تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

... که آخرش یه‌شب خواب ببینم بازی‌گر یه فیلم سینمایی ام:
رفتم غربت، دربه‌در دنبال خونه هاشم می‌گردم. کسی هم از هاشم خبر نداره. آواره شدم دوره‌گرد شدم مجنون هاشم شدم، یه سرگردون بی‌دیار. زبون بلد نیستم. به هرکی می‌رسم می‌گم «شما هاشم من‌وُ ندیدین؟» اونا هی می‌گن «اوه .. ساری.. کن یو اسپیک اینگیلیش؟» و من تنها ذکر می‌گم توی چشماشون: «کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته...»
از موهای سیاهم، کات می‌خوره به سپیدی گیسم؛ سال‌ها گذشته و من دربه‌در هاشم ام هنوز. می‌پرسن شغلت چی‌اه؟ می‌گم پی ِ هاشم ام. می‌گن هاشم کی‌اه؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن از کجا اومدی؟ می‌گم پیِ هاشم ام. می‌گن تشنه‌ات نیست؟ آب می‌خوای؟ می‌گم کجایی هاشم... کجایی ای بخت‌برگشته...
کسی اما از هاشم من خبر نمی‌ده. سال‌ها می‌گذره و همه به حضور من عادت می‌کنن. همون‌جا پیر می‌شم، کور می‌شم، کچل می‌شم، می‌شم بخشی از غربت اون‌جا، که دیگه اگه یه‌روز نباشه، مردم اون‌شهر نگرانش می‌شن. هرروز من‌وُ می‌بینن ازم سوال می‌کن «های! ور ایز هاشم؟» من می‌گم «های های... کجایی هاشم بخت‌برگشته؟ های...»
توی پارک به کبوترا دونه می‌دم، براشون از رفاقتم با هاشم حرف می‌زنم، براشون از اون‌روزی می‌گم که وایسادم زیر پل همت توی ستاری، داد زدم گفتم «هاشم! تو رفیق نیستی! به‌خدا تو رفیق نیستی... که اگه بودی، سیبیل داشتی! رفیق سیبیل داره نارفیق!» این‌جاهاش فلاش‌بک ‌خورده به گذشته. من دارم داد می‌زنم می‌گم «هاشم تو رفیق نیستی...» و هاشم داره های‌های گریه می‌کنه.
داد می‌زنم می‌‌‌گم «هاشم.. هاااااااااااااا....» و موسیقی تیتراژ از هم‌این‌جاش شروع به پخش می‌شه. در واقع من توی خواب، توی یه فلاش‌بک غم‌گین از یه فیلم سینمایی، زیر پل همت توی ستاری تموم می‌شه نقشم. خودم چی؟ خودم می‌مونم توی غربت، به کبوترا دونه می‌دم، درد می‌کشم هی می‌گم «کجایی هاشم بخت‌برگشته...» و دیگه نمی‌تونم از فیلم بیام بیرون؛ چون فیلم توی بلاش‌بک تموم شده.
تیراژ داره از روی پل همت می‌ره بالا، و توش فقط نوشتن:
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم...
موسیقی تیتراژ هم یه‌صداست که می‌گه: پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو پی‌تی‌کو ...

فرداش، من نباشم و این صدا بپیچه توی خواب‌های دیگروون...

 

# این؛ هم‌این # 90/03/07 حسین نوروزی |

از خواب بیدار شدم اسم خودم‌ رو گذاشتم جاسم. بعد به خودم گفتم «جاسم! پاشو بریم دُمبال عموهای واقعی‌ات بگردیم». و رفتیم.

اما این آیا واقعا یه قصه است؟ نه‌خیلی. شرحی داره واسه خودش.
من یه هارد داشتم. آدم ساده‌ای بودم. با خلق‌وخوی روستایی. از اینا که هنوز می‌شه باهاشون دور میدون آزادی نوشابه زمزم سر کشید، لب جدول نشست بستنی کیم خورد. از اینا که هنوز بعد از هفت‌سال که از طلاقت می‌گذره، می‌تونن به‌ات بگن «این‌جور که نمی‌شه آخه. یکی باید گذشت کنه، برگردین سر زندگی‌تون. می‌خوای من برم با خانواده‌اش حرف بزنم؟». از اینا که می‌شه باهاشون رفت شهر بازی و دو ساعت براشون از تفاوت «پارک ارم» و «پارک خرم» حرف زد. از همینا!
خاله‌ام همه‌چی رو اشتباهی می‌گفت. می‌گفت سوفاج، و منظورش همون شوفاژ بود. می‌گفت پراید هاچ‌مک، و منظورش همون هاچ‌بک بود. واسه همین وقتی یه عمری ‌گفت «پارک خرم»، فکر می‌کردیم که باز داره عوضی می‌گه. چون نمی‌دونست تخت طاووس اسم قدیم کدوم خیابون اه، و با این‌که سنی ازش گذشته بود، هنوز می‌گفت «خیابون شهید استاد مطهری»، فکر می‌کردیم خیلی عقب‌مونده است طفلی. اما بعد از این‌که فهمیدم اسم پارک ارم، در اصل پارک خرم بوده و خاله همیشه، یه‌عمر، درست می‌گفته اسمش رو، دیگه ایمان آوردم که سوفاج ما رو گرم نگه می‌داره، هاچ‌مک هم ماشین بدی نیست، و خیابون، همیشه یعنی همینی که هست: شهید استاد مطهری. خب من آدمِ دورانی بودم که خیابوناش همه از دنیا رفته بودن: شهید... شهید... شهید... یه اسم ساده نبود اطرافم. اما خودم؟ خودم آدم ساده‌ای بودم.
یه هارد داشتم، که توش پر از موسیقی بود. فولدربندی کرده بودم، و توی هر فولدر، فول‌آلبوم یه خواننده بود. همه‌شون هم «ایرانی» بودن. یا دست کم به زبون و لهجه‌ای بودن که من می‌فهمیدم. من زبون خواننده‌ها رو واقعا بلد بودم. با نصف بیش‌ترشون لب زده بودم، گریه کرده بودم، پشت مو گذاشته بودم، و چه عشق‌ها... خدای من.. چه عشق‌‌هایی که توی دلم نمُرده بود با اونا.
یه‌روزی یه آلبوم از یکی رسید دستم که چون نمی‌دونستم چی هست و کی هست، کردمش توی یه فولدر به اسم «Khareji». وسط بنان و تک‌نوازی تار و ردیف‌نوازی میرزاعبدالله، کنار فول‌آلبوم ستار و شهره، یه فولدر بود اون وسط به اسم خارجی. من سوارش بودم، من تنهاش کرده بودم و سوارش بودم. واسه وقتایی بود که خیلی حالم خوب بود. نمی‌فهمیدم چی می‌گه. ولی خب هر آدمی توی زندگی لازم داره که یه فولدری داشته باشه به اسم آهنگ‌خارجی.
با هم بودیم و بودیم تا یه‌شب، که لیوان چایی از دستم پرت شد روی سیستم، آب رفت توش، هاردش سوخت. حالا نه این‌قدر ساده، اما توانش رو حتی ندارم که شرح بدم. ریخت و سوخت؛ سوخت و سادگی من هم به باد رفت.
هارد رو عوض کردم، کم‌کم شروع کردم به جمع کردن دوبارهء اون صداها. هر رفیقی رسید، چندتا فولدر گذاشت توی دامنم. جمع شدن همه و هارد من دوباره برگشت به روزای اوج خودش.
اما قصه این هم نبود؛ یهو چشم باز کردم دیدم که من ام و یه هارد، پر از موسیقی‌های جورواجور، فولدربندی‌شده؛ فولدرها همه به ترتیب الفبای خارجی، خواننده‌ها همه حرفه‌ای، حرف‌ها همه جهانی... من؟ من دیگه اون آدم قبل از فولدربندی قدیم نبودم. مرد عجیبی شدم که دیگه بعد از اون نمی‌شد باهاش از پارک خرم حرف زد. تودار شدم. سخت‌تر شدم. بداخلاق‌تر. تلخ شدم و می‌بینی که چه تلخ‌تر ... ای داد. شدم اینی که دیگه حتی نمی‌تونه بنویسه..
آخرش یه‌شب به خودم گفتم «کو اون‌همه سادگی حسین.. کو؟ چه کردی با خودت بچه؟» و صدایی نشنیدم در جواب.
تو دلم یه‌عالم مسافر ملایر داشتم، که یه‌روز بی‌خبر سوار اتوبوس شدن و رفتن. و خیابونا، همه شهید، همه شهید، همه شهید.
.....


+ پیانوی مرتضی‌خان محجوبی در دشتی می‌شنوم.
+ بروکس، پیرمرد کتاب‌دار فیلم «رستگاری از شاوشنک» بعد از آزادی در اتاقی بیرون زندان خودش را دار زد؛ پیش از مُردن، بالای پنجره، به یادگار نوشت «بروکس این‌جا بود» و رفت.

 

# این؛ هم‌این # 90/02/31 حسین نوروزی |

مادربزرگ، مادر مامان، می‌گفت یه سیدی بوده که خیلی‌سال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیش‌بینی کرده و توی یه کتابی نوشته. بیست ‌سال که از انقلاب گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید، «اینا سر بیست ‌سال رفتنی اند». بیست‌ و یک ‌سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست ‌و یک ‌سال رفتنی اند». بیست ‌و دو سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست ‌و دو ‌سال رفتنی اند». بیست ‌و سه ‌سال که گذشت، گفت بنا به پیش‌بینی اون سید «اینا سر بیست‌ و سه ‌سال رفتنی اند». اما بیست‌ و چهار سال گذشت و اتفاقی نیفتاد؛ ما هم هرگز به روش نیاوردیم. تمام اون‌چندسال رو جوری به حرفاش گوش ‌دادیم که یعنی «تو راست می‌گی. یه سیدی بوده..».
سر بیست‌ و پنج ‌سال، مادربزرگ مُرد. شرم‌سار پیش‌بینی‌ای که هرگز کسی به روش نیاورد.
برنامه‌ریزی شده بود که به افق‌های بی‌تصویر خیره بشه تا بمیره. با ما زندگی می‌کرد. چندسال آخر عمرش، یه برنامه بیش‌تر نداشت زندگی‌ روزانه‌اش: یه صندلی می‌برد می‌گذاشت پشت پنجره اتاق عقبی، از سر صبح تا وقتی هوا تاریک بشه، بیرون رو تماشا می‌کرد در سکوت.
بیرون چی بود؟ یه دکه روزنامه‌فروشی اون‌سمت بلوار پُشتی، و بعد از دکه، تا چشم کارمی‌کرد بیابون بود و بیابون. خونه‌مون واوان بود اون‌وقتا. بعد از بلوار ما دیگه خیابونی نبود اون‌سمت، و خونه‌مون آخرین خونه بود توی بلوار کناری شهرک.
بلوار پشتی خیلی پرت و کم‌رفت‌‌وآمد بود. بعد از یه‌مدتی دکه نفروخت یا چی، که جمعش کردن. جاش یه ایست‌گاه اتوبوس شرکت واحد گذاشتن که فقط صبح و ظهر می‌شد توش تک‌وتوک آدمی‌زاد دید. هوا که سرد شد، دیگه اون چندتا آدم رو هم نمی‌شد دید توی بلوار پشتی. فقط یه بیابون بود. ولی مادربزرگم برنامه‌اش رو عوض نکرد. اون‌قدر بیابون رو تماشا کرد تا مُرد.
بعدش، دایی‌ کوچیکه شروع کرد به شمردن: یه‌ سیدی بوده که خیلی‌سال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیش‌بینی کرده. بنا به پیش‌بینی اون سید، اینا سر بیست‌وپنج‌سال رفتنی اند!
دایی سر بیست‌وهفت‌سال رفت. و دیگه کسی چیزی رو نشمرد.

ده‌سال قبل این‌که دایی بره، یه‌نفر دیگه توی ما مُرد. برش داشتیم بردیم توی یه کوه دفنش کردیم. وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». وسط راه ایستاد و به خیل فامیل عزادار خیره شد و با بغض گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش، یکی دیگه مُرد و باز بردیمش توی یه کوه‌ دیگه دفنش کردیم. باز وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش دیگه کسی نمُرد، اما سال بعدترش سه‌نفر از بین ما رفتند. همه‌شون رو بردیم توی کوه‌ها دفنش کردیم؟ نه. هرکی یه‌گوشه خوابید و یه ترمه کشیدن روشون، فاتحه خوندیم، گریه کردیم، حتی عکس یادگاری هم گرفتیم، و دیگه کسی رو نبردیم توی کوه‌ها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». اون‌قدر آدم از بین ما رفت و نبردیم توی کوه‌ها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست»، تا این‌که چندسال قبل، عمو توی میون‌سالی خیلی آروم و بی‌مقدمه رفت. و کسی هم نگفت که این رفتن، کمر فامیل رو شیکست؛ کسی نمونده بود؛ کمر فامیل شیکسته بود راستی‌راستی.
و عمو... یه‌شب اومد به خواب من، گفت «تو راه منو ادامه بده پسرم» و خودش داشت می‌رفت سمت دست‌شویی که وضو بگیره.

