تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

«حسین‌جان ... چندوقتی است {دوباره} می‌روم داستان‌نویسی می‌گویم برای بچه‌های «روایت فتح» (که روزگاری در مدرسه‌اش درس می‌خواندی). سراغت را از بچه‌های آن‌جا می‌گرفتم؛ چندان خبری نداشتند. تقریبا از همه‌ی بچه‌ها، غیر از تو خبر داشتند ...»

محمد ایوبی، داستان‌نویس

در هوای سینما و روزنامه‌نگاری، در تعلیق چه‌باید کرد، از سر اتفاق از وسط شعر و داستان افتادم در «هنرستان سینمایی روایت فتح». سن‌وسالم کمی از بقیه بزرگ‌تر بود، چندسالی ترک تحصیل کرده بودم و دوباره داشتم پشت میز می‌نشستم. بچه‌‌جنوب‌شهری عشق موی فر، در هوای شعر نوشتن و شعر خواندن و شعر چاپ کردن. از وسط یک اتفاق، از سال‌های بادی آن شهرک در حاشیهء استان تهران، پرت شدم به ابتدای کوچهء فلاح‌پور، به حیاط هنرستان روایت فتح، پرت شدم گوشهء میدان فردوسی، که قرار بود جای دیگری باشد، و آدم‌های دیگری پرورش بدهد، و نشد. چرا؟ چه‌می‌دانم.
شش‌سال اخیر را در فاصله‌ای چندصدمتری از خانه‌اش زندگی کردم، و تا هم‌این یک‌ماه قبل، هی قرار بود یک‌شبی بروم دیدنش. هی قرار بود و هی قرار بود و هی.. چندبار دیدمش. خوبی کار کردن در مرکز آفرینش‌های فرهنگی‌هنری کانون خیابان حجاب، دست کم این بود که علی‌رضا حافظی هم آن‌جا بود و پیرمرد، گاهی می‌آمد با هم گپی می‌زدند و من هم اتفاقی می‌دیدمش گاه‌به‌گاه. اما قرار یک‌شب نشستن در خانه‌اش، و داستان‌خواندن و حرف‌زدن‌های بلند، چیز دیگری بود.
آخرین‌‌بار، با آرش بود که شبی را تا نیمه در خانه‌اش نشستیم و حرف زدیم. ام‌روز، کمی صبر کردم که ساعت «هندوستان» به‌روز ما بشود ظهر، و زنگ زدم به آرش. مثل همیشه سرخوش بودی آرش. یعنی خیال کردم مثل همیشه خواهی گفت «هستیم و نیستیم» با هم‌آن انرژی همیشه و یله. گفتی «چه‌خبر حسین؟» گفتم «خبر خوب ندارم...» عوض شدی، سنگین شدی، بی‌حس و حال شدی، پرسیدی «چی شده؟» گفتم «آقای ایوبی هم رفت». مثل همیشه فقط گفتی «ای‌داد..» و گفتم «اوم.. ای‌داد».
خیلی زود از سینما بُریدم. من آدم ادبیات بودم، مست ِ شعر بودم و داستان. حسن هم بود و هادی شایق {چه‌کردی با خودت پسر؟.. هی‌هی}، علا بود و من. آرش برداشت یک‌بساطی علم کرد به اسم «دپارتمان ادبیات» و ما شدیم شاگردن این گروه. هنرستان سینما بود، و ما چندنفر، خوب بود که جدا افتاده بودیم و ادبیات خودمان را می‌خواندیم. پیرمرد، داستان‌نویسی درس می‌داد و من برایش شعر می‌خواندم وقت داستان. موهای فرفری‌ام کم‌کم داشت «لخت» می‌شد و داشتم با دنیای تازه آشتی می‌کردم. سال‌های اصلاحات بود، قتل‌های زنجیره‌ای، افشاگری، سال‌های شب شعرهای بس‌یار و ذوق چاپ شعر در روزنامه‌ای هفته‌نامه‌ای جایی.
خیلی زود از هم پاشید آن جمع. جمع غریب آن‌سال‌ها، بچه‌های مدارس مختلف، از بزرگمهر شرف‌الدین نوری تا حسین شیخ‌الاسلامی و مهدی یوسفی، تا مهدی شهرابی و میثم مولایی و علی تدین و ...
حامد شکیبا بود و آرش ابوترابی و علی معظمی و کورش علیانی و نام‌های دیگر، که حالا همه‌شان برای من حکم دوستان خوب را دارند که همیشه از بودنشان احساس خوشی داشته و دارم. از آن هنرستان و از آن جمع، یادگاری، چند نام و چند دوست برای من ماند، و بعد جدایی از خیابان فلاح‌پور برای همیشه.
پیرمرد، حلقه‌ء اتصال خیلی از خاطرات بود. اولین‌ و آخرین‌بار «معلم»ی بود که می‌‌شد در حضورش چیزهایی خواند که با فضای رسمی مدارس و هنرستان‌ها تفاوت فاحش داشت.
کارگاه داستان‌نویسی راه انداخت. قرار شد هر جلسه داستانی بنویسیم و درباره‌اش حرف بزند و حرف بزنیم و بشنویم. «میم» داستانی نوشته بود که پدر داستان مینی‌مال محسوب می‌شد: «پسر، دختر را دید، و او را ...» آقای ایوبی گیر نداد که «چرا او را...» ساعت‌ها حرف زد از این‌که داستان باید طرح داشته باشد، پی‌رنگ داشته باشد و باید آدم‌های قصه پرداخت شوند. میم هفتهء دیگر آمد با داستانی دیگر: «پسر، دختر را دید. جرقه‌های عشق در وجودش فوران کرد. دل به او باخت. سپس او را...». آقای ایوبی ساعت‌ها حرف زد و از داستان و شاکله‌اش گفت. میم، استوار و مصمم، هر هفته، خطی به داستان پسر و دختر افزود، و پیرمرد می‌دید در که پایان تمام داستان‌ها، پسر دختر را ... ترم تمام شد، و پسر و دختر، در سیر روایت‌های چندلایه، آن‌قدر گشت زدند و چرخ زدند، تا در فضای داستانی خودشان، برای همیشه فراموش شدند. و ترم بعدی، دیگر همه می‌دانستند که پسری که می‌خواست دختری را...، آرام گرفته است و با سیگاری بر لب، اندوه مداومش را بر دوش می‌کشد. میم، روزبه‌روز جسورتر شد، و در پایان، داستان تنهایی دختر و پسری را نوشت و دیگر یادم نماند که از هم شماره‌ای بگیریم برای بعدها.
پخش شدیم؛ هرکسی رفت پی زندگی خودش، و یکی‌دو نفرمان هم به استقبال مرگ رفتند و برنگشتند.

