی، گریه کنی؟ که قبل از مرگ، یه ضریح مقدس پیدا کنی که بتونی براش حرف بزنی فقط..؟! و دوستای تو ایمان دارن که تو در نهایت فقط می‌تونی یه قربانی باشی نه یه جلاد.
و فکر کن که تو جلاد بوده باشی، فکر کن متجاوز بوده باشه، فکر خائن بوده باشی، و سال‌ها باشه که می‌خوای فریاد بزنی و بگی که سکوتت از هراس آب‌رو نیست، که از ترس از دست دادن همه است؛ کسی با یه جلاد، با یه حیوون واقعی، دیگه مثل قبل دوستی نمی‌کنه، نه؟
هم‌دردی، همیشه برای زخم‌خورده است؛ کی از عذاب سنگین اونی که زخم زده خبر می‌گیره؟
من جلاد نبودم، متجاوز نبودم {گشتم که تلخ‌ترین «مثال» رو پیدا کنم؛ در مثل مناقشه نیست لابد}، اما همیشه یه بحثی یه قصه‌ای یه حرفی هست که خفه کنه هرکسی رو. هرکسی یه یهودای بی‌چاره داره توی دلش؛ کی رفته از یهودا بپرسه دقیقا توی اون لحظه، توی چه شرایطی بوده؟ نه که گناهش کم بشه یا دیده نشه، ولی واقعا به کدوم یهودا فرصت حرف زدن داده شده؟ که آخرین حرفش رو بزنه؟ حتی یهودا هم حق داره حرف بزنه. فقط حرف بزنه، واقعا فقط حرف بزنه، و یکی باشه که بگه «آره.. آره.. می‌فهممت. پس تو هم قصه‌ای داشتی واسه خودت.. ای بابا» و تموم.
و من این رو خوب می‌شناسم؛ این جنس سکوت رو، و لب‌خندی که یعنی «بله خب.. هرکس به نوعی.. زندگی بدی داریم کلا..»، و از سر استیصال، توی خودت بشکنی برای بار هزارم. لازم نیست جلاد باشی؛ هرکسی یه درد پنهان داره، که یه سکوت خاص که شبیه سکوت‌های دیگه‌اش نیست.

سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. نگو خیلی روز می‌شه که اون آدم مُرده. و تو خبر نشدی. بعض آدم‌ها هم این‌جور سکوت می‌کنن بی‌هوا. دیدم که می‌گم.

من وقتی که سکوت می‌کنم، خطرناک ام؛ اما مدتی هست که سکوتم هیچ معنی خاصی نداره. فقط دارم تماشا می‌کنم. و البته این تماشا، وقتی طولانی بشه، خطرناک‌تر از سکوت معنی‌دار می‌شه. واسه هم‌این فکر کردم کمی اندی گوش بدم و یه چیزی بنویسم. و نوشتم. که یک‌بار هم شده محض رضای خودم، سکوت نکرده باشم. و بتونم بنویسم باز که: من دوباره درست می‌کنم همه‌چیز رو. 
بخوابم حالا؛ شاید بعدتر چیزی نوشتم.

بعد:
- این اجرای Those Were The Days یعنی حسادت؛ دوست داشتم الآن، خیلی خراب، توی جمع‌شان بودم، و می‌شد / می‌توانستم که باهاشان فریاد بزنم: لا لا لا لا لا لای.. و این‌قدر ساکت نباشم.

- در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد/ افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه می‌گفتم می‌خندیدید... رضا براهنی

-  ... و در حق ایشان نبوت اشعیا تمام می‌شود که می‌گوید "به سمع خواهید شنید و نخواهید فهمید، و نظر کرده، خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوش‌ها، به سنگینی شنیده‌اند و چشمان خود را بر هم نهاده‌اند، مبادا به چشم‌ها ببینند و به گوش‌ها بشوند و به دل‌ها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم"
لیکن خوشا به حال چشمان شما، زیراکه می‌بینند. و گوش‌های شما، زیراکه می‌شنوند.
زیرا هرآینه به شما می‌گویم بسا انبیا و عادلان خواستند که آن‌چه شما می‌بینید ببینند، و ندیدند، و آن‌چه می‌شنوید بشنوند، و نشنیدند.      عهد جدید، انجیل متی

 

# این؛ هم‌این # 89/06/03 حسین نوروزی |

دلت یه‌چیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو می‌خواد.. ها؟ فکر کن دق می‌کنی از غمش. مثلا من دلم چن‌سالی هست که می‌خواد یه آهنگی فقط اون سی‌ثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه این‌که حذفش کنی یا گوش ندی. نمی‌شه بقیه‌ای رو که می‌دونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلی‌وقت هست که دلم دیگه بقیه نمی‌خواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم می‌گم که «من دارم می‌میرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب می‌شی.. می‌گذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس می‌شه...» دوس دارم بگی که «تو می‌میری.. آره.. آره.. می‌میری.. مث سگ! جون می‌دی.. خیلی زود می‌خوای بمیری طفلک.. می‌میری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو می‌میری.. تو می‌خوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم می‌میرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که می‌خوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بی‌خبر. فکر کن!

بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/15 حسین نوروزی |

فکر کن دلقک یه سیرک باشی؛ اون‌بالا برنامه‌ات شروع شده باشه، بری روی سن، اول کمی بخندونی، مسخره بشی و لودگی کنی، بعد یهو بری توی بُهت! سکوت کنی، خیره بشی توی چشم تماشاچیا. هم‌این‌جور تک‌تک‌شون رو نگاه کنی، جوری‌که فکر کنن لابد می‌خوای بترکونی بی‌هوا. نفس توی سینه‌هاشون حبس بشه. واسه آخرین‌بار نگاه‌شون کنی. انتظار بکشن. ولی تو دیگه نتونی. یهو دیگه نتونی... بُریده باشی و دیگه کم آورده باشی. داد بزنی بگی «آقایون، خانوما، من دیگه نمی‌تونم...» به‌شون بگی «لامصبا!» بگی «به‌مرتضی‌علی دیگه نمی‌تونم». و مُرده باشی روی سن.
می‌خوام توی یه هم‌چو حالی تصور کنی حرفام رو.

مثلا خود من، از برف بدم می‌آد. اما حالا دلم می‌خواد یهو صُب پا شم ببینم برف باریده همه‌جا رو سفید کرده یه‌دست. یه چیز کلفت بندازم گل دوشم، مثل اُوسگلا برم روی ایوون، بایستم رو به برف، با صدای بلند بگم «برف نو برف نو.. سلام.. سلام..»، و خیلی هم خوش‌حال‌ باشم. برف هم مثل احمقا به‌ام جواب بده «سلام گلابی.. سلام مهربون..» و بخندیم و خوش باشیم.
می‌خوام بدونی که چرا هرچی بیش‌تر می‌نویسیم، پیرتر می‌شیم.

اصالت از جاده رفته، اصالت از شوفرجماعت رفته؛ یه‌مُشت دکتر-مهندس نشستن پشت فرمون. واسه کی درد دل کنم؟ واسه دکتر؟ نه مهندس! خیلی خسته‌‌تر از حرف‌زدن با این جماعت ام.
می‌خوام بدونی که کجای کار ایراد داره، و اگه کسی روی کاغذ جلو روش نوشته «از گلوله به‌تر برای مُردن، سینه‌ات بود»، یعنی چی دقیقا.  شده دل‌ات واسه این‌چیزا لک بزنه؟

وقتی روی یه تیکه کاغذ نوشته «هرکدوم داریم روی یه تخت جون می‌دیم؛ من این‌جا، تو اون‌جا»، اصلا تو چه می‌فهمی که تخت یعنی چی؟ تا حالا بابات رفته جبهه که از اهواز نامه بنویسه براتون، به همه سلام برسونه و تو رو هم قاتی بقیه بنویسه «بچه‌ها هم مواظب خودشان باشند» و اسمت رو مُفرد و تنها نبره توی نامه‌اش؟ شده که پای بابات بره روی هوا، توی بیمارستان از بغض و کینه اصلا نگاش نکنی؟ تو چی می‌فهمی تخت یعنی چی و کجا... حالا فکر کن منظور من یه‌چیز دیگه باشه اصلا!
می‌خوام بگم امام‌زاده‌ای هم مونده که تو حیاط و قبرستون‌اش خاطره نشده باشیم؟