پونزده‌‌سال قبل اینا، پدربزرگم نصیحتم کرد که برم پنجم رو بگیرم، بیفتم پی یاد گرفتن یه صنعتی. گفت که درس چیز خوبی اه، اما صنعت یه چیز دیگه است!
خودش؟ تریاک حب می‌کرد شب‌وروز. و دایم داشت خاطره تعریف می‌کرد. آخرین لات و لوت واقعی عالم بود. اما فرزانه هم بود. یه‌جور خوبی بود واقعا. رسوا و صحنه‌دار، اما دوست‌داشتنی. خوب قصه تعریف می‌کرد، و قصه‌های خوبی هم تعریف می‌کرد. رُمان‌نویس اگر می‌شد، قطعا صاحب‌سبک بود توی جهان. کل زندگیش، مثلا سیزده‌تا قصه داشت، اما همین سیزده‌تا رو اون‌قدر خوب و خاص و منحصربه‌فرد تعریف می‌کرد که دیوانه می‌شدی پای روایتش.
یه قصه رو، توی ذهنش ده قسمت می‌کرد. بار اول، قسمت سوم و چهارم و هشتم قصه‌ء اولی رو می‌گفت. بار دوم، مثلا سه‌ماه بعد، قمست هفتم و نهم همون قصه رو می‌گفت. بار سوم، مثلا شش‌ماه بعد، قسمت دوم و چهارم و پنجم همون قصه با یه قمست از از اواخر یه قصهء دیگه رو می‌گفت. بار چهارم، مثلا چندماه بعدتر، کل قصه رو می‌گفت ولی از آخر به اول، و وصلش می‌کرد به قسمت آخر به یه قصهء دیگه. بار پنجم، مثلا سال بعد، قسمت اول و دوم و ششم و دهم اون قصه‌اولی رو می‌گفت و سه قسمت وسطی قصهء دوم یا حتی سوم رو.
یعنی توی یه‌سال، سیزده‌تا قصه رو زخمی می‌کرد، ولی همیشه «و اما بعد...»ی داشت ته روایتش. سوسپانس‌سرخود بود پیرمرد.
یه‌‌دهه بیش‌تر از صدسال عمر کرد؛ چندین شاه رو دیده بود، و با تمام کائنات هم خاطره داشت. همین آدم، به رضاشاه یه ارادت وصف‌ناشدنی‌ای داشت: خدا یکی، شاه یکی. سربازش بوده یا هم‌چو چیزی. از زنجان کوبیده ‌بوده اومده ‌بوده تا باغ شاه یا یه‌جای دیگه، خدمت شاه رو می‌کرده. توی خشت خام هم عکس رضاشاه رو می‌دید.
یه‌بار نمی‌دونم کجا، یه عکسی رو می‌بینه، که یه سروان مثلا ژاندارمری داره به یه قاچ شتری از هندونه نیش می‌کشه. حیرون آقا.. حیرون می‌شه!
توهم می‌زنه، و دیگه بعد از اون اطمینان داشته که «این رضاشاه توی باغ شاه اه و من خودم اون‌جا بودم وقتی داشت هندونه می‌خورد و...»
ایمانش به این‌که رضاشاه بوده که توی عکس به قاچ هندونه نیش می‌کشه، از روشنی خورشیدی که به سرش می‌تابید، بیش‌تر بود. حتی اگر عکس مثلا محمدرضا پهلوی رو بالای سر مرد داخل عکس تشخیص می‌داد، باور داشت و «هی... ای واییم! ای واییم!»های تُرکی‌ای که می‌گفت، نشون می‌داد که واقعا دروغ نداره که بگه؛ خود رضاشاه بوده دیگه.
این تازه روز خوبش بود. کمی که گذشت، حالش سال به سال بدتر شد. دیگه هرچی عکس که می‌دید توش میوه هست، هرعکسی از هرکسی با هر میوه‌ای، انگار می‌کرد که رضاشاه داره هندونه نیش می‌کشه و باز خاطرهء اون‌روز توی باغ شاه رو تعریف می‌کرد و ...
کی می‌دونه؛ شاید رضاشاه یه‌جایی از خاطراتش، به یه هندونه نیش کشیده، و اون نیش‌کشیدن شاهانه‌اش، چه‌ها که نکرده با این مرد شهرستانی... کسی درکش نکرد پیرمرد رو. و مُرد بعد از صد و سیزده‌چهارده‌‌سال.

من؟ هیچ‌. یه آدمی ام که کنج خونه پدری توی یه اتاق کوچیک می‌شینه شب‌وروز سیگار می‌کشه و سودای این رو داره که یه‌روزی بالاخره می‌ره. ریه‌هاش بدجور آزارش می‌دن، و گاهی به یاد اون‌روزهایی که آژانس می‌گرفتن «دوتایی» می‌رفتن تا در خونه‌شون، اون پیاده می‌شد، این تنهایی برمی‌گشت، تنهایی برمی‌گرده می‌بینه توی آینه خودش اه و خودش. بغض می‌کنه، اما چاره‌ای هم نیست؛ به خودش می‌گه «پس من این سال تازه رو، سال خستگی نام‌گذاری می‌کنم؛ باشد که یک چایی بخوریم، خستگی‌مون در بره» و ای‌داد.. ای‌داد...

سال داره عوض می‌شه با صدای پیانوی مرتضی‌خان محجوبی، تو مایهء دشتی.

 

# این؛ هم‌این # 90/01/01 حسین نوروزی |

چن‌تا خونه اون‌ورتر از ما، یه پسری بود هم‌سن خودمون. کوچه‌مون از این‌سر به مزرعه می‌رسید، از اون‌سر به خیابون. ما همه می‌دونستیم که بعد از اون خیابون، چن‌تا کوچهء دیگه هم هست، و بعد از کوچه‌ها، چن‌تا خیابون دیگه. اون نمی‌دونست. کندذهن بود، اما اون‌وقتا ما نمی‌دونستیم که کندذهن یعنی چی؛ به‌اش می‌گفتیم دیوونه. و واقعا دیوونه نبود، فقط دیر بود یه‌کمی. و نمی‌دونست که دنیا فقط اون یه کوچه نیست. مادرش همیشه مواظب بود که هیچ‌وقت از وسط کوچه اون‌ورتر نره. تمام زندگی‌اش خلاصه بود توی حد فاصل ده‌دوازده‌تا خونه. کوچه، براش یه‌چیز نصفه بود؛ یه باریکه‌ای که از وسطش اگر رد می‌شدی، کولی می‌اومد کلیه‌هات رو می‌دزدید می‌برد می‌فروخت می‌مُردی. به نصفهء کوچه خو گرفته بود، و تمام سال، یواش بود و ما به‌اش می‌گفتیم دیوونه.
کم‌کم ما بزرگ شدیم، اون بزرگ ‌شد، ما از خیابون رد شدیم، اون موند. آروم‌تر شد، کم‌حرف‌تر شد، رفت توی خودش، و توی خودش کی می‌دونه چه‌ها می‌گذشت؟ دیر بود، تودار هم شد. بزرگ شدیم و از خیابون رد شدیم، و توی اون نصفه‌کوچه هم دیگه هم‌بازی‌ای نداشت؛ تنها شد.
مثل این شهررفته‌ها که هی از برق دنیای بیرون از روستا تعریف می‌کنن تا سادگی دنیای یه روستایی رو هوایی کنن، اون‌قدر براش از کوچه‌های دیگه گفتیم از خیابونای دیگه گفتیم از این‌که دیگه کولی‌ای وجود نداره، که یه‌چیزی ته دلش تند شد؛ دیگه سربه‌هوایی می‌کرد، از نصفه می‌گذشت گاهی.
و یه‌روز رفت. یعنی یه‌روز که نه توی خونه بود نه کوچه، معلوم شد که رفته. بعد از پونزده‌سال، از خیابون رد شد و رفت. رفت و رسید اون‌ور خیابون، وایستاد جلوی نونوایی. چندساعتی همه نگاش کردن و هیچ‌کسی جلو نرفت، مبادا فرار کنه. خوب به خیابون خیره شد و چشماش برق زد. نشست لب جوب آب، پاهاش رو تکون داد. پاهاش رو کرد توی آب لجن، بازی‌بازی داد. خندید. دوباره پا شد ایستاد. خیابون رو تا انتهاش نگاه کرد. کیف کرد. معلوم بود داره کیف می‌کنه. خوب تماشا کرد. و کمی مونده به غروب، آروم‌آروم برگشت از خیابون رد شد اومد توی کوچه. مادرش بدو اومد بغلش کرد، ماچش کرد، گریه کرد، ترسید، لرزید. همه دیدیم که یه‌جوری به مادرش نگاه می‌کنه؛ یه‌جوری که یعنی می‌خواد بگه:
«من دیگه اون دیوونه‌ای که می‌شناختی نیستم؛ آخرش تا ته کوچه رفتم و دیدم که اون‌طرف خیابون هم دنیایی اه واسه خودش.. من‌رو از کولی نترسون دیگه».
بعد از اون دوباره برگشت توی دیوونهء خودش، و نصفه‌ء کوچه‌اش رو حفظ کرد تا آخرین‌روزهایی که می‌دیدمش. و البته دیگه با کسی حرف نمی‌زد. با یه گچ سفید یا تیکهء سنگ مرمر، روی دیوار دنبال مورچه‌ها خط می‌کشید؛ دیگه هرکی به دیوارها نگاه می‌کرد، مسیر حرکت مورچه‌ها رو می‌دونست.
امیدوار ام سالی سرشار از شادی و خوشی و غیره پیش روی شما باشد.

 

# این؛ هم‌این # 89/12/25 حسین نوروزی |

آدام: مادرم چه‌قدر زیبا بود.
گوئن: هنوز هم زیبا است.
آدام: برای زیبا بودن زیادی غم‌گین است. آدمی به این غم‌گینی، نمی‌تواند زیبا باشد...

ناپیدا / پل اُستر

این‌که چهره‌ای را گم کنی، و بعدها در هوایی بارانی بازبیابی‌اش، اتفاقی است که شاعرانگی‌ای در خود ندارد؛ تنها «تجربه»‌ای است که باید به آن ایمان بیاوری، و در معرض آن بایستی. من ایستادم: چیزی میان آن‌همه زیبایی کدورت می‌انداخت، که نمی‌فهمیدش. یعنی می‌دیدم آشکارا که زیبایی یک صورت، کدر شده است، اما نشانه‌ای نداشتم برای گفتن برای شرح دادن، برای حتی ادای این‌که «چی شده به‌ تو؟». ناگهان شدم مردی که در تجربه‌ای تلخ، بس‌یاری از ‌نشانه‌ها را از دست داد. مثل کودکی که در حیاط امام‌زاده‌ای رها شده باشد، ترسیده باشد، و هیچ‌ چادرسیاهی دیگر بوی مادرش را ندهد؛ یک بی‌همه‌چیز واقعی.
به خودم گفتم «بازیافتن، سخت افسرده و تلخ است». و تلخ هم بود. آن‌چه می‌نویسی از آرزوی بازیافتن، خطوطی است که از چهرهء اکنون از هوای حالا خبر ندارد؛ من دربارهء چهره‌ای که دوست دارم می‌نویسم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم، و آن‌چه می‌بینم... من چه‌ها که ندیده‌ام، و چه‌ها که ندیدم آن‌شب. افسوس.
یاد گرفتم انگار، که نباید صورتی را بنویسم. من نمی‌توانم چهره‌ای را که نوشته‌ام اداره کنم، و در حد فاصل ابتدا و انتهای یک سال شمسی، خنده‌اش را اداره کنم، و سیگار روزانه‌اش را اداره کنم، و سیاهی پرهای مژه‌اش را اداره کنم، و خبر مرگ عزیزانش را در روزنامه اداره کنم، و گریه‌اش را اداره کنم، و نمی‌توانم او بگویم که «نمیر!» و او خود مُرده باشد. صلاحیتش را ندارم که چهره‌ای را بیاورم بین کلمات، و با کلمات به‌اش آسیب نزنم، و کلمات به‌اش آسیب نزنند. چهره‌ها جای دیگری می‌شکنند، و تلخ می‌شوند.
من که درد کابوسی را در خواب تابستان سال قبل چشیده‌ام، من که در هم‌آن خواب از پا درآمده‌ام، که از درد فریاد کشیده‌ام، من آدم دقیقی برای روایت خیلی‌چیزها نی‌استم. رویارویی من با فاجعه، حتی اگر اول‌بار هم باشد، با دیگری فرق دارد؛ من آن ام که تا ته دردش را چشیدم و کشیدم و، برخاستن؟، نتوانستم! پس راوی صالح فاجعه نمی‌توانم باشم؛ خود درد ام، و این‌که اسمش فاجعه است، قسمتی تلخ از من است که شما هیچ از آن نمی‌دانید. از هم‌این ندانستن است اگرکه می‌خواهید اگرکه سعی می‌کنید بیدارم کنید، و من و بیداری؟ من مُرده‌ام! کی؟ این، قصه‌ای دارد:
پدربزرگ خیال می‌کرد تمام جهان، حد فاصل خلقت است تا روزی که داشتیم زیر پتوی کرسی حرف می‌زدیم. و خودش، مرکز کائنات. می‌پرسید «تو که این‌همه درس خوانده‌ای، بگو ببینم احمدشاه دقیقا چندسال قبل به حکومت رسید؟» از روی حافظه می‌گفتم، نمی‌شد. از روی کتاب می‌خواندم، قبول نمی‌کرد. تاریخ مکتوب را به رسمیت نمی‌شناخت. کلافه می‌پرسیدم که «پس کی؟ کی به حکومت رسید؟» می‌گفت «خیلی‌وقت پیش! خیلی‌وقت..» و بغض می‌کرد. واقعا بغض می‌کرد و نگاهش را می‌دزدید. دیگر نمی‌شد با پیرمرد صدساله‌ای که توی چشم‌هاش ستاره افتاده و ریز دارد اشک می‌ریزد، بحث کرد. هرگز نخواستم بدانم که چرا این «خیلی‌وقت پیش»ش، از روز دقیق تاریخ مکتوب من در کتاب‌ها دقیق‌تر است نزد او. پیرمرد، اسطوره‌ای بزرگ بود، که در زیر لحاف کرسی ماند و درک نشد، و در فراموشی رفت؛ تاریخ همیشه بخشی از بزرگانش را می‌خورد.
«تو چه دردی کشیدی پسر...»
پس، یک‌جای هر اتفاقی، تا ابد درد خواهد کرد. آن‌روز و در آن‌ هوای ابری، در جایی بیرون از این‌جا، یقین یافتم که درد در آغاز، زیبایی را کدر می‌کند، و در پایان، زیبایی را کدر می‌کند، و در هرکجای فاجعه، زیبایی را. اتفاق‌ها، انگار همیشه از زیبایی می‌افتند.