درس را نیمه‌کاره رها کردم. سرخورده بودم از پاشیدن جمعی که داشتیم. کم‌کم ارتباطم با هم‌دوره‌ها با دوستان صمیمی آن‌سال‌ها قطع شد. داستان‌ها نوشتم از دختری و پسری که پرداخت‌شان کرده بودم، و دریغ که هرگز به هم نرسیدند. هرکسی از ما، رفت به تنهایی خودش، به دنیای هرزه‌ای که آغوش گشوده بود. من زودتر از همه، وسط کار و نوشتن، ازدواج کردم. تمام رابطه‌ها قطع شد. نه‌که مثلا مجبور باشم، اما شد. رابطه‌های تازه پا گرفت، که بعد از دو سال زندگی در شرق این شهر، عصر یک‌روز پاییزی، تمام شدند و رفتند.
سرخوده شدم دوباره. علی و کورش و حامد زندگی خودشان را داشتند، و من که دم‌خور آرش بودم، دوباره زنگ زدم هم را ببینیم. یادت هست آرش؟ گفتی «غمت نباشه حسین.. شد! خلاص کن خودت رو از فکر چرا و اما». و رفتی هندوستان.
برای پیرمرد، که تنها گوش شنوای آن‌سال‌ها بود، تنها چشم بینای روزگار سگی شاگردان قدیمی چون من، نامه‌ای نوشتم و گفتم باید ببینمش به‌زودی، باید حرف بزنم؛ نیاز داشتم به کسی که هنوز برای من مظهر شکست‌ها بود و صبوری‌ها.
بیست و سوم آبان هشتاد و چهار، برایم نوشت:

برای حسین نوروزی فقط (نه كلمه‌ای بیشتر، نه كمتر)
اول: باور می‌كنم و حتما باور می‌كنم كه روزگارت این‌سال‌ها اصلن خوش نبوده. خوش نبودن، اولین نشانه‌ی بیماری عجیب این زمانه و بیشتر ما واگرفتگان – نه پناه‌آوردگان – در این حیوانِ ملوس مِرنُوكش نشسته، نه، چمباتمه‌زده بر گوشه‌ای از آسیاست. كه فغان همیشگی افاغنه (به قول اساتید ریش و سبیل‌دار اهل دستور زبان كه حتا كلمات فارسی را جمع مكسر بستند و این در بسته ماند) و خون روان آدمیان سرگشته‌ی بغداد خراب، كه تصویرشان در ذهن من – نمی‌دانم چرا – چنین است كه همیشه عده‌ای می‌دوند و سربازانی از شش‌سمت، نه چهارجهت، با تیر و تفنگ و نارنجك و ... میوه‌های پررونق این قرن غریب، دنبالشان می‌كنند تا لابد شكار انسان را تمرین كنند (آخر انجمن‌های حمایت از حیوانات، صداشان رساتر است بسی، از مدعیان حقوق بشر و این حرف‌ها) از جماعت شوراها و حضرات ترك، چیزی نمی‌گویم؛ می‌ترسم، گربه، مثل خرگوش‌های داستان خولیو كورتاسار، ناگهانی غیب بشود و ما هم معطل بمانیم كه چرت زیر پایمان خالی است.