مسعود یه‌شبی که داشتم توی چشمای سگ‌اش نگاه می‌کردم، گفت که یه نژاد از سگا هستن که زمانی که وقت مُردن‌شون برسه، فرار می‌کنن از پیش صاحب‌شون. فرار می‌کنن و می‌رن یه‌جایی دور از چشم صاحب‌شون می‌میرن تک و تنها. پارسال بود که این رو گفت. نفهمیدم چرت می‌گه یا نه. از قصد هم نپرسیدم ازش که داره راست می‌گه یا دروغ. دوست داشتم باور کنم که هم‌چو اتفاقی می‌افته. دوست داشتم دقیقا هم‌اون‌جوری باشه قصه، که یه حیوون بره دور از چشم صاحب‌اش، توی تنهایی خودش بمیره. به‌اش نگفتم که هرگز نقض نکنه این قصه رو. باید بفهمه که اگه این قصه راست نباشه، فرو می‌ریزم. این آخرین چیزی اه که به‌اش ایمان دارم؛ که یه سگی، یه شبی، فرار می‌کنه و می‌ره دور از چشم صاحب‌اش جون می‌ده توی تنهایی... آخرین تراژدی باشکوهی که می‌تونی واسه خودت فقط حفظ‌ش کنی.
می‌خوام هنوز به یه چیزی باور داشته باشم که تا ابد برام فرو نریزه؛ تا حالا شده گوشی رو برداری زنگ بزنی 119 گوش بدی ببینی ساعت چند اه دقیقا و هی دوباره و سه‌باره و صدباره تکرار کنی شماره رو، و هی گوش بدی؟ از جلوی چشم عزیزت فرار کردی؟ ... خیلی بدحال ام این‌روزا.

الآن اومد و نوشت «حسین‌جان.. دارم می‌رم. مواظب خودت باش» و رفت. مبهوت موندم، عین یه دلقکی که یه‌شب توی چشم تماشاچیاش خیره شده باشه و گفته باشه «لامصبّا من دیگه نمی‌تونم!!!»
و واقعا باور کنید که عین این جمله رو گفت؛ یعنی گفت «وا دادم دیگه...». برف نشسته روی گونه‌هاش، روی موهاش، روی دل و دست‌اش، روی دستای قشنگ‌اش. و فقط من می‌فهمم یعنی چی. ای داد...
چیزی نمی‌خوام بگم دیگه؛ می‌خوام بخوابم کمی. باقی رو فردا شاید نوشتم. می‌خوام سر تو سلامت باشه فقط.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/12 حسین نوروزی |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 حسین نوروزی |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 حسین نوروزی |

او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا هم‌سن خودم بود، داشت به افسر راه‌نمایی و رانندگی التماس می‌کرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمی‌دانم. فقط می‌دیدم که افسر شکم‌گنده با آن صورت آف‌تاب‌سوخته‌اش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا می‌کرد. لب‌خند می‌زد، پوزخند می‌زد، مسخره می‌کرد، توهین می‌کرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم می‌داد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آب‌روی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب می‌آمد و برمی‌گشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و می‌خواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعش‌کش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمق‌ها تماشا می‌کردم‌شان. پیام‌بران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمی‌بردند و هر لحظه بر استیصال مرد بی‌چاره افزوده می‌شد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هم‌این‌جور هی پایش را کفشش را می‌بوسید. قیافه‌اش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بی‌شخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیال‌وار. اوم. عیال‌وار. هم‌چو قیافه‌ای داشت مرد جوان. نمی‌خورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمی‌خورد به‌اش که بازی‌گر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی می‌کرد: نقش یک مفلوک از رمق‌افتاده را در بوسیدن کفش‌های افسر میان‌سال، جوری اجرا می‌کرد که انگاری دارد به لب‌های یار بوسه می‌زند شب آخرین دیدار؛ اشک می‌ریخت و می‌بوسید و دست می‌کشید به کفش‌ها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشان‌کشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «این‌همه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو می‌کشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که این‌همه هنر داری، می‌رفتی کفش ملّت رو لیس می‌زدی جلوی هتل‌ها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم به‌اش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفش‌های این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنج‌ساله. و یک‌چیزی را خیلی راحت وسط حرف‌هاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار می‌کرده و چندماه حقوق نداده‌اند و بی‌کار شده و.. رسیده به اختلاف‌های زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شده‌اند اهل فامیل، پولی داده‌اند که وسیله‌ای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
به‌اش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آن‌قدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هم‌این‌جوری حرف خودش را می‌زد و قصه‌ای را می‌گفت و گاهی هم گریه می‌کرد. گفتم «این‌همه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» به‌ام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمی‌افتادم به پابوسی آدم‌ها.
قصه‌اش تکراری بود و چون تا آخرش را می‌دانستم، دقیق گوش نمی‌دادم. فقط یک جمله‌اش شد آب یخ روی تمام حرف‌های مفتی که داشتم تحویلش می‌دادم. یک‌جای قصه‌اش گفت «.. اگر باز بی‌کار بشم، تموم اه! می‌فهمی؟ من می‌میرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم می‌گه می‌بره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا می‌دونم با هم می‌رن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اون‌طور آدمی.»
مثل احمق‌ها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بی‌که نگاهم گفت، خیلی آرام و یک‌جور بی‌تفاوتی گفت «اون‌که بچه اس.. زنم..»
مثل قصه‌ها بود مثل فیلم‌ها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرف‌هاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرم‌ساری‌ها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفش‌های افسر. که ایستاده بود آن‌طرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.