تقدیم به نوشته‌ها، عکس‌ها، صداها، و تمام آن‌چه بر باد رفت: این‌ که دارم می‌شنوم.

 

# این؛ هم‌این # 89/11/11 حسین نوروزی |

یه نوار کاست هست که توش عموی مرحومم داره به تُرکی مرثیه‌ای رو می‌خونه با یه شعر توی قالب مثنوی، که سوز و گدازی هم داره واسه خودش؛ مرثیه‌ای برای چهل‌روز تنهایی صحرای کربلا. توی این مرثیه، همه تنها شدن، صحرا تنها مونده، و آب تنها مونده و فرات هم. یه‌جای شعر می‌رسه به یه سطر غم‌انگیز، که عمو اشتباهی می‌خونه‌اش و دوباره می‌‌آد تصحیحش کنه، و دوباره اشتباه می‌خونه تا بار سوم که درستش رو می‌خونه.
عمو می‌خونه و تُپُق می‌زنه، و صدای آه و فغان مردمی که پای منبرش نشستن می‌ره هوا. وقتی اون سطر غلط رو می‌خونه، و سه‌بار تصحیحش می‌کنه، بار سوم باز هم همه با یه کیفیت و با هم‌اون تازگی دفعهء اول گریه می‌کنن و خنج می‌کشن به صورت. من این یک‌دستی رویارویی با این مرثیه رو هربار که گوش می‌دم بو می‌کشم.
و این، یه پیشینه هم داره: این مرثیه رو، با هم‌این شعر و هم‌این موسیقی و صوت، اولین‌بار یه مرثیه‌خون معروف اردبیلی خونده سال‌ها قبل. هر تُرکی هم که مختصری اهل این مجالس باشه، لابد شنیده ورژن اصلی رو. توی ورژن اصلی، دقیقا ‌هم‌این اتفاق می‌افته: سر هم‌این سطر، خواننده بار اول اشتباه می‌کنه، بار دوم اشتباه می‌کنه، و بار سوم مصرع درست رو می‌خونه.
عمو به‌تر از هرکسی می‌دونست که این اشتباه، بخشی از اون خاطره‌ء جمعی است برای اهلش. می‌دونست که تمام کسانی که پای اون منبر اشک ریختن، پای نسخهء جعلی‌اش هم اشک خواهند ریخت، به شرط حفظ اصالت مرثیه، حفظ کیفیت رنج نهفته در تکرار اشتباه اون سطر، با مختصات دقیق قدیمی و اصلی‌اش. واسه هم‌این هم هست که وقتی اون تُپُق رو تکرار می‌کنه، و جوری تکرار می‌کنه که اگر پیشینه‌اش رو ندونی، فکر می‌کنی مرثیه‌خون یه لحظه توی شور و اشک و آه به تُپُق افتاده، خودش رو نمی‌بازه و مثل یه بازی‌گر کارکشته تُپُق می‌زنه. و ما، که توی ده‌ها ختم و مراسم چهلم این مرثیه رو شنیدیم، می‌دونیم که این اشتباه در ادای یک کلمه، همیشه با هم‌این کیفیت و به هم‌این شکل تکرار شده.  و کی می‌دونه که توی اون تکرار اشتباه، چه غم‌ها که پنهان نشده...
یعنی که سطر ساده‌ای هست که برای خیلی از مردم با یه تُپُق طولانی و یه اشتباه مکرر، شده یه خاطره. و کسی هم حق نداره این اشتباه رو تصحیح کنه. تصحیح بعض اشتباه‌ها، خیانت به روح خیلی از خاطره‌هاست؛ یه‌سری خیابون هم هست که همیشه باید اشتباهی بری، اشتباهی برگردی، اشتباهی بپیچی، و همیشه با یه صدای یک‌دست به خودت بگی که «ای لعنتی.. آخه چندبار آخه؟ چنددفه؟ اه..» و همیشه هم یکی ته دلت بگه که «هزاربار... هزاربار... حتی بیش‌ از این هم! خیلی زیاد... زیاد عزیزم... زیاد....»
من؟ من هنوز هم خیلی از خیابونا رو اشتباه می‌رم. می‌دونم به‌ بن‌بست می‌‌خورم اما باز می‌رم که بخورم به بن‌بست و برگردم از دوباره.
خاطره‌ها رو تصحیح نمی‌شه کرد، فراموش شاید. مثل این‌که حتی توی هم‌این نسل من هم دیگه کسی توی فامیل به این تکرار اشتباه فکر نمی‌کنه، و عمو، فراموش شده زیر آوار خاک. ای‌داد... عمو آخرین آدم نزدیک بود که به اصالت اشتباه اعتقاد داشت، و هرگز به ذات اشتباه خیانت نکرد؛ خاطره رو با اشتباهش حفظ کرد، و وقتی که رفت، بارون تندی می‌بارید.
حالا تو بیا به بعضیا با سند و مدرک بقبولون که حضرت عباس امام نبوده؛ فکر می‌کنی باور کنن؟
و خیابونا؟ اونا که اصلا قصهء خودشون رو دارن.

مراثی بی‌پایان:
- آن مرد در باران رفت
- با من تماس بگیر

 

# این؛ هم‌این # 89/10/07 حسین نوروزی |

زخم، اوراق استناد آدمی است؛ آدم زخمی، آدم مستند است، و مرد ‌صورت‌زخمی، یک‌جور تاریخ شفاهی. چیزهای عجیبی با زخم‌ها بایگانی می‌شوند؛ مثلا صدای زن زیبای هم‌سایه در کودکی، که دیگر هرگز جوان نخواهد بود. و چه‌خوب هم می‌خندید.
«پا شدم برم دست‌شویی. دم صبح بود. دقیقا به خود این دیوار.. این‌جا دیوار بود، ریخته الآن... دستم رو گرفتم به خود این دیوار. سرم گیج می‌رفت آخه.. این‌جا پریز برق بود، افتاده الآن... خیلی مواظب بودم نیفتم. سرم گیج می‌رفت. حوله رو بیرون دست‌شویی آویزون می‌کردیم روی این میخ... الآن افتاده... دستم رو گرفتم به حوله... دقیقا این‌جا پام رو گذاشته بودم... دقیقا این‌جا... خاک رو کنار بزنی، می‌بینی موزاییک رو... پام گرفت به لبه‌اش، نزدیک بود ببُره. بعد سرم هنوز داشت گیج می‌رفت... مسموم شده بودم انگار.. بعد...»
مردی که از زمین‌لرزهء بم، فقط جانش مانده بود و چند پتو، روای دقیق یک‌دقیقه شده بود، روای چیزی کم‌تر از یک‌دقیقه حتی. بی‌که کسی سوالی کرده باشد ازش، طوری تعریف می‌کرد که یعنی خیلی اهمیت دارد ذکر تمام اجزا و روایت صحیح آن سکانس.
ما؟ رفته بودیم بم برای مثلا کمک.
و مرد نمی‌دانست که من هراس زمین‌لرزه دارم؛ معمولا تمام زمانی را که هوش‌یار ام، انتظار می‌کشم. وقتی راه می‌روم، وقتی بلند می‌شوم برم چای بریزم، وقتی روی تخت دراز می‌کشم، وقتی می‌گویم «خدا نگه‌دار باشه تو رو» و گوشی را می‌گذارم، وقتی که چشم می‌بندم وقتی چشم باز می‌کنم، وقتی که زنده‌ ام. من همیشه هراس لرزه‌ای را در نزدیک‌ترین زمان ممکن دارم. زمینِ زیر پای من، مُدام در ابتدای ویرانی است. من به این آس‌مان هم حتی ایمان ندارم، که روزهای بارانی خیال برم می‌دارد که خواهد افتاد روی سرمان. من اصلا اطمینان ندارم به هیچ‌چیز.
اطمینان از من رفته است، من از اطمینان رفته‌ام. و هیچ پنجره‌ای هم نی‌است که نور را به این اتاق برگرداند. اطمینان، مسافری است که در هر ایست‌گاه می‌گویند از این‌جا رفته؛ «بعد از تو ما در هیچ‌عکسی نخندیدیم» پس آدم‌های عزیز یک‌بار می‌روند و فقط یک‌بار می‌روند که رفته باشند برای همیشه؛ برای من اما هزاربار می‌روند و نمی‌آیند. می‌روند و... نمی‌آیند. و کسی چه‌می‌داند آن‌که می‌رود، چه‌طور چه‌قدر کجا گریسته است پنهانی؟
من دارم سعی می‌کنم دقایقم را از زیر آوار بیرون بکشم، و مثل احمق‌ها، تماشایشان کنم، و آرام بمیرم. جهانم را، به ‌دقیقه و لحظه از بر می‌کنم. زندگی‌ام را، که جهنمی است آرام و بی‌صدا، با تمام وقار بربادرفته‌اش، از بر می‌کنم. من آدمی ام که ببیند چه می‌رود بر سرش، و به خاطر داشته باشد. زمان، از من نمی‌‌گذرد، من از زمان نمی‌گذرم. یادم هست که کِی، با چه لحنی، با چه کلماتی، به یکی که اشتباه گرفته بود گفتم «شماره‌تون رو بد زدین؛ دوباره بزنین، خودشون جواب می‌دن ایشالله».
و «خودشون»؟ آخ از خودشون! می‌ترسم اگر از این‌جا بلند شوم بروم سمت آش‌پزخانه، توی راه زمین بلرزد و گوشی تلفن دور باشد از دستم، نشود برای آخرین‌بار زنگ بزنم، گوشی را بردارد، بگویم «سلام به روی ماهت، به چشمای سیاهت» و بخندد. نمی‌خنند. خیلی وقت است نمی‌خندد.
و من، همه‌چیز را به خاطر می‌آورم الا جوانی زنی که زیبا بود، و هرگز، خدا می‌داند، هرگز مگر در عکس‌ها، نخندید دیگر. آن‌قدر با این زمان و مکان بازی کرده ذهنم، که هیچ‌چیز از خاطرم نمی‌رود. ترس، دشمن فراموشی است. می‌ترسم، و می‌گویم «بیا بغلم»، و او از تهران دور است، مسافر است، گریه کرده است، دل‌تنگ، و هوا سرد است. نمی‌آید. یعنی هنوز نمی‌شود که نمی‌آید. ای‌داد...

یه شخصیت دارم که یه مرد سی‌و‌هفت‌ساله است؛ توی شهرستان لامرد در استان فارس زندگی می‌کنه. زن داره با دوتا بچه. یکی از بچه‌هاش ام‌سال رفته کلاس سوم دبستان. احتیاج داره به یه‌سری لباس واسه آغاز سال تحصیلی. اسمش «کرامت‌الله» اه. به‌اش می‌گن کرامت. خسته است و چهره‌اش از ایناست که وقتی می‌بینیش، فکر می‌کنی لابد هم‌این‌الآن از معدن اومده بیرون. ولی کارش این نی‌است؛ کنار جاده، آب معدنی می‌فروشه روی جعبه و یه کُلمن یخ.
از یه مرد سی‌و‌هفت‌سالهء ناراحت، که با زن و بچه‌هاش توی لامرد در استان فارس زندگی می‌کنه، چه توقعی دارین؟ اون دنیای خودش رو داره، و خدای خودش رو هم.
یه شخصیت دارم که این‌جا نی‌است؛ رفته. زن داشته و زنش یه‌روز گذاشته رفته نروژ. اینم فعلا رفته پی‌اش که شاید بتونه برگردونه‌ زنش رو. یه کارگاه تولید لوستر و آویزهای سقفی داره. دلش لک زده واسه خیلی‌چیزا. همیشه عینک می‌زنه و خوش‌تیپ هم هست. حوالی کریم‌خان زیاد می‌شه دیدش. خونه‌شون توی خردمند اه.
یه شخصیت دارم که مرحوم شده؛ زنجان دفنش کردن. چی می‌شه از یه زنجانی مرحوم گفت؟ می‌تونست یه جوک رو سی‌و‌هفت‌بار بگه یا بشنوه و دقیقا هر سی‌وهفت‌بار یا یه کیفیت و همون تازگیِ بار اول بخنده به‌اش. هربار هم توی دلش به خدای خودش بگه «خدایا این لب خندون رو از ما نگیر». یه‌روز بچه‌هاش بردنش گذاشتن توی کوه که بمیره از بی‌آب‌وغذایی. سه‌هفته بعد رفتن دیدن داره با خودش یه جوک تعریف می‌کنه و می‌خنده. برگردوندنش خونه. هشت‌سال بعد، یه‌شب قلبش توی خواب ایستاد، و صبح بیدار نشد. زنش بعد از اون دیگه ازدواج نکرد. هنوز هم اما جوک‌های اون مرحوم رو توی مجالس تعریف می‌کنن.
یه شخصیت دارم که مدیر توسعهء منابع انسانی توی یه زایش‌گاه بزرگ اه؛ عصرها هم می‌ره توی آژانس «صبا» بالای جنت‌آباد کار می‌کنه. یه پژوه آردی داره. قصه‌ای داره واسه خودش، زنش هم قصه‌ای داره واسه خودش، که شاید درست نباشه من این‌جا بگم.
یه‌ شخصیت دارم که اسمش «محمود» اه. محمود پاییز سال 66 یه‌روز رفت بیرون، «و دیگه هرگز برنگشت». اسم زنش «ثنا» است، اما تمام آدمای دنیا وقتی بچه‌تر بودن، به زنش می‌گفتن «سُونا». سونا زیباست. هنوز هم زیباست. و کسی از محمود خبر نداره. فقط یه‌بار یه دختر نابالغ رو بُردن پیش دعانویس، توی یه کاسه آب به‌اش نشون داد که محمود توی اتوبان قم، توی یه مزرعه، توی یه خونهء کاه‌گلی وسط جایی‌که چیز کاشته بودن، دستش رو با طناب بستن، ولی جای زخم روی سر و صورتش نی‌است. محمود توی شرکت «شیشه‌میرال» سر چهارراه یافت‌آباد کار می‌کرد. خوش‌نویسی هم می‌کرد برای خودش گاهی. سرش هم کچل بود. یه‌بار هم یکی گفت که محمود رو دیده که داشته از یه مغازه خرید می‌کرده توی بلوار سجاد مشهد. نمی‌دونم واقعا.
اون مردکچله هست که توی فیلم «زندگی دیگران» مواظب خونهء اون زن و شوهر اه؟ من یه شخصیت دارم که اون اه.
چندتا شخصیت دیگه هم دارم که فقط اسم اند؛ رضا، یکی‌شون اه و من چیز زیادی ازش نمی‌دونم. فقط یه اسم می‌دونم ازش. احمد هم یکی دیگه‌شون اه. از این‌یکی علاوه بر اسم، شغلش رو هم می‌دونم: طراح جدول اه.
اینا همه‌شون یه گم‌شده دارن.. همه‌شون.