دوم: نشانه، تنهایی آدم‌هایی مثل ماست كه هنوز مثل نیما به خود می‌گوییم «های عابر! بر كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

به هرحال – یا سوم: من هم گوشه‌ای سرد دارم و تنها دو روز هفته كه با جوان‌تری‌ها دمخورم، یادم می‌آید قدری، كمی اكسیژن و ئیدروژن یافت می‌شود انگار. این دو روز را، ای، نفسی می‌كشم و قدری تا كمی آسمان ابریم آفتابی می‌شود. راستش را بخواهی، شده‌ام عین آخرین سروده‌ی «هُمایی» كه هرچند شاعری قَدَر نبود اما این شعرش (كه آخرین شعرش هم هست) زبان خیلی از ماست انگار. همان كه می‌گوید :
پایان شب سخن سرایی
می‌گفت ز سوز دل هُمایی
فریاد، كزین رباط كهگِل
جان می‌كنم و نمی‌كنم دل
مرگ آخته تیغ بر گلویم
من مست هوا و آرزویم
تا ...
جز وهم محال‌پرورم نیست
می‌میرم و مرگ، باورم نیست

چهارم: حتمن حتمن از شعرها و داستانهایت برای «خزه» بفرست و اصولن من و همین سه‌چهار جوان همراه، خزه را راه انداخته‌ایم تا از شاعران و نویسندگان جوان و خوب و دلبسته به عالم ادبیات كه ساكن این‌جا نیستند و اهل بند و بست با سردبیران نشریات این‌جایی نیستند، یا نمی‌توانند باشند (چون نمی‌خواهند شعر و داستانشان به دلیل رفاقت چاپ شود و به كار خود اعتقاد دارند و به درستی بر این باور هستند كه هر نشریه‌ی ادبی و هنری، باید شعر و داستاه خوبی را، بدون توجه به نام و معروفیت شاعر و نویسنده چاپ كنند و این وظیفه‌ی اصلی آن‌هاست، اما چون می‌بینند سردبیران و مدیران نشریات سرخ و زرد و آبی و بنفش و این‌وری وآن‌وری و ... به وظیفه خود عمل نمی‌كنند) شعر و داستان در خزه بگذاریم. پس به قید چند فوریت، از این جوان‌ها برایم كار بفرست. مسلما اگر شعر یا داستانی (از نظر قدرت ادبی وهنری، نه چیز دیگر) ایراد داشته باشد، خیلی صمیمی برای خود همان آدم، نقد بی‌غرض كارش را می‌فرستیم .
فعلن این نامه را كوتاه بپذیر؛ در آینده، برایت بسیار مفصل خواهم نوشت، مثل همان سال‌ها.

یاهو  - محمد ایوبی

بار دیگر، برایش نوشتم که «اتفاق تازه‌»ای در زندگی‌ام افتاده. زنگ هم زدم بعدش. گفت «باید ببینم تو را پسرجان، تا بگویی از این اتفاق تازه» و خندیدیم.
صبح، به آرش زنگ می‌زنم، برای حامد و علی و کورش اس‌ام‌اس می‌فرستم که «محمد ایوبی ِ نویسنده هم رفت..» و علی، در دو حرف، جوابم را می‌دهد: «نه!! ...» و از هم‌این سه‌نقطه‌های بی‌حرف برایش می‌فرستم.
دانیال، از آن‌ور دنیا ای‌میل می‌زند «چه‌خبری بود این...؟» و برای دانیال هم از هم‌این سه‌نقطه‌ها می‌فرستم. دانیال، رفیق خوب! چه باید می‌نوشتم برای تو که در غربت، حتی به صبح دوشنبه هم نمی‌رسی برای آخرین وداع؟ ...
روز بزرگ‌داشت احمدرضا احمدی در کانون، شماره‌ای داد و گفت که «این شماره هم هست بعد از این، شاید راحت‌تر از قبلی خودم را پیدا کنی» و شمارهء تازه‌ای که برای تنهایی خودش گرفته بود، جواب نمی‌داد ام‌روز. به اسد امرایی زنگ زدم که غم‌گین بود و خسته شاید از این‌همه مرگ و مرگ. بعد زنگ می‌زنم به هم‌سر آقای ایوبی، و گریه می‌کند و بغض می‌کنم. حالا هم‌سر و پسرعمویش را از دست داده، و انتظار می‌کشد برای رسیدن خانواده از جنوب و از هرکجای دنیا.
راه می‌افتم خیابان امیرآباد را می‌روم طرف فاطمی، و هی با خودم تکرار می‌کنم «چکاچاک ِ شمشیرها»گفتن‌اش را و بازی کردن با دست‌هاش را وقتی می‌گفت «به چکاچاک شمشیرها در آس‌مان نگاه کرد» و یادم می‌افتد که گفته بود «با نثر بازی کن، بیهقی بخوان، سعدی را فراموش نکن» و یک‌روز هم گفت که «پسرجان؛ مواظب خودت باش کمی بیش از این».
«صنم» دخترش، تاکید می‌کند که در تهران به خاک می‌سپارند پیرمرد را. من که تا دی‌روز، نزدیک‌ترین بودم به خانه‌اش، حالا دوباره دور شدن همیشهء عزیزی را در تلخی یک‌روز زمستانی تجربه می‌کنم؛ من از بهشت زهرا خیلی دور ام. و از آن‌سال‌ها خیلی دور ام. و از مردی که نزد من آخرین «شمایل حقیقی معلم»های قدیمی بود، دور ام. از صبح دوشنبه، از مقابل خانه هنرمندان از نوشتن حرفی که رسم شاگردی را درست ادا کرده باشد، دور ام.
در دوری بود که «آواز طولانی جنوب» تمام شد.