تو
من نشسته‌ام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آن‌طرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل می‌شود، التماس می‌کنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربه‌ها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم می‌میرم حسین...» سکوت کرده‌ام. قهربازی است.
بلند داد می‌زنی که «فقط یه‌کم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی می‌دهی، و فریاد می‌زنم «من حرفی ندارم! نمی‌خوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمی‌آد! / حرفم / نمی‌آد! بس کن!!!!» فریاد می‌زنم. گریه می‌کنی. اعصابم خراب است. فریاد می‌زنم. من بُریده‌ ام خسته ام. فریاد می‌زنم که حالا این‌وقت شب من مهربانم نمی‌آید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که می‌توانم حتی از جان دانیال و دینا که تو می‌دانی چه‌قدر عزیز اند، بگذرم. حتی می‌توانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمی‌خواهی. اصلا چیزی نمی‌خواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب می‌دانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب می‌فهمم که «می‌توانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمی‌کنم. من فریاد می‌زنم. من تهدید می‌کنم. تو اشک می‌ریزی. تو حتی داری التماس می‌کنی. نباید! اما داری التماس می‌کنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس می‌کنی. من عوضی شده‌ام. بدجور عوضی شده‌ام من.
در اشک، گوشی را می‌گذاری، مثل خرس می‌خوابم. یعنی می‌خوابم واقعا؟ .... عوضی شدم‌ام من، خیلی عوضی. دیوها نمی‌خوابند عزیز من؛ کابوس می‌بینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمی‌دانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرم‌ساری... هی‌داد.

من
دوست عزیزم به‌ام می‌گوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدت‌ها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش این‌که من با «دل»م زندگی کرده‌ام و هنوز هم با دلم زندگی می‌کنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که به‌راحتی گریه می‌کند، به‌راحتی آب خوردن برای حتی راننده‌تاکسی از درونی‌ترین غم‌هاش حرف می‌زند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصه‌اش را بخورد».. دوستم می‌گوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت می‌کنم. راه می‌روم و با خودم برای خودم زمزمه می‌کنم «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار می‌کنم این مصراع را. مصراع نجات‌دهنده است برای من. ربطی به حرف‌هایی که می‌شنوم یا اتفاقاتی که می‌افتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمی‌فهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی می‌کنم. و دوستم، که آدم‌حسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش می‌خندد به آدمی که هنوز عین بچه‌ها می‌تواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آن‌قدر می‌تواند خوش‌حالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیش‌تر یاد می‌گیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه می‌شوم ولی. این، تازه نیست.

و مُدام این تک‌نوازی غریب Journey to Eternity

 

# این؛ هم‌این # 89/03/29 حسین نوروزی |

پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشین‌ها پیاده به طرف غرب می‌آمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبه‌اساطیری، با کوله‌ای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه می‌رفت و بی‌توجه به بوق ماشین‌ها، چیزهایی برای خودش زمزمه می‌کرد. جنگلی خسته‌ای که به آس‌مان خیره می‌شد دقیقه‌به‌دقیقه، و کلماتی را فریاد می‌زد، راه می‌رفت، فریاد می‌زد، کام می‌گرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیده‌اید که ماشین‌ها می‌گذشتند بی‌خیال، بوق می‌زدند عصبی، و تنها اگر قدر نیش‌ترمزی از سرعت‌شان کم می‌کردند به جای بوق زدن‌های خشم‌گین، و شیشه را پایین می‌دانند، لابد می‌شنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بی‌جبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوه‌ناک، و مثل این‌ها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آس‌مان می‌گفت: «خیلی بی‌مرامی.. به خودت قسم که خیلی بی‌مرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت می‌داد.
گفتم این‌جا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/03/05 حسین نوروزی |

فقط یه‌لحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبه‌روش، روبه‌روی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی به‌اش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ای‌وای».
تازه سخت‌تر هم می‌شه وقتی که واقعا روبه‌روت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بی‌قوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ای‌وای...

 

# این؛ هم‌این # 89/02/24 حسین نوروزی |

«نسرین خسروی»، تصویرگر برجسته و قدیمی کتاب کودک و نوجوان، دو روز قبل، دور از ایران، و در کنار فرزندانش در کانادا درگذشت. خبر درگذشت خسروی را در ابتدا این‌جا خواندم. با حسین نظری، مدیر اجرایی انجمن تصویرگران کتاب کودک حرف زدم تلفنی. حسین گفت که دو روز قبل، یعنی جمعه، درگذشته و آن‌طور که او با پسر خانم خسروی حرف زده، نسرین خسروی که برای دیدن فرزندانش به کانادا سفر کرده بوده، احتمالا هم‌آن‌جا دفن خواهد شد.