اتفاقی در من افتاده‌ است؛ زمینِ زیر ِ پایم، بدجور فراموش‌کار شده.

 

# این؛ هم‌این # 89/10/03 حسین نوروزی |

نه؛ من هرگز با وسایل آن خانه الفتی نداشتم. ترازو به من دروغ می‌گفت، یخ‌چال را نمی‌فهمیدم، و حتی قوری چای با من غریبه بود. هرگز نشد که یک سینی به من آرامش بدهد، و یک‌روز صبح توی لیوان دسته‌دارم خیره شوم و بخار چای را ببینم و به خودم بگویم که «هووووووووم... چه دل‌بری‌ای می‌کنی با ما چای بزرگ!» چای هم فریب بود حتی: «تو هم با ما نبودی...!»
وسیله‌ها، ابزار و ادوات خانه، آش‌پزخانه... این‌ها همه فریبم داده بودند. حتی قابلمه‌های یک‌رنگ، حتی قاشق‌ها و بشقاب‌های سبزرنگ. کسی درون من بود که خوب می‌دانست آش‌پزخانه فقط برای مُردن است و فراموشی؛ می‌گفت آش‌پزخانه از آدم‌ها هم بی‌وفاتر است.
گفتم، به خودم، گفتم که من دیگر هیچ وسیله‌ای از آن خود نخواهم داشت. و من دیگر هیچ‌چیز نداشتم. یک‌روز چشم باز کردم دیدم که آدمی شده‌ام هیچ‌چی‌ندار، که حتی نمی‌تواند دیگر برای لیوان دسته‌شکسته‌اش دل‌تنگی کند. و البته هیچ لیوانی هم نبود به‌واقع که دلی تنگش شود.
و گذشت سال‌ها بر هم‌این منوال. شدم مردی که چیزی نداشت در خانه‌ای که دل ببندد به‌اش؛ مردی که خانه‌ای نداشت هرگز، و دیگر هیچ آش‌پزخانه‌ای اعتماد بربادرفته‌اش را بازنستاند. ظروف موقتی، لیوان موقتی، رفاقت‌های دفعی و گذرا با اشیا و ابزار آش‌پزخانه، و اعتمادی که هرگز جلب یک بشقاب ساده هم نشد حتی. ایمانم به ظروف یک‌بارمصرف بیش از آن لیوان سفیدرنگی بود که روش عکس زورو داشت و آخرین بازمانده از جهیزیهء مادر بود، و خاطره‌ای از کودکی از جوانی مادرم که زیبا بود، و دارم می‌بینم که پیر شده است دیگر.
حالا چرا باید دوباره مرور کنم این روزگار رفته را؟ چرا! بله.
برمی‌گردم خانه می‌بینم که آن ماگ سیاه‌رنگ سر جاش نی‌است. ماگ مقدس، ماگ معظم، ماگ عزیز، ماگ ِ بود و نبود؛ خاطره‌ای که هم چای را داغ نگه‌می‌دارد هم نمی‌گذارد یاد عزیزان من سرد شود. ماگ مقدس، سر جاش نی‌است و من ناگهان نمی‌دانم از چی، بغض می‌کنم می‌شوم پسرکی که انگار ناگهان چشم باز کرده می‌بیند که سر است و موی سفید، ریش است و موی سفید، موی سفید است و روزگارش سیاه همه. آشوب می‌شوم. «ماگ من رفته است سفر؟» مثل مسافری که چمدانش را بسته باشد، و هیچ‌چیز، حتی گریه‌های ملتمسانه چمدان را از رفتن پشیمان نتواند کردن. مثل مسافری که در آخرین دقایق التماس، چشم‌هاش را می‌بندد، نگاه می‌دزدد، چشم‌هاش را می‌بندد... آخ که چشم‌هاش را می‌بندد... ماگ از من خودش را پنهان کرده است. اتاق را می‌گردم، و ماگ مقدس را تنها و غریب گوشه‌ای از کشوی چوبی می‌یابم. «کی تو رو بُرده این‌تو؟» نمی‌داند، نمی‌دانم.
به مزرعه‌ای می‌ماند که آفت گرفته باشد؛ ماگ من است، اما دیگر حرفی ندارد با من. سرش سنگین است و بغض است سراسر. و به این دقیقه قسم می‌خورم به جان مادرم قسم می‌خورم به جان عزیزم قسم می‌خورم که این حال اشیا را خوب حس می‌کنم. و خوب حس می‌کنم، که کدورت یک ماگ سیاه‌رنگ هم حتی می‌تواند از پا درآورد مرا. مصیبت که همیشه نباید صحرای کربلا باشد و لب تشنه؛ اصلا خود هم‌این ماگ سیاه‌رنگی که رفع تشنگی بود، یک‌آن خیال کنی که گم شده رفته... برای من کافی است که بمیرم. آدم هیچ‌چی‌ندار، آدم بی‌اعتماد به وسایل خانه، مگر چه‌قدر وسیله دارد که رفیقش باشند اطمینان کند دل بدهد؟ من به خاطره‌ای از یک ماگ سیاه‌رنگ زنده‌ام. و صاحبش، آخ از صاحبش... 
من وصیت می‌کنم روزی که خلاص شدم، هنگام تقسیم و تخلیهء وسایل اتاقم، به رابطهء من با لیوان‌ها و ماگ‌های سیاه‌رنگ توجه خاص معطوف شود؛ آن‌ها از من چیزهایی می‌دانند، که فقط آن‌ها از من می‌دانند و بس.
و من از ایشان چه می‌دانم؟ ای داد... چی بگویم برای شما؟ شما که از رابطهء من و ماگ‌های سیاه‌رنگ چیزی نمی‌دانید.

چه‌گونه شاد شود اندرون غمگینم، به اختیار؟ که از اختیار بیرون است ...  +

 

# این؛ هم‌این # 89/10/01 حسین نوروزی |

طناب سهم بازنده است، ادامه تنها از آن ِ کسی است که بد نمی‌آورد. اصلا دارد قاعده می‌شود این‌ که طناب، خود ِ رهایی است. و فکر می‌کنم، حالا که این‌قدر مایوس و خسته ام، فکر می‌کنم که بازنده‌ بالای دار باشد به‌تر است، که باختن نشود یک امر معمول. این‌که اسبی را بعد از زمین خوردن تیر خلاص در مغزش می‌زنند، علاج ناگهان اسب است؛ بازنده، سواری است که بد می‌آورد، زمین می‌خورد. تیر خلاص را باید جایی میان علت و معلول تقسیم کرد.

نسبت من به شکستن، زاویه‌ای است که حالا من با غرور من داریم؛ تو نمی‌توانی با قواعد دیگران من را خراب کنی، تباه کنی، بمیرانی. من با جهان خودم و در جهان خودم است اگر که می‌شکنم، اگر که می‌میرم. و نمی‌توانی دل‌خوشی بدهی، که «ببین وضع دیگران را! تو که باید شاکر باشی..» شاکر چی باید باشم؟ من شاکر غرور خودم هستم، نه بدآوردن دیگران. برای آن‌که جهانش حقوق تقاعد ماهانه است و چندتا دوست، و چند بهانه برای خوش‌بختی و یک فکر آزاردهنده در گوشه‌ای از روان، یک روز افسرده هم می‌تواند پایان همه‌چیز باشد. برای دیگری، روزها بیایند بروند افسرده باشند، چه فرق؟ چه فرق؟ ها؟ هرکسی یک‌جور خاص خودش می‌بازد.

باید این تکرار بی‌هوده را از زندگی گرفت، و فرصت آرزوهای تازه را هم. آرزو، همیشه هم‌آن اولین‌آرزوی بزرگ است: یا من خلبان می‌شوم، تو دکتر می‌شوی، او معلم می‌شود، یا همه با هم سر می‌گذاریم بر بالش و می‌میریم.
من خلبان نشدم، دکتر نشدم، معلم نشدم. دوست داشتم معلم بشوم. ادبیات فارسی درس بدهم. آدم مهمی نباشم، اما بگذارند هی حرف بزنم برای شاگردانم، شعر بخوانم، چیزهای ساده کشف کنم در ابیات شاعران، و کشف‌های ساده‌ام را بزرگ بارشان کنم. عینک داشته باشم، و فکر کنم که سرزمینی دارم که می‌توانم در آن حکم‌رانی کنم روزی چندساعت. و خوش باشم که اجازه دارم هرقدر دلم می‌خواهد حرف بزنم. من کم‌بود حرف‌زدن دارم، و معلم‌ها زیاد حرف می‌زنند. دوست داشتم معلم باشم، و روز را حرف بزنم، شب بیایم خانه، روزنامه‌ام را ورق بزنم، ببینم عیدی و پاداش فرهنگیان، ام‌سال چه‌قدر است. نگران گزینش باشم، و پیش از خواب، چندتایی درشت بار رژیم بکنم که ما را در این وضع رها کرده‌اند. و بخوابم، و احساس کنم که فردا روز دیگری است. نشد! من هرگز احساس نکرده‌ام که فردا روز دیگری است. فردا برای من ادامهء منطقی شکست‌ بزرگم بوده است. هرروز ادامهء آن اولین‌شکست بزرگم بوده و هست. حتی پیروزی فردا را هم دوست ندارم. شوقی برای پیروزی نداشته‌ام. فردای من، همیشه آرزوی بزرگ اولین است؛ حسرت آرزوی بزرگ اولین. بیدار بشوم که چی؟ بیداری برای من کابوسی که نمی‌توانم ازش بپرم. و خواب هم نمی‌بینم.

درد من شاید این است که می‌خواستم معلم بشوم، نشدم، و خواب هم نمی‌بینم دیگر.
«من همه‌اش خواب خیلی‌وقت‌قبل رو می‌بینم؛ آدما همه سیاه‌سفید اند توی خوابای من، اما یه توناژ زیتونی‌رنگ روی صورت‌شون هست. خواب "طاهره" رو می‌بینم وقتی جوون بود، و همه دوستش داشتن توی محل. کلی پسر رو می‌بینم که با خاطرهء وصال طاهره سیبیل درآوردن و طاهره به همه‌شون خندید و دل بُرد ازشون. توی خواب هم همه‌اش داره می‌خنده.
خواب می‌بینم مسعود بهنود ام. رفتم مشهد زیارت، رو به ضریح ایستادم و دارم برای آقا یه خاطره تعریف می‌کنم از خودم و خودش و محرم‌علی‌خان مطبوعات.
خواب می‌بینم بهنود به طاهره نظر داره؛ طاهره به‌اش می‌خنده، بهنود می‌گه "بگذار اما نقل آن شبی را بگویم که به یادت با نصرت، رحمانی را می‌گویم، گذشت..." موهای بهنود پارافین‌مالی شده، سیبیل داره. با طاهره داره جوون می‌شه و برمی‌گرده به قبل از کودتای بیست‌و‌هشت مرداد... همه توی کافه جمع شده‌اند؛ همه‌شون زیتونی‌رنگ‌ اند.. همه‌شون... کافه رو یه‌جور ماتی می‌بینم.
فقط خواب بابابزرگم رو سه‌بُعدی می‌بینم و به‌شکل ال‌سی‌دی‌وار؛ توی خوابم هر هفته می‌آد و می‌گه "برو صادق رو بکش!" و من نمی‌دونم صادق کی هست و چرا باید کشته بشه. مجسّمش می‌کنم توی خواب؛ فکر می‌کنم باید یه مرد لاغر باشه، که با چاقو می‌کشمش. با چاقو...
شیش‌تا گاو چاق هستند که اومدن شیش‌تا گاو لاغر رو بخورن. یکی از گاوای لاغر فریاد می‌زنه "مـــااااااااا...." و اون شیش‌تا گاو چاق هم‌صدا می‌گن "شمـــاااااااا.. شمـا؟؟" اون شیش‌تا گاو لاغر هم می‌گن "ما گاو نیستیم؛ ما مش‌حسن ایم!" و بهنود باز براشون یه خاطره تعریف می‌کنه از ساعدی.
ساعدی توی خوابم، هی واسه یه زنی نامه می‌نویسه؛ هی واسه طاهره نامه می‌نویسه، هی می‌نویسه "طاهرهء عزیزم..."»

من می‌گویم که باید برنامه‌ریزی داشته باشیم، و هرروز بازنده‌ها را در خروجی و ورودی شهرها دار بزنیم تا مسافرانی که می‌روند و می‌آیند، تماشا کنند لاشه‌های آویزان را آرزوهای بربادرفته را، و باورشان شود که آدم همیشه و همیشه و همیشه می‌بَرد، و یک‌بار و تنها یک‌بار می‌بازد تا بمیرد برای همیشه.
و لاشهء یکی مثل من، کجا برازنده‌تر از کیلومتر هفت اتوبان تهران‌قم؟
یقین دارم اگر قرار باشد کاغذ بنویسند و شکست‌های هرکسی را بر سینه‌اش بچسبانند، خواهند نوشت «او، آرزو داشت معلم بشود، و خواب ببیند، اما همیشه دل‌تنگ بود؛ و تو چه‌دانی دل‌تنگی چی‌است؟» کاش علم آن‌قدر پیش‌رفت کند که از روی کاغذ، لینک بدهند به گاوخونی.