داستانِ یک روز نامناسب برای سم‌پاشی، با صدای محمد ایوبی  متن + صدا
(برای این داستان، در سایت رادیو زمانه کامنت گذاشته بودم. بعدها گفت که دیده و گفت که «ولی خسته ام حسابی»؛ و همه می‌دانستیم خسته است و از چی و چه‌ها و چرا)

از نوشته‌های دیگران:
زندگی پیشاپیش به چپاول رفته - مهدی جامی
آقای ایوبی هم رفت – بهمن دارالشفایی
در سوگ محمد ایوبی – رضا امیرخانی
بی‌حوصله ام آقای ايوبی؛ بيا كمی فضا را عوض كنيم – محمد آقازاده
و نوشته‌های دیگر
و نوشته‌های دیگر
و ...


* عنوان این نوشته، چیز دیگری باید می‌بود. اما از صبح، این عنوان را که جلال آل احمد در سوگ نیما یوشیج نوشته بود، در سرم می‌گردانم با خودم، زمزمه‌ای که تا فراموش شود ...

# این؛ هم‌این # 88/10/19 حسین نوروزی |

چه دوست باشد، که می‌تواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ ‌دارد؟
شمس تبریزی

دی‌ماه ِ آن‌سال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید، سپری هم نداشتی در دست‌ات؛ دی‌ماه ِ ام‌سال، فقط این‌ها هستند با لباس‌های پلنگی، و لابد باتومی به‌ دست. ولی‌عصر هم که یک‌طرفه شده‌است. دی‌‌روز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتاده‌ای تو را ببینم اول‌بار.
می‌خواست نگذارد بایستم جلوی آن نرده‌ها؛ من ِ تنها را چه‌طور می‌خواست متفرق کند؟ زیر لب گفتم «ما خیلی‌وقت پیش از خوشی و سرمستی تفریق شدیم... بزن کنار عمو». باتوم‌به‌دست چه می‌داند از عین‌القضات همدانی: «در صحبت وی، در بیست روز، بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما، غیر خود هیچ باقی نگذاشت؛ و مرا اکنون شغلی نی‌است جز طلب فنا».
بعد راه افتادم رو به پایین خیابان؛ مثل زندانی‌ای که ساعت تنفس‌اش را ازش گرفته باشی، غم‌گین. نشستم توی تاکسی، روی شیشه‌های نمور زمستانی‌اش نوشتم: «ایمان که داشته باشی به خیابان و خاطره، تا تهران راهی نی‌است عزیز من» و سرم را گذاشتم بر غروب تهران، خواب دیدم که برگشته‌ایم به عصر آن‌روز، و پیرهن پشمی سفید به تن داری...

پی:
- حالا لینک دادن به تو، از مصادیق جرایم اینترنتی است آیا؟ که ترویج ملاحت می‌کنی و زیبایی و سرمستی... بیا بوسه :-*
- و این نغمه هم برای تو، برای خیابانی که دوست داشتیم، و برای آن‌عصر دی‌ماه، که سفید پوشیده بودی. اسم این نغمه «افسوس» است، از آلبوم «شرق اندوه»...

 

# این؛ هم‌این # 88/10/11 حسین نوروزی |

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدن‌هاى عریان، سلام بر آن  دورافتادگان از وطن‌ها، سلام بر آن دفن‌شدگـانِ بی‌كفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بى‌ياور، سلام بر آن‌كسى‌كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن‌كسى‌كه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آن‌کسی‌كه با خونِ زخم‌هاش شست‌وشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بى‌حامی، سلام بر آن گونهء خاك‌آلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد.)

از لابه‌لای هم‌این سطرهای «زیارت ناحیهء مقدسه» بود که یاد گرفتم ایمان داشته باشم به دستی که بالای تمام دست‌ها است، بالای تمام دست‌ها و دسته‌ها. و از هم‌این ایمان است که تنم می‌لرزد وقتی زمزمه می‌کنم «سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد».
تهران، هرگز این‌همه مظلوم نبوده است که ام‌روز. و خیابان‌های این شهر... خیابان‌های این شهر... چه بگویم؟ لابد تو هم دیده‌ای؛ همه دیده‌اند حالا، همه می‌دانند. 

دوباره افتاده‌ام به شنیدن این‌نغمه‌ها ...

 

 

# این؛ هم‌این # 88/10/07 حسین نوروزی |

«عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد، او را خلوت، خوش‌تر از صحبت در این جهان، و در آن جهان، دوزخ به‌تر از بهشت. زیراکه در جوار مهجوران، خلوت به‌تر از آن دست‌دهد که در جوار مقبولان. و این معنی، غوری عظیم دارد.
عاشق را از دوزخ ترسانیدن، چون‌آن بُود که پروانهء دیوانه را به شمع تخویف کردن. پروانه در عشق ِ آن می‌میرد که یک‌بار آتش را در بر گیرد؛ او را هم‌آن بس بُود که یک‌زمان آتش شود؛ اگرچه زمان دیگرش از راه خاکستری به‌در اندازند و نام و نشانش بر اندازند؛ او از این باکی ندارد.»
عین‌القضات همدانی - رسالهء لوایح