نسرین خسروی نقاش و تصویرگر کتاب کودک


خسروی متولد 1329 در تهران بود. سال 1358 از دانش‌کده هنرهای زیبا در رشتهء گرافیک فارغ‌التحصیل شد. اوایل دههء پنجاه، وقتی‌که سال دوم دانش‌گاه بوده، با سیروس طاهباز آشنا می‌شود. به پیش‌نهاد طاهباز، روی متنی از «قدمعلی سرامی» کار می‌کند که سال 1355 با عنوان «قصه دوستی» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌شود: «بعد از این‌که من یک‌بغل از کارهایم را در کانون به ایشان {طاهباز} دادم، شروع کرد به تعریف کردن و بعد از مدت کوتاهی یک متن به من داد. خیلی برایم مهم بود.... خودشان به من گفتند که این را به شیوهء طراحی کار کن.» {کتاب ماه کودک و نوجوان – شمارهء 48}

قصهء دوستی با تصویرسازی نسرین خسروی


و این‌گونه است که به‌صورت حرفه‌ای وارد کار تصویرگری کتاب کودک و نوجوان می‌شود. هرچند در حوزه‌های دیگر نقاشی و گرافیک هم فعالیت داشت، و در دانش‌گاه‌ها و دانش‌کده‌های هنری نیز تدریس می‌کرد، اما عمدهء فعالیت و آوازه‌اش در دنیای کتاب کودک و نوجوان بود.
زنبور عسلی به نام وزوزی، سنجاب آشپز، تا مدرسه راهی نیست، چکه‌ای آواز تکه ای مهتاب، بچه‌ها دلم برایتان تنگ می‌شود، ستاره کوچولو، کاراگاه بچه‌ها، مواظب بند کفش‌هایتان باشید، عكاس در حياط خانه ما منتظر بود، دختر باغ آرزو، چکه‌ای آواز تکه‌ای مهتاب، دنیای رنگ‌ها، ستاره کوچولو، راز آن درخت، هوای بچگی، پولک ماه، رنگین‌کمان، و.. از جمله کتاب‌هایی است که با تصویرگری او طی بیش از سه‌دهه منتشر شده است.
این کتاب‌ها، حاصل هم‌کاری او با نویسندگانی چون احمدرضا احمدی، مهدخت کشکولی، اسدالله شعبانی، محمدرضا یوسفی، ناصر کشاورز، علی‌اشرف کریمی، محسن نامدار، نقی سلیمانی، عزت‌الله الوندی، علی‌اکبر ایراندوست و.. بود.
خسروی در طول دو دههء گذشته نمایش‌گاه‌های بس‌یاری نیز به‌صورت فردی و گروهی در داخل و خارج از ایران برگزار کرد. او برای تصویرسازی‌هایش جوایز متعددی از جشن‌واره‌های داخلی و خارجی دریافت کرد که جایزهء بزرگ «نوما» در سال 2001 در ژاپن از مهم‌ترین این جوایز هستند. در سال 2002 نیز از ایران به عنوان کاندیدای جایزهء کریستین آندرسن معرفی شد.
این هنرمند نسل دوم از تصویرگران کتاب کودک، برای بس‌یاری از آثارش از سوی یونیسف، شورای کتاب کودک و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز دیپلم‌‌های افتخار و لوح تقدیر دریافت کرده است.

تصویرگری نسرین خسروی


حسین نظری گفت که انجمن تصویرگران کتاب کودک به‌زودی برنامه‌هایی خواهد داشت برای یادبود این هنرمند فقید، و خبرش منعکس خواهد شد در رسانه‌ها.
روحش شاد، که یادش گرامی است.

 پی: این‌جا می‌توانید فیلم کوتاهی از گفت‌وگو با نسرین خسروی را ببینید. البته که فیلتر است گویا. هم‌چنین دوست خوبم جمال‌الدین اکرمی چندین مقاله و کتاب در حوزهء تصویرسازی کتاب کودک نوشته که در نشریاتی چون کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است؛ مقالات اکرمی منبع خوبی است برای آشنایی با شیوهء کار خسروی و سیر کارهای او در چند دهه فعالیت.

 

 

# این؛ هم‌این # 89/02/06 حسین نوروزی |