و کاش الآن که حال بدی دارم، یکی بیاید این شعر را تا هم‌این سر ِ مصرع بخواند و نیمه‌کاره بپذیردش، بی‌هوس و هراس و آرزویی دیگر: «خُنُک آن قماربازی، که بباخت هرچه بودش». 
و نقطه بگذارد، و همه با هم بمیریم.

عاشقان
سرشکسته گذشتند
شرم‌سار ترانه‌های بی‌هنگام خویش
و کوچه‌ها
بی‌زمزمه ماند و صدای پا ...

احمد شاملو

 

# این؛ هم‌این # 89/09/29 حسین نوروزی |

عکس مسعود از من و پانی - 29 آبان‌ماه 1389 - یک‌روز بد

# این؛ هم‌این # 89/08/29 حسین نوروزی |

توی دو دقیقهء اول این قطعه موسیقی قشقایی، یه حس عجیبی هست؛ انگاری یکی رفته و برنگشته. می‌‌فهمی چی می‌گم؟ یکی رفته و، برنگشته. باقی قطعه هم انگاری همه دارن پی اون یکی که رفته و برنگشته می‌گردن. حالا ولش کنیم این رو.
اصغر سرطان داشت. اصغر توی یه‌روز بهاری تموم کرد و رفت. هفت‌روز مونده به آخر اردیبشهت، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد. مادرم همیشه این‌جور می‌گه؛ «دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد».
جوون بود؛ بیست‌و‌هشت سال داشت. یه‌چهارشنبه‌ای می‌بینه از لثه‌هاش خون می‌آد توی حموم. می‌ترسه. از حوالی چهاردانگه بلند می‌شه می‌ره بیمارستان امام خمینی. می‌گن جا نداریم. می‌ره بیمارستان شریعتی. انگاری مورد آشنایی بوده باشه، زودی قبولش می‌کنن. اوایل روز پنج‌شنبه، آزمایش‌ها شروع می‌شه. تا شنبه هم می‌فهمن که سرطان خون داره. درمان رو با شیمی‌درمانی شروع می‌کنن، چون خیلی دیر شده بوده. سال هفتادودو بود؛ اون‌سالا این‌قدر سرطان مُد نبود. «جوون رعنای ما، توی همه‌چی تک بود؛ توی مریضی هم» مادرم این رو می‌گفت.
اصغر، ساعت نُه و نیم چهارشنبهء بعدش، یعنی یه‌هفته بعد از روزی که می‌ره پی دلیل خون‌ریزی، دیگه به شیمی‌درمانی جواب نمی‌ده و گوشی رو می‌گذاره. این «دیگه به شیمی‌درمانی جواب ندادن» مثل این می‌مونه که یه شماره‌ای رو هی بگیری، دیگه کسی این‌جا نباشه که جواب بده «جووونم»؛ به یه وبلاگی هی سر بزنی، دیگه به‌روز نشه؛ کامنت بگذاری، و دیگه تایید نشه؛ ساعت چهار و نیم بری جلوی اون پله‌ها بایستی، و دیگه کسی سر قرارش نیاد با مانتوی سفید و کفش سفید و عینکی که زده بالای سرش، و راننده آژانس یه‌جور خاصی هیزی کنه. دقیقا مثل این می‌مونه که نتونی آخرین خواستهء عزیزت رو برآورده کنی. مثل مادرم، که خواست، و نتونست، نشد.
اصغر به مادرم می‌گه که «هوس آش‌رشته‌هات رو کردم خاله». خاله به قربون قد و بالاش می‌ره، برمی‌گرده خونه آش‌رشته می‌پزه با سلیقه، که فرداش ببره برای اصغر. فرداش دوشنبه بوده و دیگه از شب همون دوشنبه، اصغر می‌ره توی کُما، و دیگه نمی‌تونه بگه چی می‌خواد.
دوشنبه شده بود و مامان دنبال یه ظرف بود که آش رو بریزه توش ببره برای خواهرزاده‌اش. دنیا رو گشت، و یه چیز دردار پیدا نکرد. دست آخر یه شیشه خیارشور پیدا کرد، آش رو داغ‌داغ ریخت توش. شیشه رو پیچید توی یه دست‌مال بزرگ، گذاشت توی کیف دستی، دست من رو گرفت، راه افتادیم رفتیم با اتوبوس شرکت واحد سمت سه‌راه آذری، که از اون‌جا با یه اتوبوس دیگه بریم انقلاب، بعد هم بریم سر امیرآباد. من دوست داشتم بشینم ته اتوبوس، که وقتی با سرعت از روی دست‌اندازها و پُل‌ها رد می‌شه، بپرم بالا و صفا کنم توی دلم. مادرم براش فرقی نمی‌کرد کجا بشینه؛ می‌خواست زودتر برسیم به بیمارستان. دیگه همه فهمیده بودن که اصغر خیلی عمرش به دنیا نی‌است؛ مادرم دوست داشت برسه و آخرین آش رشته رو خودش با قاشق بده اصغر بخوره.
رسیدیم؛ نگذاشتن من برم تو، گفتن اون بخش واسه بچه‌ها نی‌است. نشستم توی حیاط. دوساعت تنهایی نشستم و مردم رو تماشا کردم و به راه برگشتن و دوباره ردیف آخر اتوبوس نشستن فکر کردم و ذوق کردم.
مادرم برگشت؛ از راه‌رو که داشت می‌اومد توی حیاط، دیدمش. انگاری دیوونه شده بود. داشت دور خودش می‌چرخید و جلوی مردایی رو که داشتن می‌رفتن یا می‌اومدن، می‌گرفت و یه چیزی رو با گریه به‌شون می‌داد و از دور می‌شد بفهمی که سرگردون و حیرون افتاده وسط یه‌عالمه آدم.
توی اتاق، خواسته بود آش رو بده به اصغر، اما در شیشه خیارشور باز نشده بود. دوساعت زور زده بودن همه، و در شیشه باز نشده بود که نشده بود. وقت ملاقات داشت تموم می‌شد. مادرم رسما افتاده بود به دست و پای آدمای توی حیاط، که شاید یکی کمکی بتونه بکنه... ای وای. باید بودی و می‌دیدی. دنبالش می‌دویدم و به هر عابری که می‌رسیدم، خداخدا می‌کردم که بتونه یه طرفندی بزنه که در شیشه باز بشه. نشد، و وقت ملاقات تموم شد. اون‌وقتا هنوز علم این‌قدر پیش‌رفت نکرده بود که ما بدونیم اگر یه تقّه بزنی به درد شیشه‌‌خیارشور یا مثلا سوراخش کنی که هواش خالی بشه، درست می‌شه.
تمام عیش مسیر برگشت، نشستن ته اتوبوس و پرت شدن بالا وقتی از روی دست‌اندازها رد می‌شه، تمام عیش اون‌سال من خراب شد. برگشتیم خونه، و حتی یادم نی‌است که دیگه کجای اتوبوس نشستیم. مادرم روش به بیرون بود، می‌دیدمش که می‌زد به سینه‌اش و آروم، یه لالایی تُرکی می‌خوند و گریه می‌کرد واسه خودش. من هم تمام مسیر، شرم‌سار بودم و بغض داشتم؛ ‌که کاش می‌تونستم در اون شیشه‌ رو باز کنم.
وقتی رسیدیم خونه، شب شده بود. شیشه گذاشت توی یخ‌چال، که فردا باز ببره. اما پشیمون شد. فرداش دوباره آش تازه پخت و این‌بار تنهایی رفت. آش رو ریخت توی یه قابلمه، و تمام راه رو، درش رو محکم نگه‌داشت با دست. خیلی سنگین و خراب رفت، و وقتی برگشت، چشماش پیالهء خون بود؛ اصغر رفته بود توی کُما، و دیگه فرقی نمی‌کرد که چی دوست داره بخوره برای آخرین‌بار.
مامان اومد توی خونه، قابلمه رو همون‌جوری انداخت توی سطل آشغال، شیشه‌‌خیارشور رو برداشت از توی یخ‌چال، رفت توی کوچه. دنبالش رفتم. یه خرابه بود روبه‌روی خونه‌مون. مامان رو دیدم که نشسته وسط خاک و خُل، عین دیوونه‌ها شیشه‌‌ خیارشور رو می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین، می‌کوبه زمین... مامان رو اون‌قدر خشم ندیده بودم، عین دیوونه‌ها شده بود. شیشه رو جوری می‌کوبید زمین که انگار داره انتقام تاریخی تمام دردها و زجرهاش رو از جهان می‌گیره. شیشه ریزریز شده بود و دست‌های مامان خون بود همه‌اش. هم‌سایه‌ها به صدای گریه‌اش جمع شده بودن، همه مات و مبهوت، و من شرم داشتم از خودم.
فرداشبش، چهارشنبه‌شب، ساعت نُه و نیم، دکتر با گوشی قلب اصغر رو بررسی کرد؛ اصغر گوشی رو واسه همیشه گذاشت و دیگه به شیمی‌درمانی جواب نداد.
و ما، تا مدت‌ها نرفتیم راه دوری که بشه چندتا اتوبوس پشت هم سوار بشیم و وقتی از روی دست‌انداز با سرعت رد می‌شن، پرت بشم بالا و خوش باشم. فقط توی مدرسه، پُز می‌دادم که پسرخاله‌مون از یه مریضی جدید مُرده که اسمش سرطان خون اه، و هیچ‌کدوم از بچه‌های محله‌مون نمی‌دونستن یعنی چی.

شب خراب

 

# این؛ هم‌این # 89/07/23 حسین نوروزی |

شعار روز جهانی کودک سال 2010 این است: «کودکان در قلب اهداف توسعه هزاره؛ با هم برای ارتقای عادلانه ایمنی کودکان تلاش کنیمریشه‌کن کردن فقر و گرسنگی، دستیابی همگانی به آموزش ابتدایی، توانمندسازی زنان، کاهش مرگ میر کودکان، ارتقای سلامت مادران، مبارزه با ایدز، مالاریا و سایر بیماری‌ها، تضمین پایداری محیط زیست، ایجاد مشارکت جهانی برای توسعه....

 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 89/07/16 حسین نوروزی |

پدربزرگم، پدر پدرم، یه عصا داشت که گاهی دستش می‌گرفت. روزی که مُرد، اون عصا هم غیب شد. مادربزرگم هم ایضا. مادر ِ مادرم هم عصاش روزی که مُرد، گم‌وگور شد. از پدر ِ مادرم هم خبر ندارم که وقتی مُرده عصاش چی شده، یا اصلا عصا داشته یا نه. از مادرم هم نپرسیدم؛ خیلی سال قبل مُرده، بعد بُردنش امام‌زاده زید، ضلع جنوبی امام‌زاده که نزدیک به ریل راه‌آهن بوده، دفنش کردن. بیست‌سال بعد هم ماشین انداختن روی قبرهای قدیمی، و همه‌چیز از بین رفته و دیگه سال‌ها می‌شه که کسی نمی‌ره براش فاتخه بخونه، چون گورش رو گم کردن. مادرم می‌گه «بیست‌متر از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن که دور می‌شدیم، قبر آقام بود» و یقین داره که دقیقا باید اون‌جا باشه قبر پدرش. اما بیست‌متر دورتر از کدوم نرده‌ها؟ نرده‌های سال 54 یا نرده‌هایی که وقتی بچه بودم و ریل رو گسترش دادن توی حیاط امام‌زاده، کشیدن؟ اگه حرف مادرم درست باشه، قبر آقاش باید درست زیر نرده‌های کنونی باشه، نزدیک به ریل راه‌آهن جنوب. به‌هرحال فرقی هم نداره دیگه؛ خود لا‌جونش بی‌نشون شده، عصاش که دیگه جای خود داره. البته اگه عصایی داشته بوده.
اما این سه‌نفر؛ این سه‌تا همه‌شون توی شونزده‌‌سال گذشته از دنیا رفتن و برنگشتن. و عصاهاشون هم توی روز مرگشون از خاطر همه رفته و برنمی‌گرده انگار. توی این خانواده، حتی توی کل فامیل، هرگز کسی سوال نکرده که عاقبت اون عصاها چی بوده و چرا دقیقا روز فوت صاحبانشون غیب شدن.
هرسه‌تاشون توی خونه مُردن. همیشه هم این‌جور بوده که زنگ زدیم دکتر اومده و گواهی فوت صادر کرده، زنگ زدیم آمبولانس اومده نعش لاجونشون رو بُرده، زنگ زدیم کل فامیل اومدن، زنگ زدیم اعلامیه سفارش دادیم، زنگ زدیم و پُشت تلفن کلی گریه کردیم واسه فامیلای شهرستانی، و یک‌هو همه با هم از راه رسیدن، و دیگه کسی عصاهای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو ندیده که ندیده. شده مثل وقتی‌که قتلی اتفاق افتاده، اما جنازه‌ای نداری برای اثباتش.
من ایده‌ای ندارم برای «یعنی کجا می‌تونن رفته باشن عصاها؟». بی‌خبر ام از عصاهای دوست‌داشتنی زندگی‌ام، و اونا هم که مُردن، هرگز به خوابم نیومدن که حرفی از عصاهاشون بزنن؛ یه‌جور معاملهء پنهانی و ناگفته، که طرفین راضی هستند به ادامهء سکوت و مستوری‌.
تا یه‌زمانی فکر می‌کردم باید کار پدرم باشه؛ یه جعبهء آهنی بزرگ داشت توی انباری که درش رو قفل زده بود و هرگز توش رو ندیده بودم. همیشه فکر می‌کردم که عصاها احتمالا باید توی اون جعبه باشن. اما چرا؟ دلیلی نداشتم. یه‌روزی که دسته‌کلیدش رو کف رفته بودم، رفتم توی انباری و قفل جعبه رو باز کردم: توش هیچ‌چی نبود.. هیچ‌چی! خالی بود و از زنگار ته‌اش می‌شد فهمید که سال‌های سال چیزی توش نبوده. یه جعبهء دربسته، که همیشه خالی بوده، بزرگ‌ترین راز پدرم بود. پدرم آدم ساده‌ای اه، پس رازهای ساده‌ای هم باید داشته باشه.
شک کردم که نکنه عصاها رو با مُرده‌هاشون بُردن و دفن کردن؟ اما کدوم قبرستونی اجازه می‌ده یه عصای چوبی قهوه‌ای‌رنگ رو دفن کنی توی خاک مُرده؟ بهشت زهرا که می‌دونم اصلا اجازه نمی‌ده. امام‌زاده‌ها هم که مدت‌ها می‌شه مورد اعتماد و وثوق مُرده‌های ما نی‌استند دیگه؛ کسی از ما دیگه دوست نداره زیر نرده‌های کنار ریل راه‌آهن دفن بشه. به‌جز عمو، که اونم خیلی دور از نرده‌های کنار ریل راه‌آهن خوابیده، و عصا هم نداشت البته، چون واقعا عمری نکرده بود هنوز وقتی مُرد. طفلی عمو.
حالا ام‌شب، سر شب، خیلی ناگهانی یاد اون عصاها افتادم. یعنی یه عکسی رو دیدم که توش مادربزرگم داره می‌خنده و عصاش رو اون گوشه کنار دیوار تکیه داده. پا شدم رفتم گوشهء دیوار رو چک کردم. می‌دونم که این خونه، اون خونه‌ای نی‌است که توش مادربزرگ عکس گرفته و مُرده، اما به‌هرحال گوشه‌گردی عادت قدیمی من بوده و هست. دست خودم نی‌است. مادربزرگم هم وقتی مُرد، بچه بودم و رفتم اون گوشه که الآن توی عکس عصاش رو تکیه داده به دیوارش، چمباتمه زدم و گریه کردم و به جنازه‌اش خیره شدم تا زنگ زدن آمبولانس اومد و بُردش.
این‌جوری شده که من با گوشه‌گردی، یه حس نزدیکی دارم. یه‌چیزی شبیه دیدن دوبارهء مادربزرگام، پدربزرگم و اون گوشهء امام‌زاده که حالا نرده‌های کنار ریل راه‌آهن از روش رد شدن.
توی خانوادهء ما، یکی هست که با عصا مشکل داره. و نمی‌دونم کی.