از این‌ها می‌نوشت که عاقبت، «شکوی‌الغریب»نویس‌اش کردند؛ از هم‌این‌ها رسید به جایی‌که بالای دار تاب دادن‌اش؛ هم‌این شد که نوشت «اگر كار بر مُرادِ من بودى، و قلم بر مُراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمى.»
ما که فقط نگاه می‌کردیم، ما که اعتراضی نداشتیم وُ فقط می‌نوشتیم «زود، یعنی کِی دقیقا؟»، حالا این است روزگارمان. هنوز هم این‌ها را می‌نویسیم؛ هرروز.
روزی، گوشی موبایل را خواهند گشت، به قدیمی‌ترین اس‌ام‌اس خواهند رسید؛ خواهند گفت:«شما می‌فهمی زود یعنی کِی؟ این‌ که مال دوسه‌سال قبل اه». فقط نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد...
حالا آن‌ها هم می‌دانند کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی چرا برنمی‌گردی به‌این‌زودی‌ها؛ نه؟

 

# این؛ هم‌این # 88/09/13 حسین نوروزی |

Living With AIDS  روز جهانی ایدز

ام‌روز، روز جهانی ایدز است؛ شناختن از راه دیدن و خواندن، برخورد صحیح و منطقی، و در نهایت اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی، کم‌ترین کاری است که از هرکسی برمی‌آید؛ خصوصا دربارهء کودکان. سال قبل، گفت‌وگویی این‌جا گذاشتم با یک زن مبتلا. حالا هم چیزی عوض نشده و هنوز خواندن‌اش خالی از درد نی‌است.

 

# این؛ هم‌این # 88/09/11 حسین نوروزی |

در اندوه‌بارترین روز از اندوه‌بارترین سال این عمر، بی‌حوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را می‌بندم و می‌رود برای انتشار در سه‌شنبه‌ای دیگر. و فکر می‌کنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پی‌دی‌اف (PDF) شش‌صفحهء گذشته را این‌جا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یک‌جا.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاری‌های رسمی، نویسندگان و مولفان و هم‌راهان این صفحات بوده‌اند. از این دوستان، به‌جز چندتایی، باقی را به نام می‌شناسم فقط، اما از لطف‌ و توجه ایشان ممنون ام.
 نمی‌دانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چی‌است، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست می‌دارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامه‌ای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچه‌قدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
این‌جا فایل پی‌دی‌اف شش‌شماره از صفحهء «جهان اندوه» را می‌شود یک‌جا دانلود کرد و خواند. پیش‌تر، این‌جا نوشته بودم که «جهان اندوه» چه‌جور جایی قرار است باشد. خودم در اولین‌شماره فقط نوشته‌ای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خسته‌ام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بی‌حوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...

* تیتر، عنوان مجموعه‌‌شعری است از نازنین نظام‌شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 88/09/09 حسین نوروزی |

آمدن‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را اما بس‌یار. همه‌چیزمان را آن‌جور که دوست داشتند، در سریال‌ها نشان‌مان می‌دادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آن‌روزها؛ همه‌چیز آن‌سال‌ها سریال بود. سریال‌ها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمی‌ها بودم که در آینه‌شان زنگار بود و زنگ، و تلفن‌هایی که دستی باید کوک‌شان می‌کردی تا وصل بشوی به اشرف‌الملوک، تا بگویی که «حال‌مان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه می‌شد این سفر را نمی‌رفتید؟»
آن‌سال‌ها، انگاری همه باید می‌رفتند. ما تنها رفتن‌ها را می‌دیدیم، آمدن‌ها را حدس می‌زدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همه‌چیز»ِ کسی بودند، و با رفتن‌شان دیوارها و پله‌ها و اتاق‌ها را سرشار از رنگ زیتونی می‌کردند، با صدای غم‌بار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که به‌تلخی پیر می‌شدند؛ در «گذشته»‌های آن‌سال‌ها، همه داشتند همه‌کس‌شان را از دست می‌دادند.
سریال‌ها، رابطه‌ را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته می‌دید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمی‌داد که یعنی «این‌سفر، سفر ِ بی‌برگشت شما شد برای ما، که شب‌های غریب داریم سراسر». آینه‌ای بودند از زندگی غم‌بار ِ جسمی که تمام داشته‌هاش به‌ناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز می‌گفتیم پاییز. یعنی تا آن‌سال‌های سریال‌های قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان می‌آمد، می‌گفتیم پاییز. همه‌چیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گل‌شن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه‌ رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولین‌بار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر می‌شود تابستان در خانه‌ای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستان‌ها دیگر عاقبت‌به‌خیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکس‌ها قدیمی بودند، سریال‌ها قدیمی بودند، سریال‌های قدیمی عکس‌های قدیمی آدم‌های قدیمی دیوارهای قدیمی، عشق‌ها... عشق‌ها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبت‌به‌خیر نمی‌شد آن‌سال‌ها از بس‌که همیشه یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همه‌چیز را به‌ناگاه رها می‌کرد و می‌رفت. ما دیگر به پاییز، نمی‌گفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر می‌کردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاری‌چی، جایی یکی از شب‌هاش به «شد خزان» ختم می‌شد؛ سریال‌ها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشته‌ای نمی‌توانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیع‌زاده».
آن‌سال‌ها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصل‌ها ماندگاری نداشتند، چراکه عشق‌ها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشه‌گنگ ِ بدیع‌زاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»‌ای بود برای عبرت. آینده‌ای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر می‌کردیم، به آخرین کوپن اعلام‌شده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شب‌هامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیع‌زاده که تلویزیون پخش می‌کرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشته‌ها از سروده‌ها از عشق‌ها و شکست‌ها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاق‌ها در «آینه» نمی‌افتاد. اتفاق‌ها، بی‌که مردم حالی‌شان باشد، در اتاق‌هایی می‌افتادند که مردی یا زنی گوشه‌ گرفته بود در خودش، و بدیع‌زاده متذکر می‌شد که همه‌چیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چه‌آدم‌ها که با جوانی این زن، عشق‌ها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمی‌افتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیع‌زاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آن‌ایّام. سریال‌های آن‌سال‌ها می‌خواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» می‌افتد ناگزیر.
آمد آن‌روزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمی‌کرد، و همه می‌دانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیع‌زاده عبور می‌کردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمی‌خواستندش.
و لاجرم رسید آن‌دقیقه‌ای که دیگر همه می‌دانستند که یک‌گذشته به جواد بدیع‌زاده بده‌کار اند، یک‌زندگی به خزان، یک‌عشق به باد.