 

# این؛ هم‌این # 89/07/13 حسین نوروزی |

آقای کریم‌خانی با من حکایت غریبی دارد. آقای کریم‌خانی با من دروغی را در میان گذاشته است و من در برابرش سکوت کرده‌ام، تا خوش‌بختی را به او، برای دقایقی اندک، هدیه داده باشم. آقای کریم‌خانی، طراح بزرگ‌ترین شادی جهان در هفته‌های اخیر بوده است. نه‌تنها آقای کریم‌خانی، بل‌که شاید تمام رانندگان فلان خط تاکسی در غرب تهران، در این شادی با آقای کریم‌خانی و من شریک اند. تمام مسافرانی که از ساعت شش صبح تا سر ظهر، از میدانی در غرب تهران به سمت میدان ولی‌عصر می‌روند، تا سال‌ها و تا نسل‌ها جوان‌‌مردی را یاد خواهند کرد که مسیر زندگی را برای ایشان ساده کرد و شادی به اخم‌های صبح‌گاهی ایشان بخشید. آن‌ها، تمام ایشان، به آن مرد مهربان و مغموم که همیشه یک گوشی در گوش داشت و حوالی ساعت یازده و نیم از ابتدای خط سوار تاکسی‌های میدان ولی‌عصر می‌شد، فکر خواهند کرد. و فکر خواهند کرد به تنهایی ِ مردی که چرایی ِ گوشی در گوشش را فقط خودش می‌دانست و خودش.
برداشته بودند ایست‌گاه تاکسی‌های مسیری را که باید به این‌طرف می‌رفتند، بُرده بودند آن‌طرف خیابان در جهت عکس مسیر. همه ناراضی بودند. همه ناراضی بودیم. تاکسی‌ها باید یک‌بار تا دم خانهء ما می‌آمدند به عقب، و باز مسیر را برمی‌گشتند که برسند به جای اولی، بعد میدان را دور بزنند و تازه بشود {به‌قول آقای ابی} آغاز شروع برنامهء سفر درون‌شهری. یعنی وقتی می‌خواستی بروی، یک‌بار باید می‌آمدی، و بعد می‌رفتی. رفتن را سخت‌ کرده بودند. ما، اهالی غرب تهران از این اتفاق ناراحت بودیم و معترض بودیم. آقای کریم‌خانی هم.
یک‌روز آقای کریم‌خانی خواست که در بررسی خواهر و مادر مسوولان این اتفاق با او هم‌راه باشم. گوشی را از گوشم درآوردم و حرف‌هاش را شنیدم. به نکات مهمی اشاره می‌کرد؛ مثل این نکته که «اینا یعنی خودشون زن و بچه ندارن، که مردم رو اسیر می‌کنن؟». ما آن‌روز نفهمیدیم که آن‌ها زن و بچه دارند یا نه. اما به‌اش پیش‌نهاد دادم که به روزنامه‌ای خبر بدهند شاید گزارشی تهیه شد و مسوولان دیدند و قصه ختم به خیر شد. گفتم که من شغلم مرتبط است با کار مطبوعات، و به نوبهء خودم سعی خواهم کرد که خبری بنویسم و خبری بدهم. و البته که نه من این کار کردم، نه آقای کریم‌خانی سراغی گرفت.
حالا خودشان، مسوولان مربوطه، برداشته‌اند ایست‌گاه را به جهت اصلی مسیر بُرده‌اند و همه‌چیز برگشته به شکل درستش. همه‌چیز خوب است. یک‌ماه است که همه‌چیز خوب شده است.
اول ماه، آقای کریم‌خانی من را دید ابتدای خط، و درخواست کرد به جمع راننده‌های در انتظار نوبت بروم. رفتم. دست گذاشت روی شانه‌ام، و خطاب به سه رانندهء دیگر گفت که «ما همه مدیون پی‌گیری‌های مشفقانهء این آقای تقی‌زاده هستیم». بعد هم رویم را بوسید.
توضیح داد که من، آقای تقی‌زاده، با «هزاران گزارشی که در روزنامه‌های کشوری و سراسری» نوشته‌ام، موجبات تغییر محل ایست‌گاه تاکسی‌ها را فراهم آورده‌ام. تقدیر آقای کریم‌خانی از حماسه‌ای که ظاهرا من نویسنده‌اش بودم، به هم‌این‌جا ختم نشد اما؛ از آن‌روز به بعد هرروز تا می‌بیند دارم سوار تاکسی می‌شوم، می‌خواهد که بمانم و با ماشین او برویم. سوار ماشینش می‌شوم. بعد، هرروز مرا به عنوان یکی از روزنامه‌‌نگاران «مهم» کشور و یکی از دوستان قدیمی خود به مسافران معرفی می‌کند و شرح حماسه‌ام را بر زبان می‌راند. هرروز شوق را در چشم‌هاش می‌بینم و لب‌خندهاش را با لب‌خند جواب می‌دهم. هرروز می‌دانم که دارد دروغ می‌گوید. هرروز می‌داند که دارم دروغ می‌گویم. و همه لذت می‌بریم از این اتفاق.
حالا چرا من باید سکوت کنم و با دروغ او هم‌راه باشم؟ که شان و منزلتی بخرم برای خودم؟ نه. قصه چیز دیگری است.
«.. دیگه امیدی نداشتیم. یعنی دستمون از همه‌‌جا کوتاه شده بود... هی نامه بده، هی برو هی بیا.. هیچ! کسی به ما ترتیب اثر نمی‌داد.. بله.. اینا خواهر و مادر دارن یعنی؟ ... بله... تا این‌که یک‌روز صبح در محضر این آقای تقی‌زاده بودیم، من مشکل رو گفتم به ایشون، و دیگه دل رو زدم به دریا  و از آقای تقی‌زاده خوااااااااهش کردم که خودت یه فکری کن واسه مردم بی‌چاره ... {کریم‌خانی در این لحظه به من جوری نگاه می‌کند که انگار پدری دارد قد کشیدن جوان رشیدش را می‌بیند و لذت می‌برد} ایشون هم بلافاصله دست به‌کار شدن و با نوشتن هزاران گزارش در روزنامه‌های کشوری، مسوولان رو عاصی کردن! در نهایت هم دیدید که ایست‌گاه برگشت سر جای قبلی‌اش. واقعا اگر دوستی من و آقای تقی‌زاده نبود، هنوز هم داشتیم دور خودمون می‌چرخیدیم...»
این، روایت ثابتی است که آقای کریم‌خانی با غررو خاصی برای مسافران تعریف می‌کند، و هر شنونده‌ای توجه‌اش جلب می‌شود به «دوستی آقای کریم‌خانی و آقای تقی‌زاده» و آن «خواهش»ی که آن دوست از این دوست کرده بود و لبیکی که این دوست، بر اثر خواهش آن دوست، گفته. شما بودید چه می‌کردید؟ می‌گفتید که نه شما تقی‌زاده ای، نه گزارش‌های فراوان نوشته ای، نه به درخواست آقای کریم‌خانی توجه داشته‌ای؟ ندانم!
من ترجیح داد‌م که چندروزی را، تا هنوز این شوق در آقای کریم‌خانی زنده است، تقی‌زاده باشم و گزارش‌ها نوشته باشم در روزنامه‌های کشوری، و واقعا هم فقط به خاطر خواهش او، هزاران گزارش قلمی کرده باشم تا مسوولان را عاصی کرده باشم. من، برای چندصباح، به عشق هم‌این شوق بی‌حد آقای کریم‌خانی و برقی که در چشم‌هاش دارد، آن روزنامه‌نگار ام که مسوولان از دست گزارش‌های او، عاصی گشته‌اند، و بعید است که حتی یکی‌شان هم بداند که آن‌همه گزارش را به خواست چه‌کسی نوشته‌ام. چه‌باک؟ وقتی‌که نمی‌توانم، وقتی‌که نه فضا دارم نه جرات، که مسوول نالایقی را عاصی کنم، چرا باید عیش آقای کریم‌خانی را به‌هم بزنم؟
کرایه‌ام را می‌دهم تمام و کمال، بدون نوبت هم سوار نمی‌شوم. یعنی سوءاستفاده نمی‌کنم از دوستی‌ای که از قدیم بین ما وجود دارد. نکتهء مهم‌تر و اخلاقی‌تر ماجرا هم این است که بر اساس جست‌وجو و پرس‌وجوهای این یک‌ماهه، نه «تقی‌زاده»ای در سرویس‌های اجتماعی روزنامه‌ها داریم، نه دربارهء این موضوع، «هزاران گزارش»ی نوشته شده است. پس تا خاموشی برق شوق در چشم‌های آقای کریم‌خانی، من از حوالی ساعت یازده تا یازده و نیم صبح، تقی‌زاده ام با سابقهء سال‌ها رفاقت بی‌غش. آقای کریم‌خانی عصرها در مسیر دیگری مسافر می‌زند، و من وقت برگشتن می‌توانم خودم باشم: حسین نوروزی، که عذاب وجدانی ندارد برای دروغ هرروزه‌اش، و فکر می‌کند روزی نیم‌ساعت تقی‌زاده‌بودن، به‌تر از تمام روز نوروزی‌بودن است با غم‌ها و دوری‌ها.
سکوت من، تمام دل‌خوشی آقای کریم‌خانی است در طول این‌روزها؛ مردی که چهره‌اش سراسر اندوه و خسته‌گی است، و خوب می‌داند که بین من و ما چه گذشته. اما شاید می‌پندارد که قصهء ما را، حدیث این رفاقت و این حماسه را، تا سال‌ها، مسافران غرب تهران که ایام تلخ تغییر محل ایست‌گاه را به خاطر دارند، زمزمه خواهند کرد. و آقای کریم‌خانی را، خواهند ستود برای آن «خواهش»ی که کرده است. چرا دریغ کنم، چرا لب بگشایم؟

قسمت کرد حق‌تعالی چیزها را بر خلق
اندوه، نصیب جوان‌مردان نهاد
و ایشان قبول کردند

ابوالحسن خرقانی

 

# این؛ هم‌این # 89/07/08 حسین نوروزی |

کلماتی هستند، که دردها را به‌‌ جان خود می‌خرند؛ کلماتی که معجزه‌شان، آرامش موقت پس از نوشتن است.
بعد، اگر بخواهی دوباره یکی‌ازآن کلمات را در معنی قبلی به‌کار ببری، آشکارا می‌بینی که رمق گذشته را ندارد دیگر: نه دردی می‌ستاند نه دردی می‌افزاید، نه جانی می‌دهد نه جانی می‌گیرد، و اثر پیشین را، خوب یا بد، دیگر ندارد با خود؛ مثلا هم‌این «سرطان».
کلماتی هستند که مثل «جان کافی»، دردها را به خود می‌گیرند، و هر نوبتی از تکرارشان می‌گذرد، پیرتر فرسوده‌تر می‌شوند، تا روزی که خودشان سرطان بگیرند، بمیرند، فراموش شوند، و دیگر فرقی نداشته باشد که تو چیزی می‌نویسی از آن کلمات رنجور، یا رهاشان می‌کنی و می‌گذری.
کلمات، بی‌صدا زخم می‌خورند، ریزریز از درون فرومی‌ریزند، و یک‌روز می‌بینی که واقعا کلمه‌ای نداری برای گزارش معمولی احوالت حتی؛ تو مانده‌ای وُ یک‌مُشت کلمهء زخمی و بی‌حوصله.
بلند بگو: ای داد!