 

- این را نوشتم که سه‌شنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتی‌شان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیع‌زاده و شعر رهی معیری از این‌جا دانلود کنید.
- تاکنون پنج‌هفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هم‌این‌شب‌ها فایل صفحات را برای دانلود می‌گذارم این‌جا.

# این؛ هم‌این # 88/09/07 حسین نوروزی |

متن زیر را دوستان یونیسف فرستاده‌اند؛ نوشته‌ای از «انجمن تنظیم خانواده» که کوتاه است و رسا. اگر دوست داشتید کمکی کنید به این برنامه، یا برنامه‌های دیگر در این زمینه، برای این کنسرت و دیگر فعالیت‌های مربوط به روز جهانی ایدز، از حالا می‌توانید در وبلاگ‌ها و رسانه‌هایی که در اختیار دارید، اطلاع‌رسانی کنید. اگر هم رسانه‌ای ندارید، شاید حوصلهء شرکت در این کنسرت خیریه را داشته باشید. مثل هرسال، سعی می‌کنم در این هفته اگر خبر و برنامه‌ای بود، این‌جا بنویسم.

«اولین مورد ایدز در ایران در سال 1366 در یک کودک مبتلا به هموفیلی مشاهده شد. از آن روز، تعداد مبتلایان رو به افزایش است و بیش‌تر از هر گروه دیگری، جوانان در مرض خطر ابتلا هستند.
ام‌سال، برای این‌که با گسترش این بیماری مبارزه کنیم، روز جهانی ایدز را  با برپایی یک کنسرت برگزار می‌کنیم. خیلی‌ها، مثل ستارگان عرصهء سینما و موسیقی از این اقدام استقبال کرده‌اند و در این روز برای حمایت از مبتلایان به HIV و جلوگیری از گسترش آن در کنار ما خواهند بود.
شما هم برای این‌که اولین قدم را برای مبارزه با اپیدمی این بیماری بردارید، چهارشنبه 11 آذر از ساعت 20:00 در کنار ما باشید.
تمام درآمد حاصل از فروش بلیط، جهت امور خیریه و در راستای مبارزه با ایدز و حمایت از مبتلایان صرف خواهد شد.

AIDS تنها یک بیماری‌است؛ برای مبارزه با آن شما هم می‌توانید قسمتی از راه حل باشید.»

# این؛ هم‌این # 88/09/06 حسین نوروزی |

در ره‌گذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است!                  رودکی

تقدیم به بیست‌ونُه آبان ِ سال ِ بیست‌ونُه؛ روزی که انگار نباید در این‌همه تنهایی و این‌گونه مغموم می‌گذشت، و گذشت. لعنت به چمدان‌ها.

# این؛ هم‌این # 88/08/29 حسین نوروزی |

گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام می‌فرستاد که چهارده‌روز مانده، سیزده‌روز مانده، دوازده‌روز مانده، یازده‌روز... ام‌شب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسوایی‌ام را می‌زد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بوده‌ایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمی‌اش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یک‌خط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد می‌خواند: «به‌اش بگو: کاکل‌زری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر می‌کنم وقتی یک آنتی‌ویروس، «مهلت»اش سرمی‌آید، کجا می‌رود؟ به چی فکر می‌کند؟ ستاره‌اش کجا می‌افتد؟

گاوخونی
بچه که بودم، می‌گفتند هرکسی ستاره‌ای دارد با خودش. می‌گفتند وقتی در آس‌مان افتادن ِ ستاره‌ای را می‌بینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستاره‌اش دارد می‌افتد. سال‌های جنگ بود آن‌سال‌ها؛ ستاره‌های بس‌یاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستاره‌‌هایی را که می‌افتند، ستاره‌های عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکی‌ام مُرده‌ بودند لابد. ولی عزیزانم در آن‌سال‌ها نمی‌مُردند. ستاره‌های افتاده، نعش‌های غریبی بودند که من نمی‌شناختم‌شان. چه‌قدر غریبه که روبه‌رویم از آس‌مان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکی‌یکی از آس‌مان پریدند و رفتند؛ از ستاره‌هاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستاره‌های فرتوت، که حالا سال‌ها است هی می‌افتند وُ هی می‌افتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آس‌مانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانه‌ای از پریدن وُ رفتن.
برادرم می‌گوید این‌ها ستاره‌ها نی‌استند که خیال می‌کنی دارند می‌افتند؛ می‌گوید این‌ها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک می‌زنند وُ دور می‌شوند. می‌گویم «حیف ِ من، که فکر می‌کردم لابد روزی تو ستاره‌ام را می‌بینی در حال افتادن؛ به بقیه هم می‌گویی که من هم ستاره‌ای داشته‌ام» و به مادرم خیره می‌شوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر می‌کنم...

گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی این‌طرفش نوشته یاحسین، آن‌طرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدس‌تر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کم‌کم از این کِشو، صدای ساز هم درمی‌آید؛ باور کن.
ستاره‌ام را که پیدا کنم، باید بدهم با هم‌این رسم‌الخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مش‌حسن به صدا درآید که «من گاو مش‌حسن نیستم ... من مش‌حسن نیستم».

کجایی مش‌حسن؟ ستاره‌مان افتاده وسط بلوری‌ها. افسوس ...

 

# این؛ هم‌این # 88/08/27 حسین نوروزی |

روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سه‌شنبه‌ها صفحه‌ای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چی‌استی آن، حرفی ندارم. یعنی این‌که این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشته‌هایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشته‌ء پایینی، که چندهفته قبل نوشته‌ام، اگر بتواند، مثلا می‌خواهد ورودی باشد بر این‌که در «جهان ِ اندوه» از چی حرف می‌زنیم.
برای شمارهء اول‌اش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. به‌جز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمی‌دانستم دقیقا چی می‌خواهم. نمونه‌هایی خصوصا در محیط وب برای این‌جور نوشته‌ها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمی‌دانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را می‌دانستم و می‌دانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسم‌الخط ِ دل‌خواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعه‌ای از غم‌های باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هم‌این نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر می‌کنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا می‌کند.
مطالب اولین‌شماره را یوریک کریم‌مسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشته‌اند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هم‌این سه‌شنبه امیدوار ام نوشته‌هاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کم‌ترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشته‌ها را نوشته و رسانده‌اند. پس تمام ضعف‌ها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمی‌ام. از ایشان سپاس‌گزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سه‌شنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانه‌ای است اسم‌اش، و خودش روز بی‌خودی. شاید هم الکی. و چرا اولین‌شماره‌اش پنج‌شنبه؟ خب از نظر من، سه‌شنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نی‌است، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سه‌شنبه‌های بی‌خودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آن‌زمان، پی.‌دی.‌اف و تصویر صفحه را می‌گذارم این‌جا برای دیگران، اگر دوست داشتند، می‌خوانند.

جهان اندوه -منتشرشده در روزنامهء جهان اقتصاد

طریقت اندوه

زمانی دوست داشتم تا زنده‌ام، سریالی بسازم. سریالی که غم‌انگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمت‌اش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفته‌ء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از این‌جا جدا می‌شود: من فکر نمی‌کنم سریال‌های موجود غم‌انگیز باشند؛ این‌ها ملال‌آور اند و کسالت‌آور، و از زور بی‌پیکری‌شان است که ما خیال می‌کنیم همه‌شان غم‌بار اند.)
من مُردهء غم‌هایی هستم که خودشان تولید می‌شوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بی‌حاشیه و بی‌دلیل. غم‌های بی‌دلیل، مال آدم‌های بی‌دلیل اند، که برای این‌که حالا چرا افتاده‌اند به زاری، اصلا پی پاسخ نمی‌روند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهم‌اش، با صندلی‌هایی موقّت، با آدم‌های موقّت، با خاطرهء آدم‌هایی رفته؛ سینما، به‌قدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، به‌قدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیرین‌اش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بی‌هوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بی‌حد یک رسانه، حرف‌های غم‌انگیز بزنیم، قصّه‌های غم‌انگیز بشنویم، و غم‌‌گین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلم‌هندی نی‌است؛ غم است! با کلافه‌کردن مردم از فرط بی‌چیزی در سریال‌ها، با کسالت‌بار بودن ِ قصّه‌های تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که می‌گویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانه‌شان، سیاه‌پوش کسالت‌های روزانه‌است. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. این‌ها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» می‌خواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جایی‌که هیچ‌چیز، جهان‌ات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که هم‌واره غمی سنگ‌گین، قفسهء سینه‌ات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحله‌ای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگی‌اش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف می‌زنیم؛ از غمی که تمام‌شدنی نی‌است. داریم از جهانی می‌گوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی می‌گوییم که می‌شود درباره‌اش ساعت‌ها با روان‌کاو و روان‌پزشک و روان‌نژند و هرچه از این‌دست، حرف زد. جهانی که تعریف‌کردنی است. سرخوشی‌ای که می‌تواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمی‌گذاریم. اصلا داریم از سینه‌ای دیگر حرف می‌زنیم؛ سینه‌ای سرشار از اندوه، خانه‌ای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سال‌ها است که داریم غصّه می‌خوریم، با سینه‌ای که برای این‌کار ساخته نشده. سینه‌ای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضه‌ء جاویدان ایم. و این، با غمی که می‌گویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همه‌چیز عوض می‌شود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچ‌چیز الّا خود غم ماندگار نی‌است، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به این‌که فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبوده‌ایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر می‌کنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بی‌بدیل سینه‌زنی، کشور غصّه‌های مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روان‌پزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینه‌ای افتاده، با دلی غم‌گین و سرشار از درد ِ بی‌دلیل، برای او شرح دهد که غم‌گین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامه‌اش. لازم است که ما روی غم‌هامان استوار باشیم، و از این‌که انسانی غم‌گین هستیم، شرم‌سار نمانیم در روی خیرهء خلق‌الله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزه‌های علمی روان‌شناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یه‌لای قبای خرقانی هم بستری می‌شد در دیواره‌های افتادهء بسطام، که مثلا بیا حال‌ات را به کنیم! اوج پیش‌رفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمی‌گویم. از غصّه‌هایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمی‌زنم. می‌شود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دل‌فریب نیز، و غم‌گین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریف‌های ام‌روزی، و غم‌گین هم بود. من در ستایش غمی حرف می‌زنیم که حتّی مرگ هم نمی‌تواند تکان‌اش بدهد. چیزی که کاسته نمی‌شود و نمی‌کاهد از چیزی.
این‌روزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نی‌است، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بی‌ماران است. و ما، فرزندان تمام دهه‌های انقلابی، از حاشیه برمی‌خیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگ‌وار اندوه می‌بریم، و ما فرزندان ِ دهه‌های اندوه، شورش می‌کنیم در درون‌مان، تا غم را آزادی‌ای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشه‌بادلیل.
برای منی که در کودکی‌اش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر می‌کرد هیچ راهی جز قطار نی‌است، برای منی که نوجوانی‌اش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز می‌رفتند از کنار خانه‌مان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند می‌شوند و می‌روند و آدم‌ها و خاطره‌هایی را هم می‌برند در خود، فقط تمرین است، دست‌گرمی است.
در این جهان، هم‌آن‌گونه که اسباب ساختن شادی را فراهم می‌کنیم، و تمرین می‌کنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوش‌وقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غم‌های واقعی و حل‌نشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّه‌های نان و غم‌های حل‌شدنی. پی ِ درد بی‌درمان بودن، با درد داشتن فرق دارد. 
وقتی‌که از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بی‌نیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیابان‌نشینی هستیم که در تجرّد خود، هم‌آغوش با رسالتی جان می‌سپاریم که به ما نوید می‌دهد: جهان بعد از این جهان، جای بی‌بدیل ِ غم‌ها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غم‌ها را ثبت کنیم؛ جایی‌ مثلا شبیه روزنامه.

 

# این؛ هم‌این # 88/08/08 حسین نوروزی |

بعد ِ تو در هیچ عکسی نخندیدیم؛ تنها عکس‌ها ما را مسخره می‌کردند
لطفا ترجمه کنید ببینید چه زجری کشیده‌ایم ما
(از روی دست اولدفشن البته)
 
# این؛ هم‌این # 88/08/01 حسین نوروزی |

۱
شعرهای تو تیر می‌کشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر می‌کشد
{تو خودت شده‌ای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هم‌این‌که می‌گوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}

در این شهر ِ سردرد جدا افتاده‌ایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمی‌شویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که می‌شود فراموش کنند؟

خیابان تمام قدم‌ها را از یاد می‌برد
خیابان تمام خنده‌ها را
خیابان از یاد می‌برد آدم‌های خونی را
دختری که می‌خندد
زنی که می‌خندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دست‌ها
جای حقیری است
تو می‌دانستی!

کجا بگردند
مادرانی که بی‌سر تو را به‌جا نمی‌آورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است

تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکس‌های تو شیطنت می‌کنند
عکس‌ تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس‌ تو بر تهران هجوم آورده می‌گوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکس‌های تو هم شیطنت دارند

برای یکی‌عکس
روزی رسیده است که دل‌تنگ می‌شوم
تو برنمی‌گردی از این ظهر قاب‌گرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمی‌گردی از جمعهء ولی‌عصر ِ آن‌روزها عشق‌ها حرف‌های معمولی
و دیگر نمی‌شود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که این‌ها می‌روند، تو برمی‌گردی ...
تو
برنمی‌گردی

۲
شعرهای بی‌تو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه می‌خواستم
سینه‌های تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بس‌یار می‌سرودم
دختران تو درد می‌کشند بر دستان من مُرده‌ بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!

تهران ِ تو از سال‌ها است که یک‌طرفه می‌رود
و سینه‌های بس‌یارش
سینه‌های یارش
آه از این‌همه سینه‌‌سوخته‌ ...

درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکی‌قاب‌ عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم

تهران ِ تو تیر می‌کشد
و من تمام سردخانه‌ها را
و من تمام سردخانه‌های دور را
و من تمام سردخانه‌ها را بر عکس تو دیده‌ام
کسی تو را به سینه نمی‌شناسد
کسی مرا به نام

بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غم‌زده
من برای تو آن قصه‌ را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که این‌ها رفته‌اند
تو
برگشته‌ای

Baanoo بانو

از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که این‌جا منتشرنشده، و بعید می‌دانم که برای انتشار ِ رسمی‌تر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی این‌جا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمی‌خواهم. هم‌این‌که می‌خواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. این‌یکی، تماما‌مخصوص مخصوص مخصوص است.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/17 حسین نوروزی |