 

* عنوان این نوشته را پیش از این، روی مطلبی که در سوگ شهرام شیدایی در روزنامهء جهان اقتصاد نوشتم، گذاشته بودم. مُلهم از یک شعر خودش بود که به‌دشت درد داشت... آیدای کارپه هم نوشته‌ای داشت دربارهء این کلمه، که نیافتم الآن.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/18 حسین نوروزی |

حال این‌ها که توی هواپیما مطلبی را تایپ می‌کنند با لپ‌تاپ، و به محض این‌که می‌رسند به اینترنت، نوشته‌شان را با اشاره‌ به این‌که کجا و کی نوشته شده، می‌گذارند در وبلاگ، انگار کن که اتفاقی نیفتاده و همه‌چیز آرام است... حال این‌ها لابد باید حال عجیبی باشد. من نمی‌توانم هرگز روی آن بلندی چیزی بنویسم. می‌فهمم که نوشتن، به حال خود آدم بسته است و مثلا به حس نوشتن و توی مود بودن. اما در بعض «جا»ها نمی‌توانم اصلا بنویسم، یعنی نمی‌خواهم در بعض جاها چیزی بنویسم. خواهم مُرد، و توی هواپیما چیزی نخواهم نوشت. مثل وقتی‌که دارم از بزرگ‌راه حکیم می‌آیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، مثل وقتی‌که از جلوی آتی‌ساز رد می‌شوم و لابد از آن‌جایی که باید، خیلی دور شده‌ام، مثل وقتی‌که از هم‌این حکیم می‌پیچم توی «شقایق»، و خانه یعنی تمام‌شدن همه‌چیز. نوشتن من با بعض جاها رسما دشمنی دارد.
می‌دانم، دارم حس می‌کنم نزدیک‌شدنش را، که روزی باید دوسه‌خطی را در یک هواپیمای غریبه بنویسم، اما ایمان دارم که هرگز آن نوشته را منتشر نخواهم کرد. من با هواپیما، دشمنی عمیقی دارم، و فکر می‌کنم نوشته‌ای که روی هوا نوشته شود، روی هوا خواهد ماند. من دوست دارم روی زمین بمیرم، و حرفی اگر دارم، روی زمین بماند؛ مثل نعش خودم، که آدم بزرگی، یک‌روز پیش‌بینی کرده در تنهایی محض بدون دوست و رفیق و عزیزی روی زمین خواهد افتاد و تمام.
این‌جا که هستم، با کشتار ده‌هزار مرغ‌آبی در ساحل دریاهای دور مخالف ام، و ایمان دارم که خدایی هست؛ توی اداره که باشم، تحت هرحال، اهمیتی ندارد برایم که چند گربه ممکن است در هم‌این پای‌تخت جهان اسلام از گرسنگی تلف شده باشند. این‌جا، با هرحالی، زمین را گرد می‌دانم، و مادرم یعنی آخرین برکت خداوند. اما توی دفتر فلان‌نشریه یقین دارم که پدرم وقتی رفت روی مین و ترکش خورد، به ما دروغ گفته است و آن پای زخمی، واقعا پای زخمی نبوده است.
وقتی‌که از حکیم می‌پیچم توی شقایق، تا برسم سر کوچه، یعنی فقط به‌قدر چهارتا کوچه وقت دارم؛ باید خودم را منظم کنم. زمانی، زمانی نه‌خیلی‌دور، همیشه این فاصلهء کوچه‌ها صرف «جمع کردن خودم» می‌شد. عادتی شده‌ام حالا، که هربار، توی این مسیر خودم را مرتب کنم. من نمی‌توانم از پیچ حکیم تا ابتدای کوچه‌مان چیزی بنویسم، و نمیرم.
وقتی‌که دارم از بزرگ‌راه حکیم می‌آیم و برج میلاد سمت راستم دراز شده، یعنی تمام روزهایی که یک مسیر خاص را می‌رفتیم یا می‌آمدیم. من نمی‌توانم کنار درازی این برج، که هنوز هم کج می‌بینمش، چیزی بنویسم. آن‌روزها عادتی شده بودم که کنار این برج بی‌رمق، به زلزله فکر کنم. درحالی‌که معشوق در بر و حالم هم خوش بود، آن تکه را فقط ذهنم پُر از زلزله بود... اصلا بیا دربارهء زمین‌لرزه حرف بزنیم.
من مهندس ساخت‌مان ام؛ گرایش آسیب‌شناسی زمین‌لرزه دارم. مدرک مهندسی‌ام را از دانش‌گاه نگرفته‌ام؛ شهودی است. من مهندس سماعی ام. علم و دانسته‌هایم را سینه‌به‌سینه به دست آورده‌ام؛ روی سینهء تمام ساخت‌مان‌های این شهر، جای نگاه من، جای دقت من، جای گوشه‌گردی من هویدا است. من آن مردی ام که به ساخت‌مان‌های نوساز نگاه می‌کند، و حدس می‌زند که اگر زمین بلرزد، در آن‌هنگام که آس‌مان و زمین به هم می‌آیند، این سازه تا کجا می‌تواند امن باشد، خانه باشد، سر پا بماند؟ من آن ام که از هراس زلزله، دلم می‌لرزد هرشب، و حتی به این خانه‌ای در آن ام، اعتمادی ندارم. به هیچ‌کجا اعتماد ندارم من. اما این‌که فکر می‌کنی اگر برج میلاد بخواهد بنشیند، لابد آن کله‌ای که بالاش هست، می‌غلطد و مستقیم از روی حکیم رد می‌شود و سرریز می‌کند در گیشا، کابوس تلخی در من دارد. من اگر ساکن گیشا بودم، هرگز نمی‌توانستم دوخط چیز بنویسم. دوست ندارم زیر برج باشم و برج روی من باشد، و من مُرده باشم. ترجیح می‌دهم توی هم‌این طبقهء دوم هم‌این خانه‌مان بمیرم و مثلا لای کتاب‌خانه‌ و دیوار اتاق خودم خفه شوم، بشکنم، تمام شوم. روی زمین خودم بمیرم، و حرفی اگر دارم بماند میان من و آوار، بشود خاطره‌ای که روزگاری مردمی شاید به‌اش فکر کنند.
از آتی‌ساز هم که حرفی نمی‌زنم؛ تو چه می‌دانی چمران را وقتی می‌رسی به آتی‌ساز، یعنی خیلی دور شده‌ای از آن‌جایی که روزگاری خانه بود، دل بود، و حالا، خاطره‌ای دور و مبهم. من با برج‌ها مشکل دارم کلا. آن‌ها هم لابد با من. بلندی‌ها با من بد اند، من با بلندی‌ها. روی هوا، زندگی‌ای که آرزوی خیلی‌ها است لابد، برای من حکم زندگی در اعماق را دارد.
بلندی‌ها، مجال زلزله‌ اند نزد من. این‌که می‌افتند، این‌که یقین دارم تسلط‌شان تقلبی است، این‌که آشکارا می‌بینم دیگر جای امنی نمانده در این شهر، این‌که عین دروغ، سر کشیده‌اند به فلک. اصلا خود این فلک! بلندی‌ها، خانهء ارواح آمرزیده اند. من خوش‌بخت نبوده‌ام، من آمرزشی نخواهم داشت، و من که می‌دانم روح سرگردان هم‌این شهر ام، من کجا و فلک کجا؟
این‌که مهندسی من شهودی است، و کسی باور نمی‌کند، این‌که من فقط ساخت‌مان‌های نوساز را تماشا می‌کنم و حدس می‌زنم چه‌قدر مقاوم خواهند بود در برابر آن لرزه‌های زود، و این‌که اطرافیانم دیگر ایمان دارند من دیوانه ام، همه‌اش از این است که هنوز بعد از زمین‌لرزه را ندیده‌ام. زمینی نلرزیده آن‌سان‌که از ارتفاع جایی کم بشود، و من دیده باشم، و بتوانم بر صحت یا سُقم برداشت‌هام تصریح کنم. مثل این است که هنوز با هواپیمایی فرود نیامده‌ام در جایی‌، که بی‌برگشت باشد. روی زمینی قدم نگذاشته‌ام که بدانم دیگر زمین خودم را نخواهم دید. و خوب می‌دانم که روزی این زمین خواهد لرزید، آن هواپیما جایی خواهد نشست، و من می‌مانم و حسرت فکر کردن به زمین‌لرزه در حاشیهء بزرگ‌راه حکیم، و آتی‌ساز شاید دیگر فاصله‌ای نباشد بین آن خانه و منی که دارم توی ماشین ازش دور می‌شوم. من نخواهم بود، و دیگر مهم نی‌است که در این شهر، کی، به کجای کدام ساخت‌مان دقت کند، یا نکند.
روزی خواهند گفت که هدف از نوشتن این پُست، توجه دادن مسوولان به ضرورت نظارت دقیق بر ساخت و ساز شهری بوده است. و چرا باور نکنیم؟ وقتی‌که تو روزی چیزی خواهی نوشت به‌اجبار، و هرگز منتشر نخواهی‌اش کرد، هم‌این است؛ تو را تاویل خواهند کرد، و هیچ بعید نی‌است که حتی بگویند فلانی عاشق پرواز بوده است و آدم بلندی‌ها، و این را از خلال نوشته‌هاش دریافتیم.
نگذارید این دقت به ساخت‌مان‌های کم‌ارتفاع، به دست نااهلان بیفتد. آن‌ها فقط نظرباز اند، و من و مایی که رفته‌ایم، روح سرگردان ِ در عذاب خواهیم بود تا ابد، هم‌این‌جا روی زمین.

- ملکوت اما باید جایی باشد در هم‌این اتاقی که می‌بینید، با هم‌این صدایی که می‌شنوید؛ ملکوتی که می‌بخشد، ملکوتی که می‌پذیرد.
- از بلندی‌ها، و از چندتا بزرگ‌راه، و راه‌های مقابله با زمین‌لرزه، بیش‌تر خواهم نوشت.
- عنوان مطلب، نام مجموعه‌داستانی است از فرشته توانگر.
- این نوشته هرچه هست، ربطی به سفر و رفتن ندارد؛ گفتم که تاکید کنم.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/18 حسین نوروزی |

ترانه‌ها پیش از ما زمین خورده‌، تا شده، و افتاده‌اند؛ آن‌ها واقعا مُرده‌اند. این است که می‌شود هنوز در بس‌یار ترانه‌‌ها به سوگ‌واری نشست. می‌گوید که خدا بعد از آفرینش موسیقی، سکوت کرد. و ترانه، یک‌چیز عجیب است؛ و تو چه دانی که ترانه چی‌است؟
هر ترانه، دختر هم‌سایه‌ای است که روزی بی‌خبر شوهر کرده است. ترانه‌ها را خیلی پیش از ما، سر بُریده‌اند. یعنی من این‌جور فکر می‌کنم.

بروید این ترانه «آرزوی فردا» را دانلود کنید. مازیار و هایده هم‌خوانی کرده‌اند. {مازیار این ترانه را به تنهایی نیز اجرا کرده است} پازوکی، شاعر و آهنگ‌ساز ترانه است. این ترانه سال ۱۳۵۸ در آلبوم «نوآوران ۱» توسط شرکت سوپر کاسپین منتشر شده است.

زن هستید یا مرد، فرقی ندارد؛ همیشه فکر کنید شما هایده اید. بگیرید این استکان لعنتی چای یا هرچیز را جلوی صورت‌تان، رو به صورت مازیار. چشم‌ها را ریز کنید، بروید توی عالم دیگر. بعد بخوانید تا برسید به این‌جا که می‌گوید «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من..» و چشم‌ها را خمار کنید و سری بگردانید در هوا و استکان‌ را ببرید بالا و بگردانید بلاگردان مازیار، و این‌جا را با هم، خیلی قلندری و خراب بخوانید: «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من.. با یه دنیا آرزو جا موندم.. چه روزایی.. که غروب شد.. اما باز.. من در آرزوی فردا موندم...»
شما هایده اید؛ انگار همیشه دارید تعجب می‌کنید از خودتان وقت خواندن. یادتان باشد که چشم مازیار به دهان شما است، و صدای شما است که عالم را به سوگ‌واری بُرده است. استکان را سر بکشید لاجرعه، و بگذارید هی این ترانه برگردد جایی که همه گفته باشند، و همه رفته باشند، اما شما، اما شما، اما شما .. آخ از شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/05 حسین نوروزی |

مسعود داشت یه خاطره تعریف می‌کرد؛ از اولین‌باری که یه آرایش‌گری موهاش رو «مردونه» می‌زنه و مسعود کلی ذوق می‌کنه. و خاطره‌ا‌‌ش رو دقیقا این کلمات تموم کرد که «خودش و مغازه‌اش اصلا خیلی باحال بودن.. بعدها البته نمی‌دونم زنش چی‌کار کرد که آرایش‌گره یک‌هو ده‌سال پیرتر شد...» و من سکوت کردم.

زیاد بحث می‌کردیم. این آخری‌ها شده بود همهء زندگی‌مون بحث کردن و کل‌کل. از یه‌‌جایی سکوت کردم. من بلد ام سکوت کنم. بلد ام بی‌هوا بخار بشم برم گم بشم، بدون رد و نشونی حتی. از یه‌جایی اون سکوتش رو شکست و من سکوت کردم. هردو انگار بلد بودیم بجنگیم. ولی هرکی به یه‌شکلی، یه‌جور خاص خودش.
زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگ‌جویی که یه‌جایی از نبرد، نه‌که کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصله‌اش تموم می‌شه و می‌شینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه می‌کنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگ‌جوی خسته‌ای هستم که خیلی‌وقت قبل یه‌جایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف می‌کنه به اسم جنگ. و این رو باید بدونی که هر جنگی، قرار نیست کشته داشته باشه. گاهی فقط باید یه نیم‌ساعتی جنگید و بعدش هم همه‌چیز رو فراموش کرد رفت پی کارش. مثل این‌که گاهی باید نیم‌ساعتی توی صف نونوایی بایستی و نون به‌ات نرسه و برگردی بری خونه و همه‌چیز رو فراموش کنی.
من این‌جوری رها کردم زندگی رو. گریه کردم، حرف زدم، قول دادم که جبران می‌کنم، و هرگز جبران نکردم. و روی قولم نایستادم. و یک‌هو رها کردم. ناگهانی رها کردم. رها.. رهای رها. ساکت شدم، و دیگه پی این نبودم که چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط نگاه کردم و دیدم که خیلی‌چیزا خراب شد جلوی چشمم، و هرگز هم غصه‌اش رو نخوردم. خب قبلا هُش‌دار داده بودم که من نباید ساکت بشم... و کسی نشنیده بود، یا اهیمتی نداده بود اگر هم شنیده بود. من رها کردم، و گذاشتم که خراب بشه. و شد آن‌چه شد.

یه‌ حقیقتی هست: من آدم خراب کردن ام. هرگز چیزی رو نساختم. از این بچه‌هایی بودم که وقتی مدرسه به زور می‌بردشون موزهء حیات وحش، خیلی آروم و بی‌صدا، وقت برگشتن به اشارهء انگشت می‌زد اون اسکلت احقمانهء فلان حیوون ماقبل تاریخ رو که شبیه تیکه‌های اسباب‌بازی بود، خراب می‌کرد. و توی دلش به تاریخ، این‌جوری، با فرو ریختن یه بخش از اون، ادای احترام می‌کرد؛ تاریخ، همیشه بعد از انگشت من شروع می‌شد.
و من توی چه سوراخ‌هایی که انگشت نکردم.

انگار کن توی یه جمعی باشی، همه دوست‌های خوب و قدیمی؛ هم‌دیگه رو بشناسین و به هم اطمینان داشته باشین و از پیدا هم پنهان هم خبر داشته باشین. حرف بیفته از مثلا تجاوز به یه بچه {مثلا}، و همه بخوان که دل و رودهء اون حروم‌زاده‌ای رو که این‌کار رو می‌کنه پاره کنن. و بدون این‌که تو چیزی گفته باشی، ازت این تاییدیه رو که «بله رفقا؛ باید درید شکم اون حروم‌زاده رو واقعا!» گرفته باشن. اونا ایمان دارن که تو هرگز این رفتار حیوان‌صفتانه ازت سر نزده. یعنی حتی فکرش رو هم نمی‌کنن. و تو، ناگهان بری توی بغض، بری توی یه سکوت، که کلی حرف توش هست، کلی درد. خب تو داری عذاب می‌کشی بدبخت!
چرا توی این‌جور جاها همیشه فکر می‌کنن که لابد وقتی بچه بودی به‌ات تجاوز شده؟ باید به زبون بیایی و اعتراف کنی که خودت یه‌روزی یه حیوون بودی، و یه‌عمر اه که داری سعی می‌کنی جبران کنی و نمی‌شه؟ و داری عذاب می‌کشی، و داری به عقوبت تلخی که در انتظارت اه فکر می‌کنی، و داری جون می‌کنی که بتونی حرفت رو جایی بگی، گریه کنی؟ که قبل از مرگ، یه ضریح مقدس پیدا کنی که بتونی براش حرف بزنی فقط..؟! و دوستای تو ایمان دارن که تو در نهایت فقط می‌تونی یه قربانی باشی نه یه جلاد.
و فکر کن که تو جلاد بوده باشی، فکر کن متجاوز بوده باشه، فکر خائن بوده باشی، و سال‌ها باشه که می‌خوای فریاد بزنی و بگی که سکوتت از هراس آب‌رو نیست، که از ترس از دست دادن همه است؛ کسی با یه جلاد، با یه حیوون واقعی، دیگه مثل قبل دوستی نمی‌کنه، نه؟
هم‌دردی، همیشه برای زخم‌خورده است؛ کی از عذاب سنگین اونی که زخم زده خبر می‌گیره؟
من جلاد نبودم، متجاوز نبودم {گشتم که تلخ‌ترین «مثال» رو پیدا کنم؛ در مثل مناقشه نیست لابد}، اما همیشه یه بحثی یه قصه‌ای یه حرفی هست که خفه کنه هرکسی رو. هرکسی یه یهودای بی‌چاره داره توی دلش؛ کی رفته از یهودا بپرسه دقیقا توی اون لحظه، توی چه شرایطی بوده؟ نه که گناهش کم بشه یا دیده نشه، ولی واقعا به کدوم یهودا فرصت حرف زدن داده شده؟ که آخرین حرفش رو بزنه؟ حتی یهودا هم حق داره حرف بزنه. فقط حرف بزنه، واقعا فقط حرف بزنه، و یکی باشه که بگه «آره.. آره.. می‌فهممت. پس تو هم قصه‌ای داشتی واسه خودت.. ای بابا» و تموم.
و من این رو خوب می‌شناسم؛ این جنس سکوت رو، و لب‌خندی که یعنی «بله خب.. هرکس به نوعی.. زندگی بدی داریم کلا..»، و از سر استیصال، توی خودت بشکنی برای بار هزارم. لازم نیست جلاد باشی؛ هرکسی یه درد پنهان داره، که یه سکوت خاص که شبیه سکوت‌های دیگه‌اش نیست.

سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. نگو خیلی روز می‌شه که اون آدم مُرده. و تو خبر نشدی. بعض آدم‌ها هم این‌جور سکوت می‌کنن بی‌هوا. دیدم که می‌گم.

من وقتی که سکوت می‌کنم، خطرناک ام؛ اما مدتی هست که سکوتم هیچ معنی خاصی نداره. فقط دارم تماشا می‌کنم. و البته این تماشا، وقتی طولانی بشه، خطرناک‌تر از سکوت معنی‌دار می‌شه. واسه هم‌این فکر کردم کمی اندی گوش بدم و یه چیزی بنویسم. و نوشتم. که یک‌بار هم شده محض رضای خودم، سکوت نکرده باشم. و بتونم بنویسم باز که: من دوباره درست می‌کنم همه‌چیز رو. 
بخوابم حالا؛ شاید بعدتر چیزی نوشتم.

بعد:
- این اجرای Those Were The Days یعنی حسادت؛ دوست داشتم الآن، خیلی خراب، توی جمع‌شان بودم، و می‌شد / می‌توانستم که باهاشان فریاد بزنم: لا لا لا لا لا لای.. و این‌قدر ساکت نباشم.

- در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد/ افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه می‌گفتم می‌خندیدید... رضا براهنی

-  ... و در حق ایشان نبوت اشعیا تمام می‌شود که می‌گوید "به سمع خواهید شنید و نخواهید فهمید، و نظر کرده، خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوش‌ها، به سنگینی شنیده‌اند و چشمان خود را بر هم نهاده‌اند، مبادا به چشم‌ها ببینند و به گوش‌ها بشوند و به دل‌ها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم"
لیکن خوشا به حال چشمان شما، زیراکه می‌بینند. و گوش‌های شما، زیراکه می‌شنوند.
زیرا هرآینه به شما می‌گویم بسا انبیا و عادلان خواستند که آن‌چه شما می‌بینید ببینند، و ندیدند، و آن‌چه می‌شنوید بشنوند، و نشنیدند.      عهد جدید، انجیل متی

 

# این؛ هم‌این # 89/06/03 حسین نوروزی |

دلت یه‌چیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو می‌خواد.. ها؟ فکر کن دق می‌کنی از غمش. مثلا من دلم چن‌سالی هست که می‌خواد یه آهنگی فقط اون سی‌ثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه این‌که حذفش کنی یا گوش ندی. نمی‌شه بقیه‌ای رو که می‌دونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلی‌وقت هست که دلم دیگه بقیه نمی‌خواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم می‌گم که «من دارم می‌میرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب می‌شی.. می‌گذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس می‌شه...» دوس دارم بگی که «تو می‌میری.. آره.. آره.. می‌میری.. مث سگ! جون می‌دی.. خیلی زود می‌خوای بمیری طفلک.. می‌میری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو می‌میری.. تو می‌خوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم می‌میرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که می‌خوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بی‌خبر. فکر کن!

بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/15 حسین نوروزی |

فکر کن دلقک یه سیرک باشی؛ اون‌بالا برنامه‌ات شروع شده باشه، بری روی سن، اول کمی بخندونی، مسخره بشی و لودگی کنی، بعد یهو بری توی بُهت! سکوت کنی، خیره بشی توی چشم تماشاچیا. هم‌این‌جور تک‌تک‌شون رو نگاه کنی، جوری‌که فکر کنن لابد می‌خوای بترکونی بی‌هوا. نفس توی سینه‌هاشون حبس بشه. واسه آخرین‌بار نگاه‌شون کنی. انتظار بکشن. ولی تو دیگه نتونی. یهو دیگه نتونی... بُریده باشی و دیگه کم آورده باشی. داد بزنی بگی «آقایون، خانوما، من دیگه نمی‌تونم...» به‌شون بگی «لامصبا!» بگی «به‌مرتضی‌علی دیگه نمی‌تونم». و مُرده باشی روی سن.
می‌خوام توی یه هم‌چو حالی تصور کنی حرفام رو.

مثلا خود من، از برف بدم می‌آد. اما حالا دلم می‌خواد یهو صُب پا شم ببینم برف باریده همه‌جا رو سفید کرده یه‌دست. یه چیز کلفت بندازم گل دوشم، مثل اُوسگلا برم روی ایوون، بایستم رو به برف، با صدای بلند بگم «برف نو برف نو.. سلام.. سلام..»، و خیلی هم خوش‌حال‌ باشم. برف هم مثل احمقا به‌ام جواب بده «سلام گلابی.. سلام مهربون..» و بخندیم و خوش باشیم.
می‌خوام بدونی که چرا هرچی بیش‌تر می‌نویسیم، پیرتر می‌شیم.

اصالت از جاده رفته، اصالت از شوفرجماعت رفته؛ یه‌مُشت دکتر-مهندس نشستن پشت فرمون. واسه کی درد دل کنم؟ واسه دکتر؟ نه مهندس! خیلی خسته‌‌تر از حرف‌زدن با این جماعت ام.
می‌خوام بدونی که کجای کار ایراد داره، و اگه کسی روی کاغذ جلو روش نوشته «از گلوله به‌تر برای مُردن، سینه‌ات بود»، یعنی چی دقیقا.  شده دل‌ات واسه این‌چیزا لک بزنه؟

وقتی روی یه تیکه کاغذ نوشته «هرکدوم داریم روی یه تخت جون می‌دیم؛ من این‌جا، تو اون‌جا»، اصلا تو چه می‌فهمی که تخت یعنی چی؟ تا حالا بابات رفته جبهه که از اهواز نامه بنویسه براتون، به همه سلام برسونه و تو رو هم قاتی بقیه بنویسه «بچه‌ها هم مواظب خودشان باشند» و اسمت رو مُفرد و تنها نبره توی نامه‌اش؟ شده که پای بابات بره روی هوا، توی بیمارستان از بغض و کینه اصلا نگاش نکنی؟ تو چی می‌فهمی تخت یعنی چی و کجا... حالا فکر کن منظور من یه‌چیز دیگه باشه اصلا!
می‌خوام بگم امام‌زاده‌ای هم مونده که تو حیاط و قبرستون‌اش خاطره نشده باشیم؟

مسعود یه‌شبی که داشتم توی چشمای سگ‌اش نگاه می‌کردم، گفت که یه نژاد از سگا هستن که زمانی که وقت مُردن‌شون برسه، فرار می‌کنن از پیش صاحب‌شون. فرار می‌کنن و می‌رن یه‌جایی دور از چشم صاحب‌شون می‌میرن تک و تنها. پارسال بود که این رو گفت. نفهمیدم چرت می‌گه یا نه. از قصد هم نپرسیدم ازش که داره راست می‌گه یا دروغ. دوست داشتم باور کنم که هم‌چو اتفاقی می‌افته. دوست داشتم دقیقا هم‌اون‌جوری باشه قصه، که یه حیوون بره دور از چشم صاحب‌اش، توی تنهایی خودش بمیره. به‌اش نگفتم که هرگز نقض نکنه این قصه رو. باید بفهمه که اگه این قصه راست نباشه، فرو می‌ریزم. این آخرین چیزی اه که به‌اش ایمان دارم؛ که یه سگی، یه شبی، فرار می‌کنه و می‌ره دور از چشم صاحب‌اش جون می‌ده توی تنهایی... آخرین تراژدی باشکوهی که می‌تونی واسه خودت فقط حفظ‌ش کنی.
می‌خوام هنوز به یه چیزی باور داشته باشم که تا ابد برام فرو نریزه؛ تا حالا شده گوشی رو برداری زنگ بزنی 119 گوش بدی ببینی ساعت چند اه دقیقا و هی دوباره و سه‌باره و صدباره تکرار کنی شماره رو، و هی گوش بدی؟ از جلوی چشم عزیزت فرار کردی؟ ... خیلی بدحال ام این‌روزا.

الآن اومد و نوشت «حسین‌جان.. دارم می‌رم. مواظب خودت باش» و رفت. مبهوت موندم، عین یه دلقکی که یه‌شب توی چشم تماشاچیاش خیره شده باشه و گفته باشه «لامصبّا من دیگه نمی‌تونم!!!»
و واقعا باور کنید که عین این جمله رو گفت؛ یعنی گفت «وا دادم دیگه...». برف نشسته روی گونه‌هاش، روی موهاش، روی دل و دست‌اش، روی دستای قشنگ‌اش. و فقط من می‌فهمم یعنی چی. ای داد...
چیزی نمی‌خوام بگم دیگه؛ می‌خوام بخوابم کمی. باقی رو فردا شاید نوشتم. می‌خوام سر تو سلامت باشه فقط.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/12 حسین نوروزی |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 حسین نوروزی |